اشتباه کردم و یک روز دلم خواست به او پرواز یاد بدهم. تاهایش را یکی یکی باز کردم و با او یک موشک کاغذی ساختم. و بعد از آن همه روز بی حوصلگی، بردمش کنار هیاهوی پنجره. آسمان را که دید، بال های کاغذی اش لرزیدند. آه قایق ساده ی من !... همانجا بود که فهمیدم دیگر هیچ وقت نمی بینمش.