Contiene le commedie: "Gli arcangeli non giocano a flipper", "Aveva due pistole con gli occhi bianchi e neri", "Chi ruba un piede è fortunato in amore", "Isabella, tre caravelle e un cacciaballe", "Settimo: ruba un po' meno" e "La colpa è sempre del diavolo"
Dario Fo was an Italian satirist, playwright, theatre director, actor, and composer. He received the Nobel Prize for Literature in 1997. In 2007 he was ranked Joint Seventh with Stephen Hawking in The Telegraph's list of 100 greatest living geniuses. His dramatic work employed comedic methods of the ancient Italian commedia dell'arte, a theatrical style popular with the proletarian classes. He owned and operated a theatre company with his wife, the leading actress Franca Rame. Dario Fo died in Milan on October 13th 2016, at the age of 90.
بسیار زیبا بود. یکی از بهترین نمایشنامه هایی که خوندم از جناب داریو فو برنده ی جاییزه نوبل. یک نمایشنامه سیاسی اجتماعی طنز که جهل و خرافات مردم و زرنگی حاکمان و روحانیان رو به زیبایی و باطنز بسیار شیرین نشون میده. ترجمه حرف نداره. (یکی از معدود کتابهایی که ترجمه با اجازه و زیرنظر ناشرخارجی و پسرمولف بوده) -- کشیش به شیطان: خیلی ساده ای. ظاهرن اینطور که معلومه مادرت چیزی به تو یاد نداده!
کشیش: (لحظهای هاجوواج و منقلب.) ای خدای آسمون! درون این مانکن کیه؟ روح؟ یه شیطان؟ مانکن: (لحن مهربانش را به بدجنسی تغییر میدهد.) بله، درست حدس زدی، درسته. من واقعاً یه شیطونم! (رو به جمعیت.) این آقا درست حدس زد. یه جایزه برای این آقا (دوباره به کشیش.) سؤال دومت رو ادامه بده! کشیش: (کاملاً دگرگون و هاجوواج.) وحشتناکه! منو بگو که فکر میکردم، شیطون رو کشیشها اختراع کردند. مانکن: (شدیداً ناراحت و محکم میکوبد به روی میز.) نه، اشتباهه، هرگز... کشیشها رو ما اختراع کردیم! . . . .
کشیش: (بهطور جدی نگران.) تو چته؟ چیه؟ مانکن: خودمم نمیدونم. از موقعی که این لباس کشیش رو پوشیدم، این حالت بد به من دست میده. یه حالت هذیون. کشیش: چه هذیونی؟ مانکن: خودمم نمیدونم. یه هذیونی. نمیدونم دلم میخواد حرکت کنم، تکون بخورم، یه کاری بکنم، نمیدونم؛ مثلاً یه بانکی تأسیس کنم، پولهاش رو بدزدم و انتقال بدم به خارج، برای مثال میگم. (به طور ناآرام قدم میزند.) . . . . مانکن: میدونستم که آخر و عاقبت کارم به اینجا میکشه. دیگران خرابکاری میکنن، نابود میکنن، کشتار دستهجمعی، هزاران کثافتکاری روی زمین. بعدش سر آخر گناهش به گردن کیه؟ شخصیتهای مذهبی، سیاسی، اخلاقی و گاهی با هم آنچنان یکی میشن و روهم میریزن و با هم معجونی درست میکنن که نفهمی کی به کیه! آنچنان جنگی راه میاندازند، رنگارنگ، که نفهمی کی دنباله خیره، کی دنبال شرّه! معلوم نیست کی از وطن دفاع میکنه کی از ارتش! معلوم نیست کی به کیه و کی مقصره؟ نه… بهش فکر نکن، این آقایون اصلاً هیچ ربطی به هیچی ندارن. دنبالش نگرد که مقصر رو پیدا نمیکنی، چون اومدن خودشون واست مقصر رو پیدا کردن. هر مسئلهای که هست، گناهش به گردن شیطانه. همیشه شیطان مقصره و کار، کارِ شیطانه و حالا دیگه تموم شد! و اگه تو میخوای بدونی، اون چیزها رو هم که من یاد گرفتم، خود شما به من یاد دادین! من همیشه سر کلاس شما جزء اون نیمکتنشینهای آخری هستم که مدام هرچی بقیه میگن، منم تکرار میکنم (خندهی تلخ.) من یه کارآموز غیرحرفهایام. حالاحالاها باید کار کنم تا خوب یاد بگیرم (قهقهه… به سکسکه میافتد.)
جالبترین نکتهی کار بهنظرم این بود که آقای جمشید کاویانی، مترجم کتاب، در سال ۸۵ غلط هکسره داشته. اونم اونموقع که اینجور غلطها مد نبود. کلیت ترجمه هم که افتضاح بود. نمایشنامهها هم موقعیتهای طنز جالبی داشتن. خصوصا «همهی دزدها که دزد نیستند» روند خوبی داشت و موقعیت جذابی بود. و البته کاملا سرگرمکننده