حسین مزاجی در سال ۱۳۳۲ در اصفهان به دنیا آمد. هم اکنون در اصفهان به وکالت اشتغال دارد. مجموعه شعر های (اندیشه های بنفش) ۱۳۷۴ ، (راز فنا)۱۳۷۷، (شعبده باز) ۱۳۸۲، مجموعه (ارجا) از وی منتشر شده است. مجموعه شعر شعبده باز در سال ۱۳۸۳ به عنوان اثر برگزیده برنده جایزه شعر (کارنامه) شد.
شعر بلند یا شاید بشود گفت مجموعۀ شعر به هم پیوستۀ «شعبده باز» جزو شگفتی های شعر جدید ایران است. منظور از شگفتی لزوماً دارای کیفیت بالاتر نیست (که البته این کیفیت را دارد)؛ بلکه منظورم متفاوت و «غیر عادی» و «غیر عادتی» بودن این کتاب شعر است. از مضمون گرفته تا فُرم؛ حالا خُرده میگیرند که چرا میگویی «مضمون» و «فُرم» و اینها در هم تنیده هستند و جدا نیستند. که جواب میدهم نه. به صورت پیشینی در هم تنیده نیستند. در تمام نوشته ها در هم تنیده نیستند. یک آرمان ادبی - ادبیت، شعریت - است رسیدن به این در هم تنیدگی؛ که بعضی از متون به آن میرسند و بعضی نمیرسند. و «شعبده باز» رسیده است.
یادداشت مؤخره هم مرا جالب آمد؛ به ویژه شعر «ژیتوی شعبده باز» که خب بی نظیر بود.
کلیت کتاب - از جلد و جنس کاغذ و فونت و قطع و صفحه آرایی گرفته تا محتوا - بسیار عالی و شگفت انگیز بود و فکر میکنم از این نظر، نشر گمان میتواند الگویی باشد برای سایر نشرها در تنظیم کتب شعر.
هوای عصرِ بهاریِ اصفهان آن سال حال شعر داشت برای من که در بیست سالگی بودم و با دوستی همدل میرفتیم تا از حوض پرآب و صندلیهای خالیِ رستوران توی حیاط هتل کوروش (کوثر) اصفهان رد شویم و برسیم به میزی که شاعر شعبدهباز با پیراهن آستینکوتاهِ یاسیرنگ یک طرفش نشسته بود. کتاب را هفتهی قبل همان دوست همدل به دستم رسانده بود و نصفهشبی که تمامش کردم از شعفِ شعر خوب به وجد آمده بودم و رفته بودم تک تک رفقا را آورده بودم جمع کرده بودم در اتاق بزرگی در طبقهی پنجم خوابگاه و نشستم روی میز و یکنفس از شعر اول تا آخر کتاب را خواندم. همه مبهوت بودیم. چطور میشد کتابی شعر نوشت بر اساس منطق شعبده، شعرهایی از سفر تا محوِ بینایی. حالا که کتاب بعد از هفدهسال به چاپ دوم رسیده و یکی از یاران آن شب یاری کرده تا مؤخرهای کوتاه بنویسیم بر این شعرها حال غریبی دارم. نخستین بار است که دل کردهام اسمم را پای متنی بگذارم و از شعرهایی دفاع کنم که به نظرم شریف هستند و به دور از هیاهوهای زودگذر زمانه. حالی شبیه دیدار آن روز شاعر در غروب بهاریِ اصفهان، که سیگار به دست گاهی کتش را روی صندلی مرتب میکرد و از شعر حرف میزد و من در صورتش پیِ ردِ شعبدهباز شعرهای کتاب بودم. این هم حسن تصادفیست که طرح روی جلد کتاب کار بهرام داوری، طراح شریف و قهّاریست که سالهای سال پیش «گاو» غلامحسین ساعدی و بعضی کتاب شعرهای منوچهر آتشی را طرح جلد زده است. در بهار شعر باید خواند.
«گفت: وقت تمام است/ و بر زخمِ باز/ چسبی دیگر گذاشت.»
امتناع بیانتها رو دچار تکرار کردن و این مدام به تعویق انداختن رو به اوّل بازگردوندن، باز—آمدن به تن که هم جسم داشتنه و هم جسم بودن و عاقبت، بهناچار نیست کردنش؛ اینهمه تنها «با چشمی که میبیند، چشمی که انکار میکند»، در از مرگ آغازیدن و به مرگ انجامیدن، در این به سر بردنِ در سر حدّ چیزها ممکنه.
این کتاب را یکی دو هفته قبل مطالعه کردم و حالا ثبت میکنم. کتاب شعری است روایتگر تاریخچهها و خاطرات سفری که بر صحنه، اشک و آه و لبخند و زخم را به نمایش میگذارند.