احتمال بالا، مدتی بعد چاپ کتاب و یا چند هفتهی دیگه، ریویوی دنبالهای هم بهش اضافه میشه و داستان رو کاملتر و با اسپویل بررسی میکنیم، ولی تا اون زمان...👨🦯
خونین مَه،
بالاخره بعد از چندسال برگ بعدی داستان حوا و هونا ورق خورده و حالا میتونیم قدمهای بعدیشون رو دنبال کنیم.
اگه بخوام برای الان خیلی خلاصه و اجمالی بهش بپردازم،
قابلقبول و دلنشین بود.
داستان فراز و نشیبهای خودش رو داره و خواننده رو همراه خودش میکشونه. فقط اینو باید گفت که هیچکس قابل اعتماد نیست، حتی نزدیکترین افراد؛ مخصوصا نزدیکترین افراد.
همونطور که شخصیت حکیم و محبوبم میگه:
«به هر کسی اعتماد نکنین، بانو. اعتماد مثل یه سلاح آمادهی شلیکه. مواظب باشین اون رو در اختیار چه کسی قرار میدین.»
به تقریب صد صفحهی ابتدایی حالت مقدمه و آشنایی با فضا و جو حاکم رو داره و بعد از اون رفته رفته ضرباهنگ داستان سرعت میگیره تا که به اوج خودش برسه.
زندگی بیدغدغه، در آرامش و سر در زیر برف مردم شهر مرکزی به زیبایی به تصویر کشیده میشه و در کنارش نوید تلاطم و آتش زیر خاکستر دیگر شهرها شنیده میشه. هونا، آرمانشهر ایزدان؛ اما تا کِی؟
«این نور و مردمی که در میانش زندگی میکردند نمیتوانستند به کسی آسیب برسانند. میتوانستند؟ اما تمام این درخشش ساختگی بود. پوششی بود برای مخفی کردن تاریکی و خفقانی که در سرتاسر هونا وجود داشت. پوشش پرزرقوبرقی بود برای پنهان ساختن هر آنچه که ایزدان بر سر بشریت آورده بودند.»
درمورد زندگی مردم هونا، شهر مرکزی و از همه مهمتر ایزدان، اطلاعات بیشتری بدست میآریم و بهتر میشناسیمشون.
بشخصه همهی ایزدها رو به نوعی پسندیدم، حتی مجنونترینشون رو. (و صد البته که مظلومترین هم بود.👨🦯)
امیدوارم که نویسندهجان به فکر جلد فرعی درمورد زندگی ایزدها باشه چون واقعا بسط دادنش طلبیده میشه.
با شخصیتهای قدیمی و جدیدی تجدید دیدار میکنیم و آشنا میشیم. به بعضیا دل میبندیم و از بعضی متنفر میشیم و نسبت به دیگری تمام این حسها رو با هم خواهیم داشت.
و صد البته که برای رسیدن به طلوع، برای کنار رفتن ابر جهالت از ورای گوی نقرهای، خونین مَه بهاش رو طلب میکنه.
مثل همیشه باید بهیاد داشته باشیم جملهای رو: برای زندهها بجنگ حوا.
صحبت درمورد رمنس داستان و خود حوا رو ترجیحا به ریویوی طویل دوم منتقل میکنم، ولی در همین حد که گمونم شاید از سلیقهی من به دور بود.
امیدوارم که اگه خوندین براتون مثل من لذتبخش باشه با همهی خوبیها و بدیهاش.
بعدش بیاین بشینیم زانوی غم بغل بگیریم برای اومدن جلد آخر:))