کتابِ حاضر نقد و ارزیابی روشِ «تحلیل طبقاتی» است در تبیینِ فاعلیت جمعی در سیاستهای رهاییبخش. نقد، از طریقِ مقایسه میان مقام نازلی که پیروان این روش تحلیلی برای گروههای میانیِ جامعه در تبیینِ این فاعلیت جمعی قائل بودند، با نقشی که عملاً این گروهها در این زمینه ایفاء کردند. به عبارت دیگر، از طریق مقایسه میان بینقشیِ بالقوة آنها در فلسفة تاریخ مارکسیستی و نقشِ بالفعل آنها در تاریخ، به آن صورتی که در واقعیت شکل گرفت.
مراد ثقفی در زمرۀ چپهایی است که هنوز نظرم را جلب میکند. برای همین کتاب را دست گرفتم و تا به آخر هم پیش رفتم. ثقفی، با اتکا به منابع عمدتاً فرانسهزبانش، خیلی خوب «نظر» مارکس را به محک «عمل» خود او و البته به محک واقعیت تاریخی میزند. در واقع کتاب او سایۀ ایدئولوژیکی را که نام مارکسـانگلس بر گسترۀ جریان چپ انداخته پس میزند و سهم عمده و اساسی سایرین را در شکلگیری و طی طریق جریان چپ به رسمیت میشناسد. این به رسمیت شناختن «سایرین» عملاً به معنای نقد تحلیل «طبقاتی» مارکس (و محوریت دادن به مفهوم «طبقه» و کارگران) هم هست. از اینجاست که «طبقۀ متوسط» ــ نه در معنای طبقاتی کلمه ــ ظهور میکند.