I was born in 1988 and started writing stories when I was 5. Then I went to school and kept writing stories. At the time I was 16, I started working for magazines as a humorist and kept writing stories. When I grew up, I studied nuclear physics and kept writing. As a university student, I worked as a graphic designer, film editor, teacher, and journalist and kept writing always. Now I am working as a copywriter, editor, and teacher and still keep writing stories. So, I am anything but a writer!
از آنجایی که کتاب برای «پرنده آبی» بود با بیمیلی برش داشتم که هر نشری که مصادره شد برایم این حس را دارد. چیزی که بیشتر از داستان جذبم کرد تصویرسازی خسرویان بود که برایم باحال و دوستداشتنی بود و داستان هم در یک قهوهخانه میگذشت. چیزی که لااقل برای من جذاب است و حسی از ایرانی بودن و ناخودآگاه راحتتر با آن ارتباط برقرار میکنم. اما نمیدانم که بچهها اصلاً چنین فضایی را دیدند یا نه؟ مخصوصاً بچههای شهری طبقۀ متوسط (اگر هنوز چنین طبقهای وجود دارد). داستان بامزه است چون چپکی است یعنی یک فیلی وارد یک قهوهخانه میشود این بار خودِ او است که فکر میکند همه دارند به او توجه میکنند و میخواهد عادی باشد تا بقیه یکهو فریادی از تعجب بکشند و همین چپکی کردن داستان را بانمک میکند اما داستان یک چیزی کم دارد. دقیقاً نمیدانم چی و شاید با خواندنِ دوباره بشود آن را پیدا کرد اما داستان نیست. یعنی در ایده رها میشود و پایان یکهو اتفاق میافتد و چیزی که میخواهد به ما برسد ناقص یا الکن یا تفسیر شخصی است تا فقط ذهنمان آرام بگیرد. انگار یک هول کوچک میخواست تا داستان چفتوبست بهتری پیدا کند. متاسفانه کتاب فعلاً چاپ نمیشود و به عنوان یک نمونۀ تقریباً خوب فارسی دستمان از دیدنش کوتاه است.