نمیخواهم از نردبانِ شکوه بالا بروم میخواهم در گردابت سقوط کنم ستارهها را از نزدیک کشف کنم. 💫💫💫💫 هرگز انگار نمیکنم نیاکانم را زیرا آنان در ریشه و یاختهها و خونم جاریاند مگر بدان شرط که پیش از هرچیزی خودم باشم... و زندگانیم تکرار آنان نباشد بلکه ابتکار شخصی خودم باشد نه، نمیخواهم داخل ردای نیاکانم شوم. 💫💫💫💫 زندگیام را مدیون مرگ خویشتنم، و روزهایم تنها با مرگ شکوفا میشوند اگر نمیدانستم خواهم مرد، هرگز در جنگل آتش نمیافروختم و زمانهای از ابدیت را خمیازه نمیکشیدم، بیآن که فرق بین خواری خاکستر خمیازهکش و پرواز آزادی را بدانم. پس خاطرهی مرگ اسمش زندگی است... و زندگیام به مرگم میگوید: دوستت دارم...اگر تو نبودی، بی که زنده بمانم، زندگی میکردم... 💫💫💫💫 خیلی دوست داشتم شعرهاشو بازی با کلمات، دلربا و پرمفهوم.
عشقت مرا به آغوش کشید و روی کتفم گریست. و آنگاه که باورش کردم، با تبسمی دلنشین خنجرش را در سینهام فرو کرد!
°°°
انکار میکنم دنیای کهنم را و از دنیای جدیدم متنفرم اگر چشمانت سرنوشتم نبودند، کجا باید میگریختم؟
°°°
آن لحظهی شادی را نفرین میکنم وقتی قایقم با جزیرهات برخورد کرد و خرد شد و او شاد از این خرد شدن فریفته ساحلت شد! آن لحظه شادی را نفرین میکنم و من که شتابان میروم طبق عادت در مسیر شهرهایی که از آن من نیستند تا رویای مردی را ببینم که از آن من نیست.
°°°
و در دام عشق نمیافتم زیرا با قدمهای استوارم سویش رفتم با چشمانی باز تا دورترین چشمانداز؛ من در عشق ایستادهام نه ایستاده در عشق میخواهمت با همه هوشیاریم تصمیم گرفتم دوستت بدارم کاری ارادی نه کاری شکست خورده
°°°
عشق دروغ مطلوب من است زیرا مرا سرمست از پوچی و جزییات میکند... و در من منفجر میشود... عشق را انتخاب میکنم و گزینش مرد برایم مهم نیست و مهم نیست چه کسی را دوست بدارم مهم این است که خود خویشتن در (حالتی از عشق) باشم...