اینبار بچهها با اجازهی خودِ مادربزرگ، نامههای قدیمیای را که داداشسامان در جوانی برای او نوشته، برایش بازخوانی میکنند. بچهها با خواندن این نامهها، با داییسامان همراه میشوند تا ببینند در زندگی وینسنت ونگوگ چه خبر بوده. بهنظر شما تابلوی «سیبزمینیخورها»ی ونگوگ چه طعم و مزهای دارد؟ آیا شایعاتی که دربارهی زندگی خصوصی ونگوگ ساختهاند، حقیقت دارد؟
محمدرضا مرزوقی متولد ۱۳۵۵ است.. عاتکه نام اولین کتاب اوست که در سال ۱۳۸۰ در نشر روشنگران به چاپ رسید. رمان دیگرش به نام تُل عاشقون با همکاری نشر افق، و رمانهای پسین شوم و بارداری بیهنگام آقای میم با همکاری نشر روشنگران منتشر شدند. مرزوقی علاوه بر داستانهایش درباره نقاشی،برای آشنایی کودکان و نوجوانان با محیط زیست هم داستانهایی نوشته که برخی از آنها را نشر امیرکبیر منتشر کرده است.
فیلمنامهنویسی و فیلمسازی مستند هم از فعالیتهای محمدرضا مرزوقی است.
اینجا دیگه نه همخانهای در کاره ( جلد ۱ داوینچی) ، نه همسایگی ( جلد ۲ میکل آنژ). اینبار همسفر میشی! و چه کسی بهتر از ونگوگ که خودش یه عمر تو سفر درونی و بیرونی بوده؟ این داستان بیشتر از دو کتاب قبلی حس جاده و راه و کشف داره. با ی هنرمند دیوانهوار پرشور و پرهیجان توی جادههای فرانسه میچرخیم، با هم غروبها و آسمون پرستاره میبینیم، و در عین حال به عمق روح و دردهاش هم سرک میکشیم. ونگوگ ی کاراکتر کاملا چندلایه است: روحیه ی شکننده ش شاعرانهس و عاشق رنگها و طبیعت و گاهی زندگی ،و هم دچار افسردگی و پر از تردیده. او ی جور شیطنت کودکانه داره که وقتی نقاشی میکنه بیرون میریزه. و نویسنده خیلی خوب تونسته این تضادهای ونگوگ رو نشون بده. نابغهای که از زندگی رنج میکشه اما نمیتونه از خلقکردن دست بکشه. این باعث میشه کتاب از ی داستان سرگرمکننده تبدیل بشه به سفری احساسی. لحن کتاب پر از حس و حال لطیفه حتی از دو کتاب قبلی هم احساسیتره. مرزوقی انگار خودش عاشق ونگوگه، چون نوشتههاش پر از احترام، همدلی و درک عمیق از درونیات این هنرمنده. با این حال طنز و شوخیها هم سر جاشون هستن و باعث میشن کتاب زیادی غمگین نشه. اینجا نقاشیهای حیدرپناه هم یاداور رنگهای زرد و آبی و ضربهقلمهای سبک خود ونگوگه. حتی بعضی صحنهها شبیه تابلوهای معروفش هستن که این باعث میشه حس کنی توی نقاشیهای او زندگی میکنی. این کتاب از نظر بصری احتمالا زیباترین بخش این مجموعهست. این داستان بهطور خیلی نرم به مسائل روانشناسی ونگوگ هم اشاره میکنه: تنهاییاش، رابطهاش با برادرش تئو، و حتی بحرانهای روحیاش. البته خیلی سنگین یا تراژیک نمیشه و هدفش آشنا کردن خواننده با زندگی سخت ولی پرشور ونگوگه، نه غرق کردنش در غم. " زمانی که همسفر ونگوگ بودم " هم سرگرمکنندهست، هم عمیق. ی جور سفریه که تا مدتی بعد از بستن کتاب هم تو ذهن و دل ادامه پیدا میکنه.🌻🌠
بنظرم میتونست خیلی قوی تر باشه؛ یه بخش از کتاب کلیشه های فرهنگی ایران رو داشت که طبق گفته ها«برو یه رشته درست درمون،درکنارش هم خواستی تفریحی هنر رو ادامه بده» که گفت و گوی دو شخصیت کتاب بود، بچه و نوجوون ۱۰ الی ۱۴ ساله وقتی از خوندن این کتاب اینجور ذهنیتی براش ایجاد بشه چه فایده ای داره واقعاً ؟! نویسنده ای که اینهمه اومده زحمت کشیده و زندگینامه نقاش های معروف جهان رو با زبون ساده به بچه ها یاد داده،با این بخش از کتاب و نوشته اش همه زحمتش رو شست و از بین برد.!!
مجموعه بچه محل نقاشها، داستانهایی درباره نقاشان معروف جهان و روزگار آنها است. داستانهایی که در آنها شخصیت اصلی کتاب، به اسم دایی سامان، به دورههای مختلف زمانی سفر میکند و با نقاشهای معروف دنیا دوست میشود. دایی سامان در بعضی از جلدهای این مجموعه در حساسترین لحظههای زندگی نقاشها با آنها همراه است. مثلاً در در زمان نقاشی کردن سقف کلیسای سیستین در کنار میکلآنژ و زمان کشیدن مونالیزا در کنار داوینچی است.
از مسائلی که فضای کتاب و نشر ایران باهاش درگیره اینه که ما منتقد ادبیات کم داریم -اگه نخوایم بگیم اصلا نداریم- و این دربارهی کتاب کودک و نوجوان احتمالا شدیدتره. علاوه بر این مخاطب این کتابا کودک و نوجوانن و خب بچهها سختگیری بزرگترا رو موقع داستان خوندن ندارن(غیب گفتم). ترکیب این دو مسئله -و احتمالا چندین چیز دیگه- باعث میشه نویسنده بتونه اثر ضعیفتری تحویل بده و همچنان مخاطب داشته باشه. و کلا به نظر میرسه بعضی نویسندهها نه به خاطر اینکه دوست دارن برای بچهها داستان بنویسن بلکه فقط به خاطر اینکه به اندازهی کافی نویسندهی خوبی نیستن وارد این حوزه میشن(!) دربارهی این کتاب هم -که احتمالا این نظر قابل تعمیم به بقیهی مجموعههای این نویسندهست- نویسنده خودش هیچ استفادهی خاصی از قوهی خلاقهش نکرده. یعنی مثلا اگه کسی بخواد به کتاب چهار امتیاز بده احتمالا اون چهار امتیاز رو به زندگی ونگوگ داده، و تنها کار سختی که نویسنده کرده جمعآوری اطلاعات برای نوشتن کتابش بوده. علاوه بر این چند جای کتاب به جای «بله» نویسنده توی دیالوگ شخصیتا «بعله» گذاشته بود. چند جا هم از این اشتباهای جابهجا به کار بردن «یسم» و «یست» داشت. و احتمالا غلطای این مدلی دیگه که یادم نمونده. تنها نکتهی مثبت خوندن کتاب همینه که بر اساس اطلاعات مستند نوشته شده و بچهها و آدم بزرگا رو با آدمای دورواطراف ونگوگ و شهرایی که توشون زندگی کرده آشنا میکنه. به علاوه یه سری پانویس که اونا هم اطلاعات جالبی داشتن. ولی خب برای اطلاعات میتونید از ویکیپدیا هم استفاده کنید. هوم؟ (نقاشیها هم بد بودن.)
💙💛ب رنگ ونگوگ:) این ریویو شامل اسپویلیه ک تمام هنردوستا و هنرمندا ازش خبر دارن پس اگر فک میکنی ازش خبر نداری بهتره ازش رد بشی دوست عزیز🙂🌱
و من در ونگوگ شور و شوق زندگی را یافتم:)
ونگوگ از معدود نقاشا و هنرمندای مورد علاقه منه ک من اونو فقط ی نقاش نمیدونم بنظرم چیزایی ک ونگوگ میدید از دید آدمای عادی ب هیچ عنوان قابل دید و رویت نبود و همین اون رو از بقیه متمایز و متفاوت میکرد🖌☘
مردی ک عاشق گندمزار و آسمان و خورشید بود در میان گندمزار و زیر آسمان کبود و خورشید تابان درگذشت🌾🌻🙃
همونقد ک دوسش دارم و از مهربونیش خوشم میاد همونقدم بنظرم احمقه💔این نظر منه ک بنظرم آدما هیچوقتِ هیچوقت نباید به دیگران تکیه کنن☺ وینست ونگوگ هنرمند تنهایی بود ک هنرشو توی تنهایی میگذروند اما ب همون اندازه علاقه داشت ک با نقاش مورد علاقش وقت بگذرونه اما گوگن اونو پس میزد :(
و اماااا هرچقد از وفاداری تئودور ونگوگ بگم کم گفتم (کسایی ک تاریخ هنرو زندگینامه و بیوگرافی ونگوگو خوندن میدونن چی میگم اون یکی از وفادار ترین و بامعرفت ترین برادرای دنیا بود🙂) ب هرحال کتابش قشنگ شور و شوق موقع دیدن آثار ونگوگ رو ب نمایش گذاشت و ب تصویر کشید توی ذهنم و واقعا دوسش داشتم پیشنهادش میکنم 💛💙(این ریویو را ب رنگ ونگوگ ببینید)
من فعلا تا همینجا خوندم و برام سواله دایی سامان چطوری سفر میکرد.یا همش خیالی بود؟ به نظرم این جلد از دوتای قبلی هم بهتر بود. «زمانی که همسفر ونگوگ بودم» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/book/62774