آقای رضا بهرامپور در کتاب «آبدوغخیار» تلاش کردند داستانهایی طنز از دوران قاجار بنویسند. در مقدمهی کتاب نوشته شده: «سعی کردم حداقل پایبندی ممکن را به کلیات وقایع تاریخی داشته باشم و با ایجاد حداکثر تغییرات در جزئیات نحوهی بازگویی، همچنین امروزیسازی و بهروزرسانی گفتگوها، شیرینی و حلاوت مطالعهی این اثر را دوچندان کنم. هرچند که از داستاننویس مدعی طنزپردازی چیزی جز این توقع نمیرود.»
چندین بار این پاراگراف، بهخصوص «حداقل پایبندی ممکن به کلیات وقایع تاریخی» رو خوندم تا باورم بشه نویسنده به نوشتن روایتهای جعلی و تحریف تاریخ برای خندهدار شدن داستانها، اینچنین افتخار میکنه!! اما این حداقل پایبندی یعنی چی؟ یعنی نویسنده، هرچی از این طرف و اون طرف شنیده و داستانهای پای کرسی (اگر نگیم پا منقلی) رو برداشته، اسم شاهان و وزرای قاجاری رو جاگذاری کرده و به عنوان داستان طنز تاریخی به خورد ما داده!
حالا که بُعد تاریخی فدای طنز شده، این سوال پیش میاد که داستانها واقعاً طنز بودند؟ جوابش به شدت سلیقهای هست! شاید برای بعضی از دوستان خندهدار باشه، اما برای من حس خوردن خرمالوی کال و گسی رو داشت که صورت رو جمع میکنه! بعد از کمی جویدن تمام بزاق دهان رو به خودش جذب میکنه و حتی نمیتونی به روز قورتش بدی! یه بار تو گلو گیر میکنه، یه بار سر دل!!
پس این «داستانهای تاریخی طنز» نه تاریخی هست (به گواه خود نویسنده)، نه طنز بود! (به عنوان یک نظر شخصی) جالبتر از همه حتی «داستان» هم نیست؛ نه آغازی داشت، نه پایانی، نه ارکان اصلی داستان به چشم میخورد! من با سر تا پای این کتاب مشکل داشتم، اما فکر میکنم همچنان برای بعضی از دوستان کتاب جالبی باشه پس یکی از داستانهای این کتاب که کوتاهتر بود رو به عنوان نمونه ضمیمه میکنم شاید اگر از این داستان خوشتون اومد، این کتاب رو هم دوست داشته باشید.
«روزی از روزها، ناصرالدینشاه قاجار سفری به شهر قزوین داشت و طبق معمول ملیجک را با خود همراه برده بود. ارفعالدوله، یکی از صاحبمنصبان دربار ناصری، بنا به خواست همایونی به باغ محل اقامت علیحضرت میرود و هنگام وارد شدن به اتاق شاه با صحنهٔ جالبی مواجه میشود: عزیزالسلطان یک قرقی گرفته است و سراسیمه و ناصرناصرگویان به نزد شاه میآید و قرقی را به علیحضرت نشان میدهد و در مقابل دیدگان همایونی شروع به کتک زدن و اذیت آن زبانبسته میکند. پادشاه قدرقدرت با مشاهدهٔ این عمل زشت و قبیح عزیزالسلطان به وی فرمود: «عسلم! این قرقی بدبخت را اذیت نکن! ولش کن برود!» اما عزیزالسلطان که گویی اصلاً سخنان شاه را نمیشنید، به عمل پست خویش ادامه داد. شاه دوباره فرمود: «تو را به جان شاه ولش کن که برود! گناه دارد طفلکی، ملوکم!» در کمال تعجب، باز ملیجک دست از کار خلاف اخلاق خویش نکشید. شاه این بار با لحنی جدیتر از دفعات قبل به وی فرمودند: «خب، به جان میرزا رضا (ارفعالدوله) ولش کن!» این بار عزیزالسلطان به سخن آمد و در جواب سلطان صاحبقران عرض کرد: «ناااصر!!... از تو بعید است!... تو که اینقدر احمق نبودی! من این قرقی لعنتی را بهخاطر جان شاه ول نکردم، آنوقت انتظار داری برای خاطر نوکرش این کار را بکنم؟!... خجالت بکش مرد گنده!»»
همین الان یه فاتحه برای رضاشاه بخونید که مارو از شر این آدمهای تعطیل نجات داد و به لعنت هم بفرستین به اونایی که اذیتش کردن مثل مدرس و تمام تیر طایفه آخوندها که لعنت ابدی ما دنبالشونه