پرویز رجبی در این کتاب یک غایت دارد: اینکه نشان دهد مهاجران - مهاچران نسل اول - نتوانسته اند و نمی توانند از نیمه ی ایرانی خود بگذرند؛ این مهاجران که به امیدهای بسیار راهی فرنگ شده اند عملا به بسی کمتر از آرزوهای خود راضی گشته اند و از سر ترس به دوستان و آشنایانِ ساکنِ ایرانِ خود گزارش های ویرایش شده و اغراق آمیز عرضه می کنند (امری که خود در محکم تر شدن برخی امیدهای واهی تأثیر می گذارد). رجبی در ضمن متذکر این نکته می شود که ایرانیان خارج نشینِ نسلِ اولی علی رغم همه ی ظواهر، همچنان نقایص فرهنگی ایرانی جماعت را با خود دارند - مثلا اعمال خلاف مدنیت یا فراموشی های تاریخی؛ و به محض یافتن آب شناگران ماهری هستند. او به عدم جدیت ما ایرانیان نیز اشاره می کند و اینکه این فقدان جدیت را صرفا با کشیدن پای اجنبی جماعت برای خودمان توضیح می دهیم - و نه نقصان خودمان
* قضاوت
از نظر زبانی و صوری کتاب به نظر من تکلف و اطناب بیهوده دارد. من قبل تر کتاب دیگری هم از رجبی خوانده بودم - ایران شناسی، فرازها و فرودها - و ذیل آن کتاب هم به زبان آزارنده ی رجبی اشاره کردم. او با استفاده ی متکلفانه از استعاره و تشبیه و کنایه عملا گفتار خود را هلاک می کند و خواننده را گیج و حیران که منظور نویسنده چیست. سوای این تکلف، او حرفی مختصر را در صفحات متعدد بیان می کند و این خود ملال آور است. به نظر من کل این کتاب سیصد صفحه ای را می شد در پنجاه صفحه و حتی کمتر بازنوشت
از نظر محتوایی هم کتاب کم دارای مشکل نیست. نخست اینکه سفرنامه نامیدن این کتاب نباید جدی گرفته شود. غالب مباحث رجبی را می شود گفتارهایی پیرامون مهاجرت و ... دانست که صرفا بهانه ای در سفر موجب طرح شدن آنها گردیده؛ خلاصه اینکه سفر برای رجبی بهانه است و حاشیه ای. اما مهم تر اینکه آن سفرنامه ای جذاب است که افقی نو را برای نویسنده و خواننده بگشاید وگرنه سفرنامه ای که نویسنده ی "دانای کل" قرار است آن را همچون مقدمه ی استدلال خود استفاده کند، دل از کسی نمی برد. دیگر اینکه به نظرم کلیت استدلال رجبی حتی اگر درست باشد، چندان اهمیتی ندارد: گیریم همه پذیرفتیم که مهاجران ایرانی نیمه ای دارند غرق در خاطرات و فرهنگ ایران، خوب که چه؟ آیا این به معنای عدم مهاجرت است؟ چرا آن نیمه دیگر را نبینیم و صرفا این نیمه را ببینیم؟ مهاجر در وضع نامتعادلی است، نه اینجا آسوده است و نه آنجا؛ پس بهتر است از داوری های کلی در مورد سنگینی این یا آن کفه ی ترازو بپرهیزیم
بخش هایی جذاب تر کتاب برای من "فرودگاه مهرآباد"، "پاریس، فرودگاه شارل دوگل"، "میان پرده ی پرواز 721"، "میان پرده ی پل تجریش"، "ساختمان های چهارسونگر"، "بی خوابی به خاطر نقطویان"، "سخنرانی در کتابخانه ی نورت یورک سنتر"، "به خاک رساندن سهراب زانوی رستم را"، "کلیسای یوسف مقدس"، "مجمع الجزایر ایران در خاک کانادا" و "انصراف از گرفتن ویزای آمریکا به خاطر کورش" بودند
حس من موقع خوندش مثل نشستن پای صحبت پیرمردی بود دانا و دنیا دیده. چنین مجالسی سختی هایی هم دارن معمولن. باید شوخی های عمومن بی مزه رو تحمل کنی و انبوهی حرف پراکنده و کم ارتباط و بی ارتباط رو بشنوی. خیلی وقتها هم یک حرف ثابت یا یک خاطره مشخص بارها تکرار می شن. پاداش کسی که حوصله به خرج بده و اینها روتحمل کنه اینه که یک مقدار حرف حساب می شنوه و یک چیزهایی هم درباره تورنتو و مونترال و ایرانیهای مهاجر دستش میاد..