What do you think?


راز خانهی سه خواهرون
یک روز سه جوان از راه میرسند و مهمان خانه سه خواهرون میشوند. همه چیز به نظر عادی است اما حقیقت چیز دیگری است آیا این سه خواهر آدمهای بیآزار و عادی هستند؟ همه چیز زمانی تغییر میکند که بهاره دختر راننده پدر سه خواهرون وارد باغ میشود، باغی پشت عمارت که اتفاقات عجیب و مخوفی در آن اتفاق میافتد، بهاره میخواهد فرار کند اما خواهر بزرگتر از راه میرسد و آنها را گیر میاندازد. آیا راه نجاتی وجوود دارد؟ این محفل عجیب چیست؟
128 pages, Paperback
First published January 1, 2015
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 2 of 2 reviews
October 16, 2023
خشونتی که در این کتاب بود خیلی عجیب و تلخ بود، با وجودی که این کتاب «تقدیرشده در جشنوارهی نهم کتاب برتر کودک و نوجوان» هم بوده..
مجموعه رمان نوجوان امروز یه مجموعه ی شناخته شده از کانون هست که در کل مجموعه ی خوبی هم هست اما به نظرم خیلی مهمه که یه تذکر یا یادداشتی در باره ی خشونت در این رمانها در آخر کتاب چاپ بشه (همچون بقیه ی کشورها) که دست کم مادران و پدران بدونن چجور کتابی دارن برای فرزندشون میخرن و یا خود بچه ها بدونن با چه جور کتابی سر و کار دارن.
از کتک زدن، قتل ، خودکشی، شکنجه گرفته تا مواد مخدر و .. میشه در این کتاب کم و بیش پیدا کرد.. درسته که ژانرش وحشت هست اما اینکه یادداشتی برای خواننده گذاشته بشه در این مورد خیلی به نظرم بهتر میکنه کتاب ها رو.
کنش ویژه ی راوی که بهاره اسمش هست اینکه که براساس نامه ها و خاطراتی که از گلبانو داره داستان زندگی و یا راز خانه ی سه خوارون رو نوشته و حاصلش مثلن این کتاب هست.. اما بیش از این چیز دیگه ای نداره چون خود راوی دختری کم سن و سال هست..
و یه چیز دیگه هم اینکه به نظرم رمان خیلی سانسور شده چون بعضی جاها اینگار از جایی به جای دیگه میپره..
یه جمله از این کتاب رو خیلیییییییی دوست داشتم :
«اگر ظریفه و امثال او یار و مددکار اختربانوها نباشند و به آنها کمک نکنند، ظلم و ستم زمین خدا را پر نمیکند.»
ص. 118
یه نظرم این جمله رو باید طلا گرفت.. واقعن درسته.. اگه الان ظلم و جنگ و بی رحمی در جهان هست همش به خاطر ماهاست.. تک تک ماها مقصریم.. ییام صلح آمیز این جمله خیلی خوبه.. فرمان جنگ رو کسی میده که خودش نمیجنگه.. مردم هستن که میجنگن.. و این خیلی دردناکه.. :(
مجموعه رمان نوجوان امروز یه مجموعه ی شناخته شده از کانون هست که در کل مجموعه ی خوبی هم هست اما به نظرم خیلی مهمه که یه تذکر یا یادداشتی در باره ی خشونت در این رمانها در آخر کتاب چاپ بشه (همچون بقیه ی کشورها) که دست کم مادران و پدران بدونن چجور کتابی دارن برای فرزندشون میخرن و یا خود بچه ها بدونن با چه جور کتابی سر و کار دارن.
از کتک زدن، قتل ، خودکشی، شکنجه گرفته تا مواد مخدر و .. میشه در این کتاب کم و بیش پیدا کرد.. درسته که ژانرش وحشت هست اما اینکه یادداشتی برای خواننده گذاشته بشه در این مورد خیلی به نظرم بهتر میکنه کتاب ها رو.
کنش ویژه ی راوی که بهاره اسمش هست اینکه که براساس نامه ها و خاطراتی که از گلبانو داره داستان زندگی و یا راز خانه ی سه خوارون رو نوشته و حاصلش مثلن این کتاب هست.. اما بیش از این چیز دیگه ای نداره چون خود راوی دختری کم سن و سال هست..
و یه چیز دیگه هم اینکه به نظرم رمان خیلی سانسور شده چون بعضی جاها اینگار از جایی به جای دیگه میپره..
یه جمله از این کتاب رو خیلیییییییی دوست داشتم :
«اگر ظریفه و امثال او یار و مددکار اختربانوها نباشند و به آنها کمک نکنند، ظلم و ستم زمین خدا را پر نمیکند.»
ص. 118
یه نظرم این جمله رو باید طلا گرفت.. واقعن درسته.. اگه الان ظلم و جنگ و بی رحمی در جهان هست همش به خاطر ماهاست.. تک تک ماها مقصریم.. ییام صلح آمیز این جمله خیلی خوبه.. فرمان جنگ رو کسی میده که خودش نمیجنگه.. مردم هستن که میجنگن.. و این خیلی دردناکه.. :(
July 28, 2021
عبدالله خان هم داخل و هم بیرون از شهر املاک زیادی داشت. توی شهر، باغِ صفا و نصف باغ امیر و همین کوچهی مجلّل که بعدها به سه خواهرون معروف شد، مال او بود. عبدالله خان اصلیتی ایلیاتی داشت. آنها در اسب سواری و تاخت وتاز زبان زد بودند. هر از گاهی در دستههای بیست، سینفری هجوم میآوردند و خانههای تجار شهر را غارت میکردند. با تشکیل قشون و درست شدن ارتش واحد بعضی از سران آنها وارد نظام شدند و برای خود منصبی پیدا کردند. عبدالله خان یکی از همین صاحب منصبان بود. خانهی قدیمی و نیمه کلنگی که ما در آن ساکن بودیم، مال عبدالله خان بود که به دختران و تنها پسر قانونیاش به ارث رسیده بود. اختر و گلبانو بعد از ماجرای ستاره ازدواج نکردند. رسیدگی به املاک و گرفتن اجاره بهای زمینها و خانهها و حمام عمومی عبدالله خان در آن سوی میدانچهی میرآقا در محلّهی باغ صفا، به عهدهی اختر بود که دفتر حساب کتاب را به فرانسه مینوشت. گلبانو عاشق موسیقی و تئاتر بود. چند بار به پاریس سفر کرده بود. سالی چند بار خوانندهها و آکتورهای شهر به خانهشان میآمدند و او در باغ پشت عمارت از آنها پذیرایی میکرد. سبزه بود و موهای سیاه کوتاهی داشت. بیشتر وقتها شلوار جیر مشکی و پیراهن سفید میپوشید. اگر میرفتی توی هشتی خانه و خوب گوش میخواباندی، صدای یکی از خوانندهها را از گرامافون میشنیدی. گاهی هم خودش مشق پیانو میکرد. چند عروسک موطلایی با لباسهای گران قیمت به او هدیه داده بودند اما گلبانو وروجک پارچهای را بیشتر دوست داشت. پنجره را باز میکرد و صدای بم مش حیدر باغبان که بالامجان بالامجان میخواند و گلها را آب میداد، همراه با خنکای عصر میآمد توی اتاق. چرا خاطر عروسکش را میخواست؟ برای اینکه یادگار مادرش شوکت الملوک و خواهر خدابیامرزش ستاره بود. همهی اهالی باغ صفا و میدانچهی میرآقا و کوچههای رضابقال و پشت باغ امیر و حتی ششگلان، آنها را خوشبختترین آدمهای روی زمین میدانستند.
Displaying 1 - 2 of 2 reviews



