توماس مان، نویسندهٔ نامور آلمانی و برندهٔ جایزهٔ ادبی نوبل سال ۱۹۲۹، از ستایشگران پرشور ادبیات روسیه بود. وی از هر فرصتی برای ابراز ارادت انتقادی به بزرگان ادبیات روسیه سود جست و هرگز تاثر خود از آنان را پنهان نکرد. مان که تنها رمان و داستان نمینوشت، بلکه در مقالهنویسی نیز ید طولایی داشت مقالههایی دربارهٔ ادبیات روسیه و اثرآفرینان بیبدیل آن به قلم آورده است. از آن جملهاند چهار متنی که در این کتاب به نظر خواننده میرسند. متن اول، «برگزیدهٔ آثار ادبیات روسیه»، در سال ۱۹۲۱ به عنوان مقدّمهای بر ویژهنامهٔ ادبیات روسیه در مجلهای آلمانی به تحریر آمده است. در این نوشته ویژگی¬های کلّی ادبیات قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم روسیه بررسی و ملاحظاتی دربارهٔ بسیاری از شاعران و نویسندگان بزرگ روس مطرح میشود. سه مقالهٔ دیگر به سه نابغهٔ عصر طلایی ادبیات روسیه، داستایفسکی، تولستوی و چخوف، اختصاص یافتهاند. مان در این مجموعه همکاران روس خود را با نگاهی بهغایت شخصی و عاطفی نگریسته و در عین حال منتقدانه دقایقی از هنر آنان را نمایانده است که کشف آنها جز از نویسندهٔ متفکری چون او برنمیآید.
Thomas Mann was a German novelist, short story writer, social critic, philanthropist, essayist, and Nobel Prize laureate in 1929, known for his series of highly symbolic and ironic epic novels and novellas, noted for their insight into the psychology of the artist and the intellectual. His analysis and critique of the European and German soul used modernized German and Biblical stories, as well as the ideas of Goethe, Nietzsche, and Schopenhauer. His older brother was the radical writer Heinrich Mann, and three of his six children, Erika Mann, Klaus Mann and Golo Mann, also became important German writers. When Hitler came to power in 1933, Mann fled to Switzerland. When World War II broke out in 1939, he emigrated to the United States, from where he returned to Switzerland in 1952. Thomas Mann is one of the best-known exponents of the so-called Exilliteratur.
کتاب جالبیست. میتوانم بگویم از بعضی نکتهسنجیهای توماس مان شگفتزده شدم. تصور نمیکردم اینقدر گرفتارم کند. بعضی جملاتش مثل جرقه ایدههایی برای نوشتن به خاطر میآورد. ترجمهی خوبی هم دارد و کتاب را آقای آبتین گلکار هم دیدهاند و میشود با خیال راحت خواند. برای اینکه روی هوا نگفته باشم جالب است به چند پاره اشاره کنم: ص. ۲۸: سرچشمهی طنز گوگول و و مضحکهساختن شیطان. ص. ۳۵: لسکوف و روحیهی محافظهکاریش. ص. ۴۲: رابطهی تالستوی با کتابهای داستایفسکی. ص. ۵۰: نبوغ داستایفسکی و مسئلهی جنایت. ص. ۶۰: حس نیچه از بیماریاش. ص. ۶۸: چخوف و فرم داستان کوتاه و فروتنی. ص. ۹۲: پرترهی کوتاهی از چخوف.
۰۳/۰۷/۰۹ کتاب چیزهای زیادی برای گفتن دارد. با اینکه حجم کمی دارد و با همین حجمِ کم، چهار مقاله/جستار را در بر میگیرد اما حرفهای زیاد و جدیدی را برای مخاطب در خود جای داده است. ترجمهی کتاب شاهکار است. انتخاب کلمات و جملهبندی و حفظِ روحِ نوشته و انتقالِ فرم بهخوبی انجام شده و دستمریزاد دارد. از این چهار مقاله/جستار، بیشتر با مقالهی دوم «تولستوی: به مناسبت جشن یکصدمین سالگرد تولد او» و مقالهی چهارم «کوششی در معرفی چخوف: به مناسبت پنجاهمین سالروز مرگ وی» ارتباط گرفتم. حرفهای توماس مان راجع به این دو نویسنده شدیدا برای جذاب و جدید بود. لازم به ذکر است که مقدمهی مترجم، آقای سعید رضوانی در ابتدای کتاب، کافی و دقیق بود و متعاقبا موجب بیشتر روشنشدن متن میشد.
مقاله مربوط به تولستوی خوب نبود. انگار توماس مان خودش را مجبور کرده باشد از کسی تمجید کند که چندان باوری به آن تمجید ندارد. اما به بخش داستایوفسکی و چخوف که میرسد مقالات حرفهای بسیاری برای گفتن دارند. برای من بخش جذاب این بود که چطور موضوع سلامتی/بیماری جسم روی شناخت انسان - اینجا انسان نویسنده- تاثیر میگذاره و چطور این شناخت جهان داستانیهای متفاوتی خلق میکنه. تجربه خواندن نگاه نویسندگان به نویسندگان کم و بیش من رو به این نتیجه رسانده که فهم نویسندگان از آثار ادبی متفاوت از فهم منتقدان ادبی، جامعهشناسان ادبی و در کل تحلیلگران ادبی غیر نویسنده است. غیر نویسندگان در خواندن متن قادر به فهم وزن فرایند خلق و نحوه درگیری "خود" نویسنده در فرآیند خلق نیستند. مهم نیست چقدر در این باره مطالعه کردهاند یا اساسا باوری به مسئله خلق و خلاقیت فردی دارند یا نه. تجربه خلق تجربه یگانهایست که فقط توسط هنرمند ادراک میشود و به گمان من قابل انتقال نیست. حتی معتقدم فرآیند خلق و نحوه درگیری هنرمندان با اثر هنریشان در فرایند خلق از یک هنر به هنر دیگر متفاوت است . به این معنی فکر میکنم همانطور که در تحلیل ادبی یک منتقدادبی همواره فاکتور بسیار مهمی به نام خلق/تن نویسنده غایب است، برای یک نویسنده هم در تحلیل اثر یک نقاش فاکتور خلق/تن نقاش مغفول میماند. بیش از پیش فکر میکنم برای نگاه به ادبیات، نگاه نویسندگان به آثار ادبی جای تامل بیشتری دارد تا فیلسوفان، منتقدان، جامعهشناسان ادبی. و البته به این مسئله واقفم که نگاه من فهم ادبیات را در ابعادی برای گروه غیر خالق دست نیافتنی میکند و به این ترتیب به آن نوعی الوهیت میبخشد. هاله قدسی به دور هر چیزی که بپیچد آفت است و زمینهساز شکلگیری اقتدار که چندان پدیده جالبی نیست. با وجود این تا اطلاع ثانوی که مسئله اقتدار را برای خودم حل کنم دیدگاهم از ضعف قدسیسازی رنج میبرد
جالب است که خود گوگول هم جزو میراثداران خودش محسوب شده. در هر حال، کتاب خوبی بود. زیادی مختصر بود اما باز هم مفید بود. توماس مان محقق بهتریست تا رماننویس.