ایوان کلیما از زبان یک پسر بچه که توی همهی 13 داستان راوی اصلیه داستان زندگی یهودیان گرفتار در اردوگاه ها رو روایت میکنه، که هر لحظه سایه مرگ مثل تیغ گیوتین در انتظارشون هست.ایوان کلیما ساده مینویسه و به جای محکوم کردن بقیه به عنوان یک انسان نگاه میکنه، نگاه یک انسان به یک انسان دیگه.
اینکه چطور زندگی حتی در اردوگاه هایی که تعداد زیادی از اونها رو کشته، جریان داره و انسان مجبوره که زندگی کنه برام جالب بود.
داستان آخر هم روایت روبروشدن کلیما با پزشکی بود که با یک تکان دست افرادی رو به کام مرگ میفرستاد و عده ای رو نگه میداشت.منگله آزمایش های زیادی روی
بچههای یهودی انجام میداد خصوصا دوقلوها که اکثرا هم منجر به مرگ اونها میشد اما این مرد باز هم خودش رو مقصر نمیدونه و به خودش افتخار میکنه که جلوی مرگ بعضی ها رو گرفته.