بزرگترین تصویری که از کودکیهام دارم، به این کتاب پیوست شده. توی مهدکودکم نمایشی از این کتاب رو اجرا کردیم. نقش من راوی بود. و به همین دلیل تو تمام صحنهها حضور داشتم. یه گوشه نشسته بودم با دامن چیندار و روسری حریر پولکی و گالشهای مخمل و تمام حواسم به چیزی بود که باید میخوندم. موبهموی کتاب رو حفظ بودم. حتا قسمتهای مربوط به نقشهای دیگه. یکی هم همراه با خوندن من طبل میزد. توی همه سالیانی که گذشته ذرهای از شفافیت اون خاطره توی ذهنم کم نشده. هنوزم صدای کودکیهای خودمو میشنوم که دارم میخونم؛ یه بچه بود تو کرمون/ اسمش چی بود؟ سلیمون/ جاش کجا بود؟ تو ایوون/ کارش چی بود؟ خواب و همش خواب و همش خواب...