چه کسی فکرش را میکرد که حوا، دختری از شهر جنوبغربی، همسان تک ایزدبانوی هونا، لیلیث، باشد؟ حقیقت، حالا حوا را در چنگال خود گرفته و بیشتر از همیشه، او را نسبت بهدنیای اطراف، هویتش و حتی نقشی که در این بازی بزرگ دارد، دچار تردید و سردرگمی کرده است. بعد از حوادث تلخ شهر جنوب غربی و ناکام ماندن تمام نقشههایی که برای انتقال حوا به زمین کشیده بودند، حوا دورافتاده از همراهانش، بهعنوان بیوهی ایزدان به شهر مرکزی فرخوانده شدهاست تا در خدمت ایزدان باشد. هرچند این تنها ظاهر ماجراست. حوا از طرف لیلیث، ماموریتی بسیار بزرگتر و خطیر برعهده دارد. ماموریتی که نتیجهی آن، سرنوشت تمام ساکنین هونا و زمین را دگرگون خواهد کرد. اما آیا حوا میتواند بهتنهایی و در قلب دشمن، از پس چنین کاری بربیاد؟ آیا میتواند به افراد غریبه و مرموزی که احاطهاش کردهاند، اعتماد کند؟
احتمال بالا، مدتی بعد چاپ کتاب و یا چند هفتهی دیگه، ریویوی دنبالهای هم بهش اضافه میشه و داستان رو کاملتر و با اسپویل بررسی میکنیم، ولی تا اون زمان...👨🦯
خونین مَه، بالاخره بعد از چندسال برگ بعدی داستان حوا و هونا ورق خورده و حالا میتونیم قدمهای بعدیشون رو دنبال کنیم. اگه بخوام برای الان خیلی خلاصه و اجمالی بهش بپردازم، قابلقبول و دلنشین بود. داستان فراز و نشیبهای خودش رو داره و خواننده رو همراه خودش میکشونه. فقط اینو باید گفت که هیچکس قابل اعتماد نیست، حتی نزدیکترین افراد؛ مخصوصا نزدیکترین افراد. همونطور که شخصیت حکیم و محبوبم میگه: «به هر کسی اعتماد نکنین، بانو. اعتماد مثل یه سلاح آمادهی شلیکه. مواظب باشین اون رو در اختیار چه کسی قرار میدین.» به تقریب صد صفحهی ابتدایی حالت مقدمه و آشنایی با فضا و جو حاکم رو داره و بعد از اون رفته رفته ضرباهنگ داستان سرعت میگیره تا که به اوج خودش برسه. زندگی بیدغدغه، در آرامش و سر در زیر برف مردم شهر مرکزی به زیبایی به تصویر کشیده میشه و در کنارش نوید تلاطم و آتش زیر خاکستر دیگر شهرها شنیده میشه. هونا، آرمانشهر ایزدان؛ اما تا کِی؟ «این نور و مردمی که در میانش زندگی میکردند نمیتوانستند به کسی آسیب برسانند. میتوانستند؟ اما تمام این درخشش ساختگی بود. پوششی بود برای مخفی کردن تاریکی و خفقانی که در سرتاسر هونا وجود داشت. پوشش پرزرقوبرقی بود برای پنهان ساختن هر آنچه که ایزدان بر سر بشریت آورده بودند.» درمورد زندگی مردم هونا، شهر مرکزی و از همه مهمتر ایزدان، اطلاعات بیشتری بدست میآریم و بهتر میشناسیمشون. بشخصه همهی ایزدها رو به نوعی پسندیدم، حتی مجنونترینشون رو. (و صد البته که مظلومترین هم بود.👨🦯) امیدوارم که نویسندهجان به فکر جلد فرعی درمورد زندگی ایزدها باشه چون واقعا بسط دادنش طلبیده میشه. با شخصیتهای قدیمی و جدیدی تجدید دیدار میکنیم و آشنا میشیم. به بعضیا دل میبندیم و از بعضی متنفر میشیم و نسبت به دیگری تمام این حسها رو با هم خواهیم داشت. و صد البته که برای رسیدن به طلوع، برای کنار رفتن ابر جهالت از ورای گوی نقرهای، خونین مَه بهاش رو طلب میکنه. مثل همیشه باید بهیاد داشته باشیم جملهای رو: برای زندهها بجنگ حوا. صحبت درمورد رمنس داستان و خود حوا رو ترجیحا به ریویوی طویل دوم منتقل میکنم، ولی در همین حد که گمونم شاید از سلیقهی من به دور بود. امیدوارم که اگه خوندین براتون مثل من لذتبخش باشه با همهی خوبیها و بدیهاش. بعدش بیاین بشینیم زانوی غم بغل بگیریم برای اومدن جلد آخر:))
قلم نویسنده از جلد قبل تا این جلد به شدت پیشرفت داشت داستان به شدت هیجانی بود اصلا قابل پیش بینی نبود جوری هیجان به شدت بالا بود که حتی یه صفحه هم افت نداشت بعضی از شخصیت ها (حوا) هنوز قابل درک نیست مخصوصا وقتایی ک گند میزنه به نقشه 😐😒 نویسنده(الیستا) تو این جلد یک روانی به تمام معنا بود اصلا کرک و پری برام نذاشت وااای نمیتونم برای جلد بعدی صبر کنم
“ما شبیه مرگ بودیم. دقیقتر بگویم، ناظر درست اجرا شدن مرگ. در طول مسیری که مرگ طی کرده بود قدم برمیداشتیم تا مطمئن شویم همه چیز همان وضع خونینی را دارد که انتظار داشتیم.”
ببینید، «ماه خونین» واقعاً خوب بود ولی… گمونم یه چیزی کم داشت. کتابْ کمابیش ویژگیهای جلد قبلیش رو داشت؛ شخصیتها تا حدی که آدم بتونه از هم تشخیصشون بده معرفی میشن و توصیفها بهجا و دقیقن. نثرش یکنواختی خاصی داره که یه جاهایی بهکمک داستان میاد و باعث میشه کنار گذاشتن کتاب سخت باشه. ولی همچنین، اونقدری که انتظار داشتم صحنههای مثلاً درگیری رو خوب جلو نمیبره. یعنی جاهایی که احساسات حوا قویتر بودن، من این رو نمیتونستم از رایتینگاستایل نویسنده تشخیص بدم. باید براساس شناختی که شخصیت اصلی داشتم حدس میزدم که فلان اتفاق دقیقاً چهقدر روش تأثیر گذاشته. اما همچنین، من شخصیتهای این جلد رو بیشتر از جلد اول دوست داشتم. کرکترهایی که حوا باهاشون آشنا میشد و تفاوتهاشون خیلی به تنوع داستان کمک میکرد. و حالا که به داستان رسیدیم، نکتهی بعدی اینه که من همهش منتظر بودم یه اتفاقی در ادامه بیفته که فکم بیاد رو زمین، ولی غافلگیریهای خط داستانی خیلی پراکنده بود و اون کوبندهبودنی که من انتظار داشتم رو خب طبعاً هیچکدومشون نداشتن. که حالا لزوماً نقطهضعف محسوب نمیشه، ولی بهرحال. دلیلی که من شخصیت حوا رو توی جلد اول تحسین میکردم مطابقت خیلی خیلی تمیز رفتارهاش و سنش بود. طوری که منِ شونزدهساله با تصمیمهای احمقانهش هم مشکلی نداشتم. منتها حوا این جلد خیلی سردرگمتر بود (که قابل درکه) و بنابراین یه کمی تحملش سختتر بود. و با توجه به سه سال و نیم وقفهای که بین چاپ دو جلد افتاد، ظاهراً من هم دیگه در جایگاه قضاوت تصمیمهاش نیستم. :)) با این وجود چیزی که بیشتر از همه توی این جلد دوست داشتم، سیر منطقی اتفاقها بود. این حسابشده بودن همهچی یه نظم تمیزی به آشفتگیهای داستان میداد که باعث میشد نواقصش رو بتونم راحت نادیده بگیرم. دیگه اینکه رومنس این جلد خیلی کمتر بود به نسبت کتاب قبلی، که بهخاطرش خدا رو شکر واقعاً. من کلاً طرفدار مثلث عشقی این وسط نبودم و اصلاً همون بهتر که همه توی این قسمتِ داستان کارهای مهمتری از پیدا کردنِ دوستپسر داشتن. و خب نهایتاً، بهنظرم «ماه خونین» بیشتر از یه چیزْ کم داشت، ولی چیزهای دیگهای هم بهش اضافه شده بود که خوندنش رو دلچسب میکرد. پس اینم از این.
پ.ن: (از اینجا به بعد اسپویله گمونم.) از تنوع شخصیتهای این جلد که صحبت میکنم، طبعاً منظورم فقط قیافهها و دیالوگهاشون نیست. شخصاً نمیدونستم چهقدر به یه ایزد کوییر احتیاج دارم، تا وقتی که دیدمش اینجا. *-*
4.5/5 و بالاخره! کتابی که دوسال منتظرش بودم و جلد اولش رو سه بار خونده بودم درانتظار جلد بعدیش:)) مهآلود، جلد اول مجموعهی خروش خاموش، برای من یه جورایی حکم شروع جدی فانتزی خوانی و آشنایی با دنیای فانتزی رو داشت. بعد خوندن این کتاب بود که دوستای فانتزیخون پیدا کردم و شش کلاغ خوندم و مجموعهی انتخاب و... برای همینه که براش یه جور دیگه احترام قائلم. برای داستانش، برای شخصیت حوا، برای قسمتای هیحانی صفحهی ۳۰۰ اینطوراش، برای پلات کلیش و اصلا ایدهی ۴ ایزد! ولی الان نوبت جلد دوم از مجموعهی خروش خاموشه، "ماه خونین". کتاب ادامهی همون داستانه، ولی درکل میشه متوجه یه تغییراتی شد. مثلا من معتقدم که قلم نویسنده یک کم متفاوت شده بود و در بعضی جاها قوی و گویاتر بود. حوا هم البته به وضوح بزرگتر شده بود و باتوجه به سختیهایی که کشیده، دیگه اون بچهی بیخودی سرکش نبود. دیگه... اون قسمتایی که توی ساختمون مرکزی و با "بیبی"های دیگه اتفاق میافتاد، اون چشم و هم چشمی و آماده شدن دخترا، منو به شدت یاد مجموعهی انتخاب میانداخت. حس و حالش خیلی شبیهش بود. و اینکه توی خود خط داستان، ما شاهد یه چیزای غیرمنتظرهای بودیم که اصلا قرار نبود اینجوری بشه، ولی شد! این چیزیه که به داستان فراز و نشیب میده و محاطب رو همراه میکنه، و ماه خونین این عنصر رو توی خودش داشت. ولی یه چیزی که من توی این کتاب دوست نداشتم(و یه جورایی توی کتاب قبل هم بود) بهم ریختگی بیش از حد توی آخر داستانه. اون شلوغی قطعا باید یه جوری روایت میشد، ولی اینجوری بنظر انگار هم خواننده یک کم اذیت میشه، هم داستان مرتب نیست. انگار یه عالمه راه جلوی پای شخصیت اصلیه و تو توی ذهنت میگی که اکی، اصلا این چطور به ذهنش رسید! یا اصلا چرا فلان کار رو نکرد که بهتر و منطقی تر بود! این نقد حتی مثلا برای هریپاترم صادقه. داستان نباید انقدر گسترده بشه که یه چیزایی از دست نویسنده در بره. و همچنین یه چیزایی مثل توضیح و توصیف موقعیت زمین و هونا برای من خیلی قابل قبول و واضح نبود. ولی درکل خیلی خوشحالم که دوباره بودن توی این دنیا رو حس کردم=) ولی هم اینکه فهمیدم چقدر راحت نویسنده میتونه مارو عاشق یه شخصیت بکنه و یه همون راحتی احساس مارو راجع بهش از بین ببره. آخه ما مهبدو دوست داشتیم، حوا هم باهاش اکی بود. چرا یه کاری میکنی...=)
این کتاب مثل یه بمب بزرگ بود (در بهترین معنای ممکن خودش) لحطهای از هیجان داستان کاسته نمیشد و اتفاقات چنان زنجیرهوار رخ میدادن که از ترس از دست دادنشون کتاب رو زمین نذاشتم و توی یه نشست خوندمش و یه صد بار توی دلم به نویسنده گفتم: «شاهکار کردی دختر!» جدای از هیجان بیوقفهی داستان، تنوع گرایشی و نژادی داستان بسیار بالا بود و من واقعا از خوندنش لذت بردم، هیچ شخصیتی توی این کتاب مثل دیگری نبود و برعکس بعضی از نویسندهها که در نهایت شالودهی اغلب شخصیتهاشون یکی میشه، شخصیتهای آلیستا آقایی هر کدوم برای خودشون یه فرد هستن و در نهایت هم به آرمانها و ایدههای خودشون وفادار میمونن! من همچنان خود حوا رو خیلی دوست نداشتم و کمی تا مقداری روی اعصابم راه میرفت😁 (چرا انقدر نظرت رو عوض میکنی دختر! به خودت بیا!!) اما حتی شخصیتپردازی حوا هم بینظیر بود و تغییر مداوم نظراتش باز هم جزئی از شخصیت بود نه اینکه نویسنده ندونه که این شخصیت قراره چیکار کنه. یکی از چیزهایی که من راجع به خروش خاموش خیلی دوست دارم اینه که صدای نویسنده خیلی خیلی کم به گوش میرسه و همین مسئله باعث میشه که شخصیتها زندهتر و پویاتر به نظر برسن و داستان واقعیتر بشه. و در آخر: مهبد پسرم به زنده بودن ادامه بده حوا دخترم کم کم داره ازت خوشم میاد بقیهی شخصیتهایی که با نیستید یا مفقود شدید! امیدوارم خدا یارتون باشه و از دست ایزدان نجاتتون بده✌🏻😁 آخر آخر هم اینکه این سومین کتابیه که از آلیستا آقایی میخونم و چقدر خوبه که آدم نویسندهای رو پیدا کنه که نه تنها ناامیدت نمیکنه، بلکه هر بار که مینویسه، سطح انتظاراتت رو بالاتر از قبل ببره💪🏻
من ناامید نشدم.. واقعا نشدم. داستان خوبی بود و خوشحالم که یه بار دیگه با بیست و دو و حوا و بقیه بودم. اندازهی جلد یک من رو دنبال خودش نکشوند و باعث نشد از رو تخت بیافتم مثلا! ولی شخصیتها خاکستریتر شدن و حشام بهترین چیزی بود که میتونستیم تو یه کتاب تالیفی ببینیم. خوب بود در کل، و ما خوشحالیم... (Okay. Alright. I might be a little bit disappointed. Just a little...)
کتاب شروع ارومی داشت اما پایانش طوفانی بود. این بهترین توصیفی بود که میتونستم از کتاب بکنم هرچی جلوتر میرفت بهتر میشد. خوبیش این بود فصل به فصل داستان پیش میرفت و یه جا گیر نمیکرد داستان جذاب و متن روان. من از خوندنش لذت بردم.
اول یک نفس عمیق.هوفففف واقعا از خوندش لذت بردم،داستان خیلی پخته تر و بهتر از جلد اول شده بود. از اونجایی که جلد اول پایانی نداشت من خودم خیلی مشتاق خوندنش بودم، از اول برام کشش داشت و مدام اوج میگرفت و آخرش که دیگه برای من نفس گیر شده بود. کلی اتفاق های شوکه کننده افتاد. واقعا خسته نباشید میگم'^_^
خلاصه داستان نمیگم چون صددرصد اسپویل جلد اوله و هرجا اسپویل جلد دوم بود قبلش اعلام میکنم 🙃 بخوام راجب روند داستان بگم، شروع کتاب اروم پیش میره (اصلا فکر نکنید حوصله سر بره اتفاقا خیلی روانه) اواسط کتاب داستان شروع به اوج گیری میکنه و تا آخر کتاب پیش میره. کوتاه بودن فصل های کتاب خیلی خوبه، داستان سریع پیش میره یه جا گیر نمیکنه هر فصل داستان یه قدم جلو تر میره از سرعت داستان واقعا لذت میبردم. متن خیلی روانه و سریع میشه خوندش. داخل کتاب خیلی جالب نگاه جنسیتی که به زن ها هست جا داده شده بود؛ موضوع همجنسگرا و تجاوز عالی بود.(تجاوز ففط رابطه نیست ممکنه با لمس یه نفر هم به اون شخص تجاوز بشه و این واقعا جالب تو کتاب دیده میشد). اینم بگم تو این جلد با ایزدان اشنا میشیم و من عاشق حشام شدم. یه چیز اون وسط بود من دلیلش نفهمیدم و ممکنه اسپویل باشه؛ تو جلد اول کتاب ما برای اولین بار که لیلیث رو میبینیم صورتش رو مخفی کرده تا چهرهاش مشخص نباشه و حوا نتونه ببینتش، اما تو جلد دوم کانن میگه لیلیث خیلی راحت میتونه تغییر چهره بده، خب چرا تو جلد یک همین کار رو نکرد؟؟؟🤔🤔 یه مورد دیگه هم حوا میگه سه بار لیلیث رو دیده در اصل چهار یا پنج بار دیده اگر اشتباه نکنم(صفحه ۱۱۸). اخرای کتاب واقعا ناامیدی شخصیتها رو حس میکردم انگار خودم اونجا بودم و واقعا نمیخوام قبولش کنم🥲. من نمیدونم بگم جلد یک دوست داشتم یا دو ولی واقعا پایان جلد دوم رو نمیخوام قبول کنم 🤦🤦🤦 در اخر پیشنهادش میکنم حتما بخونید هنوزم الیستا برای من بهترین نویسنده ژانری هست. اسپویل شدید: امیدوارم کیا نمیره 🤦 خدایی حشام خیلی خوب بود نباید میکشتیش الیستا دلم میخواد تو جلد سوم سر لیلیث بکنی لذت ببریم 🙃 خدایی چرااااا این همه کشتار 😐
خب سلاااام من اومدم با یه ریویو جذاااب دیگهه و قبل از هرچیزی اسپویلر هارو باز نکنین اگه نخوندین کلا این مجموعه رو👀. من نمیدونم چرا ولی نمیتونم مه الود رو جایگزین هیچ جلدی از کتابهای این مجموعه و غیره کنم(حتی اگر بی نقص باشه و داستانش دراوج زیبایی خودش به پایان برسه). اون خاطراتی که باهاش داشتم و طوری که توی اون فضا زندگی کردم با کرکترا اخت گرفتم و درکشون کردم، عشقشون، نفرتشون، پیشرفت یا پسرفتشونو دیدم و هر حسی که میتونست الیستا با قلمش توی کتاب دربیاره از اون شخصیت هارو نمیتونم مقایسه کنم با ماه خونین ولی خب بریم سراغ تفاوت ها: خیلی زیبا بود جلد یک و قطعا پختگی و پیشرفت این جلد رو نداشت، با این تفاوت که پلات کلی داستان و فضاسازی خیلی جم و جور بود و با توجه به توصیفاتی که شده بود و عملکرد شخصیت ها فکر نمیکردم دنیای خارج از هونا اینقدر مدرنیته باشه😂😐 و واقعا دوست داشتم مثل مه الود بهش توجه بیشتری میشد که مثلا میان لوکیشن هایی که کرکترها هستن توصیفاتی میبود تا با دنیاش بیشتر اشنا میشدیم. یه گزین گفته این وسطا بگم بهتون حال کنین😌. 《اگه یه پرندهی آزاد وارد قفس پرندهها بشه،میتونه رویای پرواز توی آسمون رو به حقیقت تبدیل کنه.》 بریم سروقت کلیات دو جلد:🌝🤝 رمنس داستان مه آلود>>>>>> ولی حشام توی ماه خونین>>>>>>>>یه سرو گردن بالاتر ازهمه چیز بود رسما. کیا به بلوغ ذهنی رسیده بود این جلد بهنظرم و یاد گرفت که باید گاهی وقتا بذاری یکی بره از زندگیت شاید به نفع هردو طرف باشه،در عین حال متانت و اروم بودنش،حامی بودنش خیلی جای تقدیر داشت واسم. مهبد نقش پررنگی نداشت این جلد آنچنان ولی خب حضورش مایه دلگرمی و استوار بودنش مثل کیا رو دوست دارم، اینجور شخصیت ها باید برای تکامل با کرکتر اصلی باشن تا حضورشون حس بشه که برای حوا باید ۱۰ نفر باشه نه یکی دوتا😐🤣 به طرزی که رومخم بود و کاراش رو درک نمیکردم میخواستم یه تیر بخوره از ناکجا خلاص شیم از دستش. شخصیت ها درحال پختگی که داشتن ناخواسته بچهگونه رفتار میکردن که عیب نیست و باعث میشد روند داستان بالاپایین داشته باشه و چالشش بیشترشه ولی خب تا به نتیحه نرسیده کوفتت میشه و حرص میخوری همش😂.کرکترا ها خیلی زیادن و هرکدوم تایپ شخصیتی متفاوتی چه ظاهری و باطنی رو داشتن که با توجه به روایت داستان خودشون میشد آثار و نتایج افکارو رفتارشون رو دید از گذشته تا به حال. اوایل که میخوندم از فضاسازی ناراضی بودم خیلی واقعا چون همش تو یه منطقه بود و همش در رفتوامد بودن که بااین حال میدونستم ممکنه بعدها عوض شه فرم داستان ولی تا اواسط کتاب از روند شخصیتی داستان بهتنهایی لذت بردم نه فضای اون. از اواسط داستان خیلی خوب شد، قشنگ جوون گرفت همه چیز، خیلی حرکتای آشنا وقابل حدس ولی غیرمنتظره و مهیجی میدیدم که فریبشو خوردم چندین جا. از ایده جابجایی شخصیت ها هم خوشم اومد، معاشقه ها زیبا وملموس و به اندازه بود، کاپل های هات زیاد داشتیم🥹😍. تیکه انداختن و بازی با جملات، طنز تلخی هم که زده میشد بینش بهیادماندنی بود. حشام و حوا>>>>>> صحنه های خاصی رو رقم زدن در طی سیر داستان که من مشتاق بودم بیشتر باشه ولی خب قسمت نشد😒🔪. کرکترهای خاکستری هنوز هم جای سوال دارن واسم جوابشون قراره توی جلد بعدی باشه ولی خیلی گمراه میشدم اواسط داستان که اخر چه کسی قراره زهرشو بریزه یا کی یهو جبهه عوض میکنه. با این حال این ها همش نشون دهنده توانایی قلم نویسندهاس که همه حسارو بهت القا میکنه. ایزد ها خیلی نقش پررنگی داشتن و دوست دارم اسپین اف های ایزدها زودتر چاپ شه🥲 ولی فعلا باید صبرکنیم تا مجموعه تکمیل شه بعد😂. اواخر کتاب دیگه اوج حساسیت داستان با تلفیقی از حس انتقام و خشم و درد و ناامیدی بود که تونست راهی رو برای کرکتر ها باز کنه و کورسوی امیدی باشه براشون که از مخمصه نجات پیدا کنن و باید بگم خفن تموم شد. چشم انتظار مهبارانیم همچنان و امتیاز ۴/۵ برای ماه خونین. با گزین گفته تموم کنم ریویو رو که میگه: 《 +عشق، سلاح بزرگیه نه؟ _ اونقدری بزرگ هست که یه ایزد رو تا حد یه انسان پایین بیاره.》
پایان این کتاب اتیشم زد:) قلبم مچاله شد بخاطرش و مطمئنم که این مجموعه تا ابد توی قلبمه و مردن شخصیتهای مورد علاقهم تا ابد روی قلبم سنگینی خواهد کرد.
انقدری این مجموعه رو دوست داشتم که هیچ ایرادی نمیتونم ازش بگیرم و آرزوم اینه که هرچه زودتر جلد سومش بیاد تا مطمئن بشم انتقام شخصیت های مورد علاقهم گرفته میشه:)
این جلد از مجموعه خروش خاموش اتفاقات خیلی بیشتری از جلد اول داشت و خشونتش خیلی بیشتر شده بود. هرچند که برای من دلچسب بود. اما پایانش… پایانش به معنی واقعی قلبم رو خرد کرد. نمیدونم برای جلد سه باید منتظر چه چیزی باشم..واقعا امیدوارم هرچه زودتر جلد سوم منتشر بشه..انقدری عاشق این مجموعه شدم که مطمئنا وقتی جلد سوم بیاد دوباره میخونمش.
توی این جلد همونطور که میدونیم حوا از دوستاش جدا میشه و به عنوان بیوه ایزدان به شهر مرکزی میاد. بجز حوا٫ ۶ بیوه ایزد دیگه هم توی داستان هستن که هرکدوم از شهر های مختلف هونا به شهر مرکزی اومدن. خیلی زود با شَنِل٫آری یانگ٫تامار٫یلینا٫ادلیا و سوفیا که بیوه های ایزدان هستن آشنا میشیم.. قبل از مستقر شدن بیوه ها در ساختمان عدن٫که محل اقامت بیوهها و تحت کنترل لیلیث هست٫ بیوهها رو به بهترین و آراسته ترین شکل ممکن در میان و بهشون شهد ایزدان تزریق میکنن. چیزی که باعث میشه موهای حوا دوباره بلند بشه.. همون موهایی که یکی از اون سگهایشکاری در روز اعدام٫ در جلد قبل بریده بود. موقع شام٫حوا با آری یانگ و باقی بیوهها آشنا میشه و همون شب میفهمیم که آری یانگ از افراد لیلیثه و به نوعی٫حوا میتونه به اون اعتماد کنه. بالاخره میفهمیم نقش مهمی که همه به حوا میگفتن در طلوع داره چیه..اما آیا همه چیز قراره به خوبی پیش بره؟ بقیه ایزدان چه کسی هستن؟ نیت لیلیث واقعا خیره؟
با باقی ایزدان٫ نم و حشام و گوداذ هم در این جلد آشنا میشیم. چیزی که از ایزدان انتظار داشتم اصلا اون چیزی نبود که فکر میکردم. مطمئنم هرکسی که بخونه٫ایزدان با اون چیزی که فکر میکرده خیلی فرق داشتن. آشنایی با ایزدان واقعا برای من جالب بود و خیلی منتظرش بودم.
محیط این جلد رو خیلی دوست داشتم. چه خود شهر مرکزی٫چه وجود بیوه ها و نقشه های لیلیث و درکل هرچیزی در این جلد بنظرم عالی بود. ولی دلیل نمیشه که حرصتون رو درنیاره:)
بدون شک از پایان این جلد شوکه و ناراحت خواهید شد. اصلا اون چیزی که انتظار داشتید پیش نمیاد. بعضی جاها قابل حدس بود برام که چه اتفاقاتی خواهد افتاد اما نه کل پایان.
خوندن این مجموعه رو به همه پیشنهاد میکنم. من به شدت ازش لذت بردم و الان خیلی زیاد٫در انتظار جلد سوم هستم.
خروش خاموش موضوع خیلی جدیدی داشت و تاحالا کتابی مثلش نخونده بودم. اینم باید گفت که قلم نویسنده عزیز فوق العاده بود و مجموعه پر از جملات زیبا بود که عاشقشون شدم. ماه خونین و مه الود رو به هیچ عنوان از دست ندید چون بودن شک ازش نهایت لذت رو خواهید برد. همونطور که پایان جلد اول برام قابل حدس نبود و بسیار دوستش داشتم خوندن این جلد هم به شدت دوست داشتنی بود.
کتابی که بعد از تموم کردنش دوست داشتم آتشش بزنم😂🥲 چیزایی که قرارع بگم اسپویل به حساب نمیان ولی ممکنه بعضی باهاش مشکل داشته باشن❌ جلد اول زیاد به جنگ، شلیک تیر، نیروهای نظامی،ارتش زمین و پرواز با هواناو نپرداخته بود خیلی فضای آروم دوستانه و زندگی گروهی مسالمت آمیزی داشت.حالا ین جلد چه اتفاقی افتاد؟!ا ایزدان همه چهره ی اصلیشونو نشون دادن.(البته حشام و گوداذ عالی بودن😂)پایه های یه حکومت چند قرنه یه شبه درهم هم فرو ریخت.اتفاقات هیجان انگیز از قبیل پرواز در آسمون درحالی که کلی موجود فراطبیعی دورتونو گرفتن و حتی وجود زامبی! قتل عام که توی این جموعه کلا یه چیز عادیه✋و مرگ همه🙂.نویسنده به هیچ کس رحم نکرد همه رو کشت و احساس میکنم به شعور منی که داشتم میخوندم بی احترامی شده از بس همه ی صحنه های مرگ غیر منطقی بودن.آقا خلاصه بگم هنوزم کتابو پیشنهاد میکنم و یکی از بهتریناست!
جلد دوم مجموعه خروش خاموش شروع داستان با کشش زیادی بود و روند خوبی داشت.پلات های خوبی هم داشت و نسبت به جلد یک برام غیرقابل پیش بینی تر بود.شخصیت ها نسبت به جلد قبل خیلی افزایش داشتن و با اینکه با جزئیات کامل و خوبی داستان پیش میرفت این موضوع یکم گیج کننده بود.رمنس داستان رو متاسفانه دوست نداشتم یه سری از بخش ها از نظرم زیادی بود و روند داستان بدون اونا بهتر بود،چون شخصیت اصلی انگار احساساتشو رو گم کرده بود(با اینکه خودش هم اقرار میکرد که گیج شده و خب هم سن کمی داشت و هم فشار زیادی رو تحمل میکرد اما این بی ثباتی و همزمان اضافه شدن شخصیت احساسی بهم حس خوبی نداد) در کل هیجان داستان هر چی پیش میرفت بهتر میشد و برای ادامه داستان جاذبه خوبی داشت.
فقط میتونم بگم بخونیدش یه سفر هیجان انگیزه کتاب یکنواخت نمیشه اتفاقات هیجان انگیز پشت سر هم می افته رومنس داستان تو این فصل کم تره و اذیت کننده نیست و همه وظیفه ای مهم دارن تو دنیای این کتاب نمیشه اعتماد کرد هوا به نسبت سردرگم تر از قبله این اولین کتاب تالیفی بود که من میخوندم و به جرئت میتونم بگم عاشقش شدم
این جلد رو هم مثل جلد قبلی خیلی دوست داشتم. اوایل یکم روندش کنده ولی رفته رفته هیجانش بیشتر میشه.ایزدها تو این جلد نقش پررنگ تری داشتن و به نظرم این باعث جذابیت کتاب شده بود.هر ایزد شخصیت خاص و منحصربهفردی داشت البته ترجیح میدادم بیشتر به گوداذ پرداخته بشه. ما تو این جلد می تونیم تحول شخصیتی مثبت حوا رو ببینیم.قطعا عاقل تر شده بود و تصمیم هاش رو بدون فکر نمی گرفت.
اسپویلللل
من حوا و مهبد رو واقعا دوست داشتم ولی همون اوایل کتاب حوا بدون هیچ دلیلی یهویی عاشق کیا شد و این خیلی رو مخم بود. چقدرررر حشام خوب بود.شخصیت عمیقی داشت و حرفای خیلی قشنگی می زد.