What do you think?


سنگی بر گوری
ماجرای کتاب، تک گویی راوی است درباره این که خودش (جلال) و همسرش (سیمین دانشور) بچه دار نمیشوند. کتاب با این جمله آغاز میشود:
هر آدمی سنگی است بر گور پدرش
راوی نخست به بازگویی چگونگی زندگی خانوادگی اش می پردازد و سپس راه های بچه دار شدن را بر می شمارد و از آزموده های خود و همسرش در بررسی برخی از این راه ها می گوید. نویسنده با مقایسه خودش با دیگران به خود دلگرمی می دهد: تو زندگی می کنی که بنویسی، آنهای دیگر بی هیچ قصدی فقط زندگی می کنند. پس از آن که برای آینده نمی تواند کاری کند، به سراغ گذشته اش می رود و از این که پایان سلسله ای است که از همان آغاز آفرینش آدمی به راه افتاده و پس از پدرش به او رسیده، خرسند می شود:
من اگر بدانی چقدر خوشحالم از این که آخرین سنگ مزار درگذشتگان خویشم
هر آدمی سنگی است بر گور پدرش
راوی نخست به بازگویی چگونگی زندگی خانوادگی اش می پردازد و سپس راه های بچه دار شدن را بر می شمارد و از آزموده های خود و همسرش در بررسی برخی از این راه ها می گوید. نویسنده با مقایسه خودش با دیگران به خود دلگرمی می دهد: تو زندگی می کنی که بنویسی، آنهای دیگر بی هیچ قصدی فقط زندگی می کنند. پس از آن که برای آینده نمی تواند کاری کند، به سراغ گذشته اش می رود و از این که پایان سلسله ای است که از همان آغاز آفرینش آدمی به راه افتاده و پس از پدرش به او رسیده، خرسند می شود:
من اگر بدانی چقدر خوشحالم از این که آخرین سنگ مزار درگذشتگان خویشم
93 pages, Paperback
First published January 1, 1963
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 272 reviews
March 5, 2019
جلال آل احمد، وقتی که خیلی هم مسلمان نبود
کتاب یک جورهایی، خاطرات و درد دل نویسنده، در مورد بچهدار نشدنشه. اینقدر این خاطرات، خود-سانسوری ِ کمی دارن، که بارها در طول ِ خوندنش دچار عذاب وجدان شدم؛ انگار که به حریم ِ خصوصی دو نفر دارم تجاوز میکنم. تقریبا مطمئنم قرار نبوده این یادداشتها چاپ بشه؛ سال ۶۰، یعنی ۱۲ سال بعد از مرگ ِ نویسنده، برادر ِ جلال آل احمد، بدون رضایت سیمین دانشور (همسر ِ جلال) اقدام به چاپ ِ این کتاب میکنه.
شاید ارزش ِ کتاب، بیشتر در شناخت ِ ذهنیت ِ یکی از مهمترین نویسندههای سیاسی ِ تاثیرگذار در انقلاب ایران باشه، تا از منظر ِ ادبی (با اینکه جملهبندیهای معروف ِ آل احمد، و اصطلاحاتی که ازشون استفاده میکنه، به پررنگی در این کتاب هم به چشم میخورن و از نظر نثر، کتاب ِ زیباییه).
جلال در سنگی بر گوری، از خودارضاییهاش (که در اسلام حرامه)، عرقخوریهاش، خیانتها و دختربازیهاش، و در نهایت ذهنیت ِ سنتیوار ِ مرد ِ ایرانیش، پرده برمیداره، و اینها همه باعث میشه که در ایران، این کتابش ممنوعالچاپ باشه.
اما بیشترین چیزی که برای من جالب بود، ذهنیت ِ یک نویسندهی غیر مذهبی ِ قبل از انقلاب، نسبت به زنان و جایگاه ِ اجتماعیشون و مسئلهی بچهدار نشدنه؛ جلالی که عرق میخوره، در سوییس و بلژیک و... دختربازی میکنه، اما اگر قرار باشه دکتر ِ مذکری، زنش رو معاینه کنه، عصبانی میشه و خودش رو "جا-کش" خطاب میکنه.
ما با نسلی از نویسندهها طرفیم، که بین سنت و مدرنیته گیر نکرده بودن؛ اونها سنتیهایی بودن که مزایای مدرنیته رو هم داشتن. شاید نشه این رو به اکثر نویسندههای قبل از انقلاب تعمیم داد، اما حداقل در این کتاب، کاراکتر ِ جلال آل احمد کاملا با این تعریف سازگاری داره.
درکل، تجربهی دوست داشتنییی بود. کتاب خیلی کوتاهه، بنابراین در یک نشست هم خونده میشه، گرچه که خودم طی ِ دو شب قبل از خواب و روی طاقچه خوندمش 😁 خوندنش رو برای کسانی که میخوان روی ِ دیگهی جلال آل احمد رو هم ببینن، توصیه میکنم.
کتاب یک جورهایی، خاطرات و درد دل نویسنده، در مورد بچهدار نشدنشه. اینقدر این خاطرات، خود-سانسوری ِ کمی دارن، که بارها در طول ِ خوندنش دچار عذاب وجدان شدم؛ انگار که به حریم ِ خصوصی دو نفر دارم تجاوز میکنم. تقریبا مطمئنم قرار نبوده این یادداشتها چاپ بشه؛ سال ۶۰، یعنی ۱۲ سال بعد از مرگ ِ نویسنده، برادر ِ جلال آل احمد، بدون رضایت سیمین دانشور (همسر ِ جلال) اقدام به چاپ ِ این کتاب میکنه.
شاید ارزش ِ کتاب، بیشتر در شناخت ِ ذهنیت ِ یکی از مهمترین نویسندههای سیاسی ِ تاثیرگذار در انقلاب ایران باشه، تا از منظر ِ ادبی (با اینکه جملهبندیهای معروف ِ آل احمد، و اصطلاحاتی که ازشون استفاده میکنه، به پررنگی در این کتاب هم به چشم میخورن و از نظر نثر، کتاب ِ زیباییه).
جلال در سنگی بر گوری، از خودارضاییهاش (که در اسلام حرامه)، عرقخوریهاش، خیانتها و دختربازیهاش، و در نهایت ذهنیت ِ سنتیوار ِ مرد ِ ایرانیش، پرده برمیداره، و اینها همه باعث میشه که در ایران، این کتابش ممنوعالچاپ باشه.
اما بیشترین چیزی که برای من جالب بود، ذهنیت ِ یک نویسندهی غیر مذهبی ِ قبل از انقلاب، نسبت به زنان و جایگاه ِ اجتماعیشون و مسئلهی بچهدار نشدنه؛ جلالی که عرق میخوره، در سوییس و بلژیک و... دختربازی میکنه، اما اگر قرار باشه دکتر ِ مذکری، زنش رو معاینه کنه، عصبانی میشه و خودش رو "جا-کش" خطاب میکنه.
ما با نسلی از نویسندهها طرفیم، که بین سنت و مدرنیته گیر نکرده بودن؛ اونها سنتیهایی بودن که مزایای مدرنیته رو هم داشتن. شاید نشه این رو به اکثر نویسندههای قبل از انقلاب تعمیم داد، اما حداقل در این کتاب، کاراکتر ِ جلال آل احمد کاملا با این تعریف سازگاری داره.
درکل، تجربهی دوست داشتنییی بود. کتاب خیلی کوتاهه، بنابراین در یک نشست هم خونده میشه، گرچه که خودم طی ِ دو شب قبل از خواب و روی طاقچه خوندمش 😁 خوندنش رو برای کسانی که میخوان روی ِ دیگهی جلال آل احمد رو هم ببینن، توصیه میکنم.
October 6, 2016
بیش از هرچیز، حاشیههایی که دربارهی این کتاب بهوجود آمده بود، مرا بهسمتش کشاند. راست این است که حکومت کنونی ایران از جلال آلاحمد، همچون بسیاری از شخصیتهای نامدار دیگر، بُت ساخته و او را بهسود خویش و همسو با دیدگاههای خود تفسیر و معرفی کرده است. در نگاه غالب امروزی حکومتیان، آلاحمد فردی است حقیقتجو و آزاده که در مکتبها و مسلکهای مختلف، ازجمله کمونیسم، سیروسلوک کرده و درنهایت به اسلام و انقلاب اسلامی کشیده شده است. پارهای از اظهارنظرها و ستایشهای اینچنینی دربارهی وی ناشی از نگرشهای غربستیزانه و نظریهپردازیهای او است درباب بازگشت به خود و دوری از غربزدگی. رویهمرفته، این نظرها و پذیرفتگی آلاحمد در میان هوادارن نظام کنونی، موجب شده که آن وجه شخصیتش را که بیپرده و عیان در این کتاب بهزبان خودش برملا شده، برنتابند و این اثر را ممنوع اعلام کنند.
این کتاب را آلاحمد در سال ۱۳۴۲ مینویسد و حدود بیست سال بعد و پس از گذشت کمابیش یک دهه از مرگ او، در سال ۱۳۶۰ بهدست برادرش، شمس آلاحمد، منتشر میشود. آلاحمد در این اثر موضوعی سخت شخصی را دستمایهی نوشتن کرده است: نازایی خودش و رنجومشقتهایی که او و سیمین دانشور برای بچهدارشدن به جان میخرند. سخنگفتن از چنین مسائلی که یک سوی آن خود جلال است و سوی دیگرش سیمین، خودبهخود نوعی برملاکردن زندگی شخصی سیمین نیز هست. ازاینرو، گویا بهسبب اینکه شمس آلاحمد برخلاف خواست سیمین، این نوشته را منتشر میکند، کدورتی عمیق میان این دو نفر پدید میآید.
سبک آلاحمد در این نوشته، همچنانکه دربارهی دیگر نوشتههایش هم گفتهاند، تند و عصبی است و این سبک اتفاقاً با موضوع این اثر بهخوبی دمساز است. بهبیان گویاتر، این سبک و لحن بهروشنی کلافگی نویسنده را از اینکه بچهدار نمیشود، بازمیتاباند. جملهها غالباً کوتاه و بریدهبریده و کوبنده است؛ همراه با حذف و افتادگیهایی که گاه کلام را دشوارخوان و سخت میکند. عصبانیت لحن، در بیپردگی زبان او نیز نمود مییابد. جایجای این اثر ردونشانی از فحش و رکاکت و حرفهای دور از ادب پیدا است. در این میان، جلال از کارهایی مثل خودارضاییهای دوران کودکی، عرقخوری، رابطهی نامشروع و زنا، بیتعارف و صریح سخن میگوید.
ـ عین همه، بچه که بودهام، با خودم وررفتهام و بعد که توانستهام روی ته جیبم راه بروم، دَدَر رفتهام و بعد هم گلویم جایی گیر کرده و زن بردهام. (۱۸تا۱۹)
نکتهی شایان توجه دیگر درباب لحن اثر این است که علاوهبر خشم و کلافگی، ردونشانی از بذلهگویی در آن مشهود است. بهدیگرسخن، گونهای طنزِ تلخ لابهلای روایتهای واقعی و غمآلود نویسنده بهوضوح مشاهده میشود. او در عین اینکه دربارهی غموغصههایش از «بیتخموترکگی» میگوید و نفْسِ این موضوع کاملاً جدی و حتی دردناک است، در جاهایی با طنازیهایش خواننده را بهراستی میخنداند. همنشینی این دو عنصر ناهمگون، یعنی غمزدگی و طنز، در اصطلاح فنی «طنز تلخ» نامیده میشود؛ طنزی که ازسر ناچاری و برای فرونشاندن شدت اندوه، کارساز است.
درجاهایی، بهویژه در اولهای کتاب، نویسنده با بیانی کلافه و عصبی، شروع میکند به تعریفکردن یکیک ماجراهایی که برای بچهدارشدن از سر گذرانده است و خشم و درماندگی خود را با بیاعصابیِ تمام در قالب توصیفاتی طنزآمیز میریزد:
ـ بارها بهامید فرج بعد از شدتی سراغ آزمایشگاهها رفتهام و در یک گوشهی کثیف خلای تنگوتاریکشان، سرِپا و بهضربِ یک تکه صابون خشکیدهی عمداً فراموششدهی رختشویی، با هزار تمنا همین حضرات معدودِ اسپرم را دعوت به نزول اجلال کردهام. (۱۳)
گاهی هم با بیانی حزنآلود از این واقعیت تلخ سخن میگوید:
ـ و واقعیت این است که هیچکس پس از من نیست: جادهای تا لبهی پرتگاه و بعد، بریده. ابترِ بهتمام معنی. آخر هیچ میشود فکرش را کرد که صفی از اعماقِ بدویت تا جنگلِ تمدن ته کوچهی فردوسی تجریش این امانت را دستبهدست، یعنی نسلبهنسل، به تو برساند و تو کسی را در عقب نداشته باشی که بار را تحویل بدهی؟ (۱۹تا۲۰)
ـ ما دو دیواریم که هیچ کوچهای میانمان نیست. (۲۳)
اما پس از اینکه کوششهایش برای مداوا یکبهیک با شکست مواجه میشوند، عصبایتش دوچندان میشود و آن را بر سر زنش نیز خالی میکند. در اینقبیل مواقع، کمکم رنگوبویی از طرد و انکار آن چیزی که میخواهد، ولی توان بهدستآوردنش را ندارد، در حرفهایش نمایان میشود:
ـ آنوقت هر بار زنم هوس بچه کرد، یکی از خواهرهایم را یا خواهربرادرهای خودش را صدا میکردم با زادوُرودشان که میآمدند و دوسه روزی یا فقط یک صبح تا عصر (همین هم کافی بود) مزهی بچه را به او میچشاندند با شاش و گُهش و بریزوبپاشش و برداروُبگذارش و عَروُبوقش و قهروُتَهر و دعوا و الخ. (۵۲)
بهعبارت دیگر، او پس از اینکه همهی راههای درمانی را طی میکند و مطمئن میشود که نمیتواند بچهدار شود، کمکم متمایل میشود به اینکه بچهدارشدن را نکوهش کند و آن را امری نامطلوب جلوه دهد. در عوض، این نیازِ مفرطش را به جاودانگی و اینکه چیزی از خود برجای بگذارد که پس از مرگش بماند، چنین پاسخ میگوید که نوشتههایش و آثارش در حکم بچههایش هستند. بااینهمه، در پارهای جاهای دیگر این نوشته، بهخصوص در آخرها، آشکارا هنوز خواهان بچه است و اندوهناکِ این سترونی. در این بخشها، مأیوس از تمام دستوپازدنها، تن میسپرد به این بیثمریِ ناگزیر و لحن صحبتهایش از آن خشونت و نیشداریهای قبل خالی میشود. نکتهی شایانذکر اینکه در این مرحله واکنش او به بیبچگی همچنان از سنخ بیاهمیتپنداشتن چیزی است که برایش دستیافتنی نیست:
ـ و امروز من آن آدم ابترم که پس از مرگم هیچ تنابندهای را بهجا نخواهم گذاشت تا در بندِ اجداد و سنت گذشته باشد و برای فرار از غم آینده به این هیچِ گستردهی شما پناه بیاورد. (۹۲تا۹۳)
* ارجاعات این یادداشت، همه از چاپ نخست این اثر است به این نشانی:
سنگی بر گوری، جلال آلاحمد، چاپ اول، تهران: انتشارات رواق، ۱۳۶۰.
این کتاب را آلاحمد در سال ۱۳۴۲ مینویسد و حدود بیست سال بعد و پس از گذشت کمابیش یک دهه از مرگ او، در سال ۱۳۶۰ بهدست برادرش، شمس آلاحمد، منتشر میشود. آلاحمد در این اثر موضوعی سخت شخصی را دستمایهی نوشتن کرده است: نازایی خودش و رنجومشقتهایی که او و سیمین دانشور برای بچهدارشدن به جان میخرند. سخنگفتن از چنین مسائلی که یک سوی آن خود جلال است و سوی دیگرش سیمین، خودبهخود نوعی برملاکردن زندگی شخصی سیمین نیز هست. ازاینرو، گویا بهسبب اینکه شمس آلاحمد برخلاف خواست سیمین، این نوشته را منتشر میکند، کدورتی عمیق میان این دو نفر پدید میآید.
سبک آلاحمد در این نوشته، همچنانکه دربارهی دیگر نوشتههایش هم گفتهاند، تند و عصبی است و این سبک اتفاقاً با موضوع این اثر بهخوبی دمساز است. بهبیان گویاتر، این سبک و لحن بهروشنی کلافگی نویسنده را از اینکه بچهدار نمیشود، بازمیتاباند. جملهها غالباً کوتاه و بریدهبریده و کوبنده است؛ همراه با حذف و افتادگیهایی که گاه کلام را دشوارخوان و سخت میکند. عصبانیت لحن، در بیپردگی زبان او نیز نمود مییابد. جایجای این اثر ردونشانی از فحش و رکاکت و حرفهای دور از ادب پیدا است. در این میان، جلال از کارهایی مثل خودارضاییهای دوران کودکی، عرقخوری، رابطهی نامشروع و زنا، بیتعارف و صریح سخن میگوید.
ـ عین همه، بچه که بودهام، با خودم وررفتهام و بعد که توانستهام روی ته جیبم راه بروم، دَدَر رفتهام و بعد هم گلویم جایی گیر کرده و زن بردهام. (۱۸تا۱۹)
نکتهی شایان توجه دیگر درباب لحن اثر این است که علاوهبر خشم و کلافگی، ردونشانی از بذلهگویی در آن مشهود است. بهدیگرسخن، گونهای طنزِ تلخ لابهلای روایتهای واقعی و غمآلود نویسنده بهوضوح مشاهده میشود. او در عین اینکه دربارهی غموغصههایش از «بیتخموترکگی» میگوید و نفْسِ این موضوع کاملاً جدی و حتی دردناک است، در جاهایی با طنازیهایش خواننده را بهراستی میخنداند. همنشینی این دو عنصر ناهمگون، یعنی غمزدگی و طنز، در اصطلاح فنی «طنز تلخ» نامیده میشود؛ طنزی که ازسر ناچاری و برای فرونشاندن شدت اندوه، کارساز است.
درجاهایی، بهویژه در اولهای کتاب، نویسنده با بیانی کلافه و عصبی، شروع میکند به تعریفکردن یکیک ماجراهایی که برای بچهدارشدن از سر گذرانده است و خشم و درماندگی خود را با بیاعصابیِ تمام در قالب توصیفاتی طنزآمیز میریزد:
ـ بارها بهامید فرج بعد از شدتی سراغ آزمایشگاهها رفتهام و در یک گوشهی کثیف خلای تنگوتاریکشان، سرِپا و بهضربِ یک تکه صابون خشکیدهی عمداً فراموششدهی رختشویی، با هزار تمنا همین حضرات معدودِ اسپرم را دعوت به نزول اجلال کردهام. (۱۳)
گاهی هم با بیانی حزنآلود از این واقعیت تلخ سخن میگوید:
ـ و واقعیت این است که هیچکس پس از من نیست: جادهای تا لبهی پرتگاه و بعد، بریده. ابترِ بهتمام معنی. آخر هیچ میشود فکرش را کرد که صفی از اعماقِ بدویت تا جنگلِ تمدن ته کوچهی فردوسی تجریش این امانت را دستبهدست، یعنی نسلبهنسل، به تو برساند و تو کسی را در عقب نداشته باشی که بار را تحویل بدهی؟ (۱۹تا۲۰)
ـ ما دو دیواریم که هیچ کوچهای میانمان نیست. (۲۳)
اما پس از اینکه کوششهایش برای مداوا یکبهیک با شکست مواجه میشوند، عصبایتش دوچندان میشود و آن را بر سر زنش نیز خالی میکند. در اینقبیل مواقع، کمکم رنگوبویی از طرد و انکار آن چیزی که میخواهد، ولی توان بهدستآوردنش را ندارد، در حرفهایش نمایان میشود:
ـ آنوقت هر بار زنم هوس بچه کرد، یکی از خواهرهایم را یا خواهربرادرهای خودش را صدا میکردم با زادوُرودشان که میآمدند و دوسه روزی یا فقط یک صبح تا عصر (همین هم کافی بود) مزهی بچه را به او میچشاندند با شاش و گُهش و بریزوبپاشش و برداروُبگذارش و عَروُبوقش و قهروُتَهر و دعوا و الخ. (۵۲)
بهعبارت دیگر، او پس از اینکه همهی راههای درمانی را طی میکند و مطمئن میشود که نمیتواند بچهدار شود، کمکم متمایل میشود به اینکه بچهدارشدن را نکوهش کند و آن را امری نامطلوب جلوه دهد. در عوض، این نیازِ مفرطش را به جاودانگی و اینکه چیزی از خود برجای بگذارد که پس از مرگش بماند، چنین پاسخ میگوید که نوشتههایش و آثارش در حکم بچههایش هستند. بااینهمه، در پارهای جاهای دیگر این نوشته، بهخصوص در آخرها، آشکارا هنوز خواهان بچه است و اندوهناکِ این سترونی. در این بخشها، مأیوس از تمام دستوپازدنها، تن میسپرد به این بیثمریِ ناگزیر و لحن صحبتهایش از آن خشونت و نیشداریهای قبل خالی میشود. نکتهی شایانذکر اینکه در این مرحله واکنش او به بیبچگی همچنان از سنخ بیاهمیتپنداشتن چیزی است که برایش دستیافتنی نیست:
ـ و امروز من آن آدم ابترم که پس از مرگم هیچ تنابندهای را بهجا نخواهم گذاشت تا در بندِ اجداد و سنت گذشته باشد و برای فرار از غم آینده به این هیچِ گستردهی شما پناه بیاورد. (۹۲تا۹۳)
* ارجاعات این یادداشت، همه از چاپ نخست این اثر است به این نشانی:
سنگی بر گوری، جلال آلاحمد، چاپ اول، تهران: انتشارات رواق، ۱۳۶۰.
September 22, 2016
کنکاش جلال آلاحمد برای جواب دادن به این سوال که داشتن فرزند چه فایدهای داره؟ محور اصلی کتاب رو تشکیل داده. جذابه. شاید به این دلیل که جلال روبهروی خودش میایسته، روبهروی گذشتهاش، روبهروی پدرانش و روبهروی سنتهایی که هر کسی رو در هر سطحی وادار کرده به داشتن بچه فکر کنه. و شاید در برههای از زندگیِ خواننده ملموستر باشه. و اون وقتی هست که خواننده هم میخواد از خودش بپرسه وجود بچهای از آن خودش در زندگی، در دنیا و در جهان هستی چقدر ضرورت داره؟
July 25, 2019
138
صراحتِ جلال
وقتی جلال به خودش و سیمین هم رحم نمی کند
مساله تخم و ترکه اساس همه چیز را در ذهن من لق کرده است. میخواهم مثل همه باشم. در بچهدار بودن. و نمیتوانم و نمیخواهم مثل همه باشم در تبعیت از مقررات و باید. با این تضاد چه باید کرد؟ و این جوری بود که ظاهرا دیدم چه آسودهایم ما که هیچ یک از مقررات شرع و عرف ناظر بر روابط جنسیمان نیست و این اولین و آخرین رجحان بیتخموترکه بودن. اما از طرف دیگر فکرش را که میکنم میبینم حرمت مقررات شرعی و عرفی را که از دوش روابط جنسی برداشتی اصلا انگار از آن سلب اعتبار کردهای. معنیاش را گرفتهای. و بدلش کردهای به عملی حیوانی. نمیخواهم بگویم عین جفت گیری گاوی با مادهاش. اما دست کم عین کبوتر قاصدی که لانهاش بر سر برج فرستنده رادیو باشد. این رابطه جنسی که نه وظیفهای بدوش گردشش محول است و نه هیچیک از مقررات شرع و عرف بر آن نظارتی می کند چه معنایی دارد؟ اگر در یک عمل غریزی حیوانی، دستکم یک عمل ماشینی. غذا که به آن رسید غدهها راه میافتد و بزاق کار میکند و سایش آسیاب دندانها و عصیر معده و الخ ... و با زن که نشستی سایش عضوهای دیگر و کار افتادن غدههای دیگر. در صورت اول مکانیسمی است بخاطر هضم غذا و دوام این تن. اما در صورت دوم؟ و بخصوص اگر دوام تن دیگری در کار نباشد؟ و من که نمیتوانم تخموترکه داشته باشم چرا این مکانیسم را تحمل کنم؟ فقط برای اینکه ماشین زنگ نزند؟ میبینید که حتی دارم صورت منحصر به فرد بشری را عین اراذل علما به معیار ماشین میسنجم. به هر صورت دنبال همه این فکرها و قیاسها بود که ه کلهام زد خودم را اخته کنم. باید عالمی داشته باشد. فارغ از پایین تنه و یک پله به سوی ملکوت. آنوقت یک روز زنم درآمده که بله تو دیگر مثل آنوقتها نیستی. و اصلا از من سیر شدهای و الخ ... که کفرم درآمد و همان روز صاف گذاشتم توی دستش که :
میدانی، زن؟ میبینی که از من کاری برنمیآید. یا خیالش را از سر بدر کن. یا برو تلقیح مصنوعی. با سرنگ هم بچهدار میشوی. بهتر از بچههای لابراتوری که هست. که چشمهایش از وحشت گرد شد. و من دیدم که در زمینه عصمت قرون وسطایی او جز با خشونت قرن بیستمی نمیشود چیزی کاشت. این بود که حرف آخر را زدم :
میدانی زن؟ در عهد بوق که نیستیم. بچه میخواهی؟ بسیار خوب. چرا لقمه را از پشت سر ه دهان بگذاری؟ طبیعیترین راه این که بروی و یک مرد خوشتخم پیدا کنی و خلاص. من از سر بند آن دکتر امراض زنانه مزه قرمساقی را چشیدهام. هیچ حرفی هم ندارم. فقط من ندانم کیست. شرعا و عرفا مجازی.
که اول کمی پلکهایش را به هم زد و بعد یک مرتبه زد زیر گریه. و زندگیمان به هر این صراحت، یک هفته تلخ بود.
صراحتِ جلال
وقتی جلال به خودش و سیمین هم رحم نمی کند
مساله تخم و ترکه اساس همه چیز را در ذهن من لق کرده است. میخواهم مثل همه باشم. در بچهدار بودن. و نمیتوانم و نمیخواهم مثل همه باشم در تبعیت از مقررات و باید. با این تضاد چه باید کرد؟ و این جوری بود که ظاهرا دیدم چه آسودهایم ما که هیچ یک از مقررات شرع و عرف ناظر بر روابط جنسیمان نیست و این اولین و آخرین رجحان بیتخموترکه بودن. اما از طرف دیگر فکرش را که میکنم میبینم حرمت مقررات شرعی و عرفی را که از دوش روابط جنسی برداشتی اصلا انگار از آن سلب اعتبار کردهای. معنیاش را گرفتهای. و بدلش کردهای به عملی حیوانی. نمیخواهم بگویم عین جفت گیری گاوی با مادهاش. اما دست کم عین کبوتر قاصدی که لانهاش بر سر برج فرستنده رادیو باشد. این رابطه جنسی که نه وظیفهای بدوش گردشش محول است و نه هیچیک از مقررات شرع و عرف بر آن نظارتی می کند چه معنایی دارد؟ اگر در یک عمل غریزی حیوانی، دستکم یک عمل ماشینی. غذا که به آن رسید غدهها راه میافتد و بزاق کار میکند و سایش آسیاب دندانها و عصیر معده و الخ ... و با زن که نشستی سایش عضوهای دیگر و کار افتادن غدههای دیگر. در صورت اول مکانیسمی است بخاطر هضم غذا و دوام این تن. اما در صورت دوم؟ و بخصوص اگر دوام تن دیگری در کار نباشد؟ و من که نمیتوانم تخموترکه داشته باشم چرا این مکانیسم را تحمل کنم؟ فقط برای اینکه ماشین زنگ نزند؟ میبینید که حتی دارم صورت منحصر به فرد بشری را عین اراذل علما به معیار ماشین میسنجم. به هر صورت دنبال همه این فکرها و قیاسها بود که ه کلهام زد خودم را اخته کنم. باید عالمی داشته باشد. فارغ از پایین تنه و یک پله به سوی ملکوت. آنوقت یک روز زنم درآمده که بله تو دیگر مثل آنوقتها نیستی. و اصلا از من سیر شدهای و الخ ... که کفرم درآمد و همان روز صاف گذاشتم توی دستش که :
میدانی، زن؟ میبینی که از من کاری برنمیآید. یا خیالش را از سر بدر کن. یا برو تلقیح مصنوعی. با سرنگ هم بچهدار میشوی. بهتر از بچههای لابراتوری که هست. که چشمهایش از وحشت گرد شد. و من دیدم که در زمینه عصمت قرون وسطایی او جز با خشونت قرن بیستمی نمیشود چیزی کاشت. این بود که حرف آخر را زدم :
میدانی زن؟ در عهد بوق که نیستیم. بچه میخواهی؟ بسیار خوب. چرا لقمه را از پشت سر ه دهان بگذاری؟ طبیعیترین راه این که بروی و یک مرد خوشتخم پیدا کنی و خلاص. من از سر بند آن دکتر امراض زنانه مزه قرمساقی را چشیدهام. هیچ حرفی هم ندارم. فقط من ندانم کیست. شرعا و عرفا مجازی.
که اول کمی پلکهایش را به هم زد و بعد یک مرتبه زد زیر گریه. و زندگیمان به هر این صراحت، یک هفته تلخ بود.
April 8, 2016
جلال آلاحمد در سنگی بر گوری از مشکلی میگوید که هنوز پس از نزدیک به پنجاه سال شاید کمی بهروزتر همچنان گریبانگیر فرهنگ ماست. یعنی پنجاه سال درجا زدن فرهنگی! بعد هم از میزان هوش ایرانیان داد سخن میگویند.
آلاحمد خیلی خوب به بیان مشکل، توصیف عمق احساسات جاری ناشی از آن و مسائل فرهنگی اجتنابناپذیر پرداخته است. با این حال کتاب و زندگی آلاحمد برشی از جامعه است و چیزی فراتر از فرهنگ موجود به سبک زندگی ما اضافه نمیکند.
سنگی بر گوری لحنی اعتراضی و انتقادی دارد اما در نهایت شخصیت اول داستان نیز با جهت جریان آب هممسیر میشود و علیرغم همهی به ظاهر مبارزهها، طبق فرهنگ موجود عمل میکند و تنها به بازگویی فرهنگ ِ بیفرهنگی ما اکتفا میکند.
با این حال کتابیست که هر ایرانی بهتر است یک بار بخواند، گاهی لازم است نگاهی به خودمان در آینه بیندازیم.
---------------------------------
جملات ماندگار کتاب:
هر آدمی سنگی است بر گور پدر خویش.
...
کثرت اولاد مرض مزمن فقراست.
...
عاقبت اینکه تکلیف خصوصیترین روابط یک زن و مرد را، که هر کدامشان فقط یک بار زندگی میکنند، همین مقررات از قرنها پیش معین کرده. و نه تنها معین کرده بلکه چون و چند آن را دم به دم بر سر بازار میکوبد...
تازه اسم همهی اینها تمدن است و مذهب است و قانون است و عرف و اخلاق است. اینجاهاست که آدم دلش میخواهد یک مرتبه بزند زیر همه چیز.
...
یا باید زندگی کرد یا فکر، دو تایی با هم نمیشود.
...
تنعم از آزادی پایین تنهای. تنها تجربهای که ما شرقیها در فرنگ از آزادی میکنیم.
آلاحمد خیلی خوب به بیان مشکل، توصیف عمق احساسات جاری ناشی از آن و مسائل فرهنگی اجتنابناپذیر پرداخته است. با این حال کتاب و زندگی آلاحمد برشی از جامعه است و چیزی فراتر از فرهنگ موجود به سبک زندگی ما اضافه نمیکند.
سنگی بر گوری لحنی اعتراضی و انتقادی دارد اما در نهایت شخصیت اول داستان نیز با جهت جریان آب هممسیر میشود و علیرغم همهی به ظاهر مبارزهها، طبق فرهنگ موجود عمل میکند و تنها به بازگویی فرهنگ ِ بیفرهنگی ما اکتفا میکند.
با این حال کتابیست که هر ایرانی بهتر است یک بار بخواند، گاهی لازم است نگاهی به خودمان در آینه بیندازیم.
---------------------------------
جملات ماندگار کتاب:
هر آدمی سنگی است بر گور پدر خویش.
...
کثرت اولاد مرض مزمن فقراست.
...
عاقبت اینکه تکلیف خصوصیترین روابط یک زن و مرد را، که هر کدامشان فقط یک بار زندگی میکنند، همین مقررات از قرنها پیش معین کرده. و نه تنها معین کرده بلکه چون و چند آن را دم به دم بر سر بازار میکوبد...
تازه اسم همهی اینها تمدن است و مذهب است و قانون است و عرف و اخلاق است. اینجاهاست که آدم دلش میخواهد یک مرتبه بزند زیر همه چیز.
...
یا باید زندگی کرد یا فکر، دو تایی با هم نمیشود.
...
تنعم از آزادی پایین تنهای. تنها تجربهای که ما شرقیها در فرنگ از آزادی میکنیم.
March 7, 2019
تحلیل روانشناختی جلال آلاحمد بوسیلهی کتاب سنگی بر گوری
این کتاب که جزو آثار غیر داستانیِ آلاحمد میباشد از شش فصل تشکیل شده که مرکز دوایر صحبتهای او، ناباروری آلاحمد میباشد. او در این شش فصل جنبههایی از روانش را آشکار میکند که از راهِ آنها میتوان به مکانیزمهای دفاع روانیای که برای گریز از این موضوعِ رنجزا و مضطرب کننده، به آنها متوسل می شود را بشناسیم.
آل احمد در این کتاب با نثری نه چندان ادبی، اما راحت و پیراسته به نقلِ خاطراتی که مربوط به مشاجراتش با همسرش، با اطرافیانش و همچنین به بیان مشاجراتِ دو نیمهی روان خودش میپردازد.
هر آدمی سنگی است بر گور پدر خویش.| فقفیقاع بنی
دفترچه ی کوچکی داشتم، خیلی سال پیش، که جملهای را از ابتدایِ همین کتابِ آلاحمد(که خواستم بخوانمش اما خوشم نیامد) در آن یادداشت کرده بودم: هر آدمی سنگی است برگور پدر خویش. ماه ها این جمله در ذهنم بود و نمی دانستم معنی اش چیست تا اینکه یک روز ناگهان معنیاش را فهمیدم. اما اینکه "فقفیقاعِ بنی" چه کسی بوده را نتوانستم بفهمم. این هم ریشه در بینشی بود که برایم بهوجود آورده بودند که: هرچه توی کتاب بیاید درست است و نباید به آن شک کنی، بلکه باید به فهمِ خودت شک کنی؛
سالها از آن ماجرا گذشت تا اینکه کمی بزرگتر شدم و هنگام مطالعهی کتاب دیگری، فهمیدم آن کتابی که من این جمله را از روی آن یادداشت کرده بودم بر اثر اشتباهِ چاپی نبی را بنی چاپ کرده بوده.
پیشکشِ آنان که در کنار زندگیکردن، داستان هم مینوشتند
تعدادی از نویسندگان هستند که هنر و ادبیات برایشان وسیله است، وسیله ای برای رسیدن به شهرت، به قدرت و به زن.
تعدادی هم هستند که ادبیات برایشان هدف است. هدفی برای گریز از رنجِ هستی و اضطراب وجود.
در این وادی ممکن است نویسندگان دستهی دوم به قدرت و شهرت و زن هم برسند اما بر خلافِ دستهی اول، هیچ گاه کیفیت اثرشان را فدای رسیدن به اینها نمیکنند.
آلاحمد به نظر من جزو نویسندگانِ دستهی اول است. آن نویسندگانی که در کنار زندگی کردن، داستان هم مینوشته اند. و نه در دستهی نویسندگانی که قلندرانه، داستان را زندگی میکردهاند. از این جهت، آثار او برایم از اهمیت و ارزش کمی برخوردار هستند.
این کتاب که جزو آثار غیر داستانیِ آلاحمد میباشد از شش فصل تشکیل شده که مرکز دوایر صحبتهای او، ناباروری آلاحمد میباشد. او در این شش فصل جنبههایی از روانش را آشکار میکند که از راهِ آنها میتوان به مکانیزمهای دفاع روانیای که برای گریز از این موضوعِ رنجزا و مضطرب کننده، به آنها متوسل می شود را بشناسیم.
آل احمد در این کتاب با نثری نه چندان ادبی، اما راحت و پیراسته به نقلِ خاطراتی که مربوط به مشاجراتش با همسرش، با اطرافیانش و همچنین به بیان مشاجراتِ دو نیمهی روان خودش میپردازد.
هر آدمی سنگی است بر گور پدر خویش.| فقفیقاع بنی
دفترچه ی کوچکی داشتم، خیلی سال پیش، که جملهای را از ابتدایِ همین کتابِ آلاحمد(که خواستم بخوانمش اما خوشم نیامد) در آن یادداشت کرده بودم: هر آدمی سنگی است برگور پدر خویش. ماه ها این جمله در ذهنم بود و نمی دانستم معنی اش چیست تا اینکه یک روز ناگهان معنیاش را فهمیدم. اما اینکه "فقفیقاعِ بنی" چه کسی بوده را نتوانستم بفهمم. این هم ریشه در بینشی بود که برایم بهوجود آورده بودند که: هرچه توی کتاب بیاید درست است و نباید به آن شک کنی، بلکه باید به فهمِ خودت شک کنی؛
سالها از آن ماجرا گذشت تا اینکه کمی بزرگتر شدم و هنگام مطالعهی کتاب دیگری، فهمیدم آن کتابی که من این جمله را از روی آن یادداشت کرده بودم بر اثر اشتباهِ چاپی نبی را بنی چاپ کرده بوده.
پیشکشِ آنان که در کنار زندگیکردن، داستان هم مینوشتند
تعدادی از نویسندگان هستند که هنر و ادبیات برایشان وسیله است، وسیله ای برای رسیدن به شهرت، به قدرت و به زن.
تعدادی هم هستند که ادبیات برایشان هدف است. هدفی برای گریز از رنجِ هستی و اضطراب وجود.
در این وادی ممکن است نویسندگان دستهی دوم به قدرت و شهرت و زن هم برسند اما بر خلافِ دستهی اول، هیچ گاه کیفیت اثرشان را فدای رسیدن به اینها نمیکنند.
آلاحمد به نظر من جزو نویسندگانِ دستهی اول است. آن نویسندگانی که در کنار زندگی کردن، داستان هم مینوشته اند. و نه در دستهی نویسندگانی که قلندرانه، داستان را زندگی میکردهاند. از این جهت، آثار او برایم از اهمیت و ارزش کمی برخوردار هستند.
March 5, 2019
به نام او
با تاسف هرچه تمام باید بگویم که انچنان که باید رمان ایرانی نخوانده ام حتی از بزرگی مثل جلال هم تنها دو کتاب خوانده ام یکی مدیر مدرسه که سالها پیش خواندم و بسیار لذت بردم و دیگری کتاب مسحور کننده سنگی بر گوری که دیشب یک نفس خواندمش
به قول بسیاری از دوستان که در ریویوهاشون نوشتند جسارت جلال فوق العاده و مثال زدنیه
قلمش هم که دیگر حرف ندارد
خلاصه من بعد خواندن بیش از پیش رمانهای ایرانی رو سرلوحه کارم قرار میدم باشد که رستگار شوم
با تاسف هرچه تمام باید بگویم که انچنان که باید رمان ایرانی نخوانده ام حتی از بزرگی مثل جلال هم تنها دو کتاب خوانده ام یکی مدیر مدرسه که سالها پیش خواندم و بسیار لذت بردم و دیگری کتاب مسحور کننده سنگی بر گوری که دیشب یک نفس خواندمش
به قول بسیاری از دوستان که در ریویوهاشون نوشتند جسارت جلال فوق العاده و مثال زدنیه
قلمش هم که دیگر حرف ندارد
خلاصه من بعد خواندن بیش از پیش رمانهای ایرانی رو سرلوحه کارم قرار میدم باشد که رستگار شوم
September 24, 2020
.
این کتاب یکی از مهمترین کتب نوشته شده به فارسی در دوره معاصر است. فهم این کتاب ما را تا مرزهای لمس تجدد می برد.
اول ویژگی آن شجاعت است. جلال نشان داده که هیچ رودربایستی با هیچ کس ندارد؛ نه تنها خودش، بلکه حتی سیمین. جلال جستوجر جقیقت است، و راوی دردهای خویش. حتی اینجا هم با شجاعت پا به میدان می گذارد، همچون گذشته.
دوم ویژگی، صداقت است. جلال با همه صادق است حتی در افشای خود. صداقتی که آینه روزگارش ساخته. آنقدر با سمباده صداقت زنگار وجودش را جلا داده که به آینه روزگار خویش بدل شده است. او را باید در برابر مدعیانی قرار داد که از صداقت کیسشه دوخته اند و جز مکر در چنته ندارند.
سوم خصیصه اعتراف است. سنت اعتراف میان ما وجود ندارد و حتی به نوعی مذموم است. برخلاف غربی ها که یکی از پایه های تمدنی ایشان محسوب می شود. اعتراف از مسیحیت تا دوره جدید شکل های گوناگونی یافته اما همیشه جزو اصول تمدن غربب بوده. حالا جلال در این کتاب دست به اعتراف زده؟ چرا؟ نه مسلمانان ما آن را جایز می شمارند و نه روشنفکران ما دست به آن زده اند. جلالی که جستجوگر راهی برای بازگشت به خویشتن است، او که از غرب زدگی گریزان است و پی سلوکی شرقی می گردد، با این اعتراف چه چیز را دنبال می کند؟ در زمانه ای که نه سنتی های ما، که متجددان هم از این سنت غربی رویگردانند، جلال با چه نیرویی چنین متن سنگینی برای اعتراف می نویسد؟ پی چیست؟ هنوز جواب این سوال را نیافته ام. این کتاب، یکی از نقاط مبهم تجدد ایرانی است.
ویژگی های این کتاب زیاد است و به اندازه اهمیت آن، توجه بدان نشده. آخرینی که من می گویم، وزن جلال در فهم ایران جدید است. ایران نو را، به خصوص پس از دهه سی، نمی توان از جلال جدا کرد. تجدد ایرانی بدون او معنایی ندارد. حال او به نقطه ای رسیده که دست بگذارد بر «عقیم بودن» او نگران است که سنگی بر گوری نداشته باشد. عقیم بودن جلال، عقیم بودن فرد نیست. سنگی بر گوری را باید به عنوان عقیم بودن تجدد در ایران خواند. اگر این کتاب را درست بخوانیم، باید به فکر نگارش پاسخی به آن باشیم. جای کتاب «زایش» در ایران جدید خالی است. آیا ما هنوز عقیمیم؟ یا زایش را تجربه کرده ایم؟
این کتاب یکی از مهمترین کتب نوشته شده به فارسی در دوره معاصر است. فهم این کتاب ما را تا مرزهای لمس تجدد می برد.
اول ویژگی آن شجاعت است. جلال نشان داده که هیچ رودربایستی با هیچ کس ندارد؛ نه تنها خودش، بلکه حتی سیمین. جلال جستوجر جقیقت است، و راوی دردهای خویش. حتی اینجا هم با شجاعت پا به میدان می گذارد، همچون گذشته.
دوم ویژگی، صداقت است. جلال با همه صادق است حتی در افشای خود. صداقتی که آینه روزگارش ساخته. آنقدر با سمباده صداقت زنگار وجودش را جلا داده که به آینه روزگار خویش بدل شده است. او را باید در برابر مدعیانی قرار داد که از صداقت کیسشه دوخته اند و جز مکر در چنته ندارند.
سوم خصیصه اعتراف است. سنت اعتراف میان ما وجود ندارد و حتی به نوعی مذموم است. برخلاف غربی ها که یکی از پایه های تمدنی ایشان محسوب می شود. اعتراف از مسیحیت تا دوره جدید شکل های گوناگونی یافته اما همیشه جزو اصول تمدن غربب بوده. حالا جلال در این کتاب دست به اعتراف زده؟ چرا؟ نه مسلمانان ما آن را جایز می شمارند و نه روشنفکران ما دست به آن زده اند. جلالی که جستجوگر راهی برای بازگشت به خویشتن است، او که از غرب زدگی گریزان است و پی سلوکی شرقی می گردد، با این اعتراف چه چیز را دنبال می کند؟ در زمانه ای که نه سنتی های ما، که متجددان هم از این سنت غربی رویگردانند، جلال با چه نیرویی چنین متن سنگینی برای اعتراف می نویسد؟ پی چیست؟ هنوز جواب این سوال را نیافته ام. این کتاب، یکی از نقاط مبهم تجدد ایرانی است.
ویژگی های این کتاب زیاد است و به اندازه اهمیت آن، توجه بدان نشده. آخرینی که من می گویم، وزن جلال در فهم ایران جدید است. ایران نو را، به خصوص پس از دهه سی، نمی توان از جلال جدا کرد. تجدد ایرانی بدون او معنایی ندارد. حال او به نقطه ای رسیده که دست بگذارد بر «عقیم بودن» او نگران است که سنگی بر گوری نداشته باشد. عقیم بودن جلال، عقیم بودن فرد نیست. سنگی بر گوری را باید به عنوان عقیم بودن تجدد در ایران خواند. اگر این کتاب را درست بخوانیم، باید به فکر نگارش پاسخی به آن باشیم. جای کتاب «زایش» در ایران جدید خالی است. آیا ما هنوز عقیمیم؟ یا زایش را تجربه کرده ایم؟
December 29, 2017
همیشه جلال رو دوست داشتم
تا رسیدم به سنگی بر گوری
که چه طوفانی شروع شد
و به قول منتقدین چه نثر شلاقی و پرشتابی داشت
اصلا نمیتونستم صبر کنم ببینم بعد چی میشه
و تموم شد
شاید خنده دار باشه اما تا مدتها با خودم فکر میکردم سیمین خانم بعد از خوندن این کتاب اولین حس یا سوالی که به ذهنش دویده چی بوده؟؟ اگه مثلا من جای سیمین خانم بودم ....
نمیدونم
هر چی که بود من مسحورش شدم
فکر میکردم این کتاب برای من هم حکم سنگی بر گور جلال آل احمد باشد و نبود
من نمیتونم قلم جلال آل احمد رو دوست نداشته باشم
بیشتر بخاطر جسارت و شهامتش و اینکه به شدت خودشه
ادا در نمیاره
اگه هرچی هم گفته خودش رو بیان کرده
پز و ژست نبوده
و این شفافیتش همیشه برام جالب بوده
و این اتوبیوگرافی اوج "خود جلال بودن" جلال آل احمد بود
تا رسیدم به سنگی بر گوری
که چه طوفانی شروع شد
و به قول منتقدین چه نثر شلاقی و پرشتابی داشت
اصلا نمیتونستم صبر کنم ببینم بعد چی میشه
و تموم شد
شاید خنده دار باشه اما تا مدتها با خودم فکر میکردم سیمین خانم بعد از خوندن این کتاب اولین حس یا سوالی که به ذهنش دویده چی بوده؟؟ اگه مثلا من جای سیمین خانم بودم ....
نمیدونم
هر چی که بود من مسحورش شدم
فکر میکردم این کتاب برای من هم حکم سنگی بر گور جلال آل احمد باشد و نبود
من نمیتونم قلم جلال آل احمد رو دوست نداشته باشم
بیشتر بخاطر جسارت و شهامتش و اینکه به شدت خودشه
ادا در نمیاره
اگه هرچی هم گفته خودش رو بیان کرده
پز و ژست نبوده
و این شفافیتش همیشه برام جالب بوده
و این اتوبیوگرافی اوج "خود جلال بودن" جلال آل احمد بود
May 14, 2008
روایت بسیار بسیار جسورانه جلال از ماجرایی خصوصی در زندگی خودش و سیمین. از آنجا که اثر بعد از مرگ جلال به چاپ رسیده است باید بیش از جسارت جلال، جسارت مضاعف سیمین دانشور را ستود که اجازه نشر این اثر را داد. جدای از این حرفها، ایده تولید نسل به قصد نیل به نوعی جاودانگی بسیار زیبا به چالش کشیده شده است. و من عنوان کتاب را هم بسیار می پسندم؛ از آن جنس عنوانهایی است که پس از خواندن کتاب، هر زمانی عنوان آن را بشنوی به میان متن میروی و اثر برایت زنده می شود
November 11, 2017
کتاب ماجرای تلاش جلال آل احمد است برای بچه دار شدن
تکلیف مدتها است که روشن است. توجیه علمی قضیه را که بخواهی، دیگر جای چون و چرا نمیماند. خیلی ساده، تعداد اسپرم کمتر از حدی است که بتواند حتی یک قورباغهٔ خوش زند و زا را بارور کند. دو سه تا در هر میدان میکروسکوپی. بجای دست کم هشتاد هزار تا در هر میدان. میدان؟ بله. واقعیت همین است دیگر
***
–بله. فرنگ هم رفتیم. و فایده نداشت. و چقدر خرج! دیگر خیال کردهاید که ما سر گنج نشستهایم…
و حال آنکه هیچکس خیال نکرده بود که ما سر گنج نشستهایم. و اصلا همین جوری بود که میدیدم یا شهیدنمایی است یا خودنمایی یا توجیه یا عذر. و برای که؟ و برای چه؟ و و برای اینکه آدمیزاد بهر صورت خودش را از تنگ و تا نمیاندازد! و تازه مگر قضیهٔ فرنگ از چه قرار بود؟ از این قرار که وقتی همهٔ لِنگ و لگدهامان را در رم و پاریس زدیم، در وین من تنها رفتم سراغ یک طبیب اطریشی که استاد سیّار دانشکدههای مونیخ و زوریخ و یک ایخ دیگر بود. یعنی یک شهر دیگر با پسوند ایخ. درست همینطور. و یک روز صبح از ۵ر۷ تا ۵ر۸. و بعد از همهٔ آن حرفها که از همکارهای تهرانیاش شنیده بودم درآمد که:
–بله. اگر خیلی علاقمندی باید یک سال زیر نظر باشی… و اسم و رسم بیمارستان را هم داد. و چه جور زیر نظر؟
–مدام توی رختخواب. روزی چقدر گوشت و چقدر شیر و هیچ سیگار و ابداً الکل و آنقدر تستوویرون و ویتامین آ… و لابد عصارهٔ جگر و پانگادوئین… بله باقیش را خودم حفظ بودم.
–یا اینکه برو خودت را بسپار به سرنوشت.
و البته که ما این کار دوم را کردیم. چون علاوه بر اینکه اروپا فرموده بود– راه اول روزی صد تومان خرج داشت و یکسال مرخصی اداری میخواست. و بی خودنمایی و شهیدنمایی حتماً آن یارو خیال کرده بود که من سر گنج نشستهام یا پسر اوتورخان اعظمم. احمق!
April 30, 2014
توصیف حال و هوای مردی که من حتی قبول ندارم یا دوستش ندارم آنچنان زیبا و با کلامی قوی بود که به خوبی می فهمیدمش...عصبانیت هاش رو ، خستگی و کلافگی ش ررو ، گیجیش رو ، احساسات مردانه ش رو ...و واقعی بودن (یا واقعی نما بودن) داستان باعث می شد بیشتر از خوندنش لذت ببرم....تمام کلامش به دلم می نشست حتی اگر در خیلی از موارد با نویسنده هم سو نبودم ، بش حق نمی دادم اما درکش می کردم...و کلام انقدر شیرین بود که نمی دونستم اخم کنم ، بخندم و یا هیچ...و گاهی حس می کردم این خود منم!(هرچند اینها هیچ کدومشون دغدغه ی شخصی من نبودن) مردی که امتدادی نداره ! ابتره ...با تمام غمهاش و افکار گاها پارادوکس گونه ش،غیرت هاش و بی غیرتی هاش....از این کتاب بیش از بیش از باقی کتاب های آل احمد که خونده بودم ، لذت بردم...
May 28, 2018
هرچنداین روزها حمله به جلال آل احمد واتهام بیسوادی و.به اوباب روزاست ،ولی به نظرم شجاعتش حداقل درکتابهایی مثل "مدیرمدرسه " و"سنگی برگوری " ستودنی است . درسنگی برگوری روایت مستند خودرااز بچه دارنشدن خودش وسیمین دانشورمیگوید وبی رحمانه به همه چیز ودرصف اول به خودش میتازد
یکی ازمهم ترین صفات آل احمد شجاعتش بود واینکه هرگز تظاهربه چیزی نکرد و درون وبیرونش یکی بود.
یکی ازمهم ترین صفات آل احمد شجاعتش بود واینکه هرگز تظاهربه چیزی نکرد و درون وبیرونش یکی بود.
October 30, 2020
3.5
شاید نه آن جلالی که دوست دارند بشناسیم
سنگی بر گوری شرححالی از جلال آلاحمد به زبان خودش هستش با محوریت عقیم بودن و بچهدار نشدن. البته خیلیها خواستن این عقیم بودن رو به پای مسائل بزرگتر و جدیتر از جمله بحث "تجدد" و "روشنفکری ایرانی" بکشونن که از نظر من این طور نیست و نشونهای حاکی از نمادین بودن مباحث در کتاب وجود نداره. اگرچه شاید بشه چنین برداشتی هم بزور از توش بیرون کشید.
کتاب بسیار شجاعانه و صریحالهجه نوشته شده. خصوصا اگر وضعیت اجتماعی اون زمان رو در نظر بگیریم، این شهامت و بدعت رو باید ستود. با این همه، من از نثر کتاب خوشم نیومد. چون بنظرم طرز بیان مشخصی نداشت. گاهی بسیار پر تکلّف میشد، گاهی خیلی تلگرافی و در هر دو فقره، بنظرم بیمورد بود. خصوصا با روایت خودمانی کتاب که خیلی هم به دل مینشست تناسبی نداشت.
چیز قابل توجهی که از خوندن این کتاب دستگیرتون میشه، تناقضهای درونی آلاحمد هستش که باز دوست دارم از این جهت که خودش رو لاپوشونی نکرده ازش قدردانی کنم. بنظر میاد آلاحمد آدمی بوده که از سنت و عقبموندگی فکری جامعه خودش خسته شده ولی از طرف دیگه یک عناد و دشمنی غیر عادی هم با فرنگستون داشته. به دکتر جماعت، خصوصا از نوع غربی، که میرسه بیجهت از خشونت کلامی بیموردی استفاده میکنه و به کلُهم اجمعین القابی نظیر مورفینی، هیزچشم یا قرتی و ... نسبت میده. از طرف دیگه به سنت دو زنگی پدرش و برادرش که آخوند بودند و به قول خودش "نون ایمان مردم رو میخورند" با بدگمانی و تردید نگاه میکنه. مشروبی هم میخوره و پاش بیفته خانوم هم بلند میکنه و خلاصه هیچ جوره از اون مسلمونزادههایی که حکومت ما تلاش داره نشون بده نیست. والله با این صراحت لهجهای که جلال آلاحمد داشت اگر زنده میموند همون دهه شصت سرش رو زیر آب کرده بودن.
سر جمع، من "سنگی بر گوری" رو بیشتر بر سلسله زنجیر سنتهایی دیدم که از سوی جد و پدر به جلال رسیده بود و دور تنش تنیده شده بود. سنتی که با وجود همه تلاشهای آلاحمد برای متفاوت بودن، موقع معاینه دکتر زنان، باعث میشد خودش رو جاکش خطاب کنه یا نتونه تخم و ترکه یک اشرافزاده رو به فرزندخوندگی قبول کنه. شاید از همین جهت بود که نهایتا اعتراف میکنه "از اینکه آخرین سنگ گور درگذشتگان خویش است خشنودم": ا
پ. ن: مصاحبه ای از رضا براهنی راجع به این کتاب و شخصیت واقعی آل احمد وجود داره که بی نهایت ارزشمند و جالب توجهه. و من به لطف آقا پرهام گل از وجود چنین مصاحبه ای باخبر شدم. لینکش رو میذارم اینجا.
http://avaetabid.com/?p=330
شاید نه آن جلالی که دوست دارند بشناسیم
سنگی بر گوری شرححالی از جلال آلاحمد به زبان خودش هستش با محوریت عقیم بودن و بچهدار نشدن. البته خیلیها خواستن این عقیم بودن رو به پای مسائل بزرگتر و جدیتر از جمله بحث "تجدد" و "روشنفکری ایرانی" بکشونن که از نظر من این طور نیست و نشونهای حاکی از نمادین بودن مباحث در کتاب وجود نداره. اگرچه شاید بشه چنین برداشتی هم بزور از توش بیرون کشید.
کتاب بسیار شجاعانه و صریحالهجه نوشته شده. خصوصا اگر وضعیت اجتماعی اون زمان رو در نظر بگیریم، این شهامت و بدعت رو باید ستود. با این همه، من از نثر کتاب خوشم نیومد. چون بنظرم طرز بیان مشخصی نداشت. گاهی بسیار پر تکلّف میشد، گاهی خیلی تلگرافی و در هر دو فقره، بنظرم بیمورد بود. خصوصا با روایت خودمانی کتاب که خیلی هم به دل مینشست تناسبی نداشت.
چیز قابل توجهی که از خوندن این کتاب دستگیرتون میشه، تناقضهای درونی آلاحمد هستش که باز دوست دارم از این جهت که خودش رو لاپوشونی نکرده ازش قدردانی کنم. بنظر میاد آلاحمد آدمی بوده که از سنت و عقبموندگی فکری جامعه خودش خسته شده ولی از طرف دیگه یک عناد و دشمنی غیر عادی هم با فرنگستون داشته. به دکتر جماعت، خصوصا از نوع غربی، که میرسه بیجهت از خشونت کلامی بیموردی استفاده میکنه و به کلُهم اجمعین القابی نظیر مورفینی، هیزچشم یا قرتی و ... نسبت میده. از طرف دیگه به سنت دو زنگی پدرش و برادرش که آخوند بودند و به قول خودش "نون ایمان مردم رو میخورند" با بدگمانی و تردید نگاه میکنه. مشروبی هم میخوره و پاش بیفته خانوم هم بلند میکنه و خلاصه هیچ جوره از اون مسلمونزادههایی که حکومت ما تلاش داره نشون بده نیست. والله با این صراحت لهجهای که جلال آلاحمد داشت اگر زنده میموند همون دهه شصت سرش رو زیر آب کرده بودن.
سر جمع، من "سنگی بر گوری" رو بیشتر بر سلسله زنجیر سنتهایی دیدم که از سوی جد و پدر به جلال رسیده بود و دور تنش تنیده شده بود. سنتی که با وجود همه تلاشهای آلاحمد برای متفاوت بودن، موقع معاینه دکتر زنان، باعث میشد خودش رو جاکش خطاب کنه یا نتونه تخم و ترکه یک اشرافزاده رو به فرزندخوندگی قبول کنه. شاید از همین جهت بود که نهایتا اعتراف میکنه "از اینکه آخرین سنگ گور درگذشتگان خویش است خشنودم": ا
"امروز من آن آدم ابترم كه پس از مرگم هيچ تنابنده اي را بجا نخواهم گذاشت تا در بند اجداد و سنت و گذشته باشد"
پ. ن: مصاحبه ای از رضا براهنی راجع به این کتاب و شخصیت واقعی آل احمد وجود داره که بی نهایت ارزشمند و جالب توجهه. و من به لطف آقا پرهام گل از وجود چنین مصاحبه ای باخبر شدم. لینکش رو میذارم اینجا.
http://avaetabid.com/?p=330
July 25, 2018
بعیده کتاب رو دست بگیرید و بتونید زمین بگذارید
جلال آل احمد چقدر شیرین و بی مهابا خودش رو نقد میکنه
یاد اکثر نویسنده های اهل چک اسلوواکی افتادم
در نوشته بیشترشون این زهرِ نقدِ خودی هست
اما در نوشته های فرنگی ها نقد بیشتر متوجه جامعه است
در مقابل جلال آل احمد خودش رو به سادگی و بی رودربایستی نقد کرده
البته بر اساس چارچوب فکری و شرایط و چه و چه و چه
در کل خوندن این کتاب خیلی لذت بخش بود
جلال آل احمد چقدر شیرین و بی مهابا خودش رو نقد میکنه
یاد اکثر نویسنده های اهل چک اسلوواکی افتادم
در نوشته بیشترشون این زهرِ نقدِ خودی هست
اما در نوشته های فرنگی ها نقد بیشتر متوجه جامعه است
در مقابل جلال آل احمد خودش رو به سادگی و بی رودربایستی نقد کرده
البته بر اساس چارچوب فکری و شرایط و چه و چه و چه
در کل خوندن این کتاب خیلی لذت بخش بود
November 9, 2022
آخرین باری که آل احمد خواندم نوجوان بودم. شاید ۲۵ سال پیش. بعضیها را دوباره رفتم سراغشان. مثلا هدایت. اما راستش هیچوقت ترغیب نشدم دوباره بروم سراغ جلال.
سنگی بر گوری متن جالبی بود. یا حداقل خوشخوان. اما باز هم چیزی نبود که باعث شود فکر کنم دوباره لازم است جلال بخوانم. حتی عنوان مموار را هم با تردید میتوان بهش داد. جلال ذاتا نخراشیدهتر از این است که بتواند به مرحلهی اتوآنالیز و خودکاوی و خودشناسی برسد. شروع بیشیله و پیله و اعترافگونهی «سنگی بر گوری» البته امیدوارکننده است. اما خیلی زود این امید به سرخوردگی تبدیل میشود. جلال دارد قصهی بچهدار نشدنش با سیمین را میگوید. مشکل هم گویا از خود جلال است. این را همان اول متن خوب و گیرا و بامزه شرح میدهد. اما جلال بالکل با روانکاوی غریبه است. حتی بدتر از غریبه، عناد دارد و عنادش هم از دانش نمیآید، در مرحلهی کنایه زدن به روانپزشکان و پراندن بامزهجاتی مثل «فرویدبازی» گیر کرده. با چنین موانع ذهنی و پیشداوریهایی سخت است که بتوانی مموار بنویسی. نوشتهات خلاصه میشود به شرح گزینشی و جهتدار وقایع که راوی در آن نه عاملیتی دارد و نه اعمال و رفتارش عمق و علتی مییابند؛ راوی مظلوم است و قربانی، چراییاش هم برمیگردد به تقدیر. شاید نقلی از مارشال برمن در «تجربهٔ مدرنیته» برای تبیین عقبماندگی و «نخراشیدگی» ذهنیت جلال مفید باشد؛ او صدای مدرن را اینطور وصف میکند: «این صدا همزمان سرشار از پژواک کشفِ نفس و هجو نفس، حظّ از نفس و تردید در نفس است.» اصلا شاید همین تناقضات است که مموار را جالب و غنی میکند. ما در صدا و روایت جلال ردی از کشف و حظّ و تردید نمیبینیم، نهایتا مقداری هجو، آن هم عمدتا فرمی و کلامی.
خلاصه اینکه با مردی ایرانی طرفیم که نوحه میخواند از اینکه تخم و ترکه ندارد. دیگریِ داستانش هم کمرنگ است. سیمین را میگویم. ما کلاً نمیفهمیم موضع سیمین در این ماجرا چیست. انگار نه انگار که او هم کسیست برای خودش. در روایت جلال نه، سیمین صرفاً زنیست که بدش نمیآید بچهای داشته باشد. حتی چند جایی که دیالوگی نقل میکند سهم سیمین چند کلمهای بیشتر نیست و در عوض جلال نیمصفحهای میفلسفد. جز این، همدلی آنچنانی هم با سیمین ندارد. این البته مشکلی نیست؛ انتظاری نمیرود هر که خواست چنین ممواری بنویسد عاشق و والهی زنش هم باشد. مشکل اینجاست که جاهایی زورش را میزند این همدلی را نشان دهد اما باز شکست میخورد. مثلا کجا؟ مثلا آن جایی که تصمیم میگیرند بروند دکتر زنان تا مطمئن شوند ایراد از سیمین نیست (علیرغم شواهد). دکتر هم هیز از آب درمیآید. (یا شاید توهم جلال است که جا و بیجا دمِ نرینگیاش میزند بیرون؟) خلاصه به خواهش سیمین جلسهی آخر جلال هم میرود داخل اتاق عمل بالا سر زنش. صحنه را خوب میپردازد، دردناک است و خونآلود، اما ته تهش مشکلش با کل قضیه این است که به نقش «جاکش و قرمساق» فرو کاسته شده. اگر بیشتر خودش را میکاوید شاید بدش نمیآمد قانونی وضع شود که تخصص زنان و زایمان فقط و فقط برای پزشکان زن باشد؟ اینجوری لابد «خیالش راحت» بود. کل متن شبیه اعتراف کسیست که اصولاً عقیدهای به کارکرد «اعتراف» ندارد اما پذیرفته که برود در غرفه و نزد پدر روحانی اعتراف کند، تنها به این قصد که خودش بیشتر بدرخشد. و البته تلاشش هم بیثمر نیست. برای همین است که گفتم متنْ متنِ جالبیست. جبران نخراشیدگی و کمبودهای ذهنی و ساختاریاش را با چیز دیگری میکند، با قلمش. نثر گیراست و روان پیش میرود و از قضا ظرافتهای خاص خودش را هم دارد. جوریست که خیلی راحت میشود در یک نشست کلش را خواند.
سنگی بر گوری متن جالبی بود. یا حداقل خوشخوان. اما باز هم چیزی نبود که باعث شود فکر کنم دوباره لازم است جلال بخوانم. حتی عنوان مموار را هم با تردید میتوان بهش داد. جلال ذاتا نخراشیدهتر از این است که بتواند به مرحلهی اتوآنالیز و خودکاوی و خودشناسی برسد. شروع بیشیله و پیله و اعترافگونهی «سنگی بر گوری» البته امیدوارکننده است. اما خیلی زود این امید به سرخوردگی تبدیل میشود. جلال دارد قصهی بچهدار نشدنش با سیمین را میگوید. مشکل هم گویا از خود جلال است. این را همان اول متن خوب و گیرا و بامزه شرح میدهد. اما جلال بالکل با روانکاوی غریبه است. حتی بدتر از غریبه، عناد دارد و عنادش هم از دانش نمیآید، در مرحلهی کنایه زدن به روانپزشکان و پراندن بامزهجاتی مثل «فرویدبازی» گیر کرده. با چنین موانع ذهنی و پیشداوریهایی سخت است که بتوانی مموار بنویسی. نوشتهات خلاصه میشود به شرح گزینشی و جهتدار وقایع که راوی در آن نه عاملیتی دارد و نه اعمال و رفتارش عمق و علتی مییابند؛ راوی مظلوم است و قربانی، چراییاش هم برمیگردد به تقدیر. شاید نقلی از مارشال برمن در «تجربهٔ مدرنیته» برای تبیین عقبماندگی و «نخراشیدگی» ذهنیت جلال مفید باشد؛ او صدای مدرن را اینطور وصف میکند: «این صدا همزمان سرشار از پژواک کشفِ نفس و هجو نفس، حظّ از نفس و تردید در نفس است.» اصلا شاید همین تناقضات است که مموار را جالب و غنی میکند. ما در صدا و روایت جلال ردی از کشف و حظّ و تردید نمیبینیم، نهایتا مقداری هجو، آن هم عمدتا فرمی و کلامی.
خلاصه اینکه با مردی ایرانی طرفیم که نوحه میخواند از اینکه تخم و ترکه ندارد. دیگریِ داستانش هم کمرنگ است. سیمین را میگویم. ما کلاً نمیفهمیم موضع سیمین در این ماجرا چیست. انگار نه انگار که او هم کسیست برای خودش. در روایت جلال نه، سیمین صرفاً زنیست که بدش نمیآید بچهای داشته باشد. حتی چند جایی که دیالوگی نقل میکند سهم سیمین چند کلمهای بیشتر نیست و در عوض جلال نیمصفحهای میفلسفد. جز این، همدلی آنچنانی هم با سیمین ندارد. این البته مشکلی نیست؛ انتظاری نمیرود هر که خواست چنین ممواری بنویسد عاشق و والهی زنش هم باشد. مشکل اینجاست که جاهایی زورش را میزند این همدلی را نشان دهد اما باز شکست میخورد. مثلا کجا؟ مثلا آن جایی که تصمیم میگیرند بروند دکتر زنان تا مطمئن شوند ایراد از سیمین نیست (علیرغم شواهد). دکتر هم هیز از آب درمیآید. (یا شاید توهم جلال است که جا و بیجا دمِ نرینگیاش میزند بیرون؟) خلاصه به خواهش سیمین جلسهی آخر جلال هم میرود داخل اتاق عمل بالا سر زنش. صحنه را خوب میپردازد، دردناک است و خونآلود، اما ته تهش مشکلش با کل قضیه این است که به نقش «جاکش و قرمساق» فرو کاسته شده. اگر بیشتر خودش را میکاوید شاید بدش نمیآمد قانونی وضع شود که تخصص زنان و زایمان فقط و فقط برای پزشکان زن باشد؟ اینجوری لابد «خیالش راحت» بود. کل متن شبیه اعتراف کسیست که اصولاً عقیدهای به کارکرد «اعتراف» ندارد اما پذیرفته که برود در غرفه و نزد پدر روحانی اعتراف کند، تنها به این قصد که خودش بیشتر بدرخشد. و البته تلاشش هم بیثمر نیست. برای همین است که گفتم متنْ متنِ جالبیست. جبران نخراشیدگی و کمبودهای ذهنی و ساختاریاش را با چیز دیگری میکند، با قلمش. نثر گیراست و روان پیش میرود و از قضا ظرافتهای خاص خودش را هم دارد. جوریست که خیلی راحت میشود در یک نشست کلش را خواند.
April 29, 2010
سنگی بر گوری نام کتابی است از جلال آلاحمد. این کتاب کم حجم در شش فصل نوشته شدهاست. آلاحمد این کتاب را در سال ۱۳۴۲ به نگارش درآورد اما تا سال ۱۳۶۰ یعنی ۱۲ سال پس از مرگ اش منتشر نشد.[۱:]
ماجرای کتاب، تکگویی راوی است درباره این موضوع که خودش (جلال) و همسرش (سیمین دانشور) صاحب فرزند نمیشوند. کتاب با این جمله شروع میشود:« هر آدمی سنگی است بر گور پدرش »
راوی ابتدا به توصیف شرایط زندگی خانوادگیاش میپردازد و سپس راههای مختلفی که برای فرزنددار شدن مطرح بوده را برمیشمارد و از تجربیات خود و همسرش در آزمودن برخی از این راهها میگوید؛ از آزمودن شیوههای پزشکی تا پیروی و اجرای برخی باورهای خرافی قدیمی و یا حتی قبول کردن سرپرستی کودکی یتیم.
نثر کتاب نمونه خوبی از نثر ویژهٔ آلاحمد است؛ نثری روان و با جملات کوتاه، بدون هیچ گونه پیچیدگی و استفاده از آرایههای ادبی.[۲:] در کنار نثر، ویژگی برجسته کتاب صراحت و صداقت نویسنده در بیان ماجراهای خصوصی و احساسات شخصی خود است. با توجه به این که جلال این کتاب را بر اساس زندگی حقیقی خود نوشتهاست، این صداقت اهمیت بیشتری پیدا میکند.
در نهایت هیچ کدام از این راهها کارگر نمیشود. نویسنده با مقایسه خودش با دیگران به خود دلگرمی میدهد:تو زندگی میکنی که بنويسی، آنهای ديگر بیهيچ قصدی فقط زندگی میکنند. او پس از آن که برای آینده نتوانسته کاری کند، به سراغ گذشتهاش میرود و از اینکه نقطه پایان سلسلهای است که از ابتدای خلقت آدم آغاز شده و پس از پدرش به او رسیده، ابراز رضایت میکند:« من اگر بدانی چقدر خوشحالم که از آخرین سنگ مزار درگذشتگان خویشم »
ماجرای کتاب، تکگویی راوی است درباره این موضوع که خودش (جلال) و همسرش (سیمین دانشور) صاحب فرزند نمیشوند. کتاب با این جمله شروع میشود:« هر آدمی سنگی است بر گور پدرش »
راوی ابتدا به توصیف شرایط زندگی خانوادگیاش میپردازد و سپس راههای مختلفی که برای فرزنددار شدن مطرح بوده را برمیشمارد و از تجربیات خود و همسرش در آزمودن برخی از این راهها میگوید؛ از آزمودن شیوههای پزشکی تا پیروی و اجرای برخی باورهای خرافی قدیمی و یا حتی قبول کردن سرپرستی کودکی یتیم.
نثر کتاب نمونه خوبی از نثر ویژهٔ آلاحمد است؛ نثری روان و با جملات کوتاه، بدون هیچ گونه پیچیدگی و استفاده از آرایههای ادبی.[۲:] در کنار نثر، ویژگی برجسته کتاب صراحت و صداقت نویسنده در بیان ماجراهای خصوصی و احساسات شخصی خود است. با توجه به این که جلال این کتاب را بر اساس زندگی حقیقی خود نوشتهاست، این صداقت اهمیت بیشتری پیدا میکند.
در نهایت هیچ کدام از این راهها کارگر نمیشود. نویسنده با مقایسه خودش با دیگران به خود دلگرمی میدهد:تو زندگی میکنی که بنويسی، آنهای ديگر بیهيچ قصدی فقط زندگی میکنند. او پس از آن که برای آینده نتوانسته کاری کند، به سراغ گذشتهاش میرود و از اینکه نقطه پایان سلسلهای است که از ابتدای خلقت آدم آغاز شده و پس از پدرش به او رسیده، ابراز رضایت میکند:« من اگر بدانی چقدر خوشحالم که از آخرین سنگ مزار درگذشتگان خویشم »
September 11, 2017
یک حس عذاب وجدان در موقع خوندن کتاب داشتم،دائم فکر میکردم نکنه جلال اصلا قصد چاپ کتاب رو نداشته ولی این باعث نشد که کتاب برام تبدیل به یک کتاب ساده بشه.
اما در کل با چاپ دست نوشته های یک نویسنده بعد از مرگش کاملا مخالفم :))
و در آخر اینکه کتاب رو بصورت ایبوک خوندم .
همین :)
اما در کل با چاپ دست نوشته های یک نویسنده بعد از مرگش کاملا مخالفم :))
و در آخر اینکه کتاب رو بصورت ایبوک خوندم .
همین :)
December 18, 2014
و امروز من آن آدم ابترم كه پس از مرگم هيچ تنابنده اي را بجا نخواهم گذاشت تا در بند اجداد و سنت و گذشته باشد و براي فرار از غم آينده به اين هيچ گسترده ء شما پناه بياورد.
September 8, 2018
وقتی جلال روی کاناپه فروید ولو شد!
مجید اسطیری | #جلال_آل_احمد برای نویسنده امروز ما خیلی چیزهای آموختنی دارد. مثلا همه میدانند که نثر دونده و توصیفات موجز جلال چه تأثیری بر داستاننویسان بعد از او گذاشته است؛ یا احتمالا خیلیها متوجه هستند که «نفرین زمین» و «مدیر مدرسه» و کارهای دیگر جلال بود که پای «نقد مدرنیته» را به داستاننویسی ما باز کرد.
پس من درباره اینها حرف نمیزنم و البته حرف زیادی هم ندارم بزنم. میخواهم درباره یک کتاب کوچک زندگینامهوار از او حرف بزنم که به گمانم برای اولین بار #خودافشاگری را به ادبیات ما وارد کرد: سنگی بر گوری!
جلال در این کتاب از ژست جامعهشناسانهاش خارج شده، شولای مصلح اجتماعی را از تن کنده است و میبینیم شعار و دثارش چقدر با هم فرق میکند! آن آقایی که شلاق بر تن جامعهاش میکشید که «خودت را پیدا کن!» حالا لخت و عور جلو مخاطب ایستاده است و اعتراف میکند باید هر طور شده سنگی برای گور خودش دست و پا کند: فرزند.
در #سنگی_بر_گوری جلال و سیمین از نداشتن فرزند ملولاند و مخصوصا سیمین بیتعارف دلش بچه میخواهد. جلال انگار واقعا نمیداند دلش چه میخواهد. تجربه پدر شدن و شکل دادن یک موجود زیر دست خودش؟ یا همان سنگی که باید بر گورش بگذارد؟ اما هر چه هست این زوج یگانه ادبیات ما را به دست و پا میاندازد تا به هر دری بزنند. از مطب این دکتر به مطب آن یکی. از نسخه این خالهخانباجی تا جوشانده آن یکی! سفر به خارج، خیال پذیرش فرزندخوانده و باقی ماجراها که لابد خواندهاید و میدانید.
به نظرم دریچهای که جلال با همین خودنگاری مختصر برابر ادبیات ما گشوده است نور فراوانی به داخل میتاباند. انگار جلال بر کاناپه معروف #زیگموند_فروید ولو شده است و با تداعی آزاد یکی از دردهای بزرگ خودش را واکاوی میکند. این خودافشاگری میتوانست بر ادبیات ما که خاصیتش از دیرباز پردهپوشی است تأثیر بسزایی بگذارد، اگر جلال زودتر سراغش میرفت و اگر زودتر منتشر میشد و اگر جدیتر گرفته میشد. چرا هیچ وقت ادبیات ما دنبال نیشتر زدن به عقدههایی که برخیشان در حجاب روشنفکرنمایی مستور مانده بودند نبوده است؟ کشف المحجوب معاصرمان کو؟ غیر از این است که روانشناسی مثل #اروین_یالوم با کنار زدن پردهها از روی همین دردهای ناگفته مخاطبان امروزی را با خود همراه کرده و مدعی است که نیچه و شوپنهاور را درمان میکند؟ جلال هم رفته بود که همین کار را بکند.به گمانم برخی سرگشتگیهای نویسنده امروزی درمانپذیر است. اگر هر نویسندهای از سنگی بر گوری جلال الگو بگیرد، رودررو با ترس مواجه شود. همان چهار دلواپسی غایی اگزیستانسیال که یالوم معرفی میکند:
مرگ، آزادی، تنهایی و پوچی.
داشتن فرزند سادهترین و کهنترین راه درمان این هر چهار ترس بود و جلال شجاعانه تصمیم گرفت با این مسئله روبهرو شود و خودسانسوری نکند.
شهرآرا / روزنامه مردم مشهد
http://shahraraonline.ir/shahrara/pag...
مجید اسطیری | #جلال_آل_احمد برای نویسنده امروز ما خیلی چیزهای آموختنی دارد. مثلا همه میدانند که نثر دونده و توصیفات موجز جلال چه تأثیری بر داستاننویسان بعد از او گذاشته است؛ یا احتمالا خیلیها متوجه هستند که «نفرین زمین» و «مدیر مدرسه» و کارهای دیگر جلال بود که پای «نقد مدرنیته» را به داستاننویسی ما باز کرد.
پس من درباره اینها حرف نمیزنم و البته حرف زیادی هم ندارم بزنم. میخواهم درباره یک کتاب کوچک زندگینامهوار از او حرف بزنم که به گمانم برای اولین بار #خودافشاگری را به ادبیات ما وارد کرد: سنگی بر گوری!
جلال در این کتاب از ژست جامعهشناسانهاش خارج شده، شولای مصلح اجتماعی را از تن کنده است و میبینیم شعار و دثارش چقدر با هم فرق میکند! آن آقایی که شلاق بر تن جامعهاش میکشید که «خودت را پیدا کن!» حالا لخت و عور جلو مخاطب ایستاده است و اعتراف میکند باید هر طور شده سنگی برای گور خودش دست و پا کند: فرزند.
در #سنگی_بر_گوری جلال و سیمین از نداشتن فرزند ملولاند و مخصوصا سیمین بیتعارف دلش بچه میخواهد. جلال انگار واقعا نمیداند دلش چه میخواهد. تجربه پدر شدن و شکل دادن یک موجود زیر دست خودش؟ یا همان سنگی که باید بر گورش بگذارد؟ اما هر چه هست این زوج یگانه ادبیات ما را به دست و پا میاندازد تا به هر دری بزنند. از مطب این دکتر به مطب آن یکی. از نسخه این خالهخانباجی تا جوشانده آن یکی! سفر به خارج، خیال پذیرش فرزندخوانده و باقی ماجراها که لابد خواندهاید و میدانید.
به نظرم دریچهای که جلال با همین خودنگاری مختصر برابر ادبیات ما گشوده است نور فراوانی به داخل میتاباند. انگار جلال بر کاناپه معروف #زیگموند_فروید ولو شده است و با تداعی آزاد یکی از دردهای بزرگ خودش را واکاوی میکند. این خودافشاگری میتوانست بر ادبیات ما که خاصیتش از دیرباز پردهپوشی است تأثیر بسزایی بگذارد، اگر جلال زودتر سراغش میرفت و اگر زودتر منتشر میشد و اگر جدیتر گرفته میشد. چرا هیچ وقت ادبیات ما دنبال نیشتر زدن به عقدههایی که برخیشان در حجاب روشنفکرنمایی مستور مانده بودند نبوده است؟ کشف المحجوب معاصرمان کو؟ غیر از این است که روانشناسی مثل #اروین_یالوم با کنار زدن پردهها از روی همین دردهای ناگفته مخاطبان امروزی را با خود همراه کرده و مدعی است که نیچه و شوپنهاور را درمان میکند؟ جلال هم رفته بود که همین کار را بکند.به گمانم برخی سرگشتگیهای نویسنده امروزی درمانپذیر است. اگر هر نویسندهای از سنگی بر گوری جلال الگو بگیرد، رودررو با ترس مواجه شود. همان چهار دلواپسی غایی اگزیستانسیال که یالوم معرفی میکند:
مرگ، آزادی، تنهایی و پوچی.
داشتن فرزند سادهترین و کهنترین راه درمان این هر چهار ترس بود و جلال شجاعانه تصمیم گرفت با این مسئله روبهرو شود و خودسانسوری نکند.
شهرآرا / روزنامه مردم مشهد
http://shahraraonline.ir/shahrara/pag...
December 18, 2014
این کتاب روایتی بی پرده از یک ماجرای خصوصی است: ماجرای بچه دار نشدن جلال آل احمد و همسرش (سیمین دانشور). داستان با پاره ای بدگویی ها و نفرین به زمین و زمان و "سرنوشت" که اسباب بی آیندگی نویسنده شده اند آغاز می شود:
"... جاده ای تا لبه پرتگاهی، و بعد بریده. ابتر به تمام معنی. آخر هیچ می شود فکرش را کرد که صفی از اعماق بدویت تا جنگل تنک تمدن ته کوچه فردوسی تجریش این امانت را دست به دست – یعنی نسل به نسل – به تو برساند و تو کسی درعقب نداشته باشی که بار را تحویل بدهی؟"
و در نهایت با دلگرمی به خود و عبور از دلهره ها و پذیرش "واقعیت" به انجام می رسد:
"... من اگر بدانی چقدر خوشحالم که آخرین سنگ مزار در گذشتگان خویشم. من اگر شده در یک جا به اندازه یک تن تنها نقطه ختام سنتم. نفس نفی آینده ای هستم که باید در بند این گذشته می ماند ... راستی می دانی چرا؟ تا دست کم این دلخوشی برایم بماند که اگر شده به اندازه یک تن تنها در این دنیا اختیاری هست و آزادی ای. و این زنجیر ظاهرا به هم پیوسته که بر گرده ی بردباری خلایق از بدو خلق تا انتهای نشور هیچی را به هیچی می پیوندد اگر شده به اندازه ی یک حلقه ی تنها، گسسته است."
نثر کتاب فشرده و گیرا و تا حدودی بازتابی از مشی نویسنده و نگرش او به زندگی است.
"... جاده ای تا لبه پرتگاهی، و بعد بریده. ابتر به تمام معنی. آخر هیچ می شود فکرش را کرد که صفی از اعماق بدویت تا جنگل تنک تمدن ته کوچه فردوسی تجریش این امانت را دست به دست – یعنی نسل به نسل – به تو برساند و تو کسی درعقب نداشته باشی که بار را تحویل بدهی؟"
و در نهایت با دلگرمی به خود و عبور از دلهره ها و پذیرش "واقعیت" به انجام می رسد:
"... من اگر بدانی چقدر خوشحالم که آخرین سنگ مزار در گذشتگان خویشم. من اگر شده در یک جا به اندازه یک تن تنها نقطه ختام سنتم. نفس نفی آینده ای هستم که باید در بند این گذشته می ماند ... راستی می دانی چرا؟ تا دست کم این دلخوشی برایم بماند که اگر شده به اندازه یک تن تنها در این دنیا اختیاری هست و آزادی ای. و این زنجیر ظاهرا به هم پیوسته که بر گرده ی بردباری خلایق از بدو خلق تا انتهای نشور هیچی را به هیچی می پیوندد اگر شده به اندازه ی یک حلقه ی تنها، گسسته است."
نثر کتاب فشرده و گیرا و تا حدودی بازتابی از مشی نویسنده و نگرش او به زندگی است.
June 17, 2021
عمیقا حس عذاب وجدان دارم، حس میکنم پریدم وسط زندگی خصوصی دو نفر، چون برادر جلال این دست نوشته های جلال رو بدون اجازه سیمین منتشر کرده.
June 17, 2021
یا باید زندگی کرد یا فکر ... دوتایی با هم نمی شود ....
November 23, 2016
-پس این صاحب خانه احمق کجا است؟
که زنم در آمد: -چته بابا؟
بزودی می فهمی جانم. بزودی. یعنی دارم آماده ات می کنم ... و آب خواستم و تا تلفن را از بالا بیاورند در باز شد و مردی خوش قد و قامت تپید تو وسلام و علیک و:
-عجب تند می رفتید. خطرناک بود. هر چه کردیم نتوانستیم برسیم.
که من نشستم. روی پلکان. یعنی پاهایم تا شد. اولین بار در عمرم. اول گمان کردم کسی از عقب زد توی گودی زیر زانویم که دیدم دارم می نشینم. خودم را کشیدم روی پله اول. و سیگاری
.
.
سنگی بر گوری حدیث نفس خودِ جلال است؛ چه قدرش واقعی است و چه قدرش نیست نمی دانم؛ اما در مجموع به تناسب حجم کتاب و شش فصلی که سعی کرده است از موضوع خارج نشود اثری است محل تامل؛ از این جهت که هم مروری است بر احوال امثالِ جلال که اصطلاحاً «بچه شان نمی شود»؛ هم تقابل زندگی سنتی با مظاهر زندگی مدرن [در بُعدِ اجتماعی] و هم کلنجارها و کشمکش هایی که شخص اول داستان [در اینجا خود جلال] با دنیای پیرامونش دارد[بعدِ فردی] که ملغمه ای است از خانواده ای که در آن بزرگ شده و خانواده ای که در آن زندگی می کند. از دو جهت برای من تجربه ی جالبی بود: یک اینکه نگارش طوری بود که گویی جلال نشسته و حدیث نفس می کند، سیگار می کشد؛ و دو اینکه چکیده ای است از عقاید خودِ جلال [که البته دومی از اولی جدا نیست]
چند خط اول هم بخشی از «سنگی بر گوری» است؛ ببینید که چطور در چند خط، مختصر و مفید طوری روایت می کند که هم مردانگی و مدیریت اش را به رخِ ما می کشد هم کم آوردنش جلوی مردِ خوش بر و رویی که تپید داخل :)
November 9, 2019
آل احمد رو بدون خوندن اثری ازش پیش داوری می کردم اما این کتاب از اولین صفحه ها میخکوبم کرد. نثر شلوغ و خاله زنک آل احمد دقیقا چیزیه که من از ادبیات دوست دارم، نثر زنده و برخلاف نثرهای پرطمطراق دیگه که انگار نویسنده با مخاطب راحت نیست و رد ویرایش کتاب درشون زیاد به چشم می خوره اما انگار این نثزی مثل آل احمد یا گلشیری یکباره نوشته شده و نویسنده زحمت خاصی برای نوشتن نکشیده و نوشته لطفی بوده برایش تا از باری که بر روی دوشش بوده کم کند، به همین خاطر این کتاب پر از کثافت و عقاید شخصی و نفرته.
November 20, 2018
از جسارت و تیزی کلام جلال در این کتاب، حیرت کردم. به نظرم به شدت سلین واره بود لحن این کتاب و بی اندازه دوستش داشتم. چقدر شجاعت داشته. یک روایت صاف از زندگی خودش و سیمین و از بچه دار نشدن و یک حسرت و حیرت وموهیت از بودن یا نبودن بچه.
چقدر خوشحالم این کتاب را خواندم. 38 دقیقه و رایگان در نرم افزار کتابخوانی طاقچه خواندمش. اما تاثیر و عمق کلام و روایت بی نظیرش، خراشش را گذاشت.
همیشه در ذهنم کلیشه ای بود اینچنین که سیمن از یک خانواده ی دکتر و تحصیل کرده و با اسم ورسم دار و همسایه ی گلستان ها در شیراز و دکترای استنفورد چطور با جلال و...؟
این کتاب و این نثر بی اندازه صاف و روشن و این تیزی سخن جلال، قضاوتم را از بین برد.
.
شروع کتاب این چنین است. بی بدیل، ساده و خیره کننده.
.
" ما بچه نداریم. من و سیمین."
.
"مرتب این سوال را به سکوت از خودمان کرده ایم. به نگاه. گاهی با به روی خود نیاوردن. نشسته ای به کاری و روزی خوش است و دور برداشته ای که هنوز کله ات کار می کند و یک مرتبه احساس می کنی که خانه بدجوری خالی ست و یاد گفته ی آن زن می افتی- دخترخاله ی مادرم- که می گفت: توی شهر بچه ها توی خانه های فسقلی نمی توانند بلدلند و شما حیاط به این گندگی را خالی گذاشته اید."
.
" پدرسوخته های ریقو عجیب می دویدند. درست مثل خودت. پس بی خود نیست که تو انقدر عجولی! انقدر تند می روی. عین این بی نهایت کوچک های خودت. و درست همانطور معلوم نیست به کجا؟" از وضعیت اسپرم هاش می گه و چقدر ظریف و جالب و نترس. من حیرت کردم وقتی صحنه ی آزمایشگاه رو خوندم.
.
"درست مثل دستمال شب زفاف و به بوق و کرنای دهات روی بام حجله. و این ها یعنی اینکه من حتی در خصوصی ترین روابطم با زنم بنده ی همان مقرراتی هسام که قرن ها پیش از من وضع شده. و بی دخالت من. عین همان داغ باطله. و تازه اسم همه ی این ها تمدن است ومذهب و قانون و عرف و اخلاق. اینجاهاست که آدم می خواهد یک مرتبه بزند زیر همه چیز. "
.
اینجا واقعا فکرکردم سلین داره حرف می زنه. همون مدل غر زدن و به فحش کشیدن آدم و عالم 😊
" از وارث نام و نشان. از پردهنده ی آتی به اسم و رسم پدر جاکشی که تو باشی. از تقسیم کننده ی این دو تا خرت و خورت که از فضولات چهار پنج سال عمر جمع کرده ای. با کتاب ها و لباس ها.خوب دیگر چی احمق جان؟ که با چنین مال و منالی چنین در جستجوی میراث خوارانی؟"
.
- این خواهر سیمین که خودکشی کرد و دکتر بود همان قابله ی خانوم محلاتی ست که در کلاس های اینجا می بینم و دوست دارم خیلی بیشتر با اودوست شوم چون او خواننده ی بسیاری از کتاب هاست و همه ی نویسنده گان را می شناسد."
.
"اصلا درد تو همین است که آنچه می نویسی بیخ ریشت می ماند. تو زندگی می کنی که بنویسی. آن های دیگر بی هیچ قصدی فقط زندگی می کنند. حتی بچه دار شدنشان هم به قصد نیست."
.
چقدر خوشحالم این کتاب را خواندم. 38 دقیقه و رایگان در نرم افزار کتابخوانی طاقچه خواندمش. اما تاثیر و عمق کلام و روایت بی نظیرش، خراشش را گذاشت.
همیشه در ذهنم کلیشه ای بود اینچنین که سیمن از یک خانواده ی دکتر و تحصیل کرده و با اسم ورسم دار و همسایه ی گلستان ها در شیراز و دکترای استنفورد چطور با جلال و...؟
این کتاب و این نثر بی اندازه صاف و روشن و این تیزی سخن جلال، قضاوتم را از بین برد.
.
شروع کتاب این چنین است. بی بدیل، ساده و خیره کننده.
.
" ما بچه نداریم. من و سیمین."
.
"مرتب این سوال را به سکوت از خودمان کرده ایم. به نگاه. گاهی با به روی خود نیاوردن. نشسته ای به کاری و روزی خوش است و دور برداشته ای که هنوز کله ات کار می کند و یک مرتبه احساس می کنی که خانه بدجوری خالی ست و یاد گفته ی آن زن می افتی- دخترخاله ی مادرم- که می گفت: توی شهر بچه ها توی خانه های فسقلی نمی توانند بلدلند و شما حیاط به این گندگی را خالی گذاشته اید."
.
" پدرسوخته های ریقو عجیب می دویدند. درست مثل خودت. پس بی خود نیست که تو انقدر عجولی! انقدر تند می روی. عین این بی نهایت کوچک های خودت. و درست همانطور معلوم نیست به کجا؟" از وضعیت اسپرم هاش می گه و چقدر ظریف و جالب و نترس. من حیرت کردم وقتی صحنه ی آزمایشگاه رو خوندم.
.
"درست مثل دستمال شب زفاف و به بوق و کرنای دهات روی بام حجله. و این ها یعنی اینکه من حتی در خصوصی ترین روابطم با زنم بنده ی همان مقرراتی هسام که قرن ها پیش از من وضع شده. و بی دخالت من. عین همان داغ باطله. و تازه اسم همه ی این ها تمدن است ومذهب و قانون و عرف و اخلاق. اینجاهاست که آدم می خواهد یک مرتبه بزند زیر همه چیز. "
.
اینجا واقعا فکرکردم سلین داره حرف می زنه. همون مدل غر زدن و به فحش کشیدن آدم و عالم 😊
" از وارث نام و نشان. از پردهنده ی آتی به اسم و رسم پدر جاکشی که تو باشی. از تقسیم کننده ی این دو تا خرت و خورت که از فضولات چهار پنج سال عمر جمع کرده ای. با کتاب ها و لباس ها.خوب دیگر چی احمق جان؟ که با چنین مال و منالی چنین در جستجوی میراث خوارانی؟"
.
- این خواهر سیمین که خودکشی کرد و دکتر بود همان قابله ی خانوم محلاتی ست که در کلاس های اینجا می بینم و دوست دارم خیلی بیشتر با اودوست شوم چون او خواننده ی بسیاری از کتاب هاست و همه ی نویسنده گان را می شناسد."
.
"اصلا درد تو همین است که آنچه می نویسی بیخ ریشت می ماند. تو زندگی می کنی که بنویسی. آن های دیگر بی هیچ قصدی فقط زندگی می کنند. حتی بچه دار شدنشان هم به قصد نیست."
.
June 22, 2018
سنگی بر گوری تک گویی جلال آل احمد از اتفاقات خصوصی زندگی خودش و سیمین دانشور است که بچهدار نمیشوند یا به گفته خودش بی تخم و ترکگی آنهاست که بی تخم و ترکگی میتواند نام دیگر کتاب باشد. میل به بقا و ادامه دادن خود در فرد دیگری با تولید مثل از غرایز بشر است. در این راه آنها راههای مختلف از جمله به سرپرستی پذیرفتن بچهای، جادو و جمبل و نذر و نیاز را برای این کار جستجو میکنند اما نتیجه نمیدهد که نمیدهد و داستان سراسر ناآرامی و حتی خشم جلال است از ابعاد مختلف زندگی خودش و اطرافیان از جمله پزشکان که آنها را قصاب، قرمساق، مرفینی، دکاندار، جادوگر و … می خواند، با استفاده از این اتفاق تحجر و تعصب و پایبندی به اعتقادات و سنن از قدیم مانده را به بوته نقد میگذارد. بعضی از تعصبات و کارهای جلال را نپسندیدیم در مورد حیوانات و خیانت! اما می توان گفت باید کسی در چنین شرایطی باشد تا قضاوت کند اما سیمین بسیار باوقار در داستان جلوه میکند که گویا داستان بعد از مرگ جلال چاپ شده است. سنگی بر گوری یادآور داستانهای بوکوفسکی است که بی اندازه رک و بیپرده صریح است و فرد در مواجهه با متن شکه میشود که آیا داستان میخواند یا دفتر خاطرات کسی را ورق میزند؟ جلال میگفت کسی که نقاب خود را برندارد نمیتواند روایتی ماندگار در قافله ادبیات خلق کند. قلمش را دوست خواهیم داشت واژههای نغز به کار میبرد که در دوران او علی شریعتی همانند او بود اما در کابرد کلمات و ترکیبات بدیع هر دو بسیار غنی بودند. داستان غم انگیز است، گرد غم در کلمات جلال در سنگی بر گوری کاملا مشهود است و تماما دارد می پرسد چرا از بین این همه من. تنش شده بود لحاف پر پنبه ای پذیرای هر نوع جوالدوزی. و میگفت «گنده گوزی نکن، خودنمایی و شهید نمایی نکن» این ترکیبات بسیار در کتاب تکرار میشود که حکایت از صداقت در انتقال اصل داستان بچه دار نشدن دارد « هر دو روحانی بودند نان ایمان مردم را می خوردند». «خیلی واقع بین بود واقعیت را خیلی خوب می شناخت». داستان انسجام کافی را ندارد اما واقعی و شیوا و گیراست.
«مگر میشود مرد بود و شصت سال ازگار با یک زن سر کرد؟»
«مگر میشود مرد بود و شصت سال ازگار با یک زن سر کرد؟»
April 28, 2021
این کتاب قصه کشمکش درونی و نمود بیرونی نویسنده در مواجهه با مساله بچهدار نشدن خودش و همسرشه. گاهی خواستن تا مرز جنون و گاهی بیخیالی مطلق. یهجورایی بدون حد وسط. ولی اونچه کتاب رو متمایز کرده موضوعش نیست، ادبیاتشه؛ صریح، تند، صادقانه و گاهی رکیک. در واقع انگار ما بیش ازینکه مشغول خوندن قلم نویسنده باشیم مشغول شنیدن صدای ضمیر ناخودآگاهش هستیم.
یکم فراتر بخوایم نگاه کنیم میشه موضوع اصلی کتاب رو با هر موضوع دلخواه دیگه ای عوض کنیم و ببینیم چه مخالفتها و موافقتهایی باهاش میاد. چه سرزنشها و چه تشویقهایی. چه خواستنها و چه پشیمون شدنهایی و کلی دوگانه تاملبرانگیز دیگه میتونه باعث شه آدم ساعتها به مسائل خرد و کلان زندگیش که تک برزخ شدن و نشدن گیرن فکر کنه و فکر کنه.
جلال تو "سنگی بر گوری" مضمونا درباره رفتار خودش (که بچهدار نمیشده) با بچههای اقوام میگه:
بهشون محبت کنم و گرم باشم میگن حسرتشه؛
غر بزنم از شلوغی و کاراشون میگن حسودیشه؛
بیاعتنا باشم میگن زورش گرفته؛
خلاصه هر رفتار عادیای پیش بگیرم یهچیزی بهم میچسبونن.
خلاصه انگار یه "اسیرشدیم قشنگ" خاصی تو لحنش پیداست وسط کتاب:))
[و البته که این وضع همیشگی ماست تو زندگی]
یکم فراتر بخوایم نگاه کنیم میشه موضوع اصلی کتاب رو با هر موضوع دلخواه دیگه ای عوض کنیم و ببینیم چه مخالفتها و موافقتهایی باهاش میاد. چه سرزنشها و چه تشویقهایی. چه خواستنها و چه پشیمون شدنهایی و کلی دوگانه تاملبرانگیز دیگه میتونه باعث شه آدم ساعتها به مسائل خرد و کلان زندگیش که تک برزخ شدن و نشدن گیرن فکر کنه و فکر کنه.
جلال تو "سنگی بر گوری" مضمونا درباره رفتار خودش (که بچهدار نمیشده) با بچههای اقوام میگه:
بهشون محبت کنم و گرم باشم میگن حسرتشه؛
غر بزنم از شلوغی و کاراشون میگن حسودیشه؛
بیاعتنا باشم میگن زورش گرفته؛
خلاصه هر رفتار عادیای پیش بگیرم یهچیزی بهم میچسبونن.
خلاصه انگار یه "اسیرشدیم قشنگ" خاصی تو لحنش پیداست وسط کتاب:))
[و البته که این وضع همیشگی ماست تو زندگی]
April 23, 2018
چیزی که نویسنده از خودش در کتاب توصیف کرده،با چیزی که ازش می دونستم خیلی متفاوت بود.در واقع بیشتر از شخصیت توصیف شده نویسنده در کتاب،ترسیدم.شخصیتی که نویسنده از خودش ارائه داده نه تنها با تصوراتم راجع به روشنفکرها مغایرت داره،که حتی از سطح مردم عادی جامعه هم پایین تره(با این فرض که روشنفکران خودشون رو یک پله بالا تر از مردم می دونن)
May 23, 2023
در جستار فارسی، مخصوصا آنها که مهر «جستار شخصی» دارند، یک چیزی چند سالی است باب شده که «خودافشاگری» نزدیکترین تعبیر به آن است. اینکه نویسنده کارد تیزی بردارد و خودش را قیمه قیمه کند و بریزد جلوی مخاطب تا مطلب خوب از آب دربیاید. تا جستارش جستار شود. آنها که در جستارهایشان از این کارها کردهاند یا حتی ادعایش را دارند، حقیقتا باید یکسری به نویسنده نامطلوب معاصر یعنی جلال آلاحمد و مخصوصا این کتابش؛ «سنگی بر گوری» بزنند. من کمتر با متنی - چه ترجمه چه تالیف - مواجه شدهام که نویسنده تا این حد فداکارانه خودش را وسط متن گذاشته باشد.
«سنگی بر گوری» روایتی بینهایت خواندنی است از ماجرای ناتوانی جلال و سیمین در فرزندآوری. در مسیر تعریف کردن ماجرا، جلال به معاینههای دکتر و تجربههایش در آمیزش با دیگران هم رحم نمیکند! همه را میگوید، همه را! عجب کارستانی است این کار و تازه همه اینها که گفتم در مورد محتواست. فرم و زبان کتاب را میتوان ساعتها تحلیل کرد. مثلا جملات بدون فعلی که طوری نوشته شدهاند که حتی اگر نخواهی هم تند تند میخوانیشان. نویسنده حقیقتا خواننده را کارگردانی میکند و به بازی میگیرد. این جلال قدرنادیده، این نویسنده کاردرست...
«سنگی بر گوری» روایتی بینهایت خواندنی است از ماجرای ناتوانی جلال و سیمین در فرزندآوری. در مسیر تعریف کردن ماجرا، جلال به معاینههای دکتر و تجربههایش در آمیزش با دیگران هم رحم نمیکند! همه را میگوید، همه را! عجب کارستانی است این کار و تازه همه اینها که گفتم در مورد محتواست. فرم و زبان کتاب را میتوان ساعتها تحلیل کرد. مثلا جملات بدون فعلی که طوری نوشته شدهاند که حتی اگر نخواهی هم تند تند میخوانیشان. نویسنده حقیقتا خواننده را کارگردانی میکند و به بازی میگیرد. این جلال قدرنادیده، این نویسنده کاردرست...
Displaying 1 - 30 of 272 reviews





























