Mettre au jour les lois qui régissent le monde des passions, montrer que les passions engagent un rapport particulier au monde et souligner leur prégnance dans le domaine des actions humaines : telle est l’ambition de Hume dans les deux oeuvres ici réunies. Réécriture du livre II du Traité, la Dissertation sur les passions en rend plus saillantes les thèses originales.À la différence des moralistes qui dénoncent les vices des passions, des rationalistes qui entendent les subordonner aux idées claires et distinctes, et des naturalistes qui les font dériver des états du corps, Hume, s’inspirant des méthodes de la physique newtonienne, les aborde pour la première fois du point de vue d’une science générale de la nature humaine.
David Hume was a Scottish historian, philosopher, economist, diplomat and essayist known today especially for his radical philosophical empiricism and scepticism.
In light of Hume's central role in the Scottish Enlightenment, and in the history of Western philosophy, Bryan Magee judged him as a philosopher "widely regarded as the greatest who has ever written in the English language." While Hume failed in his attempts to start a university career, he took part in various diplomatic and military missions of the time. He wrote The History of England which became a bestseller, and it became the standard history of England in its day.
His empirical approach places him with John Locke, George Berkeley, and a handful of others at the time as a British Empiricist.
Beginning with his A Treatise of Human Nature (1739), Hume strove to create a total naturalistic "science of man" that examined the psychological basis of human nature. In opposition to the rationalists who preceded him, most notably René Descartes, he concluded that desire rather than reason governed human behaviour. He also argued against the existence of innate ideas, concluding that humans have knowledge only of things they directly experience. He argued that inductive reasoning and therefore causality cannot be justified rationally. Our assumptions in favour of these result from custom and constant conjunction rather than logic. He concluded that humans have no actual conception of the self, only of a bundle of sensations associated with the self.
Hume's compatibilist theory of free will proved extremely influential on subsequent moral philosophy. He was also a sentimentalist who held that ethics are based on feelings rather than abstract moral principles, and expounded the is–ought problem.
Hume has proved extremely influential on subsequent western philosophy, especially on utilitarianism, logical positivism, William James, the philosophy of science, early analytic philosophy, cognitive philosophy, theology and other movements and thinkers. In addition, according to philosopher Jerry Fodor, Hume's Treatise is "the founding document of cognitive science". Hume engaged with contemporary intellectual luminaries such as Jean-Jacques Rousseau, James Boswell, and Adam Smith (who acknowledged Hume's influence on his economics and political philosophy). Immanuel Kant credited Hume with awakening him from "dogmatic slumbers".
دوستانِ گرانقدر، امتیازِ من به این کتاب، تنها به ارزش و نوشتارِ اصلیِ خود کتاب است، وگرنه ترجمهٔ آن، بسیار بد است این کتاب به خودیِ خود، موضوعی سنگین و دشوار دارد و میتوان گفت کتبِ مربوط به فلسفهٔ اخلاقی در آن دوران کمی پیچیده بوده و خوانشِ آن نیاز به توجه و دقتِ زیادی دارد.. ولی این را هم باید بگویم که ترجمهٔ فارسیِ این کتاب خوب نیست و مترجم به خیالِ باطلش هرچه از واژه هایِ درهم و برهمِ عربی و منسوخ شده بیشتر در ترجمه اش استفاده کند، بیشتر میتواند متن را به زبانِ زنده یاد دیوید هیوم نزدیک کند و به تصورِ اشتباهش، فلسفی ترجمه کرده است... همین موضوع خوانشِ چنین کتابِ ارزشمندی را اعصاب خورد کن کرده است و در بسیاری از موارد، متنِ ترجمه شده، به خوبی منظورِ فلسفیِ هیوم را به خواننده منتقل نمیکند و در برخی از بخشها، مترجمِ کتاب، نوشته هایِ چنین فیلسوفِ بزرگی را شبیه به نوشته هایِ چپ اندر قیچی و نامفهومِ هگل کرده است.. گویا مترجم، کتاب را برای قجرهایِ دویست سال پیش و صد و پنجاه سال پیش همچون میرزا آقاخان نوری و قائم مقام فراهانی ترجمه کرده است. یکی باید به این مترجمها بفهماند، استفاده از کلمات و واژه هایِ عربی همچون: تذبذب، انطباعات، ذوحدین، منضم، ابتنا، بساطت، ملازم، معیّت، غرابت، احصا، تبیین، انفعالات، تعدیل، صلب، مبسوط، تقبیح، تعیّن، مُبدِع، متهوّر، متلذذ، تطمیع، صناعت و ..... نه تنها باسوادیِ شما را نشان نمیدهد، بلکه بد سوادی و گند و کثافت زدن به چنین آثارِ ارزشمندی را نمایان خواهد ساخت... (تا دلتان بخواهد از این نوع واژه ها در کتاب بیداد میکند) ... در هر حال آنقدر موضوعاتِ کتاب اهمیت دارد که ترجمهٔ بدِ آن نتوانست من را از نوشتنِ ریویو برایِ شما بزرگواران منصرف کند عزیزانم، فیلسوفِ بزرگ، دیوید هیوم، در این کتاب، به موضوعاتی همچون: تکبر و تواضع - زیبایی و زشتی - مالکیت و ثروت - شهرت - دوست داشتن و تنوع- خیرخواهی و خشم - همدردی - بدخواهی و حسادت - احترام و تحقیر - عشق - آزادی - اراده - کنجکاوی - فضیلت و رذیلت - عدالت - حکومت - پاکدامنی - بزرگیِ ذهن و توانایی هایِ طبیعی، پرداخته است دوستانِ گرامی، جملاتی را از بخش هایِ مختلفِ این کتاب برایِ شما فلسفه دوستانِ هوشیار انتخاب کرده و تا جایی که میشد، این جملات را به زبانی ساده تر در زیر برایتان نوشته ام ------------------------------------- ما وجودِ درجه ای از خودخواهی را در انسانها میپذیریم، چون میدانیم که خودخواهی از طبیعتِ آدمی جدایی ناپذیر است و در ساختار و چارچوبِ وی رسوخ کرده است ************************** همجنسگرا خود را به همجنسگرا نزدیک میکند و عاشق پیشه به عاشق پیشه.. اما مغرور نمیتواند مغرورِ دیگر را تحمل کند، بلکه در پیِ مصاحبتِ کسانی برمی آید که طبعی مخالف دارند ************************** انسانِ فهیم و شایسته، فارغ از تمامیِ مسائلِ بیرونی، از خویش خشنود است.. ولی انسانِ احمق، برای اینکه نسبت به فهم و داشته هایِ خویش حسِ خوبی داشته باشد، همیشه باید کسی را بیابد که از خودش احمق تر باشد ************************** این بی تناسبی بینِ ما و دیگران نیست که موجبِ حسادت میشود، بلکه برعکس، نزدیکی ما است که باعثِ حسادت میشود.. سربازِ معمولی حسِ حسادتی که به گروهبان یا سرجوخهٔ خود دارد را نسبت به ژنرال ندارد، همانطور که یک نویسندهٔ سرشناس آن نوع حسادتی که به نویسنده های رقیب که احتمال دارد به او نزدیک شوند را به میرزابنویس هایِ معمولی و پیش پا افتاده، ندارد... پس بی تناسبیِ زیاد، رابطه را قطع میکند. یا ما را از مقایسه کردنِ خودمان با چیزی که دور از دسترسمان است برحذر میدارد و یا حداقل تأثیراتِ مقایسه را کاهش میدهد ************************** آدمی به اقتضایِ طبیعتِ خویش، بدونِ تأمل، مَنِش و خلق و خویی را تأیید میکند که شبیهِ منشِ خودش باشد ************************** آدمی از این واهمه دارد که او را انسانی خوش قلب قلمداد کنند، چراکه گمان میکند دیگران این خوش قلبی را به اشتباه ناشی از کم فهمی و یا به قولِ خودمان شیرین عقلیِ او بدانند.. و اغلب آدمها عیش طلبی و بی خیالی را بیش از آنچه واقعاً هست، وانمود میکنند تا در نزدِ دیگران خود را شخصی پرشور و پر حرارت جلوه دهند... پس چهره ای که آدمی از خود در میانِ مردم میسازد، میزانِ پذیرفته شدنِ او در مصاحبتِ با دیگران و احترامی که آشنایان برایِ او قائل هستند، همهٔ این امتیازات همانقدر که به داوری و شعورِ او بستگی دارد، به هرکدام از اجزایِ منش و اخلاقِ او نیز بستگی دارد ************************** هنگامی که بر خودم تأمل میکنم، هرگز نمیتوانم این خود را بدونِ یک یا چند ادراک تصور کنم.. و حتی نمیتوانم چیزی جز ادراکات را درک کنم.. بنابراین ترکیبِ این ادراکات است که "خود" را تشکیل میدهد ************************** نابودیِ آدمی که پس از مرگ می آید و "خود" را به کلی از بین میبرد، چیزی نیست جز نابودیِ همهٔ ادراکاتِ جزئی همچون: دوست داشتن و تنفر، رنج و لذت، تفکر و احساس.. بنابراین این امور باید با "خود" یکی باشند ************************** قانونگذاران کوشیده اند تا رفتارها و کنش هایِ ارادی را قاعده مند و یا قانونمند سازند و برایِ آنکه آدمی از این حیث فضیلت مند شود، انگیزه و رانه هایی افزوده، به وجود آوردند. آنها میدانستند که اگر شخصی را به دلیلِ احمق بودن، مجازات کنند ، یا او را به این هدف آزار و شکنجه دهند که دانا و خردمند شود، تأثیری نخواهد داشت. ولی همان مجازات ها و شکنجه ها در رابطه با عدالت و بی عدالتی، میتواند تأثیری چشمگیر داشته باشد ************************** ذهن بر همهٔ تصوراتِ خویش سلطه دارد و میتواند آنها را آنگونه که دوست دارد، جدا سازد، ترکیب کند و تغییر دهد.. در نتیجه اگر باور فقط از تصوری جدید به همراهِ مفهوم سازی تشکیل شده باشد، باور داشتن به هر چیزِ دلخواه در یدِ قدرت و در اختیارِ آدمی خواهد بود ************************** مردانِ عزب یا مجرد، هرقدر هم که عیاش باشند، در مواجهه با هر نشانه ای از هرزگی و بی حیایی در زنان، دچارِ هراس میشوند ************************** شجاعت که محورِ شرافت در میانِ مردان است، تا حد زیادی شایستگیِ خود را از تدبیرِ نوعِ بشر و نیز پاکدامنیِ زنان کسب میکند و البته بنیادی در طبیعت نیز دارد ************************** اساسی ترین اصلِ آغازین یا محرکِ ذهنِ آدمی، لذت و رنج است. هنگامی که احساسِ لذت یا رنج، هم از فکر زدوده میشود و هم از احساس، تا حد زیادی ناتوان از انفعال یا کنش، و میل و اراده، میشویم ************************** هیچ چیز هرگز بر ذهن آشکار نمیشود، مگر ادراکاتِ آن .. و همهٔ کنشهایِ دیدن، شنیدن، داوری کردن، دوست داشتن، تنفر و اندیشیدن تحتِ این نام قرار میگیرند.. ذهن هرگز خود را به کنشی وا نمیدارد که نتوانیم آن را تحتِ اصطلاحِ ادراک بفهمیم.. و در نتیجه به یک میزان این اصطلاح را به دیگر کارگری هایِ ذهن و نیز به داوری هایی اطلاق میکنیم که از طریقِ آنها میانِ خیر و شر، تمایز قائل میشویم.. تحسینِ یک منش و تقبیحِ منشی دیگر، صرفاً ادراکاتی بسیار متفاوتند ************************** تمایزهایِ اخلاقی به کلی مبتنی بر برخی احساساتِ خاصِ رنج و لذت میباشند. چنانچه بررسی یا تأمل در هر یک از کیفیاتِ ذهنیِ ما با دیگران موجبِ خشنودیِ ما میشود، آن کیفیت ها فضیلتمندانه خواهند بود و چنانچه موجب ناخشنودیِ ما شوند، کیفیتی رذیلت مندانه به شمار میروند ************************** هر کیفیتِ ذهنی در خود یا دیگران، که موجب لذت است، همواره تکبر یا دوست داشتن را به بار می آورد. از سوی دیگر، هر کیفیتِ ذهنی که موجبِ ناخشنودی شود، همراهِ خود تواضع و یا تنفر را به بار می آورد ************************** اگر کنشی فضیلت مندانه یا رذیلت مندانه باشد، صرفاً نشانهٔ نوعی کیفیت یا خصیصه است و این امر در منشِ شخص وارد میشود. پس از آنجا که خودِ کنش ها از اصلی ثابت نشأت نمیگیرند، تأثیری بر دوست داشتن یا تنفر، تکبر یا تواضع ندارند و هرگز در اخلاقیات، محلِ توجه نیستند... انسان هرگز نباید در پژوهش هایِ خود دربارهٔ منشا اخلاق، کنشی منفرد را در نظر بگیرد، بلکه فقط باید کیفیت یا منشی را در نظر بگیرد که آن کنش، از آن برآمده است ************************** هیچ فضیلتی محترم تر از عدالت نیست و هیچ رذیلتی منزجر کننده تر از بی عدالتی نمیباشد... عدالت به این دلیل فضیلتی اخلاقی است که به سمتِ خیرِ بشر، جهت گیری میکند و در واقع چیزی نیست جز ابداعی تصنعی برایِ آن مقصود ************************** در طبیعتِ آدمی، حسِ همدلی، اصلی است بسیار قدرتمند که بر ذوقِ زیبایی شناسیِ انسان اثر میگذارد و فضائلِ زیاد دیگری را موجب میشود ************************** احساساتِ تقبیح و تحسینِ آدمی، بسته به وضعیتِ دوری یا نزدیکی نسبت به شخصی که تقبیح یا تحسین میشود و نیز بسته به طبعِ ذهنِ آدمی، متغیر است.. اما آدمی در داوری هایِ کلیِ خویش این تغییرات را در نظر نمیگیرد، بلکه همچنان اصطلاحاتِ بیانگرِ دوست داشتن یا دوست نداشتن را چنان به کار میبریم که گویی در منظرِ خویش باقی مانده ایم ************************** کسانی که حسِ اخلاقی را به غرایزِ اصلیِ ذهنِ آدمی فرو میکاهند، میتوانند با اقتدارِ کافی، از علتِ فضیلت، دفاع کنند.. اما کسانی که حس اخلاقی را از طریقِ همدلیِ گسترده با نوعِ بشر تفسیر کرده و شرح میدهند، بر آنها مزیت دارند ************************** همهٔ تصورات از ادراکاتِ سابق بر می آیند.. بنابراین، تصوراتِ آدمی از متعلق ها، از آن منشا، مشتق میشوند.. پس هر گزاره ای که دربارهٔ ادراکات، معنادار یا سازگار نباشد، نمیتواند دربارهٔ متعلقها چنان باشد.. متعلق ها به صورتِ متمایز و مستقل، وجود دارند، بی آنکه جوهرِ بسیطِ مشترک یا سوژه ای درکار باشد که نسبتی با ذاتِ آن داشته باشند ------------------------------------- امیدوارم این ریویو در جهتِ آشنایی با این کتاب، مفید بوده باشه «پیروز باشید و ایرانی»
Cette seconde partie du traité de la nature humaine de David Hume marque un tournant dans ma perception du philosophe anglais. Jusque là, j'avais eu tendance à regarder ses écrits comme une corruption des idées qui avaient été posées par John Locke, particulièrement du fait que son style d'avocat semblait se jouer de la rigueur et de la lenteur de son ainé. Mais je dois reconnaître que je me suis laissé abuser par mes préjugés, et que Hume déploie en fait une analyse pénétrante des conséquences de l'empirisme. Appliqué aux passions, il emploie beaucoup cette méthode qui a eu de si grand succès dans les sciences naturelles, à savoir l'expérience: ici, ce qui est frappant, c'est la variété des inventions qu'il déploie pour mettre au feu les hypothèses qu'il élabore pour comprendre l'influence des passions sur notre esprit. Au rebours de la vision traditionnelle regardant les passions comme des influences néfastes sur lesquelles notre raison doit poser un joug, il leur redonne leur véritable place. Définir Hume comme un sceptique, alors qu'il ne cesse de bâtir me semble très réducteur, le qualifier de dogmatique également.
On trouve dans le livre à la fois la *Dissertation sur les passions* (écrit court) et le second tome du *Traité de la nature humaine* de Hume.
Dans ce second tome du Traité sur la nature humaine, Hume explore en détails les passions humaines, en reprenant la terminologie et les problématiques classiques (en particulier des philosophes modernes tels que Descartes, Malebranche, Hobbes, Locke) : le plaisir et la douleur, l’orgueil et l’humilité, l’amour et la haine, la crainte et l’espoir, la joie et la tristesse, etc.
L’édition Garnier Flammarion (GF) est copieuse : introduction, notes de bas de page et commentaires copieux, pour comparer les différents auteurs classiques sur les passions.
Chapitre 1 : Division du sujet
Tout comme les perceptions se divisent entre idées et impressions, les impressions se divisent en deux, entre impressions originelles et impressions secondaires.
Il y a des impressions calmes et des impressions fortes.
Chapitre 2 : L’orgueil et l’humilité
L’orgueil est un plaisir et l’humilité est déplaisir. L’orgueil et l’humilité ont pour objet le moi (fictif) sous lequel on regroupe une suite de perceptions qui se ressemblent. Mais le moi n’est pas sa cause, leurs causes sont plutôt les objets naturels.
Chapitre 3 :
Hume récuse la providence et l’innéisme pour expliquer l’origine des passions. Pour lui ces théories violent le rasoir d’Occam, sont trop complexes : pour chaque passion, on invente un nouveau type de cause.
Chapitre 4 : Limites du système
Hume expose les limites de son système ou plutôt le complète. Le système peut se résumer par “L’orgueil et l’humilité ont pour objet le moi, et pour causes respectivement des choses qui nous sont associés et qui nous procurent du plaisir ou du déplaisir.”. Comme limites, par exemple, il faut que l’objet en question soit assez constant et long dans le temps car sinon il ne se calque pas sur notre moi qui est durable. Les associations d’idées et d’impression sont des causes importantes de l’orgueil et de l’humilité. Ces deux sortes d’associations se renforcent mutuellement.
Chapitre : De la vertu et du vice
Le vice et la vertu renvoient à la honte et à l’honneur, à des choses extérieures qui provoquent du plaisir devant les autres ou de la honte.
Chapitre 5 : De la beauté et de la laideur
La beauté est un plaisir, la laideur un déplaisir qu’on ressent.
Chapitre : Des richesses et de la propriété
Les richesses et la propriété peuvent être causes d’orgueil.
Chapitre : Apparences
L’image de soi, les apparences sont aussi une cause d’orgueil car si on imite les autres, on a plus de chances d’être respecté par eux et donc on en soutire plus de plaisir et moins de déplaisir. L’influence des idées des autres est plus fort si nous partageons des choses avec eux comme le même pays, le même sol, etc. Quand l’idée est forte, elle devient ou suscite une impression, perception encore plus forte et donc encore plus influente sur nous. [Alciphron - Berkeley](https://www.notion.so/Alciphron-Berke...)
Chapitre 12 : L’orgueil et l’humilité des animaux
Hume essaye de valider sa théorie avec l’exemple des animaux. S’ils ont aussi de l’orgueil et de l’humilité, et que ces passions ont les mêmes causes attribuées par Hume que chez nous, alors cela corrobore sa théorie. Or c’est bien le cas, ce sont des sensations de plaisir et déplaisir qui causent ces passions chez eux. Donc les animaux valident sa théorie. En particulier les grands oiseaux comme les cygnes, les dindons et les paons sont les animaux les plus orgueilleux comme on le voit à leur allure. Ils ont “une haute opinion d’eux-mêmes”.
Partie 2 : De l’amour et de la haine
Chapitre 1 : De l’objet de l’amour et de la haine
L’objet de l’amour et de la haine n’est plus le moi comme dans l’orgueil et l’humilité mais autrui, en particulier un être pensant.
Chapitre 2 :
Les causes de l’amour et de la haine ressemble à celles de l’orgueil et de l’humilité : ce sont des idées ou choses reliées à soi. Ces quatre passions sont liées : elles vont ensemble selon leur pair respective (amour et orgueil, haine et humilité).
Chapitre 3 : Diverses expérimentations
Hume donne huit expérimentations pour prouver ses points précédents sur les liens entre les quatre passions.
Chapitre 4 : Solutions
L’intention est un critère qui amplifie l’amour ou la haine, mais il n’est pas essentiel pour que ces passions soient présentes. Par exemple, on sera bien plus en colère si quelqu’un a fait exprès de marcher sur notre pied, que s’il l’a fait par accident.
### Chapitre 5 : L’amour des parents
Nous aimons particulièrement nos parents et notre famille nous nous concentrons plus sur les choses auxquelles nous sommes habitués.
### Chapitre 6 : De notre estime pour les riches et les puissants
Nous avons une estime particulière pour les riches et les puissants en vertu de la sympathie : nous partageons le plaisir qu’il tirent de leurs biens.
Ce n’est pas à cause d’une règle générale (généralisation ou induction) car nous trouvons très peu de riches de qui nous avons la faveur.
### Chapitre 7 : De la bienveillance et de la colère
Les impressions peuvent se mélanger comme c’est le cas des couleurs à la différence des idées.
La bienveillance (le désir du bien d’une personne) et la colère (le désir du malheur d’une personne) sont des passions qui suivent toujours l’amour et la haine, ou plutôt qui viennent en conjonction avec. Et ce contrairement à l’orgueil et à l’humilité qui se suffisent à elles-mêmes.
Il y a deux théories pour expliquer la nature de cette conjonction. D’abord la théorie aristotélicienne qui identifie l’amour à la bienveillance, et la haine à la colère en utilisant la notion de fin. Toute passion d’amour a pour but le bien de l’autre, toute passion de haine a pour but le malheur de l’autre. Hume rejette cette première théorie car pour lui cette conjonction n’est pas essentielle. En effet, on peut imaginer un tas d’autres cas d’amour et de haine qui n’impliquent pas la bienveillance ni la colère. Il privilégie donc une seconde théorie qui dit que cette conjonction est accidentelle et que la nature aurait très bien pu faire les autres autrement. Par exemple, elle aurait pu inverser l’amour et la haine, etc.
### Chapitre 8 : De la compassion
La pitié ou compassion c’est prendre intérêt du malheur d’un autre, même s’il nous est lointain comme un étranger. La méchanceté, c’est tirer de la joie du malheur d’un autre, fusse t-il même un étranger pour nous. Ce sont des versions plus précises de l’amour et de la haine. Elles naissent aussi par sympathie, quand nous nous identifions à ces personnes et à leur situation.
Ces passions augmentent lorsque la personne qui en est l’objet est indifférente ou ignorante de son malheur.
### Chapitre 9 : De la méchanceté
Hume parle ici de la méchanceté et de l’envie. La méchanceté c’est vouloir le mal de l’autre pour y prendre plaisir sans raison particulière. L’envie, c’est vouloir le mal de l’autre pour y prendre plaisir car quand pense à son plaisir et le compare à notre condition, on ressent de la misère (de la jalousie).
Dès qu'on perçoit un objet, on éprouve une émotion proportionnée à cet objet. En fonction du degré des objets qu'on perçoit successivement, notre émotion change. Par exemple, si l'on a une petite douleur, suivie d'une grande ou inversement, on oublie la première. De plus, nos actions et nos sens sont guidés par des règles générales basées sur l’habitude : voir des connections habituelles entre idée qui en suit une autre. Ainsi on peut tirer de cela le principe suivant que les choses grandes paraissent plus grandes (de même si petites au lieu de grandes) quand on les compares à des plus petites (respectivement à des plus grandes). Par contre, pour que la comparaison des idées nous affecte, il faut que les idées comparées aient une relation qui les relie. Par exemple, on ne dit pas qu’un cheval est petit comparé à une montagne, mais plutôt quand on le compare à un autre cheval. En somme, les idées jouent un rôle de premier plan puisqu’elles ont de l’influence sur les impressions et les sens, et non vice-versa. Tout cela explique la méchanceté et l’envie.
### Chapitre 10 : Du lien entre la méchanceté et la colère, la pitié et bienveillance
Hume explique comment ces différentes passions sont reliées entre elles ainsi qu’à l’amour et à la haine. La pitié et la méchanceté impliquent de vouloir respectivement le bien ou le mal de l’autre, donc la bienveillance et la colère.
Il arrive que notre plaisir ou désagrément soit lié à la situation que nous partageons avec quelqu’un d’autre. Par exemple, nous tirons un plaisir des succès d’un partenaire de travail mais avons en aversion ses échecs. Dans la même logique mais inverse, on tire un plaisir des échec d’un ennemi mais on a en aversion ses succès. C’est un parallélisme des passions. **A relire pas compris le rapport.**
Notre sympathie pour les autres ne se limitent pas forcément au moment présent mais peut s’étendre au futur lorsqu’une circonstance présente nous frappe fortement. **A relire pas compris le rapport.**
### Chapitre 11 : Du respect et du mépris
SI on considère les qualités des autres intrinsèquement, cela produit l’amour et la haine. Si on les considère en les comparant à notre condition, cela produit de l’orgueil et de l’humilité. Si on les considère en faisant un mélange des deux cas, cela produit le respect et le mépris.
Notre orgueil augmente plus facilement lorsque notre condition est abaissée comparée à d’autres que notre humilité lorsque notre condition est abaissée comparée à d’autres.
Hume parle de la relation de l’amour, la haine, l’orgueil, l’humilité, le respect et le mépris dans un même objet. Il peut y avoir des objets qui causent plutôt plusieurs de ces passions et moins d’autres.
Lorsque deux personnes de conditions très inégales sont côté à côté cela produit un malaise et un mépris pour les inférieurs, un respect pour les supérieurs car nous ne supportons pas de les voir ainsi.
### Chapitre 12 : De la passion amoureuse ou de l’amour entre les sexes
C’est un mélange d’amour et de haine, une des passions les plus fortes. Elle dérive de la conjonction de trois éléments : la beauté, l’appétit de la génération (semble être le désir sexuel) et a bienveillance ou estime de l’autre. L’appétit de la génération est le facteur le plus fort, la bienveillance le moindre. Mais selon les cas l’un des trois peut être à l’origine des autres
Mais c’est le plus souvent la beauté qui sert d’idée jonction entre les deux autres car elles n’ont pas assez de lien pour qu’on puisse passer de l’une à l’autre.
Il y a besoin d’une impulsion pour créer cette passion en plus de.
### Chapitre 12 : De l’amour et de la haine chez les animaux
L’amour et la haine chez les animaux ont les mêmes causes que chez nous, ce qui rend l’explication de Hume simple et non trop complexe (rasoir d’Ockham), et la valide davantage.
### Partie 3 : La volonté
#### Section 1 : La nécessité et la liberté
Dans ce chapitre Hume traite de la volonté et de la nécessité. Il juge inutile et vain tous les débats sur la terminologie et les distinctions autour de ce sujet. La volonté une impression interne quand lors d'une nouvelle action de notre corps ou d'une nouvelle perception de notre esprit. Toutes les actions des corps sont nécessaires, donc tout ce qui lié à la matière l'est également. La nécessité est composé de l'union constante entre deux objets (la cause et l'effet) et de l'inférence que nous faisons du coup forcément de l'un à l'autre. Ainsi la nécessité est quelque chose qui se trouve en nous, dans nos raisonnements. Hume se pose la question de savoir si les actes de l'esprit sont aussi nécessaires. Il défend l'existence de l'union constante et donc de la nécessité face à ceux qui disent que l'homme est si instable dans ses actions et ses passions qu'on ne peut dire qu'elles sont nécessaires.
Hume démontre que le domaine de l’esprit (actions, motifs, etc.) est tout autant soumis à la nécessité que le domaine physique car il est soumis à l’union constante et que l’essence de celle-ci est la nécessité. On a l’intuition et l’impression que la liberté d’indifférence est vraie, mais en fait quand on réfléchit après coup, on réalise souvent qu’on a agi d’après la nécessité et qu’on n’aurait pas eu d’autres choix. Donc la liberté d’indifférence est liée à notre ignorance de facteurs inconnus : si on les connaissait tous, on pourrait prédire exactement le choix résultant.
#### Section 2 : Suite du sujet
Hume continue ici son analyse sur la nécessité et la liberté. Il distingue deux types de libertés en reprenant la distinction traditionnelle : liberté de spontanéité (en gros celle qui correspond à la position compatibiliste d’aujoud’hui) et la liberté de la nécessité et des causes (en gros le libre-arbitre libertarien d’aujourd’hui) ou liberté d’indifférence. Seule la liberté de la contrainte est vraie et donc il traitera de celle-ci.
Il réaffirme de nouveau que notre croyance à la liberté d’indifférence vient de notre ignorance des causes. C’est ainsi qu’un observateur peut prédire nos actions même si nous pensons être vraiment libres.
Il répond à l’objection selon laquelle la nécessité ruinerait la religion. Premièrement, il prétend que c’est faux et même que la religion repose tout à l’inverse sur la nécessité. On l’accuse de rabaisser la volonté à la nécessité, qui est censée toucher les choses purement matérielles, mais il affirme que c’est le consensus des écoles que de placer la nécessité dans la volonté. Pour lui ce n’est que dispute de mots : tout ce qu’il fait lui, c’est placer l’intelligibilité de la volonté dans les choses matérielles plutôt que comme on prétend placer une propriété propre aux choses matérielles dans la volonté. Deuxièmement, rejeter la nécessité implique de rejeter les lois humaines et divines car elle est leur fondement. En effet, quand on promulgue des lois, on s’attend à ce qu’elle soit une cause de l’obéissance par la promotion de récompenses et par la distribution de peines. De plus, si on accepte la liberté d’indifférence il n’y a plus rien de stable chez l’homme pour considérer une action comme blâmable. Hume juge que ses détracteurs devraient d’abord réviser leurs propres systèmes qui font face aux mêmes problèmes qu’ils prétendent imputer au sien.
#### Section 3 : Sur les motifs de la volonté
Hume cherche à réfuter la thèse selon laquelle il y a une guerre entre la raison et les passions, et que la raison est censé dominer les passions qui sont irrationnelles. Pour lui c’est absurde car par définition et par principe, une passion n’a rien de rationnel ou d’irrationnel (seuls peuvent l’être les jugements qui lui sont liés dans deux cas : si l’objet de la passion n’existe pas et si les fins pour l’atteindre conviennent ou non) et la raison n’est pas capable de créer une impulsion contraire qui va à l’encontre de celle causée par les passions. La raison n’a aucun pouvoir sur nos actions. La raison peut uniquement discerner et repérer les causes, les effets et les connexions nécessaires entre eux. Par conséquent, comme il n’y a pas de rapport et de lien comparable entre raison et passions, il ne peut pas vraiment y avoir d’opposition entre elles.
On a tendance à confondre la raison avec les passions douces (non violentes), c’est-à-dire qui laissent peu de traces de sensation. C’est pour cela qu’on s’imagine un lien entre raison et passions qu’il n’existe pourtant pas.
#### Section 4 : Sur les causes des passions violentes
#### Section 5 : Sur l’accoutumance
L’accoutumance peut augmenter l’aisance et la tendance à faire une action et d’un plaisir.
#### Section 6 : Sur l’imagination et les passions
L’imagination et les passions s’augmentent mutuellement. Un plaisir qui nous est familier est a plus d’influence sur nous qu’un autre plaisir qui en théorie serait pourtant plus avantageux. C’est parce que le plaisir familier correspond à une idée particulière (qui peut facilement s’échanger avec une autre) et nous touche plus, alors que l’autre correspondant à une idée générale et que les générales nous touchent moins, nous touche moins.
Hume donne l’exemple de l’épisode de Thémistocle, Aristide et les Athéniens où Thémistocle concocte un plan brillant (brûler les navires de la flotte adverse) pour gagner l’empire de la mer contre les autres cités grecques, mais les Athéniens refusent de l’appliquer car injuste pour eux malgré le grand avantage qu’il en retirerait, après qu’Aristide se soit concerté avec lui en secret (pour ne pas faire fuiter le plan). Dans ce cas, le plan était trop général pour toucher les Athéniens et exciter leurs passions car ils n’étaient pas au courant des détails exacts.
#### Section 7 : Sur la contiguïté
Plus un objet est proche de nous, plus il a de l’influence. Car nous sommes sensibles à nous-mêmes, et cela se transmet à ce qui est proche de nous.
L’éloignement dans le temps nous affecte plus que l’éloignement dans l’espace car le premier impacte plus notre imagination. Nous sommes plus affectés par le passé que par le futur parce que c’est le cours naturel des choses d’aller du présent vers le futur et le contraire nous frappe plus en venant interrompre notre conception ou idée.
#### Section 8 : Suite du sujet
Hume continue son analyse des mêmes sujets. Les objets éloignés par le temps ont plus d’influence sur nous que ceux éloignés par l’espace. Par exemple, on préfère étudier les Egyptiens et les Chaldéens (qui nous sont plus reliés) que nos contemporains les Chinois. C’est l’imagination qui associe chez nous l’idée de hauteur à la dignité, son contraire à la bassesse. Aller dans un sens où l’on rencontre de l’opposition (du bas vers le haut) augmente plus notre ardeur qu’aller dans le sens naturel (du haut vers le bas).
#### Section 9 : Des passions directes
Hume traite des passions directes, c’est-à-dire qui sont les plus naturelle et qui dérivent du bien et du mal (le plaisir et la douleur) : la joie et la tristesse, la crainte et l’espoir. La joie et la tristesse sont là quand un bien ou un mal respectivement est certain ou probable, la crainte et l’espoir quand un bien ou un mal est incertain.
Hume traite de comment il se fait qu’il y ait tant de cas différents de fonctionnements entre deux passions opposées, en lien avec leurs objets, etc..
L’incertitude est liée à la crainte mais pas uniquement, des choses certaines peuvent aussi la susciter (un prisonnier sûr de ne pas pouvoir s’enfuir et échapper à la torture), l’existence ou l’espèce d’un mal (un père qui apprend la mort accidentelle d’un de ses fils mais ne sait pas lequel dont il s’agit), un mal impossible à arriver
Charlie Munger gave a lecture, which he later turned into a great pdf, called ‘The psychology of human misjudgment’. I would call Hume’s Dissertation on the passions ‘The psychology of human judgment’.
I have known that what the early modern philosophers called ‘moral philosophy’ is actually closer to what we now call psychology, so I read Hume’s ‘Dissertation’ through that lens. Indeed, sometimes I even wonder why Hume was so obsessed with the passions, since much of his writing on the passions (both here in the ‘Dissertation’ and in Book 2 of the Treatise) is almost entirely psychological work, with no clear connection to metaphysics and epistemology.
My key takeaway from the ‘Dissertation’ is what Hume himself stresses in the final paragraph, that if the reader took only 1 thing away from this work, let it be this – that the passions have a certain regular mechanism, which is susceptible of as accurate a disquisition as the laws of motion, optics, hydrostatics, or any part of natural philosophy. I like this observation very much, because if the passions have such a regular mechanism, that means that one can definitely learn to analyze the systematic patterns of one’s own passions and thus regulate and control them. So I see Hume as very much a precursor of Cognitive Behavioural Therapy, and I appreciated him doing the work for me to build a framework to analyze the patterns of the mind. Throughout reading the ‘Dissertation’, it was stunningly relatable to recognize the forces of the passions that I experience on a daily basis, laid out clear in Hume’s analysis – e.g., envy, fear, pride and humility, respect and contempt, love and hatred.
I notice that Hume still uses the word ‘emotion’ – so I wonder what’s the difference, in his system, between an emotion and a passion.
However, I could not help but feel let down by the absence of what I was truly searching for – an account of the metaphysics of the passions. My thoughts on this subject matter are extremely vague, but what I sense is that: in an ever-changing world of swirling ideas and impressions, where we cannot even be sure of whether we are autonomous agents, nor can we even cleanly delineate mind and reality, a world where the only realm that we have true access to is our own consciousness – what even is the metaphysics of the passions? I agree with Hume that reason is and only can be the slave of the passions, because only the passions can tell us what we want and reason only informs us how to achieve those wants – but that is still what I sense to merely be the surface of an incredibly complex subject matter of broader human action. Can the passions spur human action? If human choice is bounded by physical laws, then are the passions set in stone? (Indeed, Hume’s main point was that the passions are bounded by predictable laws as well)
In significant realms of human action that are often subjected to the passions of a ‘great man’ (e.g. Tolstoy’s grand inquisition in ‘War and Peace’) – do those events reflect the passions of the ‘great man’ or the aggregate passions of the entity? I often reflect on the metaphysics of bureaucratic approval now that I operate in it daily – my intuition is that much of bureaucratic action can be simplified to reflect the passions of a select few. The metaphysics of significant decisions and their relationship with the passions is far from clear to me.
J'ai beaucoup apprécié cette lecture en vue de la Prépas, mais qui fut gâchée par une prise de note intensive. Un autre point de vue sur les passions différent de Descartes notamment !