ان الكتاب الذي بين يديك هو تفسير لحياة كثيرة الثمار لكنها ملتوية، قراءتي لمنتج ابداعي لكنه متداخل وفهمي لحوارات عديدة قمت بها. هذه روايتي عن حياة وشعر فروغ فرخزاد. وان كانت نصوص هذه الشاعرة القديرة بستاناً دائم الربيع، ورغم احترامي لشخصيتها، حاولت جاهدة الابتعاد عن التحكم. تبرير وتبرئة قصاصة الاحداث او الحكم عليها، هو خروج من الحيطة لتدوين السيرة الذاتية. ورغم اني اعرف ان الحياد المطلق مخص وهم لا اكثر، حاولت البقاء شاهدة محايدة. وكانت محاولتي هي الحذر من استحضار القصص التي لا طائل منها غير الشائعات، وهذا ليس من مستوى فرخزاد ولا قارئ الكتاب.
Farzaneh Milani is professor of Persian Literature and Studies in Women and Gender at the University of Virginia. She is the author of Veils and Words: The Emerging Voice of Iranian Women Writers and the coeditor and translator of A Cup of Sin: Selected Poems by Simin Behbahani.
قسمت ادبی کتاب حرف تازه ای برای من نداشت . دراین باب زیادخوانده وشنیده بودم . بازندگیِ – کوتاه - نامه اش هم کمابیش آشنابودم . آنچه جدید بود جزئیات بیشتراززندگی درخانه پدری و همراهی اش با ابراهیم گلستان بود . جزئیات بیشتررا نمی گویم . آنچه همدردی وتحسین مرابرانگیخت ، تسامح وگذشت فخری گلستان وبیش ازاوپرویزشاپوربود. طبعا "درباره دو "مضاف الیه " ) نظرم منفی ترشد. مثل اینکه درج مسایل این زندگی هم مثل افشای اسناد سیاسی پس از سی سال آزاد گردیده است .
برای من که شعرهای فروغ رو واقعا دوست دارم خوندن زندگینامهش و آشنایی با شخصیت و شرایط زندگیش لذتبخش بود. هرچندمن واقعا شک دارم خوندن نامههای شخصی افراد مشهور کار درستی باشه اما با این حال علاقهم به فروغ و کنجکاوی زیاد به این تردید غلبه کرد و قسمت نامهها رو هم خوندم. عشق فروغ تو نامههاش به گلستان هم باعث شد خیلی مشتاق آشنایی با گلستان بشم.
چرا زندگی شخصی فروغ و روابطش انقدر برای من جذابه؟ گاهی وسط خوندن کتاب به این فکر میکردم که دارم تو حریم خصوصی فروغ سرک میکشم، ولی این کتاب، مصاحبهها و نامهها دید خیلی خوبی نسبت به فروغ و فهم شعرهاش بهم داد. فروغی که با اینکه به هیچ انجمن و سازمانی وابسته نبود ولی با شعرها و رفتار و جسارتش تصویر جدیدی برای زن بودن ارائه داد.
يلفتني في هذا الكتاب جموح فروغ للحياة، ورغبتها في كسب الحياة فهي من نهلة نهر الحياة، ولا تهدأ حتى تأخذ المزيد والمزيد. ذكر في الكتاب أنها مريضة ثنائي القطب، ولا دليل علمي على ذلك. إلا أنني أميل إلى أنها أيا كانت أمراضها مبدعة وخرجت لنا بعبارات قوية على بساطتها، جميلة على سهولتها، وصادمة على ساذجتها. ملاحظة: الترجمة كانت في المجمل مقبولة لكنها للأسف لم تكن الأفضل.
سأكتفي بوضع أهم الاقتباسات التي لفتتني حيث كنت ألونها بألواني الخشبية على حسب انطباعي حول الاقتباس.
فرزانة ميلاني تاخذنا عبر التفاصيل الصغيرة لحياة فروغ فرخزاد بهدوء و حكمة و صبر فارسي مثلما ينسج الحائك السجاد الايراني غرزة غرزة ... نحن هنا لسنا امام حياة انسانة عادية، بل نحن نشهق الانفاس في كل جملة في حياة شاعرة ثورية لم يقبلها مجتمعها المحافظ و لا الحياة الانسانية العادية ... كل كلمة تنطقها فروغ هي ثورة ، طلقة لتوقظ الانسانية فينا ، لتوقظنا من حياة الموت ... تعيد تشكيل العالم كما يجب ان يكون ، مملوءا بالحب و الحرية ... في كل فصل من حياتها نحن امام ابداع غير مسبوق مصحوبا بمعاناة إمرأة مرهفة الاحساس تبدئ بالاب العسكري الصارم و تمر برفض اطار الزواج و الأمومة التقليدية و بالصعقات الكهربائية في مستشفى الامراض النفسية و خيانة الحب من الرجال اللذين احبتهم و لا تنتهي بحرمانها من طفلها الوحيد....
نحن هنا لسنا أمام اعظم شاعرة إيرانية نحن أمام اعظم شاعرة في الإنسانية قاطبة
سه ستاره دادم به مقدمهی خانم میلانی و اظهارفضلهای بیجای ایشان و ۵ ستاره باید داد به مصاحبهی ابراهیم گلستان و نامههای فروغ فرخزاد که ممکن است این سالها رگ گردن عدهای را کلفت کند یا طعم خاطرات بعضیها را تلخ کند ولی برای پیشرفت تمدن و بشریت و علم و فرهنگ در هرجایی که چیزی پیش رفته بسیار بیشتر از اینها پردهها دریده و خیالها مکدر شده و حقیقت تلخ به مرور تلخی دلنشینی خواهد داشت
از نظر من فروغ تجسم آزادی بود، در محبس، اگر بشود حداکثر آزادی و حداکثر حبس را مجسم کرد، فروغ همین بود و تلاطمهایش نیز از این بود. او شادترین و غمگینترین انسانی است که من دیده ام. اگر شادی از راهی برود و غم از راهی دیگر و سرانجام این دو در نقطه ای بهم برسند، آن . .نقطه فروغ است. فروغ نقطهی ملاقات غم و شادی بود نامههای فروغ از نظر نگارشی و مثلا از زاویۀ فاخر بودن متن، به نظرم ارزش خاصی ندارد و نامهها نه فرم و ساختار عجیبی دارد و نه حاوی ادبیاتیست که به خودی خود، متنی متکی به واژه و جملهبندی باشد و سرپا در قالبی ادبی. هر چه هست در محتواست و همه چیز به سادهترین شکل. طوری که انگار فروغ به عنوان نویسنده، جلوی روی گیرندۀ نامه نشسته و دارد حرف میزند. این همان چیزیست که در اعتقاد فروغِ شاعر هم وجود دارد و معتقد است به استفاده از کلمههایی که ظاهرا شاعرانه نیست و از دلِ زندگی روزمره میآید. اینکه خانوم میلانی با گردآوری این نامه ها پاسخ این همه احساس رو داده واقعا جای تقدیر داره منکه لذت بردم خیلی وقت بود اینجور لبریز از احساس نشده بودم... «دوستت دارم. خدا میداند که چهقدر دوستت دارم. آن قدر به تو بستهام و از تو هستم که انگار اصلا در تن تو به دنیا آمدهام و در رگهای تو زندگی کردهام و از دستهای تو سرازیر شدهام و شکل گرفتهام و از صبح تا شب در دایرهای که مرکزش یادها و خاطرات توست دارم دور می زنم. دور میزنم و هیچ چیز راحتم نمیکند. نه دریا، نه آفتاب، نه درختها، نه آدمها، نه فیلمها، نه لباسهایی که تازه خریدهام. نمیدانم چه کار کنم. بروم و سرم را به درختها بکوبم، داد بزنم، گریه کنم، نمی دانم. فقط میخواهمت.»
کتابی مفصل و خواندنی درباره فروغ ، با نگاهی بی طرفانه و موشکافانه اشعار و مدارک مربوط به زندگی حرفه ای فروغ را بررسی می کند. با نزدیکان و افرادی که با فروغ دوستی و یا اشنایی داشتند گفتگو می کند. پس از خواندن این کتاب اشعار فروغ را بیشتر درک میکنم و فضای اجتماعی جامعه و مردسالاری ان دوران برایم ملموس تر شد. همچنین، این کتاب مرا با دنیا، روند شکل گیری، مسایل پیرامون و تاثیر گذار بر زندگی ادبی فروغ اشنا کرد.
این کتاب برای من عزاداری واقعی برای مرگ شاعری مغموم و تاثیرگذار بر جامعه بود. انگار که با اسفی عمیق همین امروز خاکسپاری فروغ باشد. دردش تازه و تلخ. کاش همه کتابها درباره او همینقدر عمیق بود
تعاطفت كثيراً مع فروغ وأنا اقرأ الكتاب لقد عاشت في المكان/الزمان الخاطئ يحسب لها كتابتها الشعر كأنثى مستقلة وتمردت على الصورة النمطية لكتابة الشعر النسائي
فروغ فرخزاد نماد یک انسان طغیانگر و عاصیست که برای آنچه برایش ارزش محسوب شده است تماما مبارزه کرده است . فروغ بسیار برای من الهامبخش و تحسین برانگیز است. زنی آزاد و رها زحمتی که خانم میلانی برای کتاب کشیدهاند قابل تقدیر است هرچند جا پای ایشان در بعضی صفحات کتاب مشخص است. من باب مثال در مصاحبهای که بحث از موضوع کتاب یعنی فروغ و زندگینامه او خارج میشود لطفی برای خواننده ندارد. یعنی اینکه گلستان در مورد ایشان چه نظری داشته یا ایشان چه پاسخی به گلستان داده است چه ارتباطی با اسم کتاب دارد؟
جاهایی از کتاب مثل آخرین دیدار فروغ با کامیار، یا لحظه مرگ او، یا برخی توضیحهای ساده فروغ برای پدرش در نامهها غم بزرگی را در دلم ایجاد کرد. خیلی دردآور. چرا یک خواسته ساده یا یک اراده مشخص باید آنقدر برایش موانع فرهنگی و اجتماعی تراشیده شود؟
قربانت بروم. قربان سراپای وجودت بروم. قربان موهای سفید پشت گردنت بروم. قربان مردمکهای سرگردان چشمهایت بروم. قربان غم و شادیات بروم. تو چه هستی که جز در تو آرام نمیگیرم... دوستت دارم، عاشقت هستم، دیوانهات هستم. هزاربار میبوسمت... میخواهمت. با پوست تنم میخواهمت. قربان کت و شلوارهایت بروم. قربان کفشهایت بروم. قربان بوی پیراهن زیرهایت بروم. قربان جای دستهایت بر کاشیهای سیاه دیوار حمام خانهمان بروم... قربان لختشدنت توی اطاق کوچولوی خودم بروم. این طبیعت آزاد و راحت لختشدنت. قربان تمام لحظههائی بروم که سنگینیت را روی تنم حس میکنم... اگر تو نباشی که مرا ببوسی من هرشب پیرتر میشوم. اگر تو مرا نخواهی من لحظهبهلحظه زشتتر میشوم و دق میکنم (میلانی، ۱۳۹۵: ذیل «نامههای فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان»، ۱۶۱-۲۶۹-۲۹۱-۳۰۳).
کتاب «فروغ فرخزاد: زندگینامۀ ادبی همراه با نامههای چاپنشده»، اثری خواندنی دربارۀ فروغ فرخزاد است. اثری صریح و چندبعدی که بعد از حدود چهاردهه مطالعه و مصاحبه با بیش از هفتادتن از نزدیکان فروغ فرخزاد، توسّط فرزانه میلانی نگاشته شده است (همان: ۱۴). این کتاب ارزشمند علاوه بر زندگینامۀ فروغ و مصاحبههای جدیدی که در آن آمده است، شامل ۲۸ نامۀ چاپنشده از نامههای متعدّدِ عریان، سنّتشکن و بیپروای فرخزاد است که پانزدهتای آن مختص به ابراهیم گلستان است (همان: ۲۶۳-۲۶۴).
محمد فرخزاد عراقی یا اراکی - عراق نام نخست اراک بود - در یکی از روستاهای شهر تفرش متولّد شد. هرچند اجداد او لُر بودند که در زمان کریمخان زند به این دیار کوچ داده میشوند (همان: ۳۷-۴۸). محمد در ادامه با زنی تهرانی به نام بتول، که همه او را توران میخواندند، ازدواج میکند که حاصل آن وصلت، سهدختر و چهارپسر میشود (همان: ۴۵-۴۶-۵۲). یکی از آن هفتفرزند، فروغزمان فرخزاد عراقی نام گرفت. بانویی که در هشتم دیماه ۱۳۱۳ در تهران چشم به جهان گشود، ولی هفتسال اول زندگیاش را در خانۀ بزرگی در مازندران گذراند (همان: ۳۷-۳۹-۴۰-۵۳۲). فروغ فرخزاد که از سیزده چهاردهسالگی در دبیرستان شعر میگفت (همان: ۴۲)، شانزدهسال بیشتر نداشت که فریفتۀ پرویز شاپور، که یازدهسال بزرگتر از او بود، شد و از خوشی در پوست خود نمیگنجید (همان: ۳۸-۳۹).
فروغ فرخزاد، بارها، در نامههایش به پرویز شاپور از کتکهایی که در خانه میخورد شکایت میکند و در نامهای به او مینویسد: «به خدا من زندگی در بیابان در زیر آفتاب سوزان را به ماندن در اینجا ترجیح میدهم. دیگر در آنجا کسی نیست تا در هر ساعت و بر سر هر موضوع جزیی مرا فاحشه و نانجیب خطاب کند... من نمیتوانم هرروز موهای خودم را در چنگ این و آن ببینم. گوش من دیگر نمیتواند این سخنان رکیک و این فحشهای وقیحانه را بشنود (همان: ۴۴)».
فروغ فرخزاد در بیستویکسالگی هم از ضربوشتم پدرش، که سرهنگی ارتشی بود، در امان نبود. فریدون فرخزاد اذعان میکند که فروغ وقتی میخواست از شاپور طلاق بگیرد، ما شاهد بودیم که چقدر در خانه از پدر کتک خورد (همان: ۴۹-۵۰-۱۱۵-۱۱۶). ازاینرو فرزانه میلانی بر آن اعتقاد است که فروغ در خانوادۀ نابسامانش بیش از آنچه تا به امروز بیان شده است، سختی کشید و آسیب دید (همان: ۲۶). چنانکه پوران فرخزاد، خواهر فروغ، نیز مسئلۀ او را مسئلۀ پدر میداند؛ پدری نظامی، نامهربان و خشن که هیچگاه به فرزندانش محبّت نکرد و نقش پدر را بازی ننمود (همان: ۴۲-۴۳).
یکی دوسال اول زندگی مشترک فروغ و شاپور آرام گذشت خصوصاً آنکه تولّد تنها فرزندشان، کامیار، کانون خانواده را گرمتر و وجود مادر جوان را سرشار از شادی کرد. اما اختلاف جدّی میان زن و شوهر زمانی به اوج رسید که فرخزاد سرودن شعر و انتشار آن را آغاز کرد. او میخواست شاعری بزرگ شود و به یکی از دوستانش گفته بود: «آدم نمیتواند هم مادر خوبی باشد، هم همسر خوبی باشد و هم شاعر خوبی باشد. باید یکی را انـتخاب کند (همان: ۶۳ الی۶۵).» لذا پس از پنجسالودوماه از پرویز جدا شد (همان: ۱۱۵).
فرخزاد با سرودن شعر کوتاهِ گناه با جسارتی حیرتآور به گناهی اعتراف میکند که جزایش نزد بسیاری میتوانست مرگ باشد. نهتنها تخلّصی برنگزید، بلکه دو عکس و شرح حال خود را هم ضمیمۀ آن کرد. گویی میخواست گواهی بدهد زنی که شرح آن گناه پُر از لذّت را میدهد با زنی که شرح میشود یکی است و میان راوی گناهکار شعر و شاعر گناه فرقی وجود ندارد. اصرار بر این بود که این شعر حدیث نفس و حکایت زن شوهرداری است که در میان بازوانی آهنین مرتکب گناهی پُر از لذّت شده است (همان: ۸۲).
گنه کردم، گناهی پُر ز لذّت
در آغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینهجوی و آهنین بود...
سردبیر مجلۀ روشنفکر، ناصر خدایار، که یکی از چهرههای سرشناس مطبوعات و گویندۀ رادیو تهران بود، شعر گناه فرخزاد را در مجلّۀ خود به چاپ رسانید و حال آنکه خود ملهم این شعر و معشوق درون آن بود. رابطهای که دیری نپایید (همان: ۹۰-۹۳). خدایار ضمن تأیید آن رابطۀ جنجالآفرین اذعان کرده است که فروغ در دستخط گناه، که من هنوز آن را دارم، بهجای «ای عاشقِ دیوانۀ من» نوشته بود «ای ناصر دیوانۀ من». بله این من بودم که فروغ فرخزاد را ساختم. همانطور که خودش در شعرِ دیدار تلخ گفته است: تو مرا شاعره کردی ای مرد (همان: ۹۱-۱۱۱).
پدر فروغ، که یک هووی روستایی بر سر توران آورده بود، مجدداً قبل از ازدواج نخستین فرزندش، پوران، با زنی در زنجان به نام بهیندخت دارائی، که از نوادگان فتحعلیشاه قاجار و دارای دکترای ادبیات فارسی از دانشگاه تهران بود، ازدواج کرد (همان: ۵۳-۵۴). او که عاشقپیشگی را حقّ مسلّم خود میدانست، از چاپ شعر گناه چنان خشمگین شد که به گفتۀ پوران داشت خانه را خراب میکرد و میخواست فروغ را بکشد (همان: ۸۴). پرویز شاپور هم، که به گفتۀ کامیار از شدّت ناراحتی یکهفته نتوانسته بود خانه را ترک کند، همسرش را آماج دشنام و بیاحترامی کرد (همان: ۸۴). البته برخلاف بسیاری که معتقد بودند شاپور درک درستی از هنر زنش نداشت و عاملی بازدارنده بود، نامههای فروغ به او، چه قبل از طلاق و چه پس از آن، مالامال از قدرشناسی است.
فروغ فرخزاد در این نامهها از شاپور تشکر میکند که میخواهد قالی زیر پایش را بفروشد تا کمکی به هزینۀ سفر همسر طلاقگرفتهاش به ایتالیا شود. چنانکه به او مینویسد من همهچیزم را مدیون تو هستم و تو را تنها تکیهگاهم میدانم. تا بهحال برای تو جز مزاحمت هیچ سود دیگری نداشتهام. فروغ دو کتاب از چهار مجموعه اشعاری را که در زمان حیاتش به چاپ رساند، به پرویز شاپور تقدیم کرد. او در چاپ اول اسیر نوشت: «تقدیم به همسر هنرشناسم پرویز به پاس گذشتها و فداکاریهای او در راه پیشرفت هنر من.» و در دیوار آورد: «تقدیم به یاد گذشتۀ مشترکمان، و به این امید که هدیۀ ناچیز من میتواند پاسخی به محبّتهای بیکران او باشد (همان: ۶۵ الی۶۷).»
فروغ در پاسخ به درخواست پدرش که از او میخواهد در اروپا یک دیپلم بگیرد (همان: ۴۵۳-۴۹۱)، مینویسد که در یکسالی که در اروپا زندگی کرده توانسته است دو زبان ایتالیایی و آلمانی را بهاندازۀ کافی - و نه بهطور کامل - یاد بگیرد و حرف بزند و بنویسد و کتاب ترجمه کند (همان: ۴۵۳-۴۵۵). او زندگی را دوست داشت، ولی همواره با وسوسۀ مرگ دستبهگریبان بود؛ خودکشیهای ناموفّقی داشت که از آن میتوان به خوردن قرص خواب و بریدن رگ دست اشاره کرد (همان: ۲-۲۰۵). این حقیقتی انکارناپذیر است که مرگاندیشی در کانون اشعار فرخزاد قرار دارد و درگیری با آنها در تار و پود شعر او تنیده است. فروغ در اولین مجموعه اشعارش، اسیر، در شعری به نام خسته مینویسد:
میسوزم از این دورویی و نیرنگ
یک پاکی کودکانه میخواهم
ای مرگ از آن لبان خاموشت
یک بوسۀ عاشقانه میخواهم (همان: ۳).
در نامههای فروغ فرخزاد، بهویژه آنها که خطاب به پرویز شاپور هستند، مرگ حضوری دائمی دارد (همان: ۴). چنانکه طی دو نامه به ابراهیم گلستان مینویسد: «کاش در جای دیگری غیر از ایران به دنیا آمده بودم. در جایی نزدیک به مرکز حرکات و جنبشهای زنده. افسوس که همۀ عمرم و همۀ توانائیهایم را باید فقط و فقط به علّت عشق به خاک و دلبستگی به خاطرهها، در بیغولهای که پُر از مرگ و حقارت و بیهودگی است تلف کنم (همان: ۲۹۷). بیا یک قبر بکنیم و هردو لخت بشویم و برویم توی قبر. توی بغل هم دراز بکشیم و خاکها را روی خودمان بریزیم و ساکت بخوابیم. تا آخر دنیا ساکت بخوابیم تا بپوسیم و جدانشدنی بشویم (همان: ۲۹۱)».
فروغ فرخزاد میخواست فارغ از هرگونه ملاحظهکاری و بدون واهمه از زیان شخصی و کیفر اجتماعی مثل یک انسان آزاد زندگی کند و آزادی بیان داشته باشد. میگفت: من هرگز نخواستهام روحیۀ حقیقی خود را پنهان کنم. از فاش کردن اسرار دل خود نیز بیمی ندارم. من پیوسته گوش به نوای دل خود دارم و هرچه را که از او میشنوم، در قالب شعر میریزم و منعکس میسازم (همان: ۱۳). چنانکه در پارهای از نامۀ خود به مهری رخشا مینویسد: «هیچچیز زیباتر و عظیمتر از پیوند نیست. اینکه آدم تنش را به تن موجودی که دوست دارد بچسباند و در جریان لحظههای طوفانی به خدا برسد. بقیه همهاش مسخره است (همان: ۴۸۵).»
مشکلات خانوادگی، بیراهه رفتنهای جوانی، ناکامی در عشق، حیثیّت لکّهدارشده، شایعات بیپایان مجلّههای بهاصطلاح ادبی و منتقدانی که بیشتر نقش بازجو و مفتّش او را بازی میکردند، دستبهدست هم دادند و مقاومت فروغ فرخزاد را درهم شکستند و سبب بیماری او شدند. و این بیماری چنانکه تنها فرزندش، کامیار شاپور، در مصاحبهای در سال ۱۳۸۰ بدان اذعان کرده است، بیماری دوقطبی است (همان: ۱۴۱-۱۴۴).
من خیلی تنها هستم... ناامیدی مثل موریانه روح مرا گرد میکند، ولی در ظاهر روی پاهایم ایستادهام. گاهی میخندم و گاهی گریه میکنم. اما حقیقت این است که خسته هستم. میخواهم فرار کنم. میخواهم بروم گم بشوم. با این اعصاب مریض نمیدانم سرانجامم چه میشود (همان: ۱۲۷).
فرزانه میلانی معتقد است که فرخزاد سرانجام عشق بزرگ زندگی خود را در ابراهیم گلستان یافت. عشقی متفاوت. عشقی که تنها حول و حوش بوس و کنار و آغوش نمیچرخید. دریای مهر و نور بود. به برکت چنین عشقی بود که زیباترین اشعار عاشقانه از منظر یک زن در بیش از هزارسال در ادبیات فارسی آفریده شد (همان: ۱۵۵-۱۵۶). آن دو هرچند با هم ازدواج نکرده بودند، رابطهای نزدیک و آشکار داشتند و این رابطه هشتسال و تا آخرین لحظات زندگی کوتاه فروغ ادامه داشت (همان: ۱۶۰-۱۶۱).
فروغ فرخزاد در پانزده نامه به ابراهیم گلستان، ۵۹ بار عبارت قربانت بروم و ۵۴ مرتبه دوستت دارم را تکرار میکند (همان: ۱۶۲) و خطاب به او مینویسد: «آخ، دوستت دارم. وقتی مینویسم که دوستت دارم سینههایم درد میگیرند. همیشه همینطور است. عشق مثل شیری که در پستان میماند و مکیده نمیشود، میخواهد سینهام را بشکافد. دوستت دارم. مضحک است که بنویسم دوستت دارم. اگر هشتادساله هم بشوم باز مثل جوانها دوستت دارم. اگر هزارسال دیگر هم به دنیا بیایم باز دوستت دارم. آخ شاهیجانم. شاهیجانم. شاهیجانم (همان: ۳۵۵). آنقدر از عشق به تو و از میل به تو و از درد تو پُرم که اگر داد بزنم صدایم آسمان را پارهپاره میکند. شاهی، نازنینم، عمرم، نـفسم، روحم، جانم. دوستت دارم (همان: ۳۷۷).
پوران فرخزاد در گفتوگو با فرزانه میلانی اذعان کرده است که روزی بـرای دیدن فروغ به استودیو رفتم و فروغ را به شدّت ناراحت و گریان دیدم؛ چراکه فروغ نامههایی از کشوی میز گلستان پیدا کرده بود که در آنها خطاب به زنش نوشته بود که آنچه در زندگی برایش مهم است، تنها اوست و فروغ را تنها برای سرگرمی و تفنّن میخواهد. در طرف مقابل، ابراهیم گلستان، چنین موضوعی را کاملاً تکذیب کرده و متذکّر میشود که نه چنین نامههایی وجود داشته و نه میزهای استودیو کشو داشتهاند (همان: ۱۵-۱۶).
ابراهیم گلستان، که بیش از نیمقرن در مورد رابطهاش با فروغ فرخزاد سکوت اختیار کرده بود، درنهایت با فرزانه میلانی گفتوگو میکند و با صراحت به پرسشهای او پاسخ میدهد (همان: پ). گلستان میگوید فروغ که در کنار نیمایوشیج و اخوان ثالث از چهرههای شاخص شعر معاصر در ایران است (همان: ۱۸۶)، در اوایل رابطهمان حامله شد، ولی نخواست که بچه را نگه دارد (همان: ۲۰۷-۲۰۸). فروغ عرق میخورد و گاهی زیاد (همان: ۲۰۹). و گاهی پنهان از من هروئین میکشید و دلیل اصلی قطع کردن فیلمِ دریا هم این بود که مشکین داشت او را هروئینی میکرد (همان: ۱۹۳-۲۰۸).
فروغ با مستخدم من، رحمان، برای کار استودیو رفتند و آمدند. یکمرتبه رحمان آمد تو و گفت بدوید خانم فرخزاد تصادف کرده است. تا دم در استودیو آمده بودند. رفتم و فروغ را از ماشینش بلند کردم و با اتوموبیل خودم بردمش بیمارستان هدایت، ولی مسئول آنجا گفت که این بیمارستان برای بیمههای اجتماعی و کارگرهاست و فروغ را نپذیرفتند. لذا دوباره سوارش کردم و با سرعت به نزدیکترین بیمارستان منطقه یعنی رضا پهلوی در تجریش رفتم. در بیمارستان برای یکی دودقیقه خودم هم بیهوش شدم و وقتی به هوش آمدم، گفتند که فروغ تمام کرده است (همان: ۱۹۴-۱۹۵).
پس از مرگ فروغ فرخزاد در بیستوچهارم بهمن ۱۳۴۵ (همان: ۲۴۵-۲۵۸)، ابراهیم گلستان سه قبر برای خودش، فخری و فروغ در قبرستان ظهیرالدوله تجریش خرید (همان: ۱۹۲) و با حالی جنونآمیز هرروز بر سر قبر او حاضر میشد (همان: ۱۹۷) تاآنکه چندماه بعد ایران را ترک کرد (همان: ۱۸۱).
منبع:
_ میلانی، فرزانه، ۱۳۹۵، فروغ فرخزاد: زندگینامۀ ادبی همراه با نامههای چاپنشده، تورنتو، پرشین سیرکل.
خیلی غمانگیز بود. سالهای نوجوانیام خیلی فروغباز بودم و تقریبا هر چه در مورد فروغ در کتابخانهی شهرمان بود را خوانده بودم. یادم است همان زمان هم خیلی متأثر میشدم وقتی چیزی در مورد فروغ میخواندم. ولی این چند روز که حین خواندن این کتاب خیلی دلم گرفته بود. بیشتر از چند نامه رو در یک نشست نمیتوانستم بخوانم! یادش جاوید و روانش شاد.
After finishing The Song of A Captive Bird, I couldn't let go of Forugh, so I searched for more books or biographies on the topic. After some research, I realized that Farzaneh Milani, who spent her life researching Forugh Farrokhzad, interviewing everyone who knew Forugh and gathering all reminders of her like letters, interviews, and other books on Forugh, is the best biography that I can choose. She managed to gather everything in one place, in one book.
You will find the biography of Forugh and her family, a literary analysis of her poems, a description of her other work (like the documentary The House Is Black), and her letters and photographs.
Not only I enjoyed the content of the book, but I also loved Milani's language. It was a pure pleasure.
فروغ را نمیتوان در قاب و قالبی ثابت گنجاند. او سیال بود. مدام در حرکت و تحول و تطور بود. واکنش به اشعار او هم متضاد بود. گاهی گروهی از سر تحسین و شیفتگی و گاه گروهی با عناد و انزجار از او یاد میکردند. گاه چون همسری بیوفا و مادری بیمهر نکوهش میشد. گاه چون شاعری پراستعداد ستایشش میکردند. در همه حال زندگی خصوصیاش کالایی پرخریدار بود. برخی از آن برای درک بهتر شعرش یاری میگرفتند.
یک سال قبل از مرگش ایرج گرگین در یک مصاحبه از او خواست در مورد زندگیاش بگوید، چنین جواب داد:" والله حرف زدن در این مورد به نظر من یک کار خیلی خستهکننده و بیفایده است. این یه واقعیته که هر آدمی یه مشت اتفاقات خیلی معمولی و قراردادی توی زندگیاش اتفاق افتاده که بالاخره برای همه میافتد، مثل توی حوض افتادن در دورهی کودکی، تقلب کردن در مدرسه، عاشق شدن در دورهی جوانی، عروسی کردن."
این کتاب فوق العاده است، بعد از خواندن این کتاب تا چند روز بهش فکر میکردم، نمیخواستم شیرینی و لذت خوندنش رو با هیچ کتاب دیگری عوض کنم. زندگی پر تلاطم و شخصیت رو به رشد فروغ در زندگی بی نهایت جذاب وخوندنی است. نظرات و دیدگاههای خانم میلانی در خصوص شخصیت و زندگی این شاعر توانا جذابت این کتاب رو دو چندان کرده است، بعد از خواندن کتاب، شوق وافری پیدا کردم که زندگینامه زنان موفق کشورم رو بیشتر بخونم.
از اونجا که با خودم قرار گذاشتم هرچیزی که مرتبط با فروغ باشه رو بخونم ، این کتاب رو هم به زحمت پیدا کردم و خریدم . یه مدت البته تو خوندنش تنبلی کردم ولی خیلی خوشحالم که تو این زمان و مکانی که واقعا بهش نیاز داشتم ، خوندمش . در نهایت هم به نظرم زندگی فروغ ، شعرش بود و شعرش ، زندگیش...
کتابی که چاپش سروصدا داشت. بعد از خواندنش میتوانم بگویم بخش جذاب و تازهاش همان نامههای منتشرنشدۀ فروغ است. کتاب اطناب دارد و گاهی به مسائلی میپردازد که موضوع کتاب نیست، مثل هشت صفحه در نقد فیلم «خشت و آینه»ی گلستان یا نقد حقوق زنان در پینوشتی نیمصفحهای. متن مصاحبۀ فرزانه میلانی با ابراهیم گلستان هم در کتاب هست. چند بار وسط خواندن برگشتم به آغازش تا مطمئن شوم که متن همان گفتگوی گلستان با داریوش کرمی نیست، بس که سوالات و جوابها تکراری بود. بیش از پیش فهمیدم کریمی چه فرصت نابی را سوزانده است.