Jump to ratings and reviews
Rate this book

قم رو بیشتر دوست داری یا نیویورک؟

Rate this book
قم رو بیشتر دوست داری یا نیویورک؟ شامل چهارده داستان است که اکثر آن‌ها در شهر نیویورک، به عنوان یکی از پایتخت‌های فرهنگی، هنری و ادبی دنیا، روایت می‌شود. در این داستان‌ها با زندگی شخصیت‌های ایرانی و مهاجران و نگاه جدیدشان به جهانی در هم پیچیده و تازه رو به رو هستیم؛ و همچنین با نوعی مقایسه ناخودآگاه بین ایران و شهر نیویورک و زندگی در دو دنیای گوناگون. در نهایت این مقایسه به برتری هیچ‌کدام نمی‌انجامد اما به شناختی تازه منجر می‌شود.

بی‌مکانی و نداشتن قرار، موضوع اصلی این داستان‌هاست. یکی را برای یافتن شهری آرمانی به سقراط و خرابه‌های یونان می‌کشاند و دیگری را به کشتن مادربزرگ و فرستادنش به بهشت. یکی دیگر را به خانه‌ای در شهر نیویورک امید می‌دهد و آن یکی فکر می‌کند در چشم‌های مادرش چیزی تغییر کرده و باید از بوستون بلیط اتوبوس بگیرد و راهی شود تا نگاهی دوباره به مادر بیندازد. دیگری می‌گردد و مرده‌های کشور و سرزمینش را در مرزهای دور شهری دیگر زنده می‌کند و یکی دیگر در قطاری با یک سرباز آمریکایی رو در رو می‌شود و…

152 pages, Paperback

First published January 1, 2019

53 people want to read

About the author

راضیه مهدی‌زاده

5 books8 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
3 (8%)
4 stars
9 (25%)
3 stars
10 (27%)
2 stars
10 (27%)
1 star
4 (11%)
Displaying 1 - 12 of 12 reviews
Profile Image for Zahra MiresmaIli.
43 reviews5 followers
March 12, 2019
اين روزها كه همه جاي مديا پر شده از مهاجرت و آموزش هاي مرتبطش، و شايد ما وطن نشينان بحران زده انقدر تحت تاثير مديا و خيابان هاي سرسبز و ماشين هاي مجلل قرار مي گيريم كه مراحل خوشبختي و موفقيتمان را ناخوداگاه ميخواهيم از روي دست ديگران تيك بزنيم، محتواي اين كتاب نهيب خوبي ست براي ايجاد تلنگري به اين همه سفيدنمايي از مهاجرت! اگرچه در سياهي وضعيت فعلي مان شكي نيست
Profile Image for محمدقائم خانی.
258 reviews94 followers
November 9, 2020
.

هوشنگ گلشیری در آینه‌های دردار، که فعلاً کاری به قصه‌اش نداریم و عجالتاً همین قدر که بدانیم قصه‌اش به مهاجرت هم مربوط است کافی است، جلسه‌ای ترتیب می‌دهد بین نویسنده ایرانی سفر کرده به فرنگ، و نویسنده‌های مهاجری که در غربت داستان می‌نویسند. طبیعتاً یکی از مسائلی که در آن جلسه طرح می‌شود، خودِ موضوع نوشتن است.

خودش هم سفر به فرنگ داشته و با نویسندگان ایرانی و غیرایرانی در آنجا دیدار داشته است. این نویسنده ایرانی سخنی دارد که بسیار حیاتی است. او که در اغلب مواضع اجتماعی-فرهنگی، و در تمام موارد سیاسی با مهاجران همدل است، در برابر پیشنهاد مهاجرت پاسخ می‌دهد نویسنده‌ای که به یک زبان خاص می‌نویسد، باید میانِ مردمی که به آن تکلم می‌کنند زندگی کند؛ وگرنه دچار نوستالژی‌بازی و مرض‌های دیگر می‌شود.

همین قدر شفاف و بدونِ مجالِ استدلال حرفش را می‌زند. یک دریافت شهودی که به راحتی می‌توان کنارش گذاشت اما اثر واقعی‌اش در داستان‌ها مشخص می‌شود. و چون داستان بازتابنده زندگی است، همین اثر را در زندگی همه مهاجران پیدا می‌کند. رابطه زبان و وطن، وجودی است نه قراردادی، تا با تمهیدِ فنونی بتوان آن را آماده و مهیای استفاده نگه داشت؛ زبان فریزر ندارد. بدون زبانی زنده و جاری، وطن چیزی نیست بیش از نوستالژی، خیال‌بافی، حسرت، نفرت، یا هزار چیز دیگری که حتماً «وطن» نیست.

جلسه مولانایی که در آمریکا برگزار بشود، نمی‌تواند وطن را زنده کند، حتی اگر اشعارش به فارسی خوانده شود. راضیه مهدی‌زاده در مجموعه داستان «قم رو بیشتر دوست داری یا نیویورک؟» همین نکته را نشان داده. و البت ده‌ها نکته دیگر درباره مهاجرت زده بسیار دقیق. بی‌اغراق ده‌ها نکته در آن هست مرتبط با مهاجران ایرانیِ آمریکا.

ده‌ها نکته در نمایش زندگی ایرانیان آمریکا در این کتاب هست، اما اهمیت آن به دلیل ردیف کردنِ این نکته‌ها نیست. این کتاب مهم است چون به تفکر پیرامون زندگی پرداخته و پی‌گیرانه جوهر آن را دنبال کرده است. یکی از مهمترین رابطه‌هایی که (تقریباً در همه داستان‌ها) به آن اشاره کرده، نسبت «زندگی و زبان» است. زندگی باید در جریان باشد تا بشود نامش را «زندگی» گذاشت.

آنها که زبان را توی فریزر نگه می‌دارند، توهمِ زندگی نگه داشتنش را دارند. زبان مثل گوشت چرخ‌کرده نیست که توی فریزر سالم بماند؛ و شما هفته به هفته، ماه به ماه، گاه به گاه، آن را بیرون بیاورید، گوشه‌ای از آن را جدا کنید، ‌بگذارید توی فر یا به هر طریق دیگری یخش را آب کنید تا آماده بشود برای مصرف کردن. اگر زبان را گذاشتی در فریزر، دیگر زندگی نداری، خودت یخ می‌زنی.

این مجموعه داستان در ۱۴ برش به ما نشان می‌دهد که مهاجران ایرانی در آمریکا زنده نیستند، «زندگی» نمی‌کنند، چون فارسی را چرخ‌کرده گذاشته‌اند توی فریزر و «مصرف» می‌کنند. برخی توهم زنده بودن دارند و بسیاری به این مردگی آگاه می‌شوند. از آن طرف هم نمی‌توانند دست از این نوستالژی‌گرایی، خاطره‌بازی، خیال‌بافی، حسرت خوردن، نفرت‌پراکنی یا هر کوفت و زهر مار دیگری که هست بردارند و خیمه اقامت را در زبان انگلیسی برپا کنند؛ تا در مرکز دنیا «زنده» بمانند.

همه یخ زده‌اند و توی خیابان‌های شلوغ آمریکا این طرف و آن طرف می‌روند. برخی هم از فارسی بریده‌اند و تنها انگلیسی را می‌فهمند، اما آنها هم «زندگی» نمی‌کنند. پول در می‌آورند اما آگاهی به موقعیت خود ندارند. انگلیسی وارد ادراک آنها نمی‌شود، آمریکا را نمی‌فهمند، شهروندش هستند اما نمی‌شناسندش. توی این رودخانه جابه‌جا می‌شوند تا روزی تمام شوند، یا بخورند به دیوارِ زبانی دیگر، و ناگهان بفهمند که «یخ زده‌اند.» تازه می‌فهمند کجا هستند اما دستاویزی برای زنده شدن ندارند. فارسی یا عربی یا هر زبان دیگری که آنجاست، فریزرشده آماده مصرف است، نه مهیایِ جان بخشیدن.

شاعری باید تا به اشیاء، به این مهاجرانِ یخ‌زده جان ببخشد، اما حیف که تنها شاعرِ این کتاب هم فارسی را تنها توی کتاب‌های شعر در دستانش دارد و کاری از دستش برنمی‌آید. همه مهاجرها در نیویورک و کالیفرنیا و دیگر مناطق یخ زده‌اند؛ حتی شاعرشان!

186 reviews128 followers
April 28, 2019
قبلا هم یک جایی گفته‌ام، خیلی از داستان‌های معاصر ایرانی در اعماق خود اندوه منحصربه‌فردی دارند که حال آدم را بد می‌کند. مثل کشیدن ناخن روی شیشه، گاهی دوست داری از این اندوه فرار کنی. نوعی اندوه منفعلانه، توام با حسرت گذشته که شخصیت‌های داستان در برطرف کردن آن ناتوانند و اساسا برنامه‌ای برای رفع آن ندارند. البته که این مسئله، لزوما گناه نویسنده‌ها نیست، بلکه شاید انعکاس وضعیت واقعی است که ما در آن زندگی می‌کنیم. انعکاس حس بی‌قدرتی که در برابر سرنوشت محتوم خود داریم. آدم‌هایی که به قول یک نفر، هرکجای دنیا هم که باشند، محل ولادت خود را بابد مثل صلیب بر دوش بکشند و این سرنوشت محتوم ماست.
‌‌
"قم رو بیشتر دوست داری یا نیویورک"، هم به نظر من از اندوه خاص داستان‌های معاصر ایرانی سرشار است. اصلا شاید این اندوه را به این حد درک می‌کنیم، چون تاحدودی اندوه خودمان است که در برابر آن بی‌قدرتیم و بخاطر همین هم اینقدر سیاه و آزاردهنده است. نوعی از اندوه که در غمبارترین رمان‌های غربی برای من قابل لمس نیست. انگار اندوه آن‌ها شکل دیگری دارد، فقط اندوه است، نه چیزی که با انواع و اقسام احساسات روزمره و تلخ ما نظیر دلتنگی و اضطراب و افسردگی و بی‌قدرتی، گره خورده باشد.

این کتاب، داستان‌آدم‌هایی است که در جستجوی زندگی بهتر، از ایران مهاجرت کرده‌اند. برای من که سال‌هاست در داخل مرزهای همین کشور، دور از خانه و خانواده زندگی می‌کنم و بارها از فرط دلتنگی گریسته‌ام و بارها بیهوده، اندیشیده‌ام که چطور بر این اندوه و دلتنگی نقطه پایان بگذارم، جنس اندوه آدم‌های این کتاب، تا حد زیادی قابل درک است، شاید بخاطر همین است که حالم را بد می‌کند. دردناک‌تر آنکه نویسنده جوان و دوست‌داشتنی کتاب، کسی است که خود، چند سالی را در آمریکا زندگی کرده است، یعنی این داستان‌ها، خالی از واقعیت و تجربه زیسته آدم‌های واقعی نیستند و انگار مهر تاییدی باشند بر حرف آن شخصی که محل ولادت را به صلیبی بر دوش تشبیه کرده بود: برای ما، هیچ جایی بهشت برین نخواهد بود. شبیه شعار است، ولی شاید باید بمانیم و همینجا را درست کنیم.
‌‌
در کل کتاب را دوست داشتم، بجز یکی دو جا که شاید به نظرم بیش از حد فانتزی و کلیشه‌ای بود. کشش داستانی خوبی هم دارد. دو ستاره‌ای که از آن کم کردم، بخاطر همان اندوه منفعلانه‌ای است که اینهمه درباره‌اش نوشتم. به نظرم نویسنده‌ها و ما خواننده‌ها، باید یک فکری به حال این غم کنیم! غیر از این، کتاب خوشخوانی است که ارزش خواندن دارد. علی‌الخصوص در این روزها و برای من و شمایی که اطرافمان پر از آدم‌هایی است که رفته‌اند یا قصد رفتن دارند. شاید خودمان هم یکی از آن‌ها باشیم.
Profile Image for Razieh mehdizadeh.
369 reviews78 followers
Want to read
March 12, 2019

رسم بر این است کتاب هایی که میخوانیم را چیزی بنویسم تا پربارتر شود. اما انطور که کورتاثار می گوید خواننده شریک نویسنده است و اینطور نیست که نویسنده تا ابد به تنهایی چیزی را بنویسد. دوست دارم بخوانید و شریک شوید برای غنی کردن قصه ها و کلمه ها.
.
صبحی آفتابی بود که ایمیل آمد از چند قاره دورتر که کتابتان منتشر شد.
طرح جلد را که دیدم ذوق کردم. هیچ نظری نداده بودم اما شیفته اش شدم. چرخ و فلک به مثابه ی سیلان زندگی و گردش آدم ها در کنار زمینی که آنچنان هم محکم نیست و او هم همراه ما می چرخد. مثل ما سرگردان است. دلمان را به خاک گرم و پذیرنده و ایستادن روی آن خوش کرده بودیم. اما او هم می چرخد و سرگیجه دارد.
برای دو دنیایی ها ،یک چرخ و فلک مضاف دیگر هم وجود دارد. برای کوچ کنندگان و آن ها که هجرت را در بخش هایی از زندگی شان- حالا چه مکانی و چه ذهنی و چه در دنیای ادبیات و سینما و هنر و... – تجربه کرده اند این چرخ و فلک، آونگ تر می کند ماجرا را... معلق تر می کند و شاید هم سرخوش تر...
به وضعیت آدم های روی طرح جلد کتاب که خیره شدم این سرخوشی و سرمستی را در چهره شان دیدم حتی اگر صورتشان پیدا نباشد اما مشخص است که هر کدام شان از این میان زمین و هوا بودن به نوعی کیف می کنند. شاید همان چیزی ست که در زبان انگلیسی و در شش ماهه ی اول ورورد به هر موقعیت و مکان و شهر تازه ای به آن "کالچر شاک "و "هانی مون" می گویند.
ماه عسل و شوک شدن که همراه با خنده و قهقه های طولانی ست. بله این چرخ و فلک به خوبی گویای قصه های این کتاب است که در چهار سال نوشته شده. چهارده قصه به نام های "چشماتو ببند، بعدش بهشته»، «کافه‌های بی‌قرار قاره‌های دور»، «خانه نیستم، برگشتم تماس می‌گیرم»، «قم رو بیشتر دوست‌داری یا نیویورک؟»، «بوی کتلت در عید شکرگزاری»، «پوریا و پریا»، «چشم‌های مامی»، «زن در میدان زمان»، «راز بهار نارنج»، «رودخانه هادسون و ماهی‌های نورانی‌اش»، «قطار لرزان»، «دودنیایی‌ها»، «راز فارسی من و مام هالیما» و «بگو دلت هوای نان تازه کرده».
قصه ی آن ها که دچار نوعی لامکانی و لازمانی می شوند و دوباره و دوباره و هزار باره همراه با چرخ و فلک می چرخند تا سرشان گیج برود و خیلی چیزها را فراموش کنند.
بخشی از حرف هایم در مجله ی ادبی نبشت را هم دوست دارم اینجا بنویسم.
ابن سینا برهانی دارد به نام " انسان معلق در فضا".
انسانِ معلق در فضا یکی از دلایل فلسفی و تجربی ابن سینا برای اثباتِ وجود نفس و مغایرت آن با پیکر انسان است.
مهاجرت و زیستنِ همزمان در دو دنیا شاید به نوعی این مغایرت و این تجربه ی دو دنیای توامان در هر آن و لحظه است.
.
می دانیم که داستان ها فقط در زیست جهان خودشان معنا دارند و می توان آدم قصه ها را صرفا در آن بستر شناخت و به نظاره نشست اما شاید این وضعیت آونگ گونه ی آدم های همیشه و تا ابد مهاجر، خودش گواهی باشد بر "انسان معلق در هوای ابن سینا" که سوار بر چرخ و فلکی میان زمین و آسمان در سیالان است، آنچنان که روی طرح جلد کتاب می بینیم، در چرخش، معلق، سرمست و سیال و در جست و جوی خاکی گرم و پذیرنده برای دمی آرمیدن و آسوده پیاده شدن از چرخ و فلک.
.
یک نقد به یاد ماندنی هم در اینجا گرفته ام از نویسنده و مترجم باسواد آقای حکیمی
https://nebesht.com/razieh-mehdizadeh...
Profile Image for Mahsa Shahshahani.
104 reviews26 followers
April 13, 2020
همونطور که قابل حدسه تنها دلیلم برای خوندن این کتاب عنوان عجیب و غریب و جذابش بود.
قلم نویسنده گیرا و شیرینه ولی من نهایتا در حد یک یا دو تا از داستان‌هاش برام کفایت می‌کرد. اینکه یه مضمون ثابت شامل غر زدن از مهاجرت رو توی تمام داستان‌ها تکرار کنی برای من سرشار از انرژی منفی و غیر قابل قبول بود.
من این نوحه‌سرایی برای مهاجرت رو به طور کلی دوست ندارم و درنتیجه کتاب باب سلیقه‌ی من نبود.
Profile Image for Behzad.
653 reviews121 followers
April 5, 2021
به قول اخوان، «آدم خنجر نخورده شعر چون خنجر نگوید». بعضی از داستان های این مجموعه این خنجرخوردگی رو داشتن و بعضی هم نه.
در مجموع، به خواندنش می ارزه، مخصوصاً برای کسی که به مهاجرت فکر میکنه، که احتمالاً یعنی همۀ ما ایرانی ها.
Profile Image for Peggy74 V.
43 reviews5 followers
January 5, 2021

آدم هایی که مهاجرت میکنند همشون دلشون برای ایران تنگ میشه این یک حقیقته(fact).اما آدم های این داستان ها همشون انسان های فوق مذهبی،عاشق قرآن و مشروب نخوری هستند که رفتند نیویورک به قول بعضی کیفیت نمازشون فول اچ دی بشه.همشون از زندگی توی غربت ناراضی ان و دلشون برای ولیعصر لک زده دلشون برای بیمه های ارزون (!)نونوایی و زندگی ایده آل ایرانی تنگ شده :/.(fraud).از حق نگذریم نویسنده قدرت خوبی تو نوشتن داره اگر انقدر سفارشی کتاب ننویسه موفق تر میتونه عمل کنه.
Profile Image for Maryam Fardi.
79 reviews6 followers
December 2, 2022
این کار رو با اشتیاق شروع کردم. چند داستان اول رو هم دوست داشتم. تمیز بودند و کم ایراد. ولی کم‌کم همه چیز افتاد روی تکرار‌. آدم‌های تکراری، فضاهای تکراری، همه با پیشینه فرهنگی یکسان و دلزده از مهاجرت. آدم‌هایی که با وجود همه موفقیت‌ها هنوز جای‌ پای محکمی پیدا نکرد‌ه‌اند و مثل آدم‌های روی جلد معلقند بین اینجا و آنجا.
Profile Image for Boshra.
90 reviews8 followers
October 4, 2021
دروغ چرا، به خاطر اسمش خریدمش، غافل از اینکه همین دلیل بعدا قانعم نمیکنه بخونمش، نتیجه ی این غفلت این بود که نزدیک 3 سال گوشه ی کتابخونه خاک خورد.
دروغ چرا وقتی خریدمش و حتی وقتی شروعش کردیم نمی‌دونستم مجموعه داستانه، وقتی هم فهمیدم دیگه خیلی دیر شده .بود و عمیقا دلم میخواست بدونم توی داستان بعدی قراره بدبختی کدوم ایرانی ساکن آمریکا رو بخونم
کشش داشت. طعم و مزه داشت بعض صفحه ها. عطر داشت. خلاصه اینکه این حجم عظیم نوستالژی باعث شد توی عمق ایران دلم برای ایران تنگ شه.
هفته ی پیش خاک آمریکا رو تموم کردم و میدونستم یه چیزی کم داره. این کتاب همون چیزی بود که کم داشت. حسی که اون نویسنده غیرمهاجر نمی‌شناخت رو توی این کتاب چندین و چند بار در قالب آدمهای مختلف تجربه می‌کنیم.
و این گونه بود که به جای 3 بهش 4 دادم.
تنها نکته ای که خیلی عجیب بود این بود که تشخیص جنسیت شخصیت ها (قبل از اینکه مشخصا یه سرنخی بده که دیگه متوجه بشی چه خبره) برام سخت بود. داستان شروع میشد و من تصور میکردم راوی مَرده و 4 صفحه بعد میفهمیدم زنه ویا برعکس. نمیدونم ذهن من جنسیت زده اس یا شخصیت ها و نحوه روایتشون خیلی ساختارشکن بودن.
ولی باز هم معمای اینکه بالاخره با کی طرفم باعث نشد ازش لذت نبرم.
Profile Image for Sepideh Tafazzoli.
205 reviews25 followers
May 6, 2019
کتابهای کمی وجود دارند که در حین خواندنشان خدا خدا میکنم تمام نشوند، که باز فردا روزی صفحه ای برای خواندن و گم شدن در پناهش وجود داشته باشد. در عین حال چنین کتابهایی آنقدر جذاب و گیرا هستند که دلت میخواهد هر چه زودتر خط خط کلمات را ببلعی تا با رگ و خونت قاطی شوند و تا ابد جزئی از وجودت.
نام عجیب کتاب با تناقض قم و نیویورکش اول چیزی است که از پشت ویترین به تو چشمک میزند، قم؟ نیویورک؟ چه پارادوکس جالبی!
بعد صفحات کتاب را باز میکنی و پرت میشوی در ورطه مهاجران، نامهای بیشمار و داستان های مشابه. داستان دلتنگی، داستان کافه های بی قرار در قاره های دور، داستان از دست دادن ها، مدینه های نافاضله به ناحق فاضله شده، فاصله های بی انتهایی که هر چی میدودی پر نمی شود.
و رشک است که به جانت می افتد، و شک و ترس
و مگر نه اینکه رسالت کتاب همین است؟

به نقل قول ناقص از هولدن کافیلد بعضی از کتابها آنچنانند که میخواهی با نویسنده دوست باشی و وقتی تمامش کردی شماره ش را بگیری و تا صبح قربان صدقه ش بروی. همینقدر ازت ممنونم راضیه جان.
Profile Image for Hossein Sabbaghi.
12 reviews6 followers
Want to read
October 2, 2021
چه طرح جلد زشتی!
ولی باید ببینم توی اش چی هست. دلم لک زده برای نیویورک.
Profile Image for Arian.
30 reviews
April 7, 2023
به خاطر اسمش خریدم و‌ بعدش خیلی پشیمون شدم
Displaying 1 - 12 of 12 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.