این داستان یا مقاله صادق هدایت برای حزب توده نوشته شده است و در نشریه همین حزب به اسم رهبر چاپ شد.صادق هدایت در این کتاب به مشکلات جامعه و ضد خاندان پهلوی جبهه گرفته است
اگر زمانی، ایران سرزمین علم و هنر بوده، امروزه از دولت سر یک دسته گردنه گیر، محتکر و مقاطعه کار تبدیل به سرزمین بیزنس و پول در آری و بچاپ بچاپ شده است، هیچ رابطه ی معنوی و فرهنگی با سایر جاهای دنیا ندارد و مردم منتر یک دسته شیاد کلاهبردار شده اند. ملت ایران می دانند که گرگ های ما داخلی هستند.
باید تصدیق کرد روزی که هوش و قریحه را قسمت می کرده اند همه اش را به ایرانیان نبخشیده اند......
{ملتی که سر دوراهه گیر کرد و در جهل مرکب ماند یا باید درجا بزند یا به قهقرا برود:))))} حتی اینجام صادق هدایت ازترجمه هایی که قابل اطمینان نیس (مترجمان خیانت کار به اثر و سانسور ) صحبت کرده یعنی تباه بودیم و هستیم.......
من این مقاله را قبلاً هم خوانده بودم و آن موقع واقعاً آه و بهبه و چهچه راه انداخته بودم! برایم جالب بود که هدایت چقدر آیندهنگرانه حرف زده است. اما امروز که دوباره آن را خواندم، نگاه دیگری پیدا کردم. به نظرم آقای هدایت درست گفته؛ خیلی هم درست گفته. اما میخواهم جسارت کنم و بگویم این مطالب، تا حدودی، دیگر در زمان حاضر صدق نمیکند. چرا؟ چون خودِ هدایت جایی میگوید: «فقط ملتی حق حیات خواهند داشت که جانبازی کردند و فداکاری به خرج دادند و به منافع خود هوشیار میباشند.» حالا که ملت هوشیار شده، جناب هدایت، جان فدا کرده؛ با سینههای پر جلو گلوله ایستاده؛ و این سینههای پر، از همان حرفهایی پر بوده که از نظر شما شاید بیفایده به نظر میرسید: حرفهای وطنپرستانه. اگر سالها این حرفها در ذهن ما نمانده بود، اگر از شاهنامه، از ایران، از وطن و از گذشتهمان نگفته و نشنیده بودیم، شاید امروز هم به این اندازه آگاه نبودیم. زمانی که جناب شاملو شاهنامه را «هیچ» میخواند، خیلیها برایش بهبه و چهچه میکردند؛ اما همین یادِ نام، همین یادِ وطن، فقط آب و نان نبود. در بزنگاههای تاریخی میتواند به عشق، به شجاعت و به جسارت تبدیل شود؛ به چیزی که انسان را برای ایستادن در برابر دیکتاتوری و برای پس گرفتن خاک وطن آماده میکند. بنابراین به نظرم دلیل اینکه مطالب آقای هدایت اینقدر شبیه آیندهنگری به نظر میرسند، لزوماً این نیست که او آینده را دیده بود؛ شاید ما با تکرار همان تاریخ روبهرو هستیم. تکرار تاریخ، تکرار رنج، تکرار نادانی، تکرار ظلم و بیعدالتیِ صاحبان قدرت.
هجده مهر ۱۴۰۳ هر کتابی که از صادق هدایت میخونم بیشتر متوجه میشم که برای آینده کتاب مینوشته تا زمان خودش و از طرف دیگه این نکته برام روشن تر میشه که تاریخ خودش رو تکرار میکنه.
بخشی از کتاب :
اگر زمانی، ایران سرزمین علم و هنر بوده، امروزه از دولت سر یک دسته گردنه گیر، محتکر و مقاطعه کار تبدیل به سرزمین بیزنس و پول در آری و بچاپ بچاپ شده است، هیچ رابطه ی معنوی و فرهنگی با سایر جاهای دنیا ندارد و مردم منتر یک دسته شیاد کلاهبردار شده اند. ملت ایران میدانند که گرگ های ما داخلی هستند، از خارجی نباید متوقع بود که دایه خاتون از مادر مهربان تر باشد.
« داشتم داشتم حساب نیست، دارم دارم حساب است، باید دید امروزه چه داریم و چه میخواهیم بکنیم» اگر بخواهیم حرفی برای گفتن در دنیایی که تحولات سریعی طی میکند داشته باشیم اگر بخواهیم حق زندگی داشته باشیم و در عقب کاروان دنیای آینده درجا نزنیم باید بلندشیم و تلاش کنیم... نشسته ایم و فقط به گذشته نگاه میکنیم و به تاریخ افتخار میکنیم و منتظر معجزه،غافل از اینکه ما چه برای آیندگان گذاشتیم. باید بدانیم « از خارجی نباید متوقع بود که دایه بهتر از مادر شود» برداشتی از اشک تمساح.
اگر زمانی، ایران سرزمین علم و هنر بوده، امروزه از دولت سر یک دسته گردنه گیر، محتکر و مقاطعه کار تبدیل به سرزمین بیزنس و پول در آری و بچاپ بچاپ شده است، هیچ رابطه ی معنوی و فرهنگی با سایر جاهای دنیا ندارد و مردم منتر یک دسته شیاد کلاهبردار شده اند. ملت ایران میدانند که گرگ های ما داخلی هستند، از خارجی نباید متوقع بود که دایه خاتون از مادر مهربان تر باشد. . حقیقت این است که امروزه ملت بی پشت و پناه و سرپرست است و کسی به فکر اونیست و از دوراه یکی را باید انتخاب کند.یا تا جان دارد رنج ببرد و جور آقابالاسرهایش را بکشد که به ریشش بخندند و یا این که علی رغم عقیده ی ناجیان فداکارش،ثابت بنماید که حق زندگی دارد. . . عجیبه اما، اشک تمساح، با شرایط فعلی ایران هم خیلی منطبقه
انگار این حرف ها را امروز نوشته است و این یعنی آدم های امروز کارهای گذشتگانشان را تکرار می کنند بدون اینکه کوچکترین درسی از تاریخشان بگیرند!
کسانی که ذینفع هستند یا برای خودنمایی و یا به علت بیاطلاعی و یا چون کیسهی آنان به قدر دستهایشان پر نشده، جار و جنجال راه میاندازند و در انتظار معجزه، سرمان را شیره میمالند اما در دنیایی که مللِ خیلی نزدیکتر از حیث نژاد و فکر و اخلاق و اختراعات به جان یکدیگر افتادهاند، میتوانیم مطمئن باشیم که برای چشم و ابروی ما جنگ نمیکنند. آنقدر فداکاریها مینمایند، خسارات میبینند و قربانیها میدهند. آن ذره که به حساب نمی آید ماییم. ننه من غریبم هیچ فایدهای نمیبخشد بلکه کاملاً به زیان ما تمام خواهد شد. اگر بخواهیم در آتیه حق زندگی داشته باشیم و در عقب کاروان دنیای آینده در جا نزنیم، باید تقلا و کوششی کنیم و عملاً ثابت نماییم که حق زندگی داریم. باید بدانیم که اگر به خودمان رحم نکنیم، دیگران به ما رحم نخواهند کرد.
اگر زمانی، ایران سرزمین علم و هنر بوده، امروزه از دولت سر یکدسته گردنهگیر، محتکر و مقاطعهکار تبدیل به سرزمین بیزنس و پولدرآری و بچاپبچاپ شده است، هیچ رابطهی معنوی و فرهنگی با سایر جاهای دنیا ندارد و مردم منتر یکدسته شیاد کلاهبردار شدهاند. ملت ایران میدانند که گرگهای ما داخلی هستند، از خارجی نباید متوقع بود که دایه مهربانتر از مادر باشد.
موقعی که همهی ممالک دنیا از خواب غفلت بیدار شدهاند، با جملههای صدها یک غاز سرمان را شیره میمالند به امید این که از آب گلآلود ماهی بگیرند. فکلیها و منورالفکرها و قدیمیهایمان همهاش به فکر خویشاند. دستهای به فکر اندوختن پول و فرار به خارجه هستند تا از تنزل پول اروپای بعد از جنگ استفاده بکنند و به عیش و نوش مشغول بشوند. دستهای هم باز به فکر اندوختن پول و خریدن املاک و گرفتن تنزیل و کرایهی دکان و سوار شدن اتومبیل و معاملهی دیبای چینی به روم و لیمو عمانی در قطب شمال میباشند. گروهی دیگر که باز هم راجع به گردآوری مال و منال با دو دستهی سابق همعقیده هستند، در ضمن افکار عالیتری در مغز خود میپرورانند از جمله گرفتن چند صیغه و عقدی و سخنرانی راجع به آب کر یا محلل و تقیه و آداب طهارت و به دست آوردن وجهه و کشیدن کبادهی وزارت و وکالت و غیره...
حقیقت اینست که امروزه ملت، بیپشت و پناه و بی سرپرست است و کسی و به فکر او نیست و از دو راه، یکی را باید انتخاب کند.
یا تا جان دارد رنج ببرد و جور آقا بالا سرهایش را بکشد که به ریشش بخندند و یا این که علیرغم عقیدهی ناجیان فداکارش، ثابت بنماید که حق زندگی دارد.
«کسی منکر ملیت، زبان و افتخارات گذشته ایران نمیباشد تا همان اندازه که نسبت به زمان و مکان در مسیر تاریخی مقامی برای خود احراز کردهایم اما تکرار «ملت ششهزار ساله!» و ذکر نام سیروس و داریوش و انوشیروان و سلطان محمود و شاه عباس برای مردم نان و آب نمیشود و عرق وطن پرستی کسی را نمیجنباند و یک قدم هم ما را جلو نمیبرد.»
«یک مجسمه کار رودن فرانسوی تنها کپی از روی طبیعت نیست. این مرد تمام هستی خود را در مجسمهاش میگذارد و به آن روح میدهد. در یک قطعه موسیقی تنها آهنگهایی نیست که به گوش مطبوع باشد بلکه هزاران نکتهی باریکتر از مو دارد که شنونده را از زندگی بدبخت معمولی به سر حد دنیای مجهول درخشانی میکشاند.»
«حقیقت اینست که امروزه ملت، بیپشت و پناه و بی سرپرست است و کسی و به فکر او نیست و از دو راه، یکی را باید انتخاب کند.
یا تا جان دارد رنج ببرد و جور آقا بالا سرهایش را بکشد که به ریشش بخندند و یا این که علیرغم عقیدهی ناجیان فداکارش، ثابت بنماید که حق زندگی دارد.»
. . . . کاش الان زندگی میکردی صادق هدایت! خیلی دلم میخواست حال الان ایران رو میدیدی..
نوشته جنجالی بوده زمان خودش. هدایت حرف مهمی رو اینجا میزنه. میگه افتخار به گذشته کافی نیست و نباید تو باد گذشته خوابید با حلوا حلوا کردن دهن شیرین نمیشه. یه جاهایی حرفای خیلی خوبی میزنه یه جاهایی هم حرفایی که میزنه حداقل الان و برای من جالب نبود یه جورایی با خشم نوشته. موضوعاتی هم از حرف های هدایت امروز رنگ باخته مثل گارد ملت مقابل هنر غربی. حرفامو درباره این مطلب کوتاه زیاد نمیتونم کنار هم بچینم و بگم پس بیخیالش. مراقب هم باشیم.