در گذشته وقتی کسی طاعون میگرفت، لباسش رو توی آب میجوشوندن یا اصلا میسوزندن. دلیلش برای پیشگیری ابتلای سایرین بود. من چک کردم ظاهرا طاعون از طریق آب دهان هم منتقل میشه. به نظرم جمهوریاسلامی الان آب دهانی طاعونی بر پیراهنی به نام ایرانه، و امیدوارم نابود بشه، چه با شستن لباس، چه با سوزوندنش. یعنی دیگه برام مهم نیست اگر حتی تک به تک ایرانیان بمیرن، فقط امیدوارم این لکهٔ ننگ از دامان بشریت برداشته شه. با این همه کشتار، حسم به ایران شبیه موزهایه که تمام اشیاء بارزشش غارت شدن و فقط مقداری غبار ازش به جا مونده. و به عنوان یک غبار، اصلا احساس خوبی به این موزه ندارم. من هرگز زندگی رو قدر ندونستم، اما الان خیلی بیشتر از قبل اینگونهام. الان بیش از هر زمان دیگری از اینکه زندهام متنفرم. نه چون من «باید» میمردم و در نتیجه مرگ وظیفهٔ مردگان بوده (که نبوده)، چون اگر تا پیش از این زندگی رو به شکل یه فضای تهی میدیدم، الان مثل خاری فرو رفته در چشمم شده که دیگه اصلا نمیبینمش.
پینوشت: دیگه امکان پیامدادن در گودریدز نیست، یا دست کم برای من نیست. از دوستی که بهم پیام داده بود ممنونم و متاسفم که نشد دیگه جوابش رو بدم.