کیانوش: منظورت اینه چون من رو دوست داری میخوای گند بزنی به همه ی احساسی که به تو دارم؟ منظورت اینه، درسته؟ هاله: ببین کیا، رفتن توی فاضلاب، معنیش این نیست که تا آخر عمر تبدیل شده ای به یه تیکه آشغال بوگندو، شاید معنیش این باشه که برای رسیدن به بهشت گاهی باید تا گلو برید توی کثافت. کیانوش: دست بردار، هاله، بهشت کجا بود؟ برای کسی که تا گلو میره تو کثافت دیگه بهشتی وجود نداره. منظورم اینه ممکنه تو بهشت باشه، اما همیشه بوی گند میده. یه بو گندو تو بهشت.
این دومین کتابیه که از مصطفی مستور میخونم و اصلا نمیپسندم. ایده کتاب خیلی جالب بود و این دو ستاره فقط به دلیل ایدهی داستانشه. اما حیف که این ایده فدای حجم کم کتاب و عدم علاقه نویسنده به ادامهی داستان شد.
کتابای مستور این سالا به نظرم یه سری تجربیات خام و صدالبته متفاوته. فاصله های کوتاهی که صرف نوشتن و انتشار کتاب میکنه خودش میتونه گواهی بر این باشه که خواننده نباید انتظار یه کتاب جدی و استخوون دار مثل کتابای قبلیش داشته باشه! از بین تجربیات جدیدش هنوز هم "بهترین شکل ممکن" واسه من محبوب ترینه. ولی این کتاب به عنوان یه نمایشنامه واقعا حرف خاصی برای زدن نداره! یه سری ایده ی خام اولیست که قطعا میتونسته رشد کنه و خیلی بهتر خودشو نشون بده! واقعا نمیفهمم چرا این قدر ساده وقتی تازه داره نمایشنامه شروع میشه، نویسنده به اصرار متوقفش میکنه و همه ی راهای شاخ و برگ دادن و پرورش ایده رو به روی خودش و مخاطب اونم فقط تو 37 صفحه میبنده!
دوستش داشتم. مثل بقیه کار های مستور هر چند چندان قوی نبود اما دوستش داشتم. واقعا نمی دونم چرا ولی شاید قلم آقای مستور رو به خاطر مرز های داستان نویسیش و رخ دادن اتفاقاتی که فکرشم نمی کنی دوست دارم. هر چند به لذت خوبی رسیدم ولی به نقطه پایان نرسیدم. توی اوج رها شدم که منو.آزار میده. اما دوستش داشتم
نمیدونم چرا کتاب های جناب مستور رو اینقدر دوست دارم فکر میکنم یا قدرت توصیف من پایینه و یا واقعا کلمه هایی نداریم برای وصف اینجور افکار و احساسات تنها چیزی که میتونم بگم اینه که این کتابها به عمیق ترین لایه های فکری و حسی من بشدت نزدیکند و من بی نهایت لذت میبرم از فلسفه ی قایم شده لابلای جملات این نویسنده و خطوط و کلمات کتابهاش
این صفحهها افتتاحیه یک نمایش هستند و از این جلوتر هم نمیروند فقط با شخصیتها آشنا میشویم، انگار فقط مرحله ۱ از پلات سه گانه و من که دوستتر داشتم که بیشتر با آدمهای این نمایشنامه آشنا بشوم.
در مجموع حرف اصلی رو نویسنده تو میز آخر میزنه. روایت میزهای دیگه برام نقش ایجاد تعلیقی رو داشت که از سر اعتماد به نویسنده بود بیشتر تا کشش داستان.حس میکنم کل حرف مستور تو این کتاب همون جمله های پایانی تو میز آخرشه که شاید این سه ستاره رو هم بخاطر همزاد پنداری با طرح سوال انتهایی کاره که دادم. والا خیلی اتفاق عجیبی نبود. ضمن اینکه اینطور هم نبود که از خوندنش پشیمون بشم. حداقل بخاطر همون میز آخر
پیاده روی در ماه نمایش نامه کوتاهی از مستور داستان نویس است که سوای داستان هایش و بعد از دو مجموعه شعر و ترجمه هایی، که از او سراغ دارم حالا با این اثر سراغ مدیوم جدیدی رفته، نمایشنامه. نمایشی با پنج پرده پیوسته داخل یک کافه کوچک که با پایان پرده آخر و تمام شدن کتاب تازه درگیری و زیست اصلی روایت آغاز می شود. هر چند توی هر پرده از داستان نظر گاهی به زندگی را می بینیم چیزی از جنس همان دغدغه هایی که همیشه از در داستان های مستور سراغ داریم اما آنچه متفاوت از تجربه های قبلی آثار مستور است دیدار با خودِ نویسندۀ اوست. در واقع این اثر کوتاه دیدار خود راوی داستان های مستور روی صحنه و در قامت اول شخص است. که اتفاقا این دیدار در موقعیتی بحرانی و چالشی اتفاق می افتد. یعنی جایگاه راوی. به شخصه خواندن پیاده روی در ماه را دو سه روزی طول دادم چون به زیستن موازی با شخصیت ها خصوصا از جنس آدم های مستور علاقه دارم اما این کتاب آنقدر کوتاه است که شاید در یک بعداز ظهر تابستانی به راحتی خوانده شود. برای کسانی که نخ قصه های مستور را به هم وصل میکنند پیاده روی در ماه نوعی کلید هم هست. چیز از جنس فوت کوزه گری همه چیز هایی که گفتم اما به کنار. برای کسانی که اهل جهان روایت های مستور هستند این کوچکِ جمع و جور هم خواندنی است و هم به همان اندازه دوست داشتنی و قابل تامل. بعد از همه مدیوم هایی که مستور سراغ آنها نرفته حالا باید کم کم منتظر فیلمنامه بود، البته فیلمنامه ای از جنس داستان های مستور قریب به یقین نسبت فراوانی با فیلم های کیشلوفسکی خواهد داشت. هرچند که یحتمل مستور میتواند اثر انگشت متفاوتی برای خودش داشته باشد. اما بعید است کارگردانی مناسب فیلمنامه مستور باشد (از نظر همسنخیت). حتی شاید بهتر باشد چنین تجربه هایی ساخته نشوند. حتی همین نمایشنامه هم بهتر است ساخته نشود.
از کتاب: وقتی چیزی رو خوب نمی بینی برو جلوتر. اونقدر برو جلو تا ببینیش. شاید اون چیزی رو که دنبالش هستی توی بقیه متن پیدا کنی. توی اون بقیه که هنوز ننوشتیش. کافیه بنویسیش.
تا حالا با اینکه این همه از آقای مستور شنیدم ولی چیزی نخونده بودم تا اینکه به توصیه ی عزیزی که اینو بهم به عنوان عیدی دادن همینجوری در حال پیاده روی تو خیابون تو آخرین روز سال 97 :) خوندمش! تا پرده ی آخر هی فکر میکردم آخه این چیه؟؟!!! ولی با خوندن دو صفحه ی آخر خنده ام گرفت و به هرحال با لبخند بستمش! همین... واقعا جز این هیچ چیز دیگه ای نداشت برا من!ا
بنظرم توضیح صحنه و تغییراتش (مخصوصا قسمت گذشتن از میز پنجم در دور اول) واقعا به درک حس و حال و اتمسفر فضای غالب بر متن کمک کرد و نمایش چند روایت با پایان باز…
نویسنده و کارگردان کار، خود در صحنه تئاتر حضور دارند و کوچکترین دیالوگ ها و کمترین ایفای نقش مربوط به این دو نفر است
و درنهایت اصلی ترین نکته و حرف و دلیل نمایش از زبان این دونفر زده می شود، در همان دیالوگ های کوتاه و بیشترین اکت و حرکت نیز از جناب کارگردان است، برای پایان دادن به کار
This entire review has been hidden because of spoilers.
نمیدونم چرا این کتابو خریدم 🤦🏻♀️ حالا این نمایشنامه کوتاه بود و قابل تحمل اما به قول نویسنده بی معنی. خب چی شد الان؟ تهش چرت و پرت تموم شد بازم حیف پول و وقتم.
بعد از خواندن این نمایشنامه ناخودآگاه یاد کیارستمی افتادم که در مصاحبهای گفته بود ترجیح میدهم خودم باقی بمانم تا این که آثارم. البته این حرف کیارستمی از سر عشق او به زندگی بود، در حالی که نگاه این نمایشنامه به دنیا پوچگرایانه است و «مازیار» نویسندهی نمایش از این پوچی رنج میبرد. به قول او «حتی اگه این نمایش هزار ساعت طول بکشه، چیز مهمی توش پیدا نخواهد شد.». صحنهی پایانی نمایش، در میز پنجم را خیلی دوست داشتم.
اینو چند ماه بود که خریده بودمش ولی با اینکه خیلی شوق داشتم، گذاشته بودم توی یه موقعیت مناسب در سکوت و آرامش بخونمش. من کلا کتابهای مصطفی مستور رو خیلی میپسندم. این یکی هم مثل بقیه خیلی با سلیقهام جور بود. به صورت نمایشنامه نوشته شده و موضوعش اینه: پنج تا میز توی یه کافه نشون داده میشه و ما قسمتهایی از صحبتهای هر میز رو میشنویم. برش هایی از زندگی.
چند نفر دور ميزهاي مختلف كافه نشسته اند و هر كدام داستاني دارند. نمايش در نهايت وسط حرف ها تمام ميشود چون نويسنده نميداند چطور آن را جلو ببرد و اصلا چرا اين نمايش را نوشته است!
This entire review has been hidden because of spoilers.
یک نمایشنامه عالی! همراه کننده، مجذوب کننده و پر از رمز که در صفحه آخر به ناگاه لبخند را بر روی لب می آورد و البته آدم را به فکر فرو می برد. و تحسین عمیق برای مصطفی مستور میماند :)
اگه این نمایشنامه برای کسی مثل مستور نبود چه برخوردی باهاش میشد، اصلا ناشری حاضر به چاپش میشد؟ بیشتر شبیه نوشتههایی نیمهکاره بود که نویسنده حوصله یا توان ادامه دادنشون رو نداشته
https://taaghche.com/book/52273/%D9%B... من داستان کوتاه دوست ندارم . چون زود فراموش میکنم و اثر خاصی تو ذهنم نمیگذاره . انگار وقتم تلف میشه اما همیشه داستان کوتاه های مصطفی مستور رو میخونم. یادم نمیمونه ها ولی همون موقع که دارم میخونم حال خوشی بهم میده