من بیشترکتابی زندگی کرده ام تا تجربی. پس بایدبه آنچه میخواندم عمل میکردم. این متن ها همه متن های زندگی من بوده اند. من هرآنچه ازاسپینوزاو افلاطون یادگرفتم ، همان هاراآوردم توی زندگی ام .اینهابه من رفتاردادند. اخلاق برای من مهم شد. من سعی میکنم دروغ نگویم واین به معنای خودستایی نیست ، بلکه یک شکنجه درونی است . هیچ افتخاری نیست ..این به صورت ژنتیک درمن ساده لوحی ایجادکرده است . وقتی توبابچه هابازی میکنی آنهابامعصومیت خشن وگاهی تاسرحدقساوت ، دروغ میگویند ، کلک میزنند واینها ناخودآگاه به توهوشیاری میدهد. من درمقابل اینها ایمن نیستم وبارهافریب خورده ام ...من مسئله اندیش شده ام . بارها موقع نگرانی به من میگویند حالا که اتفاقی نیفتاده ؟ اما من نمیتوانم بی تفاوت باشم .این مسئله محوری برای من رفتارژنتیک ثانویه است ..غریزه شده است ..همیشه میخواهم پشت واقعیت راببینم ..هم ساده لوحی است ودرروابط بااین جامعه به شدت فرصت طلب و توطئه گر ، رفتاری بسیارخطرناک است .
محمدرضا اصلانی هنرمندی است صاحب نظر ،چندوجهی ، نویسنده ، مستندساز، فیلمساز. با سریال "سمک عیار" در دوران پیش ازانقلاب به یادش می آورم که تقریبا" به عنوان نوجوانی پانزده شانزده ساله ، چیز زیادی ازآن نفهمیدم.بعدها با وجوه مختلف کارش بیشترآشناشدم و علاقه مند وپیگیرکارهایش. آخرین فیلمش هم "آتش سبز" بود..فیلمی سخت ولی زیبا مثل همه فیلمها وسریالهایش .آخرین کتابش " هستی آیینه "راهم دوست داشتم. دیدن فیلمهایش حس انقباض، فشار،بهت و افسردگی برای من دارد. همان حسی که درکودکی باخواندن کتابهای " افسانه" های صبحی مهتدی به من دست می داد. ترس وافسردگی ورویا واعجاب..برای کودک دبستانی..حالی سخت..