پس از خواندن کتابهای آبراهامیان و کاتوزیان دربارهٔ تاریخ ایران در بازهٔ بین مشروطه و انقلاب اسلامی، کتاب غنینژاد برایم تازه بود: نشان داد که چگونه پیشفرضها و گرایشهای فکری نویسنده میتواند تفسیر روایت تاریخی را شکل دهد.
آبراهامیان در «ایران بین دو انقلاب» و آثار مشابه، به شکلی متفاوت از آنچه من انتظار داشتم به نقش افکار چپ و بهخصوص حزب توده در تاریخ معاصر ایران نپرداخته؛ حتی در مواردی به نظر میرسد ستایشها یا مرکزیت دادن به کسانی مثل خلیل ملکی اغراقآمیز است. از سوی دیگر، کتاب کاتوزیان با لحن تند خود بسیاری از اقدامات محمدرضا پهلوی را بهصورت یکجانبه ناکارا جلوه میدهد و آن را کمتر میتوان اثری علمی و بیطرف دانست.
در مقابل، غنینژاد سویِ دیگرِ کمتر گفتهشدهٔ تاریخ را طرح میکند: نقش مثبت و موثر برخی روشنفکران دوران ناصرالدینشاه (مثلاً ملکمخان)، تلاشهای مدافعانِ حاکمیت قانون، و همچنین چگونگی تاثیر افکار چپ در منحرف کردن حرکت انقلاب مشروطه. کتاب بهخوبی به شخصیت مخربِ حیدرخان عموغلی اشاره میکند و نیز نقاط ضعف و کمواقعبینی مصدق را — که معمولاً در قابهای ساده دیو و پری بررسی میشود — بهصورت منصفانهتری نشان میدهد.
در بخش پایانی کتاب، نویسنده رابطهٔ فکری کسانی چون مطهری و شریعتی با افکار چپ را بررسی میکند؛ اما بهدلیل محدودیتهای فضای ایران، رویکردی منتقدانه نسبت به شخصیت آیتالله خمینی اتخاذ نمیشود — امری که قابل درک است، اما تا حدی از ارزش کار بهعنوان تاریخنگاری واقعگرایانه میکاهد.
در کل این کتاب در کنار کتاب های کاتوزیان و آبراهامیان مکمل خوبی برای داشتن تصویر جامع از برهه بین مشروطه و 57 هست .