این کتاب بهرغم عنوان و موضوع جذابی که دارد، سخت بیمایه و سرهمبندیشده و بیانسجام است. نویسنده بیاینکه حدومرز پژوهش و مبانی نظریاش را بهدرستی روشن کند، از اینجا و آنجا نقلقولهایی عمدتاً نامربوط گرد هم آورده و بیسبب به حجم کتاب افزوده است. همچنین بیاینکه ارتباط روشنی بین بحثها برقرار شود، بخش عمدهای از کتاب به نقل تاریخ و تاریخ ادبیات اختصاص داده شده است. بهعلاوه، از زمینههای ابهام در «فرهنگ» ایران، کمتر از «ادبیات» سخن به میان آمده است؛ انتظاری که عنوان اثر در مخاطب ایجاد میکند و بیپاسخ میماند. گذشتهازاینها، ناویراستگی نوشته، چه ازنظر صوری و چه ازنظر زبانی، سخت نظرگیر و رماننده است. قلم نویسنده بسیار بسیار نادلچسب و تودرتو و نامنسجم و سرشار از لفاظیِ بیحاصل است؛ بهطوری که در جاهایی، خود، نمونۀ اعلای «ابهام در فرهنگ و ادبیات ایران» به شمار میآید! برای نشاندادن این خصیصۀ ناپسند، بخشی از کتاب را عیناً نقل میکنم (فاصلهها و نیمفاصلههای متن را من اصلاح کردهام):
ـ حقیقت انکارناپذیری که در فلسفۀ شکلگیری ادبیات و هنر وجود دارد، این است که محیط سیاسی، اجتماعی و فرهنگی هر جامعه، تأثیر مستقیمی بر پیدایی و پایداری و آلایش و پالایش و تیرگی و آشکارگی و چیستی و چگونگی و چراییِ پدیدههای جاری از روح و روان و افکار و حالات انسانها دارد. در جوامعی که کنشهای روانی آدمها بهدور از تنگنای ممنوعیتها اجازۀ وفاداری به طبیعت وجودی خود را دارد، جنبشها و حرکتهای هنری نیز اغلب در همسویی با روند معمول زندگی بهجانب کاوش در ناشناختهها و شیوههای بیانی مدرن پیش میروند. حاصل کار نیز همواره باعث تکاملبخشی به سلوک هنری در همۀ سویهها میشود. نتیجۀ نهایی کار هم بهتبعیت از آن، به ارتقای فکری و فرهنگی مخاطب مدد میرساند و ذهنیت او را در هنگام روبهروشدن با آنگونه کاوشگریها به پویایی و پیچیدگی میکشاند. دلیل خلاقیتها و ابتکارات علمی و هنری گسترده در مغربزمین را باید در همین حقیقت جستوجو کرد. اما در هنگامی که هنر و ادبیات در جامعهای قرار میگیرد که در بسیاری از عرصهها از رشد متوازن برخوردار نیست؛ یعنی ازسویی در عرصۀ سیاست، حاکمان آن درایت و صلاحیت لازم برای مدیریت جامعه را ندارند و بخش عظیمی از اوقات خود را برای جنگ و جدال و توطئه و تخریب مستقیم یا غیرمستقیم امکانات مادی و معنوی جامعه صرف میکنند؛ در سویۀ دیگر، متولیان فرهنگی و مذهبی نیز بهجای تلاش برای نهادینهکردن همزیستی مسالمتجویانه و سلوک انسانی بین اقوام و ملتها، عرصۀ گستردهای برای عصبیتها و خودبرتربینیها و تهمتها و تهدیدها فراهم میآورند و در برهههای مختلف گروههایی از مردم را به جان یکدیگر میاندازند و در اغلب اوقات نیز بذر کینه و نفرت در درون فرقههای گوناگون میکارند و از این طریق افکار و اذهان جماعتهای بزرگی از مردم را به موضوعاتی معطوف میدارند که علاوه بر اتلاف اوقات و اندیشههای بسیار از خود حاکمیتها و آن گروهها، همواره زندگی و ذهن و زبان هنرمندان و فرهنگیان فرهیخته را نیز با دغدغههای مذهبی و سیاسی درگیر میکنند. (۱۱۳تا۱۱۴)