کهکشان مجموعهای از میلیاردها ستاره نیست خط صافی است که به حفرهای تاریک تمام میشود.
_______
خیلی تعریف از عطیه عطارزاده شنیده بودم و خیلی دوست داشتم کتابهاش رو بخونم. به خودم گفتم قبل از اینکه برم رمانهاش رو بگیرم یه گریزی به این کتاب شعرش بزنم. که خب اشتباه بود. تجربه ناخوشایندی بود و اذیت کننده. من همیشه سعی میکنم هر کتابی رو که میخونم توی یک کلمه خلاصه کنم. اون کلمه برای این کتاب "خزعبل" خواهد بود. نوشتار نویسنده قشنگ بود. شعرهای قشنگ هم توی کتابش بودند. ولی بیشتر شعرهای این کتاب چرت و پرتهایی بودند که سطرهاش هیچ ارتباطی به هم نداشتند. جملاتی بیمعنی، بی سر و ته و بدون ارتباط با هم دیگه. که فقط هر از گاهی چندتا جملهی قشنگ توشون پیدا میشد که به درد استوری گذاشتن و... میخوردن. وقتی میخوندمش فقط یک توضیح توی ذهنم میومد، افکاری که به علت ناسازگاری با هم یکی روی کاغذ بالا آورده بودشون.
از نکات مثبتش که دوست داشتم ارجاعات قشنگش به اساطیر و چیزهای اینچنینی بود. یک ستاره رو به علت این ارجاعات، اون تعداد شعرهای خیلی قشنگی که در کنار دریایی از شعرهای الکی بودند و قلم زیبای نویسنده دادم. -----------
مجموع مادرانم هستم مجموع پدرانم مجموع کودکانی که به دنیا نیامدهاند صیغهٔ جمع نهنگهای مُردهام صیغهٔ جمع شقهشقه شدن پای مسیح مصلوب بر باد و دست کشیدن به مه انگار مرگم را با خودم به هر کجا بخواهم ببرم انگار زمین در تقاطع پاهایم به امکان تازهای برسد به زنانی که از عصر یخ آغاز میشوند دندانی به ما هدیه میدهند فریاد میزنند: فقط چند هزار سال با خودت فاصله داری … فقط چند هزار سال با درخت فاصله دارم و پُر از دشمنان خیالیام پُر از شاخههایی که به نبودن عادت نمیکنند و خالی شدن و پُر نشدن … زمین تاریخیست که روی سینه کندهام شجرهنامهای از جنس چوب و گوزن و باد با رودهایی که از تیغههای تبر به راه میافتند و به ته نمیرسند اینگونه است که مادرانم را به دوش میکشم پدرانم را کودکانم را به دوش میکشم و در تقاطع پاهایم به امکان تازهای تمام میشوم به زنانی که از عصر یخ آغاز میشوند دندانی به ما هدیه میدهند فریاد میزنند: تو صیغهٔ جمع نداری فقط مفردی بیشماری که در انتهای خودش درخت میشود بلند شو و زیر زبانت دانهای سرخ بکار. -------
اسم شعرهایی که دوست داشتم:
دو شی بیتعریف بذرهای جاودانه پیشگویی *دیوانگان *انقلاب آبی مایل به سرمهای *جد من یک دقیقه سکوت فاجعه فقط یکبار روی زمین اتفاق میافتد حملهی انتحاری بیداری کشف آتش این اولین سطر از کتاب اخترشناسی من است *نوشتهاند *شجرهنامه راز وصیت لای دندان زمین نسبتنامه
چشمان تو در سحابی شیر و عسل است در منطقةالرأس بدل شدن آه به کبوتر ما منطق مطلق دردیم هر روز اسطرلابی به دست میگیریم مدارات سماوی را گرد چشمان تو رسم میکنیم اقطار اجرام سماوی را وجببهوجب دور سینه میکَنیم خیال میکنیم حتما عددی هست که به نقطه برخورد زمین با تو ختم میشود به پرندهای که زیر گوشمان میخواند: اینجا هیچکس پیش از تمام شدن نمیمیرد
به خدایان بگو در منطقةالبروج اسبهای وحشیْ چشمهای تو را به خواب دیدهاند.
فضای شعرها من رو خیلی به یاد کارای روجا چمنکار انداخت اما به نظرم توی درآوردن فضاهای موردنظرش هنوز پر از ناپختگی بود. در مجموع من رمانهای عطارزاده رو به این دفتر شعرش ترجیح میدم ____________________________________________________________ به کسی که در سال هفتصد هزار و هفتصد و هفتاد و هفت به جای پایمان نگاه میکند بگو: انفجار، اولین جنین مردهای نبود که در شکم کاشتیم اول آب بود و خرچ خرچ گلوی همسایه در بصلانخاعِ رود بعد انفجار که زیر پوست سوختهی اجدادمان اتفاق میافتاد کسی نمیدانست فاجعه وقتی از راه برسد به قانون بقا رحم نمیکند و ما که در جدارهی لیوان تبخیر میشدیم تبخیر شدیم که تبخیر شدن صدای شکستن کمر ابونواس است وقتی به استخوانهای بریدهی پدرانش بگوید شعر
ما برای ترکاندن استخوان و شمردن دندانهای شیریِ افتاده وقت نداشتیم آنقدر که بفهمیم صدای گلوله از خودش دیرتر اتفاق میافتد همچون صدای شکستن استخوان ترقوه که دیرتر از خودش کسی به ما نگفته بود کسی که رفت نمیرود بخار میشود که بخار شدن صدای شکستن کمر ابونواس است وقتی روی دهانش بنویسد: امروز حتی شتر به لبهای من خائن است ما وقت نکردیم به کسی که در سال هفتصد هزار و هفتصد و هفتاد و هفت به جای پایمان دست میکشد بگوییم: سنبل2های کوهی در سرزمین ما درختان بلندی بودند گاهی به مرزهایمان نگاه میکردند فریاد میزدند: برو ابونواس! برو! از این جهنم نانوشته برو! و ما هر نسل یک بار منقرض میشدیم فقط آگاهیِ عجیبی که حشرات حامل آناند به ما میرسید دهانمان سبز میشد نه اینکه جوانه میزدیم نه! ما از تعجب سبز میشدیم و فقط وقت میکردیم به کسی که در سال هفتصد هزار و هفتصد و هفتاد و هفت به جای پایمان نگاه میکند بگوییم: بابل دست ندارد ما تمام شدیم و فقط در سطوح دیگری از حیات که هنوز در جداول شیمیایی نیست گاهی به هوش میآییم به شرشر آب در شبح شط گوش می@دهیم و بخار میشویم که بخار شدن صدای شکستن کمر ابونواس است وقتی عاشقانهای برای شترهای سر بریده میخواند ___________________________________________________________
اگر تو ببر باشی من خدای سلاخ خانهام میتوانم هرقدر بخواهی برات آواز بخوانم میتوانم بعدِ کشتنت دندانهات را برای زنی که دوست میداشتی پاهات را برای جهانی بهتر سرت را برای مردی که هوس کرده به دور قلبت را برای راهبهای سرخ موی میتوانم بعدکشتنت نامت را را روی درخت انار بکًنًم برات قبری بسازم با ستونهای نمک با مجسمهای از بودایی خوشبخت رویش بنویسم: “ مردان آواره رویِ آب انقلاب میکنند”
اگر تو ببر باشی من خدایِ سلاخ خانهام. ___________________________________________________________ به کشتارهای دسته جمعی شبیهتری به انواع جنایتهای جنگی و اینکه در جاهای نامعلومی از زمین تکههایی از خودت چال کنی و بگویی: جهان نجاتدادنی نیست
صورتت سفید است و درخت نیستی موجودی هفتهزار سری صدای قلب خودت را از لای دندان مردگان میشنوی از زبان کولیان که زمانی به شرق زمین کوچ کردهاند گفتهاند: اینجا آسمان به راههای نرفته میماند
گردنت انحنای عجیبی دارد انگار سگی پشت شانهات قرنهاست به زیباترین زن زمین خیره مانده پای گردنت خطی سرخ جهنم را به حفرهای در شقیقه وصل میکند به اینکه هیچ راهی به عقب نیست هیچ راهی به هیچ جای جهان نیست و دستهات دستهات دو مثلث جاودانهاند در لحظهی انهدام کائنات دو شیِِء بیتعریف که در ذات سرگشتهی زمین به سینهی اسب دست میکشند که: بایست! از دویدن بایست! به چیزی فکر کن که ندیدهای
زمان از رگی که پشت جناق سینهات گرفته آغاز شده از لحظهای که تکهای از خودت را به دندان گرفتهای و چیزی از خودت که شبیه گوشت آدم و بغض جانوران درنده است به آسمان چسبیده انفجار بزرگ از دهان تو آغاز شده
و ما تکه تکه تکه@شدگانیم طرح اندام تو را بر سقف دهان کشیدهایم لبهات را سرخ گردنت را با انحنایی عجیب چشمهات را خیره به زنی در دور دستهات را
که دستهات دو مربع جاودانهاند در لحظهی انهدام کائنات دو شیء بیتعریف که رویشان نوشتهایم: در زمین حسرتی هست که به جنس خاک برمیگردد به جنس آب و نمک و هیچوقت هیچ کاریش نمیشود کرد ___________________________________________________________ ما را سوزاندند فقط یادشان رفت گلومان را با خودمان چال کنند ما را به جرم حرف زدن با مردگان نسوزاندند ما دیوانه نبودیم خیال نمیکردیم سمت راستمان گاو است از سمت چپمان جویهای شیر و عسل بیرون میریزد زخمهامان را باز نمیکردیم خودمان را نمیزدیم حس نمیکردیم بیرون از دهانمان راه میرویم حتی به موجود بهتری با بالهای نقرهای بدل نمیشدیم ما فقط وقتی هنوز باران نباریده بود زیر درختان کاج میایستادیم و از خودمان صدای پرندهای در میآوردیم که قرنها پیش مرده بود ____________________________________________________________
به هر طرف که میرویم هفت قدم با خودمان فاصله داریم و این باب پنجاه و هشتم از کتاب فناست باب چرخیدن زمین به دور خودش و فرو رفتن خورشید در حفرهای به نام حنجره
به هرطرف که میرویم به شترهای سربریده میرسیم
باید برای دیوانگان بسرائیم شاید کسی باور کند جهان خواب استخوان پشت ماست خواب زنی که خودش را برعکس صدا میزند
باید بگذاریم شعر از فاصلهی دندانها چکه کند شاید زنی که مادر پستانداران جهان است از سمتی که هیچکس نمیداند کجاست به عقب برگردد فریاد بزند: ابدیت در تاب آوردن ایوب است روی تاولی بر کف پا
و این باب شصتم از کتاب فناست باب کورهای مادرزاد که سرنوشت نور را بر استخوان گونه کندهاند. ___________________________________________________________پ به الیاس بگو نام من یَسَع (جانشین الیاس که مردگان را زنده میکرد) است فقط مردهای به خاطرم زنده نمیشود هر صبح بیدار میشوم به آسمان فوت میکنم و میمیرم چه میتواند بکند مردی که دست هاش به خاک چسبیده گلوش به گفتن چیزی که وقت گفتن، بخار می شود
به الیاس بگو لیوان ها اگر زبان داشتند میگفتند: دست های من خائناند به چیزی جز کندن قبرهای پر شده فکر نمیکنند به چیزی جز دنبال کردن ردِ چیزهایی که نیست چه میتواند بکند مردی که شبها زخمهای صورتش را به عسل میخواباند
به الیاس بگو من شیء سادهای هستم که دستهای کم دارد چیزی میان چنگال و عروسکی کوکی و کاسهی آبی که سالهاست به آسمان خیره مانده
بگو خدای من امروز خدای کارهای بیفایده است خدای راه رفتن روی آب و افتادن دنبال مگس خدای کشیدن سوهان بر حد فاصل دندان آسیا و جگر بگو من فقط میتوانم پوست خودم را لیس بزنم و پوسیدن گوشتم را برای گاوهای مرده بسرایم
به الیاس بگو من پیش از آنکه اتفاق بیفتم جهان را در مهرهی هفتم پشتم خاک کردهام هر صبح بیدار شدهام به آسمان فوت کردهام و مردهام چه میتواند بکند مردی که جز استخوانی که مال خودش نیست هیچ چیز براش نمانده؟ ____________________________________________________________ در باب مرز (زود باشد سر چوب سرخ پاره کنی)
مرز کهکشان نیست حدِ رسیدن مغز استخوان است به آستانهی درد جایی که دستهات را ببرند و بگویند: تو خودت هستی
من زنی دیدهام که روی مرز ایستاده و گفته: من جانوری وحشیام با گوشواری از دندان گراز و کسی نگفته نباش کسی نگفته گوزن نباش ___________________________________________________________ تو را زنی بدوی بر غارهای آلتامیرا کشیده است کنار برآمدگی حنجرهاش تو را زنی بدوی کنارِ ردپای گرگهای مرده کنده است با استخوان گونهی مردی که زبان عقابهای سربریده می فهمید و خاکستر درختان بلند بلوط تو را از نور و استخوان و نارنج با دانه برفِ آب شدهای بر گردن همه چیز به آب زنده می شود من به قطره خونی که از کناره ی دستت بر سنگ پای سرت بهشت کنده است با مترسکی غمگین چشمهات را به آسمان لبهات را به گفتن اینکه «جای پاهای تو بذر خواهد شد» کنار گاوها که شیر میدهند به درختان بریده ی زیتون
تو از خداوند فقط کمی عجیب تری و راه که می روی زمین کمی به راست فقط کمی به شرق کهکشانِ بنفش راه که می روی سنگی هزارساله در گلوی من به آب بدل میشود
از راه دیوانگی هایت بیاموز از راه نایستادن در صف اتوبوس سوار نشدن به قطار نرفتن به خانه ایستادن همان جایی که ایستاده ای و بدل شدن به بلوط.
ویژگی اصلی شعرها ارجاع به گذشته س؛ گذشته ای اساطیری و دوردست که نمونه های موازی خودش رو در جهان امروز و اکنون پیدا میکنه؛ و همینه که شعرها مملوء هستن از تصاویر کَندن و کاویدن، رجوع به گذشته، زنده کردن روابط بین متنی با اشخاص اساطیری و دینی، به زیتون و ابراهم و قربانی کردن و خدایان، به زمینی که خون می خواهد و می خورد. هر اثر ادبی، به خصوص شعر، برای من زمانی ارزش داره که اثر جانِ منحصر به فرد شاعرش رو بر خودش داشته باشه؛ که اگر بدون نام شاعرش بخوانیمش، بتونیم بفهمیم که کار فلان شاعره؛ و این شعرها، کمی این ویژگی رو داشتن و کمی نداشتن. داشتن از نظر تصایر و محتوای خاص خودشون؛ نداشتن، از نظر زبان سر راست و غیر شاعرانه شون. به نظرم شاعر با مضامین و تصاویر ذهنی خودش برخورد شاعرانه داره، اما با زبانی که ازش استفاده می کنه نه، که یعنی در استفاده از کلمات و سطرها صرفه جو نیست. ...........
در زمین حسرتی هست که به جنس خاک برمی گردد به جنس آب و نمک و هیچ وقت هیچ کاریش نمی شود کرد ...........
شما را می بینم که اگر اشتباه نکنم دست از دویدن کشیده اید به دست های تان خیره اید به کلمات که پیش از ادا شدن دود می شوند و این منطق مطلق درد است منطق مطلق زخمی که از زمین به ارث می برید.
خانم عطارزاده در استفاده از کلمات زبردسته و این در کتاب مشهورشون (راهنمای مردن...) هم پیداست، اما متاسفانه من هیچگونه برداشتی از محتوای این کتاب نکردم و به نظرم در رسوندن معنی خوب عمل نکردهن. صرفا یهجور سالاد کلمات بود.
نمیدونم من این روزها با شعر سپید به مشکل خوردم یا واقعن شعرهای بدی نصیبم میشن. هیچ لذتی از خوندن این کتاب نبردم و فقط خوندم تا ببینم تهش چیمیشه. و تهش هیچی نشد.
-فکر کن زن شاید حادثهای بر خاک تو نیست شاید سرویست که در خون تو سبز میشود. مرگ شاید کاردی در استخوان تو نیست شاید فرشتهایست که بر پیشانیت بیدار میشود.
عطیه عطارزاده در قلب من نه که حتی در روح من جای داره. :) این زن واقعا یکی از عجیبترین و ماوراییترین قلم ها رو داره!