Jump to ratings and reviews

گسسته پیوسته و خورشید تابنده

شادم که پوشکین نبودم. نیکبختم به همین سادگی. غبارهای رنگی بالهای همه پروانه های عالم در اتاق است. گابریل فوره 1854-1924 گوش می کنم. من همیشه موسیقی را با صدای کوتاه گوش می کنم. چوبهای سقف تریک تریک نمی کنند. آتش کم بخاری عطرهای سوخته جنگل از یاد را خاکستر می کند. می خوانند، می خوانند. نگاه می کنم، نگاه می کنم. با همسراها اوج می گیرم. با همسراها محو می شوم.
روی سینه ام، روی پوستم، تنم پر از سنجاق قفلیهاست. چهل سنجاق قفلی. شهزاده ام.، شهدختی. لحاف رویه ساتن لیمویی را روی سرم می کشم و پرندۀ سرخی نرم می پرد. پری. پری. پری... خجالت می کشم... و جهان می چرخد آرام و خاموش. اسب سفید خسته، ما سه خیس می شود. دی دنیا آمدم دی 1326. از نارنجی تاکسی خوشم نمی آید، نگهدارید. ...
-از پشت جلد کتاب-
Loading...
Loading...

About the author

هرمز ریاحی

31 books5 followers

Ratings & Reviews

What do you think?

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
0 (0%)
4 stars
1 (20%)
3 stars
2 (40%)
2 stars
2 (40%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 4 of 4 reviews
Profile Image for Behzad.
700 reviews138 followers
July 22, 2026
این میل ادبیات ایران به پیچیدگی و اغلاق به نظرم می ارزه که دستمایۀ پژوهش قرار بگیره و لااقل یه آی اِس آی از توش در آد نه؛ شوخی کردم.
منظورم اینه که چرا ادبیات ایران اینقدر مستعده که بره سمت نامستقیم گویی؟ و ورزاندن زبان؟ و حذف سجاوندی؟
سانسور که بله. منم موافقم. علت اولش همینه. البته لزوماً و صرفاً سانسور وزارت ارشادی نه. اول سانسور فرهنگی. در و همسایه ای. آبرو-محور. خجالت طور و تعارف-گون. بعدش شکل نهادینه شده و حکومتیزه شدش که میشه وزارت ارشاد.
البته نباید نگفت که خود الفبای فارسی و دستور زبان فارسی و نظم معنایی فارسی و واژه سازیش و همه چیزش اصولاً به نظر من-بنده این استعداد پیچیده شدن رو داره. این از این.
حالا این که از این، خود نویسندگون هم مزید بر علت میشن. مثلاً گلشیری که سخت مینویسه و سخت میگه و این سخت گفتن و سخت نوشتنش فرسنگها جلو میزنه از چیزی که داره میگه (مثلاً چیزی که داره میگه یه زن و مردن که دارن با هم عرق میخورن و مرده میخواد مخ زنه رو بزنه و باهاش بخوابه، منتها زبانی که به کار میبره یه زبان پیچک-طوره) ما خوشمون میاد. یا همین هرمز ریاحی که اینهمه دشوار میگه مَر گفتن را.
نکته اینه که این دشوارگویی یه میل یا گرایش یا عادت «غیر رمانگون» میباشه. یعنی چی؟ یعنی اینکه اصولاً رمان متولد شد که طبقۀ غیر آریستوکرات، یعنی طبقۀ متوسط و کمتر برخوردار، هم بتونه بیاد سراغ خوندن. به خاطر همینه اصولاً که رمان در ظهور خودش مدام ادعا میکرد که شرح و گزارش واقعیته. و اینقدر ماجرا محور بود. دُن کیخوته معرف حضور هست. این گرایش به «دموکراتیک سازی» ادبیات، یعنی اینکه همۀ دموس بتونن ادبیات بخونن، البته در برخی گرایشها مثل مدرنیسم هم مخداش شد و نویسنده رفت سراغ شرح درونیات- که البته همون مدرنیسم رو هم که دُمبش رو بگیریم میرسیم به کجا؟ به آنگلوساکسون های طبقۀ متوسطی رو به بالا که جایگاه طبقای خودشون رو متزلزل میدیدن و سعی داشتن با خلق ادبیاتی «سطح بالا» این تمایز رو باز برگردونن.
منتها در ایران رمان یه سنت دیگه رو دنبال کرد؛ سنتی که اصولاً «بوف کور» که جزو پیچیده ترین و تفسیرپذیرترین نثرهای فارسیه بر تارکش میدرخشه. اومد گفت من الگوی شما هستم و باید بتونید مثل من بنویسید. ما امروز «بوف کور» رو رمان موفق فارسی میدونیم و «ملکوت» رو و مثلاً «شازده احتجاب» رو که تونستن تو این سنت نفس بکشن، و نه مثلاً کارهای محمود دولت آبادی رو.
حالا همین سنت هم در برخی خطوط و رگه هایی که امروز بیشتر به حاشیه رفتن به راه افراط رفت؛ البته منظور منفی ای از لفظ «افراط» ندارم. منظورم فقط درجه و سطحه. یعنی دیگه خیلی رفت تا ته جادۀ دشوارگویی.
این از این.
دیگه اینکه به قول یکی از رفقاها، هرمز ریاحی خیلی خیلی «شخصی» مینویسه فیکشن خودش رو. یعنی تلاشی نمیکنه که این فیکشن رو برای ناآشنایان با جهان شخصی خودش هموار کنه که هیچ، تلاش میکنه بدتر ناهموار کنه.
اینم از این.
من راه درست رو در فیکشن جایی میان سرراست گویی مطلق و ابهام مطلق میدونم. باید توانست که مسیر میانه ای پیدا کرد که فُرم و محتوا رو تبدیل کرد به حجمی شکیل و درهم تنیده و جدایی ناپذیر.
اینم از این.
منتها از دید تجربه ورزی که بنگریم، و ادبیات رو که تجربه ورزی با زبان در نظر بگیریم، و هنر رو پرورندۀ تخیل بدونیم، و ادبیات رو هنر زبانی بدونیم، و چنین ادبیات رو وسیع کنندۀ تخیل بدونیم، که من میدونم، این شکلهای مخالف جریان غالب، تجربه گرا، راه جدید رونده، تازه کننده، دشوار، سخت خوان، مزیت های خودشونو دارن. حُسن های خوبی خودشونو دارن.
اینم از این.
اونم از اون.
آنها هم از اینها.
(قشنگ معلومه بعد از خوندن این رمان دچار آفازیا شدم؟ آفازیا همون خواهر آناستازیا بود.)
Profile Image for Bamdad.
132 reviews23 followers
July 12, 2026
زبان‌پریش و نفسگیر. شبیه فیلمی با حال و هوای هذیانی.
مثلا فرارا یا گراندریو؛
اما ایرانی و مدام در حال نزدیک شدن به الگوی تاریخ "گراندهتل"ی دوره علی حاتمی و در کمتر از چند ثانیه از هم دریدنش.

رمان غافلگیرکننده‌ای بود.
Displaying 1 - 4 of 4 reviews