قم رو بیشتر دوست داری یا نیویورک؟ شامل چهارده داستان است که اکثر آنها در شهر نیویورک، به عنوان یکی از پایتختهای فرهنگی، هنری و ادبی دنیا، روایت میشود. در این داستانها با زندگی شخصیتهای ایرانی و مهاجران و نگاه جدیدشان به جهانی در هم پیچیده و تازه رو به رو هستیم؛ و همچنین با نوعی مقایسه ناخودآگاه بین ایران و شهر نیویورک و زندگی در دو دنیای گوناگون. در نهایت این مقایسه به برتری هیچکدام نمیانجامد اما به شناختی تازه منجر میشود.
بیمکانی و نداشتن قرار، موضوع اصلی این داستانهاست. یکی را برای یافتن شهری آرمانی به سقراط و خرابههای یونان میکشاند و دیگری را به کشتن مادربزرگ و فرستادنش به بهشت. یکی دیگر را به خانهای در شهر نیویورک امید میدهد و آن یکی فکر میکند در چشمهای مادرش چیزی تغییر کرده و باید از بوستون بلیط اتوبوس بگیرد و راهی شود تا نگاهی دوباره به مادر بیندازد. دیگری میگردد و مردههای کشور و سرزمینش را در مرزهای دور شهری دیگر زنده میکند و یکی دیگر در قطاری با یک سرباز آمریکایی رو در رو میشود و…
اين روزها كه همه جاي مديا پر شده از مهاجرت و آموزش هاي مرتبطش، و شايد ما وطن نشينان بحران زده انقدر تحت تاثير مديا و خيابان هاي سرسبز و ماشين هاي مجلل قرار مي گيريم كه مراحل خوشبختي و موفقيتمان را ناخوداگاه ميخواهيم از روي دست ديگران تيك بزنيم، محتواي اين كتاب نهيب خوبي ست براي ايجاد تلنگري به اين همه سفيدنمايي از مهاجرت! اگرچه در سياهي وضعيت فعلي مان شكي نيست
هوشنگ گلشیری در آینههای دردار، که فعلاً کاری به قصهاش نداریم و عجالتاً همین قدر که بدانیم قصهاش به مهاجرت هم مربوط است کافی است، جلسهای ترتیب میدهد بین نویسنده ایرانی سفر کرده به فرنگ، و نویسندههای مهاجری که در غربت داستان مینویسند. طبیعتاً یکی از مسائلی که در آن جلسه طرح میشود، خودِ موضوع نوشتن است.
خودش هم سفر به فرنگ داشته و با نویسندگان ایرانی و غیرایرانی در آنجا دیدار داشته است. این نویسنده ایرانی سخنی دارد که بسیار حیاتی است. او که در اغلب مواضع اجتماعی-فرهنگی، و در تمام موارد سیاسی با مهاجران همدل است، در برابر پیشنهاد مهاجرت پاسخ میدهد نویسندهای که به یک زبان خاص مینویسد، باید میانِ مردمی که به آن تکلم میکنند زندگی کند؛ وگرنه دچار نوستالژیبازی و مرضهای دیگر میشود.
همین قدر شفاف و بدونِ مجالِ استدلال حرفش را میزند. یک دریافت شهودی که به راحتی میتوان کنارش گذاشت اما اثر واقعیاش در داستانها مشخص میشود. و چون داستان بازتابنده زندگی است، همین اثر را در زندگی همه مهاجران پیدا میکند. رابطه زبان و وطن، وجودی است نه قراردادی، تا با تمهیدِ فنونی بتوان آن را آماده و مهیای استفاده نگه داشت؛ زبان فریزر ندارد. بدون زبانی زنده و جاری، وطن چیزی نیست بیش از نوستالژی، خیالبافی، حسرت، نفرت، یا هزار چیز دیگری که حتماً «وطن» نیست.
جلسه مولانایی که در آمریکا برگزار بشود، نمیتواند وطن را زنده کند، حتی اگر اشعارش به فارسی خوانده شود. راضیه مهدیزاده در مجموعه داستان «قم رو بیشتر دوست داری یا نیویورک؟» همین نکته را نشان داده. و البت دهها نکته دیگر درباره مهاجرت زده بسیار دقیق. بیاغراق دهها نکته در آن هست مرتبط با مهاجران ایرانیِ آمریکا.
دهها نکته در نمایش زندگی ایرانیان آمریکا در این کتاب هست، اما اهمیت آن به دلیل ردیف کردنِ این نکتهها نیست. این کتاب مهم است چون به تفکر پیرامون زندگی پرداخته و پیگیرانه جوهر آن را دنبال کرده است. یکی از مهمترین رابطههایی که (تقریباً در همه داستانها) به آن اشاره کرده، نسبت «زندگی و زبان» است. زندگی باید در جریان باشد تا بشود نامش را «زندگی» گذاشت.
آنها که زبان را توی فریزر نگه میدارند، توهمِ زندگی نگه داشتنش را دارند. زبان مثل گوشت چرخکرده نیست که توی فریزر سالم بماند؛ و شما هفته به هفته، ماه به ماه، گاه به گاه، آن را بیرون بیاورید، گوشهای از آن را جدا کنید، بگذارید توی فر یا به هر طریق دیگری یخش را آب کنید تا آماده بشود برای مصرف کردن. اگر زبان را گذاشتی در فریزر، دیگر زندگی نداری، خودت یخ میزنی.
این مجموعه داستان در ۱۴ برش به ما نشان میدهد که مهاجران ایرانی در آمریکا زنده نیستند، «زندگی» نمیکنند، چون فارسی را چرخکرده گذاشتهاند توی فریزر و «مصرف» میکنند. برخی توهم زنده بودن دارند و بسیاری به این مردگی آگاه میشوند. از آن طرف هم نمیتوانند دست از این نوستالژیگرایی، خاطرهبازی، خیالبافی، حسرت خوردن، نفرتپراکنی یا هر کوفت و زهر مار دیگری که هست بردارند و خیمه اقامت را در زبان انگلیسی برپا کنند؛ تا در مرکز دنیا «زنده» بمانند.
همه یخ زدهاند و توی خیابانهای شلوغ آمریکا این طرف و آن طرف میروند. برخی هم از فارسی بریدهاند و تنها انگلیسی را میفهمند، اما آنها هم «زندگی» نمیکنند. پول در میآورند اما آگاهی به موقعیت خود ندارند. انگلیسی وارد ادراک آنها نمیشود، آمریکا را نمیفهمند، شهروندش هستند اما نمیشناسندش. توی این رودخانه جابهجا میشوند تا روزی تمام شوند، یا بخورند به دیوارِ زبانی دیگر، و ناگهان بفهمند که «یخ زدهاند.» تازه میفهمند کجا هستند اما دستاویزی برای زنده شدن ندارند. فارسی یا عربی یا هر زبان دیگری که آنجاست، فریزرشده آماده مصرف است، نه مهیایِ جان بخشیدن.
شاعری باید تا به اشیاء، به این مهاجرانِ یخزده جان ببخشد، اما حیف که تنها شاعرِ این کتاب هم فارسی را تنها توی کتابهای شعر در دستانش دارد و کاری از دستش برنمیآید. همه مهاجرها در نیویورک و کالیفرنیا و دیگر مناطق یخ زدهاند؛ حتی شاعرشان!
قبلا هم یک جایی گفتهام، خیلی از داستانهای معاصر ایرانی در اعماق خود اندوه منحصربهفردی دارند که حال آدم را بد میکند. مثل کشیدن ناخن روی شیشه، گاهی دوست داری از این اندوه فرار کنی. نوعی اندوه منفعلانه، توام با حسرت گذشته که شخصیتهای داستان در برطرف کردن آن ناتوانند و اساسا برنامهای برای رفع آن ندارند. البته که این مسئله، لزوما گناه نویسندهها نیست، بلکه شاید انعکاس وضعیت واقعی است که ما در آن زندگی میکنیم. انعکاس حس بیقدرتی که در برابر سرنوشت محتوم خود داریم. آدمهایی که به قول یک نفر، هرکجای دنیا هم که باشند، محل ولادت خود را بابد مثل صلیب بر دوش بکشند و این سرنوشت محتوم ماست. "قم رو بیشتر دوست داری یا نیویورک"، هم به نظر من از اندوه خاص داستانهای معاصر ایرانی سرشار است. اصلا شاید این اندوه را به این حد درک میکنیم، چون تاحدودی اندوه خودمان است که در برابر آن بیقدرتیم و بخاطر همین هم اینقدر سیاه و آزاردهنده است. نوعی از اندوه که در غمبارترین رمانهای غربی برای من قابل لمس نیست. انگار اندوه آنها شکل دیگری دارد، فقط اندوه است، نه چیزی که با انواع و اقسام احساسات روزمره و تلخ ما نظیر دلتنگی و اضطراب و افسردگی و بیقدرتی، گره خورده باشد. این کتاب، داستانآدمهایی است که در جستجوی زندگی بهتر، از ایران مهاجرت کردهاند. برای من که سالهاست در داخل مرزهای همین کشور، دور از خانه و خانواده زندگی میکنم و بارها از فرط دلتنگی گریستهام و بارها بیهوده، اندیشیدهام که چطور بر این اندوه و دلتنگی نقطه پایان بگذارم، جنس اندوه آدمهای این کتاب، تا حد زیادی قابل درک است، شاید بخاطر همین است که حالم را بد میکند. دردناکتر آنکه نویسنده جوان و دوستداشتنی کتاب، کسی است که خود، چند سالی را در آمریکا زندگی کرده است، یعنی این داستانها، خالی از واقعیت و تجربه زیسته آدمهای واقعی نیستند و انگار مهر تاییدی باشند بر حرف آن شخصی که محل ولادت را به صلیبی بر دوش تشبیه کرده بود: برای ما، هیچ جایی بهشت برین نخواهد بود. شبیه شعار است، ولی شاید باید بمانیم و همینجا را درست کنیم. در کل کتاب را دوست داشتم، بجز یکی دو جا که شاید به نظرم بیش از حد فانتزی و کلیشهای بود. کشش داستانی خوبی هم دارد. دو ستارهای که از آن کم کردم، بخاطر همان اندوه منفعلانهای است که اینهمه دربارهاش نوشتم. به نظرم نویسندهها و ما خوانندهها، باید یک فکری به حال این غم کنیم! غیر از این، کتاب خوشخوانی است که ارزش خواندن دارد. علیالخصوص در این روزها و برای من و شمایی که اطرافمان پر از آدمهایی است که رفتهاند یا قصد رفتن دارند. شاید خودمان هم یکی از آنها باشیم.
رسم بر این است کتاب هایی که میخوانیم را چیزی بنویسم تا پربارتر شود. اما انطور که کورتاثار می گوید خواننده شریک نویسنده است و اینطور نیست که نویسنده تا ابد به تنهایی چیزی را بنویسد. دوست دارم بخوانید و شریک شوید برای غنی کردن قصه ها و کلمه ها. . صبحی آفتابی بود که ایمیل آمد از چند قاره دورتر که کتابتان منتشر شد. طرح جلد را که دیدم ذوق کردم. هیچ نظری نداده بودم اما شیفته اش شدم. چرخ و فلک به مثابه ی سیلان زندگی و گردش آدم ها در کنار زمینی که آنچنان هم محکم نیست و او هم همراه ما می چرخد. مثل ما سرگردان است. دلمان را به خاک گرم و پذیرنده و ایستادن روی آن خوش کرده بودیم. اما او هم می چرخد و سرگیجه دارد. برای دو دنیایی ها ،یک چرخ و فلک مضاف دیگر هم وجود دارد. برای کوچ کنندگان و آن ها که هجرت را در بخش هایی از زندگی شان- حالا چه مکانی و چه ذهنی و چه در دنیای ادبیات و سینما و هنر و... – تجربه کرده اند این چرخ و فلک، آونگ تر می کند ماجرا را... معلق تر می کند و شاید هم سرخوش تر... به وضعیت آدم های روی طرح جلد کتاب که خیره شدم این سرخوشی و سرمستی را در چهره شان دیدم حتی اگر صورتشان پیدا نباشد اما مشخص است که هر کدام شان از این میان زمین و هوا بودن به نوعی کیف می کنند. شاید همان چیزی ست که در زبان انگلیسی و در شش ماهه ی اول ورورد به هر موقعیت و مکان و شهر تازه ای به آن "کالچر شاک "و "هانی مون" می گویند. ماه عسل و شوک شدن که همراه با خنده و قهقه های طولانی ست. بله این چرخ و فلک به خوبی گویای قصه های این کتاب است که در چهار سال نوشته شده. چهارده قصه به نام های "چشماتو ببند، بعدش بهشته»، «کافههای بیقرار قارههای دور»، «خانه نیستم، برگشتم تماس میگیرم»، «قم رو بیشتر دوستداری یا نیویورک؟»، «بوی کتلت در عید شکرگزاری»، «پوریا و پریا»، «چشمهای مامی»، «زن در میدان زمان»، «راز بهار نارنج»، «رودخانه هادسون و ماهیهای نورانیاش»، «قطار لرزان»، «دودنیاییها»، «راز فارسی من و مام هالیما» و «بگو دلت هوای نان تازه کرده». قصه ی آن ها که دچار نوعی لامکانی و لازمانی می شوند و دوباره و دوباره و هزار باره همراه با چرخ و فلک می چرخند تا سرشان گیج برود و خیلی چیزها را فراموش کنند. بخشی از حرف هایم در مجله ی ادبی نبشت را هم دوست دارم اینجا بنویسم. ابن سینا برهانی دارد به نام " انسان معلق در فضا". انسانِ معلق در فضا یکی از دلایل فلسفی و تجربی ابن سینا برای اثباتِ وجود نفس و مغایرت آن با پیکر انسان است. مهاجرت و زیستنِ همزمان در دو دنیا شاید به نوعی این مغایرت و این تجربه ی دو دنیای توامان در هر آن و لحظه است. . می دانیم که داستان ها فقط در زیست جهان خودشان معنا دارند و می توان آدم قصه ها را صرفا در آن بستر شناخت و به نظاره نشست اما شاید این وضعیت آونگ گونه ی آدم های همیشه و تا ابد مهاجر، خودش گواهی باشد بر "انسان معلق در هوای ابن سینا" که سوار بر چرخ و فلکی میان زمین و آسمان در سیالان است، آنچنان که روی طرح جلد کتاب می بینیم، در چرخش، معلق، سرمست و سیال و در جست و جوی خاکی گرم و پذیرنده برای دمی آرمیدن و آسوده پیاده شدن از چرخ و فلک. . یک نقد به یاد ماندنی هم در اینجا گرفته ام از نویسنده و مترجم باسواد آقای حکیمی https://nebesht.com/razieh-mehdizadeh...
همونطور که قابل حدسه تنها دلیلم برای خوندن این کتاب عنوان عجیب و غریب و جذابش بود. قلم نویسنده گیرا و شیرینه ولی من نهایتا در حد یک یا دو تا از داستانهاش برام کفایت میکرد. اینکه یه مضمون ثابت شامل غر زدن از مهاجرت رو توی تمام داستانها تکرار کنی برای من سرشار از انرژی منفی و غیر قابل قبول بود. من این نوحهسرایی برای مهاجرت رو به طور کلی دوست ندارم و درنتیجه کتاب باب سلیقهی من نبود.
به قول اخوان، «آدم خنجر نخورده شعر چون خنجر نگوید». بعضی از داستان های این مجموعه این خنجرخوردگی رو داشتن و بعضی هم نه. در مجموع، به خواندنش می ارزه، مخصوصاً برای کسی که به مهاجرت فکر میکنه، که احتمالاً یعنی همۀ ما ایرانی ها.
آدم هایی که مهاجرت میکنند همشون دلشون برای ایران تنگ میشه این یک حقیقته(fact).اما آدم های این داستان ها همشون انسان های فوق مذهبی،عاشق قرآن و مشروب نخوری هستند که رفتند نیویورک به قول بعضی کیفیت نمازشون فول اچ دی بشه.همشون از زندگی توی غربت ناراضی ان و دلشون برای ولیعصر لک زده دلشون برای بیمه های ارزون (!)نونوایی و زندگی ایده آل ایرانی تنگ شده :/.(fraud).از حق نگذریم نویسنده قدرت خوبی تو نوشتن داره اگر انقدر سفارشی کتاب ننویسه موفق تر میتونه عمل کنه.
چند داستان کوتاه با درونمایه مهاجرت. آدمهایی که از ایران رفتهاند و رنجِ دوری از وطن آزارشان میدهد. دختری که برایِ تحصیل عشقش را در ایران رها کرده و به آمریکا آمده، نوهای نگرانِ مادربزرگِ جَلایِ وطن کردهاش، زنی میانسال که سالها پیش به آمریکا آمده و روز عیدِ شکرگزاری خبرِ سقط کردن از دخترش میشنود و روایتهایی از این دست. داستان ها کوتاهاَند. بعضی فِلَشفیکشنگونه و در اندازه طرح و چندتایی قوام آمده و به پرباریِ یک داستان کوتاه. زاویه دید اول شخص است و ویژگیِ ارزشمندِ مجموعهیِ "قُم رو بیشتر دوست داری یا نیویورک؟" در ساختنِ صداهایِ متنوع است. هر راوی مهاجر یا در برخورد با پدیدهیِ مهاجرت است ولی جهان-و-وضعیتِ یکّه و تکینی دارد. صدا و آوایِ منحصربهفرد و ایستارِ متمایزی در هر راوی میتوان مشاهده کرد. "دختر در هاروارد همکلاسش است و همین که دکترا میخواند از انتخاب ژوبین خیالم راحت میشود."ص۴۵ در "بوی کتلت در عید شکرگزاری" عُمقِ ذهنِ یک مادر است در نگران بودن و "در اپلیکیشن آبیرنگی که به اصرار مامان نصبش کردهام..."ص۷۸ در "زن در میدان زمان" اِشارتی به درگیریِ کاری زیاد و نداشتنِ زمان برای اپلیکیشنبازی. بیشتر روایت ها اولِ شخصِ محدوداَند و چند تایی فُرمِ متفاوت چون مکاتبهای(epistolary) هم وجود دارد که دچار کاستی و مشکل است مانندِ "پوریا و پریا". پیامِ مردی از اعتیاد رَسته از ایران به پوزشخواهی از دوستِ کودکیِ به خارج رفته اش که دارد دکترا میخواند. آن که از ایران پیام میدهد مردی است با زنی پابهماه که تازگی زندگیاش رویِ روال افتاده و از عقدههایش و سرِ دوستی که شکسته عذرخواه است و آن که پاسخ میدهد مردِ مرفه و جاافتادهای است که جوابِ آزمایشاَش آمده و سرطانِ بدخیم دارد و هشتِ ماهِ دیگر رفتنی است. اولی در رنج امیدوار و بذلهگو و دومی خَموده و نالان که به خاطرِ سرطان رقیقخو شده و از بیزی بودنش میگوید. در شش صفحه قرار است فُرم و روایتی ساخته شود که ساخته نمیشود. بیتردید در داستان کوتاه فرصتی برایِ پرداختِ جزئیات نیست ولی فروافتادن در کلیشههایِ نمادینی این چنین، "داستان" نمیسازد. نامِ دو مرد "پوریا" و "غلام" است. خوانندهیِ این متن بی خواندنِ داستانِ "پوریا و پریا" حدس خواهد زد که کدام یک در ایران است و کدام یکی در خارج. یکی از گرفتاریهایِ این مجموعه را میتوان در همین بازسازیِ نحیفِ کلیشهیِ "پناه به نوستالژی" دانست. راویها در ریشههایِ رنج و بُغرنجهایِ زیستی متمایز و متنوعاَند اما در پاسخ یا رویکرد به وضعیت به دامانِ نوستالژی میافتند. مادری که برای فرار از بلاهایِ ناگهانیِ پیشامد کرده در غربت به جنگلی پناه میبرد که کُدها نشان میدهند استعاره از وطن است یا در گوشیِ مادری دیگر قلبی کنارِ عشقِ کودکیِ ایران مانده دیده میشود و دخترِ جوانِ موفقِ مهاجر دلش پیشِ معشوقهیِ ازدواج کردهاش است و ازین دست بسیاری. در داستانها با سوژههایی رو-به-رو میشویم که از لحاظِ مادی به امنیت خاطر رسیدهاند اما روحِ آشفتهاشان به ساحلِ آرامش نرسیده یا پریشان احوالتر شدهاَند. چیزی که میتوان آن را پارادوکسِ مهاجرت نامید. رفتن به هوایِ زیستاری بهتر و فراچنگ آوردنِ رفاهِ مادی در اِزایِ از کف نهادنِ روح و روان. این موتیف در چند داستان مانند "زن در میدان زمان" و "بگو دلت هوای نان تازه کرده" تکرار میشود. این کلیشهای معتبر در داستانهایِ پیرامونِ مهاجرت است اما برایِ خواننده تکرارِ آن ملالآور است. گویی متن در پرداختِ داستانی رَها و گشوده به جهانِ مدرن دریغ میورزد. شخصیتها چند صباحی شیفتهیِ زرق-و-برقِ شهرِ فرنگ میمانند اما بازگشتِ همه به سویِ مامِ میهن است. در فرجام میتوان "قم رو بیشتر دوست داری یا نیویورک؟" را در پیش کشیدنِ داستانهایی کوتاه از پیچیدگیِ ارواحِ از موطن کنده شده پیروز دانست اما در روایتِ شیوهیِ واکنشِ این سوژههایِ رنجور به وضعیتشان، واپسگرا و فروافتاده در کلیشههایِ ملانکولیک و سانتیمانتال عمل میکند و از فرارفتن از دوگانههایِ تصنعی ناتوان میشود.
این کار رو با اشتیاق شروع کردم. چند داستان اول رو هم دوست داشتم. تمیز بودند و کم ایراد. ولی کمکم همه چیز افتاد روی تکرار. آدمهای تکراری، فضاهای تکراری، همه با پیشینه فرهنگی یکسان و دلزده از مهاجرت. آدمهایی که با وجود همه موفقیتها هنوز جای پای محکمی پیدا نکردهاند و مثل آدمهای روی جلد معلقند بین اینجا و آنجا.
دروغ چرا، به خاطر اسمش خریدمش، غافل از اینکه همین دلیل بعدا قانعم نمیکنه بخونمش، نتیجه ی این غفلت این بود که نزدیک 3 سال گوشه ی کتابخونه خاک خورد. دروغ چرا وقتی خریدمش و حتی وقتی شروعش کردیم نمیدونستم مجموعه داستانه، وقتی هم فهمیدم دیگه خیلی دیر شده .بود و عمیقا دلم میخواست بدونم توی داستان بعدی قراره بدبختی کدوم ایرانی ساکن آمریکا رو بخونم کشش داشت. طعم و مزه داشت بعض صفحه ها. عطر داشت. خلاصه اینکه این حجم عظیم نوستالژی باعث شد توی عمق ایران دلم برای ایران تنگ شه. هفته ی پیش خاک آمریکا رو تموم کردم و میدونستم یه چیزی کم داره. این کتاب همون چیزی بود که کم داشت. حسی که اون نویسنده غیرمهاجر نمیشناخت رو توی این کتاب چندین و چند بار در قالب آدمهای مختلف تجربه میکنیم. و این گونه بود که به جای 3 بهش 4 دادم. تنها نکته ای که خیلی عجیب بود این بود که تشخیص جنسیت شخصیت ها (قبل از اینکه مشخصا یه سرنخی بده که دیگه متوجه بشی چه خبره) برام سخت بود. داستان شروع میشد و من تصور میکردم راوی مَرده و 4 صفحه بعد میفهمیدم زنه ویا برعکس. نمیدونم ذهن من جنسیت زده اس یا شخصیت ها و نحوه روایتشون خیلی ساختارشکن بودن. ولی باز هم معمای اینکه بالاخره با کی طرفم باعث نشد ازش لذت نبرم.
کتابهای کمی وجود دارند که در حین خواندنشان خدا خدا میکنم تمام نشوند، که باز فردا روزی صفحه ای برای خواندن و گم شدن در پناهش وجود داشته باشد. در عین حال چنین کتابهایی آنقدر جذاب و گیرا هستند که دلت میخواهد هر چه زودتر خط خط کلمات را ببلعی تا با رگ و خونت قاطی شوند و تا ابد جزئی از وجودت. نام عجیب کتاب با تناقض قم و نیویورکش اول چیزی است که از پشت ویترین به تو چشمک میزند، قم؟ نیویورک؟ چه پارادوکس جالبی! بعد صفحات کتاب را باز میکنی و پرت میشوی در ورطه مهاجران، نامهای بیشمار و داستان های مشابه. داستان دلتنگی، داستان کافه های بی قرار در قاره های دور، داستان از دست دادن ها، مدینه های نافاضله به ناحق فاضله شده، فاصله های بی انتهایی که هر چی میدودی پر نمی شود. و رشک است که به جانت می افتد، و شک و ترس و مگر نه اینکه رسالت کتاب همین است؟
به نقل قول ناقص از هولدن کافیلد بعضی از کتابها آنچنانند که میخواهی با نویسنده دوست باشی و وقتی تمامش کردی شماره ش را بگیری و تا صبح قربان صدقه ش بروی. همینقدر ازت ممنونم راضیه جان.