عوضی (۲۰۰۸) کتاب دیگری از ژوئل اگلوف است که پس از رمان منگی نوشته شده است. (منگی برندهٔ جایزهٔ لیورانتر شد و پیش از این، نشر افق آن را منتشر کرده است.) رمان عوضی داستان مردی است که همیشه با دیگران اشتباه گرفته میشود، در حالی که خود نیز از شناسایی هویت واقعیاش عاجز است.
با خودم گفتم اگر یارو همینجوری دنبال کسی برای کشتن میگردد، چرا بیاید خانهٔ من؟ کلی انتخاب سر راهش دارد. از طبقهٔ اول تا پنجم، پشت هر در، آدمهایی هستند، تازه نمیخواهم بگویم که بعضیشان فقط منتظر همیناند، به هر حال آدمهای پیرتر از من وجود دارد که حسابی زندگی کردهاند… و دیگر اذیت نمیشوند ساعت سه صبح یک قاتل را به خانههاشان راه بدهند.
شخصیت این رمان اسمی ندارد، شغلی ندارد، کار و پیشینهای ندارد و همیشه با افرادی اشتباه گرفته میشود. به قول نویسنده ی کتاب شخصیت این داستان همهکس است اما هیچکس نیست. کسی است که شخصیتش با توجه به افرادی که با او برخورد میکنند شکل میگیرد، شخصیتی کاملا سیال و نامتعادلی دارد. به باور من اصلیترین سوال این کتاب این بوده که اگر تنها کسی که ما را میشناسد_به یاد میآورد_ ما را از یاد ببرد چه اتفاقی میافتد؟ با توجه به این کتاب مشتاق شدم دیگر آثار این نویسنده را هم بخوانم.
شاید بعدها مرور مفصلی نوشتم. در هنگام خواندن کمی حوصلهام سر میرفت، اما در مجموع ایدهی بسیار جذابی در کلمههای نویسنده جاری بود. دوستش داشتم، گرچه شاید به کسی پیشنهادش نکنم.
Ever dream this man? اگر این عبارت رو گوگل کنید تصویر چهرۀ مردی آورده میشه که چندین ساله تعداد زیادی از مردم جهان مدعی شدهاند این مرد به خوابشان میآید و کمپینهایی برای شناسایی این مرد تشکیل شده و تئوریهای مختلفی در این مورد مطرح شده است. با شروع کتاب چهرهی «این مرد» برای راوی داستان در ذهنم شکل گرفت و فقط همین باعث شد که تا انتهای کتاب دوام بیاورم. ایدۀ داستان تکراری بود و در فیلمهای هالیوودی شبیهش زیاد ساخته شده. عوضی نسبت به کتاب منگی، یک بازگشت رو به عقب برای اگلوف بوده
کتاب خوبی بود البته که برای من خیلی کم خسته کننده شد یه جاهایی! اما در مجموع دوسش داشتم و باهاش ارتباط گرفتم. از شخصیت اصلی داستان به شدت خوشم میومد :)) یه حالت خُلِ جالبی داشت و داستان هم طنز غم انگیزی رو روایت میکرد! شخصیت اصلی انگار خودش بود و همه بود و درگیر بود با هویت خودش و با اطرافش؛ حتی این بحران هویت گریبان راوی رو هم میگرفت. در طول داستان حال غریبی جریان داشت که کاملا به تو انتقال پیدا میکرد. جزئیاتی که بهش توجه شده بود نظرمو جلب میکرد، برای مثال عوض شدن اسامی به طوری که انگار فراموش میشن اما انگار اشتباهی صورت نگرفته چون واکنشی به دنبالش نبود، یا اینکه همه شخصیت اصلی داستان رو اشتباه میگرفتن اما فقط یه نفر بود که اونو میشناخت با وجود اینکه آلزایمر داشت و همه چیز رو فراموش میکرد و اصلا در واقع این آدم تنها کسی بود که به شخصیت اصلی هویت واقعیش رو میبخشید. ( آدمایی که مارو میشناسن به هویت واقعیمون واقعیت میبخشن!..).. از یه جایی به بعد خودِ شخصیت اصلی تمایل داشت فرد دیگه ای باشه! تمایل داشت به خاطر دریافت توجه حتی شده به صورت نامه "اسم" آدم دیگه ای رو داشته باشه و این تیکهش هم برام خیلی جالب بود؛ در کل این طنز غم انگیزو به شدت میپسندیدم.. گاهاً خیلی درگیرم کرد و توی ذهنم سوالاتی ایجاد کرد که جوابشونو نگرفتم؛ و من این درگیریات و سوالات رو دوست داشتم چون به نظرم این هنر نویسندس که بتونه با نوشتهش تو رو درگیر کنه و با سوالاتی که برات پیش میاره تورو به اون هدفی که در نظر داره نزدیک کنه. و در نهایت نظر خیلی مساعدی راجع بهش داشتم.
کتاب با طنزی سیاه نمایش هویت انسانی است که زیر پایش محکم نیست. با خیلیها اشتباه گرفته میشود و خودش هم خودش را درست نمیشناسد نه آنقدر که حتی به شکل ساده توان معرفی خودش را داشته باشد. این سرگردانی در مقوله هویت تا آنجا پیش میرود که راوی و شخصیت جاهایی منطبقند برهم وبه این شکل نداشتن هویت مشخص گریبان راوی را هم میگیرد. شخصیت اصلی داستان شبیه خیلی هاست به همین دلیل خیلیها او را با خیلیها اشتباه میگیرند. انگار نویسنده کنایه تلخی زده به انسان این دوره (آنطوری که اسید معده تان را کمی بیشتر از حد معمول میکند). گاهی موشکافانه و فلسفی، گاهی غمبار و سردو طنز، متن حکایت سرگردانی انسانهاست در اذهان شان و در واقعیت. کتاب را در یک نشست خواندم. شب بیدارم نگه داشت. اگر از اگلوف منگی (سرگیجه) را خوانده اید و خوشتان امد این کتاب را از دست ندهید. ترجمه اصغر نوری هم نیاز به تعریف ندارد.
عوضی همزمان مرا یاد فیلمها و کتابهای بیشمار از این دست انداخت، با همین مضمون و شکل و قیافه، به همین دلیل دنبال ایدهی نابی در کتاب نباشید. تنها بخوانید و اگر میتوانید لذت ببرید. در متن اگلوف چیزی وجود دارد که میپسندم، یک طور سبکی و بی خیالی، شاید چون دنباله رو افرادی مانند سلین است اما به نظرم خامتر مینویسد و خوشمزه بازیِ زیادی دارد که حوصلهام را سر میبرد. بعد از منگی قرار بر خواندن عوضی نبود اما شرایطی پیش آمد که گفتم شاید بد نباشد بخوانم. چندوقت پیش، راننده تاکسیای مرا با دختر همسایهشان اشتباه گرفته بود و میگفت مطمئنی او نیستی؟ میگفتم نه، اما اصرار که لهجه و چشمانت شبیه اوست:))
پ.ن: عوضی همزمان مرا یاد داستان کوتاه «حضور» ابوتراب خسروی از کتاب دیوان سومنات هم انداخت. ۱۴۰۱/۱۲/۱۶
اخلاق از نظر لویناس منشا خود را در رویارویی میان سوژه و دیگری به دست می اورد. لویناس اعتقاد داشت شناخت من از خودم مدیون دیگریست پس دیگری همواره به من تقدم دارد. رمان «عوضی» داستان مردیست که همیشه با دیگران اشتباه گرفته میشود و این سوال برایش باقی می ماند که هویت واقعی اش چیست.(از دید لویناس دیگری چگونه میتواند به سوژه یاری برساند و چه مسئولیتی بر عهده ی او میگذارد؟) رمان عوضی شرح خلا هویت در جهان مدرن است همانند سازی با دیگران به طوری که خود و دیگری قابل تفکیک نباشند. من همان دیگریست دیگری من وهمه هیچکس خواهند بود.خصوصیت برجسته ی عوضی انتظار است.انتظاری گودویی وضعیتی که تغییر نمیکند .... در رمان منگی مسئله اصلی رفتن ومهاجرت است بی آنکه بدانیم جای دیگر زندگی چگونه خواهد بود و کجا باید برویم. در رمان «عوضی» مسئله عدم شناخت هویت خود وقبول هویت تحمیلی از طرف دیگریست. انگار اگر این هویت جعلی را نپذیریم هویتی نداریم...
«عوضی»، رمان کوتاه ژوئل اگلوف، داستان مردی است که همه او را با کس دیگری عوضی میگیرند. نه یک فرد خاص؛ هر بار با یکی. و از آن مهمتر خود او هم به درستی نمیداند کیست. شرایطی که موقعیتهای طنز به راستی خندهآوری ایجاد میکند و از آن مهمتر موقعیتهای پرسشبرانگیزی. داستانی خوشخوان و سرگرمکننده که به سرعت به داستانی عمیق و چالشبرانگیز بدل میشود. داستان هر چه پیش میرود سنگینی نگاهی پدیدارشناسانه بر آن بیشتر میشود و خواندن رمان را دو چندان دلچسب و ارزشمند میکند و سرانجام در یک وانهادگی اگزیستانسیالیستی به پایان میرسد.
اینها همه از «عوضی» کتابی اگزیستانسیالیستی (از نوع داستانی و با کیفیتش)، و البته خوشخوان، و عمیق میسازد که مدتها بود جنس خوبش گیرم نیامده بود و از این بابت سپاسگزار اصغر نوری هستم. مترجمی که تا امروز از او، غیر از «عوضی»، سهگانهی دوقلوهای آگوتا کریستوف (دفتر بزرگ و ...) را خواندهام و آن هم به راستی کتابی شگفتانگیز و همزمان خوشخوان بود.
همه ترجمههایی که از او خواندهام جدای از روانی و خوشخوانی و سلامت، انتخابهایی بیاندازه جذاب بودهاند. کتابخوانان حرفهای را احتمالا دیری باید، تا اثری گیرشان بیفتد که چشمشان از خواندنش برق بزند، و ترجمههای اصغر نوری به باورم اینچنین هستند.
برام زیاد پیش میآید که با کس دیگری عوضی گرفته شوم.چه آدمهایی که بهم بر میخورند و حس میکنند من را جایی دیدهاند،همیشه هم یادشان نمیآید که در چه شرایطی،چه موقعیتی،کی و کجا میتوانستهاند ملاقاتم کرده باشند...چند دقیقه بعد،ناچار از قبول اینکه نمیتوانیم کوچکترین خاطرهی مشترکی پیدا کنیم،برای نتیجهگیری،دو یا سه بار شانه بالا میاندازیم،چند لبخند گنگ ردوبدل میکنیم و من عذر میخواهم آن کسی که آنها فکر میکردند نیستم.بعد،روز خوبی را برای هم آرزو میکنیم و به راه خودمان ادامه میدهیم. . عجیب است،میدانم،ولی من شبیه خیلیها هستم. . 📝لوپویو شخصیت اصلی داستان فردی درونگرا و منزوی است که اکثر اوقات با فردی اشتباه گرفته میشود در حالیکه خودش معتقد است:با این قیافه معمولی که من دارم، آدم نمیتواند بیجلب توجه از جایی رد شود.دوچشم،یک دماغ،یک دهان،اینها الزاما همیشه کسی را یاد کسی میاندازد. . با خودم گفتم،زندگی زیاد هم ظالم نیست،از یک خانواده محرومم میکند اما در عوض،یک دوست را به من برمیگرداند. . 📝عنوان اصلی کتاب،"رمان مردی است که او را با کس دیگری عوضی میگرفتند" ،است که در ایران با عنوان "عوضی" منتشر شده.اگلوف این کتاب رو در سال ۲۰۰۸ نوشته که به نظرم استاد نوشتن رمان کوتاهه،داستانهایی که یک نفس بتونیم بخونیم،مثل رمان منگی👍🏻در آخر کتاب اگلوف در مصاحبهاش میگوید: مسئله هویت جزو دغدغههایم است:جای من کجاست؟واقعا خودم را میشناسم؟اصلا وجود دارم؟از نظر دیگران ما چقدر وجود داریم؟چه کسی واقعا مرا میشناسد؟ #عوضی #ژوئل_اگلوف ترجمه #اصغر_نوری
کتاب در مورد کسی است که با همه اشتباه گرفته میشود، همهکس است و در عین حال هیچکس. در جریان داستان، مخصوصا لحظهای که شخص شاید تنها ارتباط با هویت واقعیاش را از دست میدهد، این اضطراب با من همراه شد که من کی هستم؟ کی واقعا من را میشناسد؟ به قول نویسنده، از نظر دیگران ما چقدر وجود داریم؟
انتظارِ «منگی» دیگهای رو داشتم و ناامید شدم. هرچند که اگه به عنوان نسخهی گروتسکِ انیمیشن Anomalisa هم نگاهش کنی، خیلی هم بد نیست؛ ولی از آقای اگلوف انتظار بیشتری داشتم. حیف.
این رمان از جهاتی مرا یادِ "ابرها بزرگ بودند و سفید بودند و در گذر" اثرِ ماتیاس چوکه ی سوئیسی که چندی پیش خواندم می انداخت. البته سوژه ی آن رمان "کسالتِ صرفِ زندگی یک مرد" بود و سوژه ی این رمان یعنی "عوضی" نوشته ی ژوئل اگلوفِ فرانسوی "هویت" است. رمان شیرینی بود که گاه بسیار غم انگیز و تلخ می شد؛ می توانم با قاطعیت بگویم که در سه نقطه از رمان به شدت تحت تأثیرِ زندگیِ غم انگیز شخصیت اصلی و روایتِ غم آلودش از این فاجعه قرار گرفتم. اگر نویسنده از تکرار چندباره ی جملات و یا بخش هایی از رمان خودداری می کرد قطعا رمان در بخش هایی کُند و حوصله سربر نمی شد هر چند پایانی خوب دارد؛ بسیار بسیار بهتر از برخی بخش هایش. از آن رمان هایی ست که قطعا ارزش دارد یک بار بخوانیمش!
یک کتاب سم به معنای واقعی کلمه. اگر مطالعه کتابهای تلخ، خاص و متفاوت را دوست دارید و به شاهکارهایی مثل ناتور دشت، شاگرد قصاب و مرد زنجبیلی علاقه دارید و ا شخصیت های مریض فلسفی رمان ها خوشتون میاد این کتاب، کتاب شماست وکتابی نه برای لذت بردن، که برای غرق شدن.
بعد از " منگی " و توضیح چگونگی تبدیل خوک ها به سوسیس اون هم بدون درد . من توقع خیلی بیشتری از ژوئل داشتم . خوب نبود . یا بهتر بگم : به جذابیت منگی نبود !
نسبت به «منگی» کار بیجانتری بود و در فرم/شکل بیان متظاهرتر. اما قابل خواندن بود و فرازهای قابل اعتنایی داشت. مثلا:
یک شب، خیلی آسوده نشسته بودیم توی پذیرایی. وسط دورهای بودیم که به نظرم آرامبخش میرسید. آرامش قبل از طوفان بود؛ فقط من خبر نداشتم. اگر اهل پیپ کشیدن بودم، آن شب حتما در حال نوازش ریشم پیپ میکشیدم، البته اگر ریشی داشتم. فقط میخواهم بگویم فضا و حالت روحیام در آن لحظه چهطور بود. زن روبهروی من نشسته بود. و اگر اهل قلاببافی یا چیزی از این دست بود، حتما آن لحظه داشت قلاب میبافت، فقط برای آنکه بگویم چهقدر همهچیز به طرز عجیبی دلپذیر بود و اتفاقات بعدی چهقدر غیرقابل پیشبینی بودند. باید یک صحنهی نیمهتاریک را تصور کنید، در نور لرزان چند شمع یا یک لامپ نفتی، تا آن آرامش و آسودگی عمیقی را که حاکم بود حس کنید. سرم خالی خالی بود به هیچ چیز فکر نمیکردم، قسم میخورم. زن نگاهم کرد، طوری که انگار چشمهاش را از روی اثر هنریاش بلند کرده باشد. بهم لبخند زد. گفت: «به چیزی فکر میکنی؟» تاسف خوردم که چرا سکوت را شکسته بود.
مثل تمام آثار نویسنده طنز تلخ بود با درجه تلجی غالب قهرمان بی هویت داستان که دچار وسواس فکری شدیده و به معنای واقعی کلمه تنهاست تنها شباهتی که به مرد هزارچهره داشت صرفا اشتباه گرفتن شخص با افراد دیگر بود ولی از نظر محتوا و فضا بسیار غنی و زیبا نوشته شده بود
برای من بین همه نوشته های ژوئل اگلوف ، این اثر در جایگاه دوم قرار میگیره، به ترتیب: سرگیجه یا منگی عوضی چرا اینجا روی زمین نشسته ام ادروارد گانگلیون و پسران
چیزی که در آثار نویسنده ازش لذت میبرم امضای منحصر بفردی هست که در تمام نوشته هاش دیده میشه ، فضای تاریک قهرمان تنها ، دلخوشیهای کوچک و حقیر و همزمان زندگی بخش.
عوضی داستان مردی سر به زیر و خجالتی است که درمییابد روز به روز بیشتر و بیشتر با دیگران اشتباه گرفته میشود. مرد قیافهای معمولی دارد، آنقدر معمولی که جلب توجه میکند. آدمهایی که او را در خیابان میبینند مطمئناند که پیش از این او را جایی دیدهاند، چشم در چشم او میدوزند و سعی میکنند او را به یاد بیاورند و در نهایت او را با کسی دیگر اشتباه میگیرند. مرد نیز تلاش میکند به خاطر بیاورد که آیا طرف مقابل را میشناسد و یا باز هم اشتباهی پیش آمده است و در نهایت او که نمیخواهد آدمهایی را که آنقدر محترمانه جلو آمده و با او حرف میزنند ناامید کند، از روی ادب حرفشان را میپذیرد. زندگی روزمره او سخت متأثر از شخصیتهایی است که به آنها شناخته میشود؛ لولهکش، همسلولی سابق یا همسر همسایهی طبقهی پایین. مرد نمیداند کیست، پس به هر نقشی که به او نسبت میدهند تن میدهد و هر روز درگیر ماجرایی تازه میشود و هویت تازهای میگیرد. او همهکس است و هیچکس نیست. در آپارتمانی با کمترین اسباب و اثاثیه روزگار میگذراند، روزها وقتکُشی میکند. از خواب بیدار میشود، در خانه میماند یا از خانه بیرون میرود، در خیابانها پرسه میزند و به آدمهای زیادی برمیخورد. او شبیه «خیلیها» است و برای همین دیگران او را با «خیلیها» اشتباه میگیرند. او به دنبال راهی است که بتواند در برابر این اتفاقات بایستد و درگیر ماجرایی تازه نشود. تنها کسی که واقعاً او را میشناسد و با کسی دیگر اشتباه نمیگیرد و میتواند هویت واقعیاش را به او ببخشد، زنی است که مرد یک هفته در میان یکشنبهها در آسایشگاه به دیدارش میرود. اما حتی نمیداند این زن دقیقاً چه کسی است.
رمان روایت عادت در فضایی کافکایی است. عادت به وضعیتی که راه خروجی از آن نیست. طنزی سیاه با رگههایی از شوخیهای گروتسک از نمایش هویت انسانی که انگار در این جهان وجود ندارد، چون کسی هویت واقعیاش را نمیشناسد و خودش هم خودش را گم کرده است. شخصیت اصلی رمان گاه یادآور شخصیتهای رمانهای سارتر نیز هست.
*** بخشی از مرور کتاب «عوضی» که در وبسایت آوانگارد به قلم «الهه رضایی» منتشر شده است. برای خواندن کامل مطلب به لینک زیر مراجعه فرمایید: https://avangard.ir/article/353
کتابی که به قول نویسنده،پرسناژ اصلی کتاب به دنبال هویت واقعی خودش میگرده،و ازاینکه مدام با بقیه اشتباه گرفته میشه خوشحال (و بعضا ناراحت میشه) میشه،از اینکه دیده میشه و از تنهایی خودش بیرون میاد حتی حاضر با بقیه اشتباه گرفته بشه و با بقیه مراوده داشته باشه،این کتاب به این موضوع اشاره میکنه که اگر جامعه همسان و یکشکل تشکیل بشه چقدر منحصر بفر بودن کار سخت و تقریبا نشدنی هست،قهرمان اصلی داستان رو فقط یک مورد به زندگی واقعی متصل میکنه و اون ،خانم مسنی هست که درست نمیدونه چه نسبتی باهاش داره اما اون خانم شخصیت مورد نظر ما رو با هویت واقعیش میشناسه،و زمانی پرسناژ اصلی داستان گمگشته و سردرگم میشه که این خانم مسن به دلیل کوهلت سن دیگه هویت این آدم رو یادش نمیاد و فرد مورد نظر برای پیدا کردم هویت واقعی خودش بیشتر و بیشتر دست و پا میزنه و کمتر موفق میشه توی این کتاب که به زبان طنز(سیاه) نوشته شده غم و شادی به توالی پشت هم اتفاق میفته و همین خوندن کتاب رو لذت بخش کرده و جالبه به این موضوع اشاره کنم که ژوئل اگلوف عاشق قلبن بکت و سلین هست و با توجه با سلیقه خوبی که داره 😍 قطعا کتابهاشم بینظیرن
راستی اینم بگم که در سریال مرد هزار چهره از این کتاب الهام گرفته شده
داستان روايتي با ژانر مورد علاقه اگلوف دارك كمدي،با شخصيتي در ميانه ي اتفاقات گروتسك وار هست،كسي كه مدام با بقيه عوضي گرفته ميشه،كسي كه ميتونه هركسي باشه و هيچكسي نباشه،شخصيت داستان با موازات ارتباطات بيشتر مدام ظرف هويتيش دچار شكست ميشه و در پايان اين ظرف با بريدن تنها رشته اي كه اون رو به خودش وصل ميكرد به طور كامل فرو ميريزه و به هيچكس تبديل ميشه ما كي هستيم؟هويت ما در گروي ديده شدن و ديگران هست؟مني كه ميسازيم،هويتي كه شكل ميدهيم تماما شالوده اي هست ماحصل تعاملات ما با بقيه،اگر اين رشته ارتباطي به هر دليل بريده شود،چطور ميخواهيم اثبات كنيم وجود داريم؟شايد خيالي از هركسي در هر ذهني باشيم،شايد ردي از توهم هستيم بر ضمير جمعي،كه با تلنگري نيست ميشويم! (وقتي اين كتاب رو شروع كردم،اصلا نميدونستم قرار با چه چيزي در روزهاي اينده مواجه بشم،قطعا كتابي بود كه ميباست در يك نشست تمام ميشد اما اينجا نبودم،جايي بودم دور از اينجا،پيچيده در ترس و واهمه،الان تمام تلاشم اين هست كه مجدد با كتابها به زندگي وصل بشم)
مسئلهی هویت همواره جزو دغدغههای من است. همیشه به پرسشهایی نظیر اینکه «من کیستم؟ آیا من همانی هستم که میاندیشم یا آنی هستم که دوستان و اطرافیانم میشناسند؟ اصلا من چقدر وجود دارم؟» میاندیشم و تقریبا هیچگاه به پاسخ قانعکنندهای نمیرسم.
عوضی روایت انسانی بینام است، انسانی که همهکس است و هیچکس نیست؛ همچون شبحی در خیابانها و آپارتمانها زندگی میکند و مدام با دیگران اشتباه گرفته میشود. گاهی به اشتباه مورد تفقد غریبهها قرار میگیرد و گاهی کتک مفصلی از آنها میخورد، گاهی پیش میآید که چشم باز میکند و خود را معشوق از دست رفتهی عاشقی دلداده مییابد و گاه همسری است بیملاحظه که چندباری فراموش کرده که بچهها را از مدرسه بیاورد و یکبار، فقط یکبار هم بچههای دیگری را جای بچههای خودشان از مدرسه آورده است! آن هم در حالی که فکر میکرده این بچهها اندازهی بچههای خودشان جذاباند، و حتی اگر عوضشان هم میکردند چیزی از دست نمیدادند!
📚 از متن کتاب: «همهچیز در لحظهی فاسد شدن خودِ واقعیشان را نشان میدهند.»
«ژوئل اگلوف» با زبانی ساده اما تاثیرگذار و با نگاهی انتقادی که میتوان جابهجا رگههایی از نوعی طنز گزنده را هم در آن یافت؛ با بیان روزمرگیها، تجربیات و احساسات شخصیتِ بینام قصه، پوچی و کسالت زندگی روزمره و همچنین انزوای اجتماعی و روانی و بیگانگی انسانها در جوامع سرد و بیروح مدرن را به نقد میگیرد.
در رابطه با ترجمه نیز، شخصا همواره ترجمههای «اصغر نوری» عزیز را دوست داشته و دنبال کردهام، این اثر هم مانند دیگر آثار وی از ترجمهای روان و خوب برخوردار است.
موضوع هویت رو خیلی قشنگ و خلاق این کتاب بررسی کرده و بهش پرداخته. اینکه ما کی هستیم؟ کسی که دیگران از ما توی ذهنشون مجسم میکنن یا شخصیتی که ما خودمون از خودمون توی ذهنمون مجسم داریم؟ داستان فردی که خودش هیچ ذهنیتی از شخصیتش نداره و بسته به اینکه شرایط براش چی پیش میاره همون نقش رو میپذیره و در انتظار اینه که بببینه بقیه ازش چی میسازند. پس همه کس هست اما هیچکس نیست. شخصیت اول داستان کسیه که از اونجایی که خودش هیچ هویتی برای خودش تعریف نکرده هیچکس هم اونو با هویت درستش نمیشناسه و این اشتباهش که نیاز به تعریف شدن بوسیله سایر آدما داره زندگی رو براش فوقالعاده سخت میکنه و تنها چیزی که اونو تا حدی سر پا نگه داشته عمه اونه که تنها شخصیه که اونو به اسم واقعی خودش میشناسه و نقطه عطف داستان هم (طبق گفته خود ژوئل اگلوف) دقیقا جایی هستش که اونم دیگه اسمشو فراموش میکنه و باعث میشه شخصیت اول داستان به طور کامل خودش و راهش رو گم کنه و همونطور که در بخش انتهایی داستان دیدیم بدون هویت و بدون هدف و بدون مقصد میدوید و میدوید و میدوید... پ.ن. من: ۱. علاقه من به شخصیت مستقل ۲. تغییر خیلی آدما در ظروف مختلف.
عنوان اصلی این کتاب مردی که او را با کس دیگری عوضی میگرفتنده که عنوان گویایی در مورد ماجرای کلی کتابه! اگلوف تو این کتاب به مساله "هویت" پرداخته و قهرمان داستان کسیه که همه کس هست اما هیچکس نیست! کسی که دنبال هویت خودش میگرده و دنبال مسیر صحیح زندگیش اما چون نمیدونه حقیقتا کیه، به هر مسیر و هر نقش دیگه ای تن میده. قهرمان این داستان منحصر به فرد نیست و مثل خیلیهای دیگه ست: کسانی که مثل اون تو جامعه هویتشون رو از دست دادن و فقط یک قالب تهی انسانی ازشون باقی مونده. "دو چشم، یک دماغ، یک دهن، این ها الزاما همیشه کسی را یاد کسی می اندازند"
پ.ن: این سومین کتابی بود که از اگلوف میخوندم و امیدوارم بقیه کتابهاش هم ترجمه بشه به زودی!
- فرم خلاقانه و جذاب بود - نویسنده کشمکش های فکری شخصیت داستان را به طرز فوق العاده زیبایی به تحریر درآورده بود - اگلوف با کمی وقت و حوصله بیشتر می توانست پایان خیلی بهتری برای داستان بنویسد؛ با توجه به ریتم داستان، ادامه دادن کتاب اطناب به حساب نمی آمد. - ویراستاری ترجمه کمی مشکل داشت و دربرخی جاها ناهماهنگی سبک نوشتاری با سبک کلی کتاب آشکار بود. به طور مثال استفاده از "چشم هام" بجای "چشم هایم"