Lev Nikolayevich Tolstoy (Russian: Лев Николаевич Толстой; most appropriately used Liev Tolstoy; commonly Leo Tolstoy in Anglophone countries) was a Russian writer who primarily wrote novels and short stories. Later in life, he also wrote plays and essays. His two most famous works, the novels War and Peace and Anna Karenina, are acknowledged as two of the greatest novels of all time and a pinnacle of realist fiction. Many consider Tolstoy to have been one of the world's greatest novelists. Tolstoy is equally known for his complicated and paradoxical persona and for his extreme moralistic and ascetic views, which he adopted after a moral crisis and spiritual awakening in the 1870s, after which he also became noted as a moral thinker and social reformer.
His literal interpretation of the ethical teachings of Jesus, centering on the Sermon on the Mount, caused him in later life to become a fervent Christian anarchist and anarcho-pacifist. His ideas on nonviolent resistance, expressed in such works as The Kingdom of God Is Within You, were to have a profound impact on such pivotal twentieth-century figures as Mohandas Gandhi and Martin Luther King, Jr.
زندان قفقازی اثر لئو تولستوی افسر روسی که در قفقاز خدمت می کند تصمیم میگیرد به دیدار مادرش برود که در راه مورد حمله قرار گرفته و به اسارت تاتارها در می آید ..... در مقایسه با "آنا کارنینا" و "مرگ ایوان ایلیچ" دیگر آثار معروف تولستوی حرفی برای گفتن نداشت. تنها دلیلی که تا پایان ادامه دادم جذابیت آشنائی با فرهنگ مردم روس و تاتار آن زمان بود.البته توقع ناشی از پیش زمینه ذهنی راجع به نویسنده پرآوازه هم در این زمینه بی تاثیر نبود.
نقل از متن : "جنگجوئی بود که روس های بسیاری را می کشت و ثروت بسیاری را به دست می آورد . ۳ زن و ۸ پسر داشت که همگی توی آبادی پهلوی هم زندگی می کردند . روس ها آمدند آبادیشان رو ویران کردند و پسرانش را کشتند و تنها پسرش که زنده مانده بود تسلیم روس ها شد . آنوقت خود پیرمرد هم رفت و خودش را تسلیم روس ها کرد . ۳ ماه با روس ها زندگی کرد . پسرش را یافت و با دست خودش او را کشت و فرار کرد . بعد از آن از جنگجویی دست کشید . حالا از من می خواهد که تو رو بکشم . اما من نمی توانم تو را بکشم ."
خب، خواندن کتابهای کلاسیک این قابلیت رو داره که ما تصورمون رو نسبت به گذشته ارتقا بدیم، چیزی که هست و باید بپذیریم دنیا در گذشته سیاه تر، خشن تر و دوست نداشتنی از حال بوده، انسان در مقامی است که می تونه به راحتی انسان و حتی سایر جانداران رو شکنجه بده و بد ذات باشه، خداروشکر در گذشته های سیاه نیستیم و امید داریم دنیا رنگ بهتری به خودش بگیره و حتما که می گیره.
داستان دو روسی است که در بحبوحه جنگ داخلی اسیر تاتار ها شدند و در تلاش برای رهایی، یکی از اندو که هم انگیزه فرار داشت و هم مهارت هایی داشت بلاخره با تلاش زیاد و عدم ناامیدی فرار کرد و نشان داد تلاش در اوج ناامیدی میتوانر موثر و نتیجه زا باشد، داستان کوتاهی بود ولی بنظر من در حد و اندازه تولستوی نبود و ارزش تحلیلی و ادبی خاصی نداشت.