" فرمانده عراقی که از حاضر جوابیام خوشش نیامده بود، اخمی کرد و پرسید: «بچه جان! شما نترسیدی اومدی جنگ؟ چطور به خودت اجازه دادی با جیش العراق با اینهمه قدرت بجنگی... ببین این فرمانده ها چقدر قوی و بَطَل(پهلوان) هستند، آخه تو به این کوچیکی نمیترسی با اینا بجنگی؟»
یک لحظه مکث کردم، در ذهنم کلمه ها را سبک سنگین میکردم، دلم میخواست جوابی بدم که از سوالش پشیمان شود، ازخدا کمک خواستم و گفتم:«من اومدم بجنگم، نیامدم با شما کشتی بگیرم که از هیکل های درشتتون بترسم... فقط فرقش اینجاست که شما چون بزرگ هستید، من راحت میتونم با صلاحم شمارو نشونه بگیرم و بزنم امام من چون کوچیک هستم شما راحت نمیتونید منو ببینید و بهم تیر بزنید.»
سرباز به تته پته افتاده بود اما با این حال حرفهایم را ترجمه کرد. لبخند روی لبهای فرمانده ماسید."
کتابی قطور و پرحجم از سرگذشت یک نوجوان 13 ساله که انقدر جذاب بود در حدود سه چهار روز در ایام عید مطالعش به پایان رسید. در وصف این کتاب جذاب و شگفتانگیز و تعجب آور همین جمله مقام معظم رهبری بس که فرومدند: «خوب است سستپیمانهای مغلوبدنیاشده، نگاهی به امثال این نوشتهی صادقانه و معصومانه بیندازند، شاید رحمت خدا شامل آنان شود.» بخوانید تا بیشتر بدانید که این انقلاب چگونه و با چه زحمتها و خون دلهایی به دست ما رسیده است. زحمتهایی که حتی نوک انگشتی از آنها برای ما غیر قابل تحمل است.