سیاستِ بلانشوْ سیاستِ گسست است. به همین خاطر است که عقبنشینی هانری لوفور به حزب را نمیپسندد؛ جایی که به پیروی از حقیقت مطلق میرسی و چشمانت را میبندی (به مثابه وظیفه). اتفاقا همین مثال خوبی است بر ارجحیت حق نسبت به وظیفه؛ بلانشو «حق» سرپیچیکردن را خود آزادی میداند.
شاید این دعوت مدام به عدمتعین، نزدیک به آنارشیسم مداوم باشد، اما بلانشو تصریح میکند که در یک موقعیت خاص، مثلا جنگ فرانسه با الجزیره است که این حق سرپیچی قابل استفاده میشود.
بلانشو به تحلیلِ کتابی رخداد می 68 هم معتقد نیست. جایگاه دیوارنوشتههای آن زمان را بالاتر از کتابها میداند. چه اینکه خوانندگان هم به واسطهی خواندن یک کتابْ متفرق میشوند تا آنکه گردهمآیند. اساسا اجتماعْ یک پدیدهی غیرقابل نظمبخشی است و از همین رو پارلمان بیمعنا است. «کمونیسم تعینپذیر نیست.» همانطور که ویژگی هنر مدرن هم این است که از تعین صوری میگریزد، و نه از فرم به طور کلی.