Jump to ratings and reviews
Rate this book

نرخ تن

Rate this book
گفتم: از تو بازجویی بکنم؟
گفت: جزو قرارداد نیست، ولی اگر حال میکنی بکن.
گفتم: باید راست بگویی.
گفت: من تو زندگی دروغ نگفتم! پنهان کاری کردم اما دروغ نگفتم.
گفتم: از پنهان کاری‌هایت سوال کنم راست می‌گویی یا دروغ؟
با چشم‌های بسته به سقف اتاق خیره شده بود.
گفت: تا حالا تو موقعیتش قرار نگرفته‌‌ام.
گفتم: اسم واقعی‌‌ات چیست؟
این سوال برایم کلیدی بود. چون هم اسمش را می‌دانستم، هم تاریخ تولد و محل تولدش را
گفت: رویا… تهران!
راست گفت.

102 pages, Paperback

First published January 1, 2019

1 person is currently reading
29 people want to read

About the author

احمد غلامی

14 books26 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
3 (4%)
4 stars
9 (13%)
3 stars
17 (25%)
2 stars
18 (27%)
1 star
19 (28%)
Displaying 1 - 12 of 12 reviews
Profile Image for KamRun .
398 reviews1,624 followers
April 18, 2019
می‌روم بالای سرش. سوراخ گلوله کلاشینکف شباهتی به گلوله سیمیونف ندارد. باید جای سوراخ گلوله را گشادتر کنم. بالای سرش ایستادم. نوک اسلحه را گذاشتم جای سوراخ گلوله قبلی و از نزدیک شلیک کردم. محمد رعشه‌ای شدید گرفت و بعد آرام شد

کتاب نرخ تن داستانِ به ظاهر سرراستی دارد. راوی که بعدها نامش را می‌فهمیم یک سکس ورکر (کارگر جنسی) به نام رویا را برای هدفی نامعلوم به مدت یک ماه اجیر کرده تا پابه‌پا همراش باشد، ایده‌ای که دست‌مایه‌ی فیلم‌ها و داستان‌های زیادی بوده و یک مورد اخیر که حافطه‌ام یاری می‌کند، در کتاب ییلاق انگلیسی هم وجود دارد. در ادامه داستان، راوی رویا را به جاده و سپس هتلی دورافتاده می‌کشاند و باقی ماجراهای داستان در این هتل رخ می‌دهد
با اولین سرنخ کشف شده، شاید بتوان میان عنوان داستان و محتوای آن ارتباط برقرار کرد: رویا زنی‌ست که تن خود را به ازای پول می‌فروشد و نرخ تن نیز به همین موضوع اشاره دارد. اما هنگامی که بیشتر با داستان جلو می‌رویم، این قضاوت کمی شتاب‌زده بنظر می‌رسد
آیا راوی از رویا رابطه جنسی و لذت می‌خواهد؟ از همان ابتدای داستان مشخص است که راوی صرفا خواهان یک رابطه‌ی جنسی با رویا نیست و پای مسائل دیگری در میان است. شناخت شخصیت راوی که رضا کوهستانی نام دارد و گذشته‌اش، می‌تواند کمک شایانی به فهم داستان نماید. مرور گذشته با پیشرفت داستان و مواجهه با پرش‌های ناگهانی سیال‌ذهن‌گونه‌ی راوی میسر است. اما تا چه میزان می‌توان به روایت راوی که گاهی اوقات یک شخصیت آشفته و سایکوپت بنظر می‌رسد اعتماد کرد؟
گفتم تاحالا کسی را کشته‌ای؟
مثل برق‌گرفته‌ها از جا بلند شد. گفت نه، چرا این حرف را می‌زنی؟

نوشته از این بخش به بعد حاوی اسپویلر است

داستان دو جریان اصلی دارد: یکی که در زمان حال و واقعیتی‌ست که بین رضا و رویا در حال وقوع است و دیگری جریان سیال‌ذهنی که در فکر رضا به‌صورت مرور پاره‌پاره گذشته جریان دارد و هر دو جریان، پشت سر هم و بدون هیچ نشان و فاصله‌ای ردیف می‌شوند. گویا نویسنده قصد دارد نشان بدهد میان وقایع گذشته راوی و اتفاقانی که در زمان حال در حال وقوع است تناظری پنهان اما دقیق وجود دارد. پس وظیفه دشواری به دوش مخاطب گذاشته شده: رمزگشایی از شخصیت راوی و گذشته حقیقی او
گفت: من مردها را از صد فرسخی می‌شناسم
گفتم: ولی مرا نشناختی، اگر می‌شناختی هرگز نمی‌آمدی
گفت: اما آمادم
گفتم: یعنی مرا شناخته بودی؟
گفت: تا حدودی. هنوز خیلی کارها مانده که نکردی

از تناظر میان موقعیت‌های زمان حال و گذشته گفتم. بگذارید ببینیم از این تناظرها چه سرنخ‌هایی می‌توانیم بدست بیاوریم. اگر روی جریان سیال ذهن رضا دقیق شویم، می‌بینیم که سه بازه زمانی در گذشته را شامل می‌شود: دوران کودکی، دوره زمانی: پیش از انقلاب 57. دوران نوجوانی، دوره زمانی: اوایل انقلاب 57 و بگیر و ببندهای سیاسی، دوران جوانی، دوره زمانی: جنگ ایران و عراق

دوره کودکی: فتیش موی بلند
رضا که شاگرد چهارم مدرسه است با دختر بازیگوشی به نام آذر آشنا می‌شود. آنچه که توجه رضا را به دختر جلب کرده، موهای دم اسبی آذر است که از پشت بسته و روی کمرش می‌لرزد. این توجه ویژه به موها را در چند جای داستان دوباره می‌بینیم: هنگامی که سر کلاس از خانم معلم، که رویا وزیری نام دارد می‌خواهد به عوض جایزه، آبشار سیاه موهایش را لمس کند. بعدها هنگامی که سری به قبر معلم دوران دبستان خود می‌زند، باز از موهای سیاه او یاد می‌کند. در پایان داستان، هنگامی که دوباره با رویای کذایی در هتل خوابیده و در حال مرگ است، آرزو می‌کند کاش بتوان به آن موها دست زد: مشخص نیست به موهای رویای سکس‌ورکر اشاره می‌کند یا رویا وزیری. بهرحال، بنظر می‌رسد راوی فتیش موی بلند دارد
یک دیالوگ کلیدی در این بخش وجود دارد: رابطه رضا و خانم معلم بسیار صمیمانه است. خانم وزیری در جایی به رضا می‌گوید: تو استعداد غریبی داری؛ وقتی از آدم سوال می‌کنی، لحن صدا و نوع نگاهت طوری‌ست که آدم نمی‌تواند به تو بگوید نه

اواخر دوره نوجوانی: به نام وطن، به کام من
اکنون چندین سال گذشته، انقلاب اتفاق افتاده و رابطه رضا و آذر بصورت عاشقانه‌ای ادامه پیدا کرده و از قضا، آذر از رضا باردار هم هست. اما یک مشکل وجود دارد: آذر یک مجاهد است و رضا نمی‌خواهد در این مسئله دخالت کند. او خود را به هیچ عنوان یک فرد سیاسی نمی‌داند
گفتم من اهل کار سیاسی نیستم
گفت آدم غیر سیاسی وجود ندارد
گفتم نه. پس من چی‌ام؟

گفت تو هم سیاسی هستی. همان موقع که به دنیا آمدی سیاسی شدی، شناسنامه گرفتی، تابع ایران شدی، مذهبت شیعه شد
آذر پس از مدتی دستگیر می‌شود. رضا را هم بواسطه ارتباط با آذر دستگیر می‌کنند. سرنوشت آذر اعدام است. کسی او را فروخته و اطلاعاتی که او را به کشتن داده در اختیار مامورها گذاشته. در این قسمت از داستان مشخص نیست که چه اتفاقی افتاده. فقط مشخص است که رضا از زندان آزاد می‌شود، گویا او بی‌گناه است. از سرنوشت کودک هم دیگر حرفی به میان نمیاید

دوره جوانی: یک "مورسو" ی دیگر
رضا عازم جبهه شده و در خط مقدم است. قرار است به زودی عملیات گسترده‌ای انجام دهند. سبحان، دوست رضا به گوش او می‌رساند که عملیات لو رفته و تلفات زیاد محتمل است. رضا به دلایلی نامعلوم سبحان را به فرمانده لو می‌دهد. سبحان بازداشت و سربه نیست می‌شود. اما در کمال تعجب، رضا با وجود انکه سبحان را فروخته، به توصیه او عمل می‌کند و هنگام عملیات در جایی پنهان می‌شود. محمد، یکی از دوستان چغر رضا، از ماجرا بو می‌برد. در این قسمت از داستان، صحنه‌ای از داستان بیگانه کامو عینا تکرار می‌شود: آفتاب به صورت رضا می‌تابد، حالت تهوع می‌گیرد و خیلی ساده و بی‌دلیل تیری به سوی محمد شلیک می‌کند. تیر به سر او اصابت کرده، ولی هنوز زنده است. رضا تیری دیگر به او شلیک می‌کند تا بتواند به صورت دروغین، حمله عراقی‌ها را صحنه‌سازی کند

با کنار هم گذاشتن این سه برش از گذشته رضا کوهستانی، ظنِ تلخ و ناخوشایندی در مورد او شکل می‌گیرد: رضا کوهستانی یک آدم‌فروش است. راوی عشق دوران کودکی و نوجوانی خود را به مامورها فروخته و با این کار حکم اعدام او را صادر کرده است. از محل و زمان ملاقات آذر و رابط سازمانیِ او، تنها رضا باخبر بوده. همانطور که بعدها این کار را در مورد دوست رزمنده خود. آذر همیشه از این موضوع که رضا او را بفروشد می‌ترسیده:
آذر گفت: به من خیانت نکنی، لو ندهی من را
گفتم: برای چه این کار را کنم؟
گفت: همینطور یک‌دفعه به ذهنم رسید
گفتم: من دوستت دارم
گفت: دوست داشتن مانع خیانت نیست. خیلی چیزهای مهم‌تر از دوست داشتن هم وجود دارد

در جایی از داستان مکالمه‌ای میان بازجو و رضا شکل می‌گیرد
حاضری همکاری کنی؟
بله، برای کشورم حاضرم هر کاری بکنم
حتی اگر به ضرر عشقت تمام شود؟
اگر عشق حالی‌اش بود که اسلحه را زیر کولر ما نمی‌گذاشت

اما این تمام ماجرا نیست. بلکه ابن احتمال می‌روند که رضا در روند بازجویی از آذر، بجز همکاری، نقش فعالی ایفا کرده و شاید بعدها هم وارد همین حرفه شده. به چه دلیل رضا توانست آزادانه وارد اتاق بازجویی آذر شود و او را در آغوش بکشد؟ چرا از نگاه کردن به چشم‌های آذر بیم داشت؟
آذر گفت هیچ احساسی در چشم‌هایت نیست، خالی خالی است
گفتم: نه! عاشقتم! دروغ گفتم. می‌خواستم ترس را توی چشم‌هایم نبیند، ترس از اعدام را، ترس از خیانت را
گفتم: به چیزی احتیاج نداری؟
گفت: تو مگر می‌توانی برایم کاری کنی؟


امام تمام این‌ها مربوط به گذشته راوی بود. تا اینجا فهمیدیم که رضا کوهستانی، یک خائن، دروغگو و قاتل است. اما از جان رویا چه می‌خواهد؟ در بخش پایانی داستان، رضا رویا را به هتلی دورافتاده آورده، چشم‌هایش را بسته و روند بازجویی را همراه با المان‌های جنسی و ضرب و شتم که رابطه سادیسمی خشن را تداعی می‌کند، بازمی‌آفریند. در اینجا با سه احتمال روبرو هستیم:

نخست- رویا طی صحبت‌هایش می‌گوید از کودکی نگهداری می‌کند که مادرش نیست. بعد طی بازجویی رضا و شکنجه و کتک‌ها می‌گوید کودک متعلق به یکی از دوستان قدیمی‌اش است که اعدام شده. آیا این کودک، دختر آذر و رضاست که بعد از اعدام آذر گم و گور شده؟ این ظن هنگامی قوی‌تر می‌شود که می‌فهمیم نام دختر زهره است و از شعری اقتباس شده که مادر حقیقی‌اش همیشه می‌خوانده. شعر بارون از احمد شاملو که در زندان قصر سروده شده و بین سیاسی‌های چپ‌گرا پرطرفدار بوده. هنگامی که این شعر خوانده می‌شود، نمی‌توانیم تشخیص دهیم این رویاست که دارد شعر را می‌خواند، یا صدای آذر در ذهن راوی‌ست. اگر این کودک متعلق به آذر و رضا باشد، ممکن است نیت راوی از کشاندن رویا به آن منطقه دورافتاده، کشتن او و نجات کودک - به زعم راوی - از دست چنین زنی‌ست (از نگاه راوی)

دوم- رویا در اصطلاح عوام یک تن‌فروش است. در قبال در اختیار گذاشتن جسم خود برای مدت محدود، طلب مزد می‌کند. راوی نیز در این موضوع با رویا مشترک است، با این تفاوت که کار او وقیح، پلید و بازی با جان دیگر انسان‌هاست. اگر رضا واقعا یک بازجو باشد این احتمال وجود دارد که رضا بخواهد با گذراندن مدت زمانی با یک تن‌فروش و کسی که با او در خودفروشی نقطه مشترک دارد، ناراحتی و مشکلات روانی خود را فرافکنی کند

سوم- رضا یک سایکوپت است. او با قرار دادن رویا در موقعیت آذر، خواهان بازآفرینی همان وقایع اتاق بازجویی‌ست. چشم‌بندی که رویا به چشم دارد، روشن گذاشتن چراغ اتاق، نشاندن رویا روی صندلی، فریادها و کتک‌ها و در آخر که بطور ناگهانی به قصد کشتن رویا، دست‌هایش را دور گردن او حلقه می‌کند

نکات قوت کتاب
اول- کتاب جهبه‌گیری خاصی ندارد و ظاهرا بی‌طرف است. این بی‌طرفی، بخصوص با نظر به اینکه داستان گریزی هم به وقایع انقلاب و جنگ می‌زند، برای من بسیار مهم بود. در کتاب خبری از تسبیح و فضای کلیشه‌ای جنگ و انقلاب نیست، نه یک طرف تخریب می‌شود و نه طرف مقابل تقدیس
دوم- جریان سیال ذهن داستان قوی است، آنقدر قوی که مخاطب در بسیاری از قسمت‌ها در نگاه اول متوجه تغییر فضا، زمان و راوی نمی‌شود. نویسنده این تکنیک را در کتاب جیرجیرک نیز به کار برده
سوم- داستان حادثه‌محور و هیجانی نیست، با این وجود جذابیت خود را حفظ کرده. مخاطب کنجکاوی که پای داستان میخکوب شده منتظر نیست ببیند چه اتفاقی در ادامه داستان خواهد افتاد، بلکه می‌خواهد بداند در گذشته چه اتفاقی افتاده. گره داستان، شخصیت پیچیده راوی، رضا کوهستانی است
چهارم- برهنه کردن رویا، پرت کردن او روی تخت، حمام و زد و خورد‌هایی که با تم اروتیک اتفاق می‌افتد بنظرم جالب رسید. اگر سد ارشاد نبود، شاید رمان جنبه‌ی دیگری پیدا می‌کرد و تم اروتیک آن تبدیل به زمینه غالب داستان می‌شد
2 reviews
October 22, 2019
زمانی که میرفتم کلاس سینما، یه استاد نویسندگی داشتم که میگفت نوشتن داستان کوتاه به مراتب سخت تر از نوشتن داستان بلند و رمان(بدون تشدید روی م 😉) هست. و به طبع اون ساخت فیلم کوتاه خیلی سخت از فیلم بلند. توی داستان کوتاه شما وقت برای شخصیت پردازی و فضاسازی کم داری. نمیتونی شخصیت های زیادی رو وارد داستان کنی. هم باید کم بگی هم مفید و هم خوب. این کار استاد و کاربلد میخواد.
#نرخ_تن به نظرم داستانی ه که خوب از پس شخصیت هاش و فضاهاش بر اومده. البته که فضای زیادی نداره و دوتا شخصیت محوری هم بیشتر نداره ولی خب همین هم خیلی ها نمیتونن از پس ش بر بیان😉.
پرش های بین زمان هاش بی نقص و شیرینه. مدل ش هم برای من تازه گی داشت. من به شخصه تا یکی دوتا جمله نمیخوندم، نمیفهمیدم که الان زمان تغییر کرده و این پیچیدگی کوچیک و سریع الحل(عجب اصطلاحی ساختم😊) برای من لذت بخش بود.
قلم نویسنده سبک و روان بود ولی داستان و شخصیت ها برای من اصلا جذاب نبود. دوتا کلیشه ی تکراری با حال و احوال روحی تکراری و قابل پیش بینی که بارها و بارها توی کتاب ها و داستان های مختلف دیدیم. آقای #احمد_غلامی با بومی کردن این کلیشه، یه اثر معمولی دیگه به این ژانر اضافه کرده.
محتوای کتاب اینقدر سبک هست که فکر میکنم نویسنده برای اینکه از بازار نشر عقب نباشه همچین #چیزی رو نوشته. این رو میشه از عبارات خط قرمزی و بعضا رکیکی که توی کتاب هست فهمید. راهکار کلیشه ای و مشمئز کننده برای خبرسازی و فروش!
به هر حال چون داستان کوتاه هست و خیلی وقت نمیگیره و انصافا روان و جذاب هم هست، پیشنهاد میکنم بخونید.
Profile Image for Mohamadad ali Abtahi.
149 reviews145 followers
September 21, 2019
کتاب بخوانیم و به ددیگران هم معرفی کنیم.
کتاب نرخ تَن نوشته احمد غلامی را خواندم. چندین داستان را به موازات هم پیش برده است. نوشته هایش کلا گیرایی خاصی دارد.
رمان خوانی یکی از بهترین راه های فرار کردن از مشکلاتی است که در جامعه به پر و پای همه مان پیچیده است وراهی برای حل آن نداریم./
احمد غلامی در این کتاب اگر چه بعضی ابهام های و افراط ها را در داستان سازی ددارد اما طعم داستانش کاملا ایررانی است.
نشر ثالث منتشر کرده است
۲۰-۶-۹۸
Profile Image for دانیال عماری.
Author 1 book29 followers
February 21, 2020
قفسه کتب فارسی در کتاب‌خانه من نحیف است. شناخت عمیقی از آثار غنی ادبیات صد سال اخیر ایران ندارم؛ اما از مطالعه چندین اثر امروزی‌تر به فرمی تکرار‌شونده و کسالت‌آور در دنیای امروز ادبیات ایران پی می‌برم که تا حدود زیادی آزار‌دهنده است.
از علل عمده این کسالت، شاید این نکته باشد که با این رویدکرد به داستان به کرات برخورد داشته‌ایم. این ترکیب قابل پیش‌بینی از عناصر روایت، با تکیه‌ای محکم بر نظام شخصیت، همراه با ایده‌پردازی‌هایی فرا‌متنی از سیاست، موقعیت و هویت اجتماعی؛
ایجاد لذت کشف آنچه بیان نمی‌شود با نشانه‌هایی پیرامون آن؛ و در نهایت شناخت دوباره و دوباره پدیده‌ای به نام «انسان»؛ نور ببارد بر قبر همینگوی و رفقای گرمابه و گلستانش.
اشباع بودن این سبک و سیاق نوشتن، به اندازه‌ای شکرک زده که نهایت خلاقیت نویسنده محدود می‌شود به یافتن انسانی از بافت یا شغل جدید، یا رد شدن از بعضی خط قرمز‌های مرسوم که تعجب خواننده را به دنبال بیاورد. ایده ثابت است و در هزاران داستان گفته شده.
«نرخ تن» هم در همین مسیر قدم برمی‌دارد. اینبار برخورد فاحشه را داریم با بازپرس. ریتم تند، سرشار از دیالوگ، با پرش‌های ذهنی قابل پیش‌بینی با هدف بسط قصه و انگیزه سازی. شاید تنها تمهید قصه برای پیشبرد این داستان همین پریشانی -نه‌چندان وخیم- شخصیت است. و در نهایت به جواب رسیدن یا نرسیدن حفره‌ها. با شخصیتی که اکنون خود را دوباره می‌شناسد اما شعار تحول نمی‌دهد.
«نرخ تن» اثری‌ست تا حدود زیادی تکراری، وارث یک دیدگاه خاک‌گرفته، که نویسنده را تنها ملزم به بکارگیری تکنیک‌هایش کرده و حرفی تازه برای گفتن ندارد.
Profile Image for Mostafa.
30 reviews
September 6, 2020
انتظارم از کتاب بیشتر از این بود. نویسنده از کلیشه های اجتماعی برای پوشاندن کم‌کاری خودش در پرداخت یک موقعیت انسانی سواستفاده کرده.
داستان میتوانست عمیق‌تر از اینها بشود. به عمق روابط انسانی برود. اما نرفت. در حد یک داستان سیاسی باقی ماند.
اما البته اینقدر جذاب بود که در یک نوبت بخوانمش.
Profile Image for Satar Mahmoudi.
136 reviews30 followers
December 25, 2020
قلم نویسنده روان است، شکستن روایت خطی را هم بلد است، حالا محض گریز از سانسور با فرم دادن به داستانش بازجویی ها رو خوب تصویر کرده است. ولی من هنوز با داستانی که یک آشغال شخصیت اولش باشد و اخر داستان هم قصر برود عادت ندارم. دنبال عدالتم در همین دنیا،ولی انگار رویایی هستم
Profile Image for Meysameus .
31 reviews1 follower
April 12, 2025
شروع کتاب مثل درام‌های جاده‌ای بود و خیلی به دلم نشست. شب و ماشین و جاده و دو تا کاراکتر که آروم آروم از طریق دیالوگ‌ها باهاشون آشنا می‌شیم. سیر آشنایی ما با شخصیت رضا در طول داستان، یکی از جالب‌ترین تجربه‌های کتاب‌خوانی من بود. ذره ذره نفرت از رضا توی وجودم بیشتر و بیشتر شد و آخر داستان با اطمینان به عنوان یکی از منفورترین و عوضی‌ترین کاراکترهای منفی ادبیات توی ذهنم نقش بست.
داستان ترنزیشن‌ها و کات‌های بسیار دلنشینی داشت و روایت موازی رو بسیار دلچسب کرد برام. چه بخش‌هایی که بین دیالوگ‌های مشابه و مکمل، صحنه تغییر می‌کرد و چه جایی که به شکل تصویری، دو سکانس به هم پیوند می‌خوردن.
مثلاً: «دشت دو طرف جاده از باران بهاری خشک شده، ترک خورده و لوزی لوزی شده بود. انگار زمین را نقاشی کرده بودند.» که به لوزی‌های بیابان منطقه عملیاتی کات خورد.
بخش‌هایی که روایت موازی با یک تم موضوعی شکل می‌گرفت، بسیار به دلم نشست. مثلاً ترسیدن‌های رضا، خیانت، جنون و جنایت...
بعضی از بازی‌های زبانی و ادبی نویسنده هم به یادم موندن و به دلم نشستن. مثلا «باد حرف‌های ما را می‌برد.»، یا خرگوش خطاب شدن رضا در کودکی توسط آذر و در ادامه داستان دنبال سوراخ گشتن برای قایم شدن.
قتل محمد و گرما و شلیک گلوله هم من رو یاد بیگانه‌ی کامو انداخت و فکر می‌کنم نویسنده نیم‌نگاهی به اون کتاب و قتل معروفش داشته و ادای احترامی کرده.
نرخ تن یه جورایی یه تجربه‌ی سینمایی بود برام و این مسئله مطالعه‌ش رو خیلی لذت‌بخش کرد، با این حال پایان داستان شاید می‌تونست بهتر و ماندگارتر باشه.
This entire review has been hidden because of spoilers.
Profile Image for Shaghayegh.
33 reviews5 followers
April 29, 2025
کتاب اعصاب خورد کنی بود.
اما اگر بخوام تحلیلی روش بنویسم، اینطور میگم که از نظر فرمی، تکنیک و سبک نویسنده رو دوست داشتم. داستان با وجود پیچیدگی محتوایی و پیش بردن همزمان چند روایت، بسیار روون خونده می‌شد. پیش بردن چند خط داستانی با محوریت راوی که نقطه اتصال اونها یک کلمه، جمله، سوال یا حتی یه حس بود بنظرم تکنیک جالبی بود و چیره‌دستی نویسنده در نوشتن رو نشون می‌داد. جالب‌تر اینکه هیچ توضیحی راجع به این پرش‌ها داده نمیشه و فقط دیالوگ‌هافرا و نام پرسوناژها هستن که خواننده رو به سمت فضای متفاوت و صحنه‌ی جدید راهنمایی میکنن.
از نظر محتوایی و داستانی اما، خیلی آزاردهنده بود. که البته این هم نشون دهنده‌ی موفقیت نویسنده‌ در به تصویر کشیدن یک شخصیت پر عقده‌ست. اما به نظرم روایت اصلی که همسفر شدن رضا و رویا بود خیلی درست چکش نخورده بود و انگار فقط فضایی شده بود برای اینکه نویسنده از خلال اون فلش بک بزنه به اتفاقات گذشته‌ی زندگی رضا و شخصیتش رو از طریق همین فلش‌بک‌ها به خواننده نشون بده.
از این جهت میگم چکش نخورده چون تا آخر داستان معلوم نمیشه دلیل این سفر چیه. فرار از تنهاییه؟ خالی کردن عقده‌های جمع شده از کودکی بر سر یک «رویا»ست که هم اسم اولین زنی بوده که در دنیای بچگی بهش علاقه‌مند بوده؟ احساس قدرت کردن از طریق تحقیر یک نفر دیگه‌ست؟ برای جبران ناکامی‌های گذشته‌ست؟
پرداخت شخصیت رضا بسیار جای صحبت داره و بنظرم میشه نقدهای روانشناختی خوبی روش پیاده کرد، اما شخصاً داستان رو دوست نداشتم و جزو اون داستان‌هاست که غیرتخصصی بخوام بهش نگاه کنم، دوباره سراغ خوندنش نمیرم.
Profile Image for Zahra Tavoosi.
29 reviews2 followers
April 14, 2025
کتاب "نرخ تن" ، احمد غلامی

من هم مثل بعضی‌ها اینقدر جذب کتاب شدم که بدون وقفه تمامش کردم. ابتدای داستان خیلی پرکشش‌تر بود و مدام میخواستم سر از شخصیت رضا دربیارم.
از این مدل فرم نوشتن هم خیلی خوشم میاد و قبلا هم کتاب‌هایی این چنینی خونده بودم که یکی از بهترین‌های فارسی‌اش به نظرم "احتمالا گم‌ شده‌ام" هست. کلا در حین خوندن این کتاب زیاد یاد آن کتاب هم افتادم.
ولی رفته رفته محتوا کشش و عمق خودش رو از دست داد و به نظرم تا انتها خواننده رو همراه نگه نداشت.
اما در مورد شخصیت رضا، یک ضد قهرمان بدون نقص بود و از این لحاظ نویسنده تمام سعیش را کرده بود که به عقده‌های کودکی هم مرتبطش کند.
در کل برایم کتاب خوبی بود و از خواندش هم اشک ریختم و هم در نهایت حس خوندن یک کتاب خوب را داشتم.
This entire review has been hidden because of spoilers.
Profile Image for Nariman.Sobh.
27 reviews5 followers
August 6, 2020
آرزو به دل ماندم یک رمان خوب از احمد غلامی بخوانم بعد همسایه ها. نرخ تن بعد از این وصله ها به من می چسبد ضعیف ترین کار غلامی بود. کلیشه های دهه هفتادی + روایتی که در سطح می ماند. هیچ چیز دست آدم را نمی گیرد آخر کار
1 review1 follower
September 25, 2020
مزخرف. افتضاح. فاجعه. حیف کاغذی که این زباله توش چاپ شده...
Displaying 1 - 12 of 12 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.