دفتر دفتر مینویسیم و سطر سطر خط میزنیم شاید روزی کودکی که هنوز نیامده است بیاید و لابهلای همین نوشتهها و خطخوردهها آن کلام مقدس را پیدا کند شاید همین خردهکاغذها و دستنوشتههای خطخورده بهای رستگاری دنیا باشد!
«همین جا بود که می خواستم دست های تو را در دست بگیرم
همین جا بود که می خواستم تو را به ناهار دعوت کنم همین جا بود که از جنگ حرف زدم همین جا بود که گفتم همهمه دریا مرا به گریه می اندازد و صدای رفیقان مرده ام را بیدار میکند همین جا بود که آتش روشن کردیم و سیل آواز تو سارا را برد چرا این تماشاخانه از این فیلم های سیاه دل نمیکند چرا من به خودم پشت نمیکنم چرا من به روی خزر نمی ایستم چرا پرنده های دریایی با رنگ خودشان در این پرده نقاشی نشده اند چرا به من نمیگویی که ماه در میان پیراهنت نیست»
گريه توي دهانش است و توی چشم های من ،شببه به مردي كه زني پلک هایش را بوسيده و براي هميشه آمده پیش من که حالا رفته ام ،گریه توی دست هاش و توی چشم های من.که وقتی می میری حالا یا دائم یا موقتی می فهمی که چه قدر سبک شده اي که اصلا همین میباشه ،من اینو میخوام سبکی و رهایی از دست سایه های سنگین فکر و احساس و خیال.گریه توی صداش و توی چشم های من.هر کجا که ميرفتم ، بروم ، گریه اش را با خود میبردم وخواهم برد.گریه اش را با خود برده بودم آنجا که اشک های مسیح از آسمانش میبارید و گریه ها ،تمام گریه های جهان در جويبارهایش جاري بود.گريه توي قلب هاي من و او به تمامي گريه و از اینجا رفته بود. تهران بهار١٤٠٤