کوچ شامار رمانی است که زندگی یک کوچندهی کُرد را روایت میکند. شامار پس از زلزلهی کرمانشاه، در عین سوگواری بهناگزیر مادر خود را در گوری گروهی جا میگذارد و با کولهباری از متون آئینی، و خاطرات و زیستههای دوران دانشجویی به پایتخت پناه میبرد؛ او حین تجربهی اشتغال در"کمپِنجات"، شاهد زوال روح و تن خود و همهی نامهایی است که در دفترِ گزارشکار روزانه مینویسد. این رمان روایتی چند لایه دارد؛ از گذار ذهنی شخصیتها به دورهی قاجار تا سکونت و زیستن در مکانهای استعاری، از صیرورت در متون قدیم تا شرح بدنهایی که به زخمهای التیامناپذیر دچار شدهاند. شامار در واقع صورت دیگر شخصیت میژو در نفستنگی است؛ رمان قبلی فرهاد گوران که چند تن از منتقدان و صاحبنظران ادبیات آن را بهترین رمان دورهی خودش خواندند. راوی کوچ شامار جایی به نقل از پدرش میگوید؛ ستارهام پشت سرم سرنگون شده است. بنابرین میکوشد با فراخواندن دختری که به او عشق میورزد، پرتویی از آن ستاره برگیرد و به تاریکی آینده بتاباند.
فرهاد حیدری گوران ( ۱۳۵۲ – کرمانشاه) نویسنده و پژوهشگر. او تا کنون پنج رمان به فارسی و کُردی خوارین نوشته، و یک رساله با عنوان حقیقت و شادمانی دربارهی متون یارسان تالیف کرده است. سه رمان او هنوز مجال انتشار نیافته است. برخی آثار گوران به زبانهای کُردی، انگلیسی، لهستانی، سوئدی و عربی ترجمه شده است. رمان نفس تنگی یک سهگانه است که جلد دوم آن در سال ۱۳۸۷ از سوی نشر آگه منتشر شد. کوچ شامار رمانی است که باید به عنوان دفتر سومِ رمان نفس تنگی از آن نام برد. داستانها و مقالات گوران طی دههی هفتاد در نشریاتی همچون آدینه، دنیای سخن و کارنامه انتشار یافت. تاریکخانهی ماریا مینورسکی نخستین رمان ابرمتنی در زبان فارسی است که او سال ۱۳۸۴ در فضای وب اجرا کرد.
تو گم شده ای در رازها، در رمزها، در آیین های از دلِ اسطوره ها بیرون آمده، و پیدا می شوی میانِ آدم هایی که هیچکس خواهانِ ایشان نیست. آنان هریک عارفی فیلسوف اند حتا اگر از گوش و گوشتِ شان کرم ها بیرون بخزند! آری آدمیزاد تن اش می گندد و کرم ها لانه می سازند بر بافت و نسج ها، آن تن را به خاک که بسپریم تمام، اما اگر فکر آدمیزاد را فساد بگیرد چه؟ کرم های ذهن چگونه بیرون می ریزند از آن گندیدگی؟ خاطره ها نقش می گیرند و زنده می شوند پیش چشم ات. مرور هرباره ی روزها، گم شده ای برای یافتنِ مرده های زنده! همانجور که هفتن به تماشای تو نشسته اند. همانجور که یارانِ سلطان سهاک میانِ جمعِ پریشان، در پی نور دستِ تو را ای کاش که بگیرند در این هذیانِ نامش زندگی! نشسته بر باره ی سرکشِ خویش؛ بتاز تا دور شدن از نکبتِ روزمره ی تن را به آلودگی، جان را به فرسودگی گرفتار. برو شامار برو @ فرهاد حیدری گوران به گمانم با همین دو سه داستانی که از او چاپ شده، نویسنده ی درجه یکی ست. اگرچه بازارِ ادبیات او را نشناخته باشد که این هم سببی ست بر بازی های همه گیری که در عوالم هنر هم هست. وقتی در بازی نباشی بنابراین طرد هم می شوی و خب شناخته هم نَه. اما کسی که ادبیات هم نشینِ روزهایش باشد در این روزگاری که نکبتِ دولار و سایه ی دلال بر سر همه گان افتاده است. انگار در جست و جویی یکه می رسد به چنین نوشته هایی و چنین کسانی و چه لذتی هست در این کشف و چه شکوهی ست در این مواجهه بیرون از دایره ی تنگِ روزمره ی هر روز سیاه تر کوچِ شامار رمان مدرنِ چفت و بست داری ست. تلاش ارجمندی ست در احضار حافظه ی تاریخی و جمعی مردمانِ کورد و آیین رمزگونه ی یارسان در دلِ سیاهِ شهری غرق شده در تباهی و بی خودی. گوران با یاری از آنچه که خود زیسته است بنایی داستانی را برای این زیستِ اسطوره وار برگزیده است که کوچِ شامار را خواندنی می کند شامارِ بوربور از روستای چیالا از غربِ ایران که در زلزله ویران شده است روانه ی تهران می شود تا در تلاقی مدرنیته ی دروغین با یاری حقیقتی که در تذکره ی ذهنی او هست از این بندهای فریب کارانه گسسته شود و سوار بر اسبِ ابدیت از مردابِ بیمار زندگیِ ناخوشِ امروزه ی ما بگریزد. گریزی به سوی حقیقتِ ناب. و این چنین است که داستانِ حیدری گوران سفری برای پالایشِ جان انگار و رها شدن تا مرزی که هیچش مرز نیست. ماجرای هجرت آدمی تنها در میانه های هراس و هیچ به ناکجایی نه این چنین که شناخته ایم و به ناروا به ما شناسانده اند. به ما که حقیقت را در مسلخِ روزمره ی تباه به تماشا گرد آمده ایم @
farhaadhgooraan.blogfa.com نقد و نظرها درباره کوچ شامار
نکات مثبت: 1. رمان مجموعه ای از تمام آن چیزهایی را که برای من مهم است و به نظرم باید برای همه مهم باشد دستمایه قرار می دهد و با آنها آغاز می کند؛ انسانی که از خانۀ خود رانده می شود و همه کس و چیزش را به خاطر زلزله از دست می دهد؛ به تهران می آید و به دنبال کار و جوانی از دسته رفته سرگردانی می کشد؛ 2. موتیف هایی که در متن کار گذاشته شده اند تأثیرگذار و البته گسترده هستند؛ چنان گسترده که کشف تمام شان با خوانش اول میسر نمی شود؛ ولی از جملۀ مهم ترین هایش می شود به سربازی و جنگ اشاره کرد که در فصول اول با دغدغۀ تقریبن تمام جوانان - اجباری رفتن - شروع میشود و بعد و در فصل های بعدی به شرح و وصف تصویرهای مختلفی از جنگ می رسد. 3. جهان رمان جهان آدم های شکم-سیر و بی درد نیست. جهانی است واقعی که در آن آدمها گرسنه می شوند، به دنبال شغل می گردند، منتظر گرفتن یارانه می شوند، از بیکار شدن می ترسند و در معدن و کمپ ترک کار می کنند. اگر سیگار می کشند، سیگار کشیدن شان شبیه سیگار آتش زدن های تکراری در کافه های تکراری در رمان های تکراری نیست؛ 4. رمان بیش از آنکه در طول حرکت کند و قصه بگوید و به پیش برود، در عرض حرکت می کند و با تکرار بعضی تصویرها و نامها و مضمون ها در جای جای متن، تلاش می کند تا معناهای مد نظرش را به ذهن متبادر کند؛ نقاط ضعف: 1. رمان یا آگاهانه و احتمالا در تلاش برای آوانگارد بودن یا ناآگاهانه (که بعید میدانم، با توجه به سابقۀ نویسنده اش) از خلق یک خط داستانی که خواننده را به دنبال بکشد سر باز می زند؛ این مشکل را با اکثر رمان های جدید ایرانی دارم، که یک نمونۀ دیگرش "برج سکوت" است. "کوچ شامار" هم مانند "برج سکوت" پتانسیل بالایی دارد که به خاطر نداشتن خط داستانی ای که خواننده را با خود همراه کند، این پتانسیل را خراب می کند. حتا آوانگاردترین آثار ادبی هم دلیلی برای ادامه دادن به خواننده می دهند، اما این رمان تشکیل شده از مجموعه ای از سرگذشت ها که به طور پراکنده به خواننده ارائه می شوند؛ توصیف ظاهر شخصیت ها و خاطرات شان به صورت طومار پشت سر هم می آید، به جای اینکه درجای خود و در خلال حرکت و کنش وصف شود. لهجه بعضی جاها در گفتار شخصیت ها هست و بعضی جاها نیست؛ مثلن یکی از اشخاص کُرد رمان در اولین حضورش کُردی حرف نمی زند، ولی بعد کم کم لهجۀ کُردی پیدا می کند. 2. نویسنده انگار هیچ تلاشی نمی کند که آنچه را که در صفحات رمان می گذرد برای خواننده خواندنی کند؛ هیچ تلاشی نمی کند که روایت هایی را که آغاز کرده به پایان ببرد؛ تلاش نمی کند که گفتارش انسجام داشته باشد یا معنا بدهد؛ نمی دانم نبودن بعضی از شخصیت ها در رمان چه لطمه ای میتواند به آن بزند، اما قطعاً حضورشان آنقدری ضروری نیست.
به نظرم اگر نویسندۀ ایرانی بیاموزد که اندیشه و ابداع و فُرم اَعلا را در کنار محتوای خواندنی برای اکثر مردم ارائه دهد، میتواند شاهکار خلق کند؛ این همان کاری است که بزرگترین نویسندگان تاریخ (شکسپیر، چخوف، کافکا، بکت در نمایشنامه هایش و غیره) کرده اند. کنار گذاشتن خواننده با هدف تازه کردن فُرم و نماد-بازی، وسوسه ای است که به نظرم از "بوف کور" آغاز شده است و هرچند منجر به خلق رگه ای از آثار ادبی قوی در فارسی شده، رگۀ دیگری را که قصه گو هم هست از بین برده است.
«کوچ شامار» که به شهادت جمله ابتدایی آن از حوادث واقعی برداشت شده، به روایت زندگی یک کوچنده کرد میپردازد که پس از زلزله کرمانشاه مادر خود را در گوری دستهجمعی به خاک میسپارد و تن به خاکمیدهد. به اختصار رمان دارای ویژگیهای زیر است: _عدم عمق شخصیتها _روایتهای پراکنده _خط روایت آشفته _چند فضا و چند زمانی _ارجاعات اسطورهای و فرهنگ یارسان _قلمرو زدایی زبان _دو نگاری و شکستن نسبی زبان فارسی و فاصله از زبان مرکز _ تکرار شخصیت حراف _عامیانه و دستمالی بودن تفاسیر اقتصادی
رمان قرار بود قصه یک کوچنده به پایتخت باشه. کسی که در زلزله آسیب دیده و حالا میخواد زندگی تازه ای بسازه. اما به طرز فاجعه باری داستان انحراف پیدا کرده و نویسنده روایت اصلی رو فقط سر هم بندی کرده. دیالوگها بسیار ضعیف و شعارزده شخصیتها سردرگم و بی هویت گذر از یک موقعیت به موقعیت دیگر کاملا تصادفی و در واقع ماست مالی شده واقعا هرچه گشتم هیچ نکته مثبتی در این کتاب ندیدم
farhaadhgooraan.blogfa.com نقد و نظرها درباره کوچ شامار رمان برگزیده بیستمین دوره جایزه مهرگان 💥
Shamar the Migrant is a novel that narrates the being of Yarsan people and approaches the chronicle of a Kurdish migrant. Shamar Bourbur is the focal character of this novel. After the catastrophic earthquake in Kermanshah (2017),his mother is buried in a mass grave. he leaves his homeland and runs away to the capital city, Tehran. Shouldering the unbearable mental burden of the trauma as well his mystic book that called Daftar. Throughout a meticulously arranged research based assignment in a rehabilitation camp (Kamp-e-Nejat/ RescueCamp), he witnessed putrefaction of his body, dwindling of his soul and dissipation of all the names and notions which were documented down in his diary voraciously. Kempe-Nejat indeed is the metaphor of Downfall of human and animals in the modern era. At the last page of the novel, Shamar Bourbur riding a horse escapes, a horse which also has entered the RescueCamp, mysteriously. Shamar Bourbur presumably is another manifestation of Mejo, a focal figure in the other Farhad Gooran’s novel, Nafastangi (Shortness of breath) which granted exhilaration to him as the pinnacle of novels in 2000 Decade by most prominent of Persian literature critics. In a part of the text the narrator utters: “They buried my star as I left” Emphatically, Shamar Bourbur tries to consign the light of his star to the future by summoning the soul of a deceased loved one. The first chapter of this novel has been translated by Salar Abdoh to English and Published by akashicbooks (Tehran Noir book) in USA ,2014.
من فکر می کنم درد خودش سخت است و نوشتن از درد به مراتب شاق تر از خود درد. فرهاد گوران نه فقط در این رمان که به گواهی سایر آثاری که منتشر کرد و هم آث��ر که سانسور اجازه ی انتشار آن را نداد، ، به خوب توانسته است پلی میان اساطر باستانی و مدرن، میان سنت و تجدد در خود زبان برقرار کند. شما در همین رمان نگاه کنید که چطور هر کاراکتری به فراخور حال و روز خودش حرف می زند و نویسنده بیان امیال و ناکامی های آنها را بر عهده خودشان می گذارد. میموا و کیومرثه کاراکترهایی هستند به لحاظ روانی از هم گسیخته و دچار بیماری اعتیاد؛ خود شامار را نگاه کنید که چطور پس از آمدن به پایتخت دربه در می شود و این دربه دری در ذهن و بازخوانی گذشته هم عیان است.آخر این چه حرفی است که روایت درهم و بر هم و از هم گسیخته یا سر هم بندی شده است و موقعیتها تصادفی است. مگر شما در قرن نوزده زندگی می کند؛ دربه دری و سرخوردگی های شامار است که او را به آن زیرزمین امنیتی و بعد به کمپ ترک اعتیاد می کشاند. فراخوانی خرده روایت های فرهنگی، چندصدایی بودن و روایت شرحه شرحه این رمان را به حق در جایگاه یکی از رمانهای عالی معاصر قرار داده است. بدبختی ما همان حسادت، غرض ورزی و کوتوله ماندنمان است اگر بخواهیم نقد و خوانش متن را به غرائز و باندبازی تقلیل دهیم.
اسطوره ای که از هزار توی خیابانهای امروز می گذرد یاد داشتی بر رمان «کوچ شا مار »نوشته ی فرهاد حیدری گوران
این رمان، بر بستری از واقعیت در داستانی متکی بر عناصر پویا و خلاق در فضایی ملموس ساخته شده است. داستان با پی انداختن ذهنیتی چالشگر برای خواننده، او را با عناصری چون پیش بینی، تردید، انتظار، تعلیق همچنین غافلگیری در گیر می کند. رمان در فضایی کاملا شهری بر بستری مدرن با شناسه ها و ابزار جامعه ی مدرن شکل می گیرد. فضای کنونی تهران با مشخصات جهان اشفته و معنا باخته ی کنونی کلان شهرها،،در فضای فیزیکی نفس گیر با پیچیدگی روابط انسانی امروز که در الگوهای از پیش تعیین شده ی نۓولیبرالی همه ی چیز و همه کس باید در خدمت روابط از پیش تجاری و منافع گروهی خاص فرار بگیرد . دانشجوی جوانی اخراجی بیکار از دیار غرب ایران به سودای یافتن کار و آرامشی خیالی راه افتاده و روح پاره پاره اش را برداشته اومده تا در پایتخت آرامش بیابد «آمده بودم کارمندشرکتی،موسسه ای،کتابخانه ای چیزی شوم وبعد از کار روزانه دفتر دستخط پدرم را حروفچینی کنم،دفتری که از زیر اوار درش آورده بودم،بوی خاک و خون گرفته بود »ص28شامار که نامش ،ما را با اسطوره ها گره می دهد ،شاه ماران،خواننده را وادار به دقت و کنجکاوی نسبت به لحظه های داستان می کند ،از لحظه ی ورودش به میدان آزادی ،سرگردانی میان دو جهان ،جهان پیش رو و جهانی که پشت سر برایش شروع می شود ،آدمها و فضاهایی که در ذهنش با آنها زندگی کرده همراه او به تهران کوچ کرده اند «حالا چیالا باخاک یکسان شده بود واز آن دختر و مادرش هم فقط خاطراتی محو در ذهن داشتم »ص14 نویسنده با زیرکی و بهره گیری از تجربه ی زیسته ، بستر رمان را بر سه فضای پر چالش و پر تنش پی ریزی کرده است،فضاهایی که در فرایند داستان در هم گره می خورند .مدخل داستان از میدان آزادی شروع می شود .«وقتی رسیدیم پایتخت خورشید به اندازه یک طناب دار از قله ی دماوند بالا آمده بود .»نویسنده با مهندسی دقیق ،فضای کلان شهر را لحظه به لحظه وبا باز گشت های زیگزاگ گونه به گذشته ی زندگی دانشجویی و چالشها و آرمانها ی دست نیافته ،به کمپ ترک اعتیاد پیوند می دهد ،ما نکته ای که به غنای زیبایی شناسانه در لابه لای روابط وپیچیده ی ی رمان قوام می دهد، پیوند عمیق زیبایی شناسی رمان با باورها، انگاره ها و نهایتا فرهنگ بومی اقلیمی غرب ایران است. استفاده ی هنرمندانه از زبان و دستاوردهای آن، با ورود به موسیقی درونی آن به اتکای ضرب المثل ها شعر واره ها با زبان بومی، طراوت خاصی به لحن داستان بخشیده است. این رمان از نظر معنا شناسی بر محور مضامین اجتماعی تاریخی دوران معاصر استوار است، اما نویسنده با تردستی و ذکاوتی که در استیلا بر ساختار داستان دارد. در ورود به این مضمون هرگز خواننده را با تصویر های شعارگونه در گیر نمی کند بلکه مسائل تلخ و جانکاه ویرانی روابط صحیح اجتماعی، کج تابیها و نابسامانیهای جامعه را به کمک عوامل نشانه شناسی و استعاره های زبانی، در روح داستان جاری کرده است. استعاره هایی که گاه چندین تاویل به همراه دارند. نویسنده با استفاده از سه فضای رئال در جهان واقع کنونی توانسته داستان را بر محور مکانی خاص در زمان خاص شکل دهد. آن سه محور، یکی فضای کنونی شهر تهران و پیوند آن با اقلیم غرب، دوم فضای دانشجویی و سومین فضا، مرکز ترک اعتیاد است. نویسنده بهره ی قابل توجهی از این فضاها فرا جنگ آورده است. محیط پرتنش و پرچالشی که دستمایه ی نویسنده در این سه فضا است، فرصت تبیین قرار دادهای غلط جامعه ی نئو لیبرالی را که در روابط اجتماعی شکل گرفته، به نویسنده داده است. مسایل ریز و درشت اقتصادی، در بازیهای معنا گریز، درگیرودار جامعه ی به ظاهر مدرن، دختر فوق لیسانس که مستخدم کافه است، جوان دانشجویی که کارگر کارگاه کفن دوزی است، فضای تلخ و یاس آور کمپ ترک اعتیاد معتادین، جغرافیای خانمان برانداز سرزمین زلزله ها و تصویر جاودانه ی صحنه های زلزله در قالب وا گویه های شامار، شخصیت اول داستان، مردی که تمامی آرزوهایش را با عزیزانش در شب زلزله با دندانه های بیل مکانیکی در گودالها به جاگذاشته و به سودای یافتن کار و آرامش خیالی به تهران آمده است. اما حالا به گودالی عمیق تر و وحشتناک تر به نام کمپ معتادین پرتاب شده است. جنگ تحمیلی در تصویر های کوتاه و بریده های بسیار هنرمندانه به راحتی همراه با حزنی پیچیده در لابه لای روایت هایی کوتاه، عینی می شود. سربازی که در پایان خدمتش مجبور است برای ترخیص به دستور فرمانده اش با یک تریلی از جبهه به تنهایی مسافت طولانی جنوب تا مرکز را طی کند، چگونه در محاصره ی گرگها قرار می گیرد، در حالی که نمی داند یخچال کانتینر پر است از اجساد همرزمانش. اما نکته ای که در باره ی لحن داستان به نظر بنده قابل ذکر است، جای باز نگری در متن دارد. لحن غالب شخصیتهای داستان همان لحن شخصیت بوربور است. در حالی که فضاهای مختلف متن با توجه به کنشهای داستانی نیاز به تنوعی در لحن شخصیتها راپیشنهاد می کند. داستان ازمیدان آزادی شروع می شود شخصیت اصلی داستان شامار بور بور از شهرستان به سودای جستن کار و اندکی فرصت برای زندگی به تهران آمده اما در همان صبحگاه کوچ زبان راوی ون لحظه لحظه ی گذشته را به دوش می کشد و بقچه ی سفر را با کلید خاطره ها می گشاید و زمانها ومکانها را به هم گره می دهد«می ترسیدم بر گردم چیالا صدای بیل مکانیکی و منور چمری توی گوشم ونگ می زد .لابد ارواح مردگان از میان ویرانه ها می آمدند به استقبالم.می پرسیدند چرا امشب نجاتمان ندادی تو که جان سالم به دربر دی»ص33 تابلویی که نویسنده از شرایط تلخ وفا جعه بار منطقه ی زلزله زده در ذهنیت این رمان به تصویر می کشد ،در نوع خود بی نظیر است «مرده هایی که هیچ نداشتند اما تا ابد زمان برای سکوت داشتندومن هم غیر از زمان چیزی برای از دست دادن نداشتم»ص34 ازشاخصه های مهم رمان پیوند فضاهای ذهنی و بومی ، راوی با زندگی امروز و ابزار وبستر عینی ان است ،با همین ابزار روابط آدمها را در فضای جاری جامعه می سازد وبه رابطه های زیر پوستی آنها در زندگی امروزی نقب می زند «می گم یه کانال تلگرامی بزنیم دوستانی دانشگاهی رو دعوت کنیم که اقلا تو فضای مجازی با هم باشیم»ص54 نویسنده هشیارانه از ابزار و تکنیکهای گوناگون برای بسط و گسترش معنا در رگهای این رمان استفاده کرده است. در عین حال ،این تکنیکها هرگزبه شکل بر جسته وگل درشت توی ذوق نمی زنند . از جمله اشاره به مضامین بینا متنی،که به صورت آوردن داستانها یا خاطره ها ،یا داستان در داستان در متن کارکرد پیدا کرده اند.داستانی می نویسد و پیوند می دهد با متون گذشته ومی آورد به امروز در مسیر همین پارکها که هر روز می بینیم « دو صفحه تمام در باره ی اشباحی نوشتم که از چیالا تا تهران سایه به سایه دنبالم کرده بودند اما فورا پاکش کردم دم در کافی نت چشم به راهم بودند همین که صفحه بالا آمد اول کلمات کلیدی :موزه ی آزادی ،زن ،نگهبان و ماشین کلانتری را با حروف درشت نوشتم ...»نقب می زند کوچ در کوچ ومی داند چه می خواهد بگوید زلزله را قفل می کند به اسطوره «باید از آنجا دور می شدم از هر بیست سایه ی اندوه می گریختم ...گلونی مادرم از زیر اوار بیرون افتاده بود تمام شب چنگ می زدم به خشت و سنگ ...ان بیست ثانیه بیست هزار سال بود »ص15 و حال را کلید می کند به قصه ها« در خواب و بیداری صدای ناله ی زنی را شنیدم قصه ای یاد م امد که با شماسی خوانده بودمش قصه ای از عهد قجر .در آن قصه ،قزاق زنی را کشان کشان می آورد طرف زیرزمین دنبالشان رفتم قزاق قیافه اش شبیه چیچکها بود همینطور که زن را دنبال خود می کشید تکرار می کرد ،حامله می شی؟از گربه حامله می شی؟!نزدیک که شدم روی جیب یو نیفرومش نوشته بود میم ر»ص 14مواردی از داستانها که در هویت بینا متنیت، فضای داستان را می سازند حال و هوای امروزی دارند ،همراه با تاویل هایی نشانه شناسانه «زن،سوسک چهارم را کشت واز پنجره ی اتاق انداخت بیرون ،نگاه کرد به شهر و هاله غلیظ دود که به تا دامنه ی برکشیده شده بود.زمزمه کرد چه شهری!میل میلادم که رفت تو شکم زمین»28 استفاده از نشانه شناسی«یاد داشت های روزانه ی ناصرالدین شاه رو خوندی؟وقتی داشته می رفته سفر سوم فرنگ توی صفحه ی تاریخ ستون این طرف سکه های دوره ی قاجار اختصاصی سلطان صاحب قران سه جام زرین بنگ گشتاسپی رو قاطی آبگوشت نوش جان کنی بعدش هم سوار شبدیز شی وبرانی طرف چیالا...می دانستم به زودی نسقچی ها می ریزند توی خانه،اما قبل از آنکه به دام بیفتم باید دفتر چه خاطرات پدرم رااز پنجره می انداختم بیرون پرتش می کردم یک جایی مثلا پشت دروازه دولت که پلیس های هفت اقلیم صد سال سیاه پیداش نکنند.ده دفتر دستنویس پدرم را هم باید می خوردم هیچ راه دیگری به ذهنم نمی رسید غیراز ورق ورق بلعید نش»ص38 تاویل های گوناگون گون نشانه ها پیچیده در مولفه های داستانی وبعضا تاریخی، خون را در روح رمان جاری می کند.مولفه ی دیگری که جامعه شناسی رمان را شکل می دهد و ملات ان را با روابط عینی امروز محکم می کند ،توجه به رویکردهاوطرفندها ی جامعه ی نۓو لیبرالی و حتی باز تابهای جهانی آن است(در مقابل فروش میلیاردها دلار اسلحه به کشورهای جهان سوم یک نفر پناهنده می پذیرند) فروش متادون به خاطر چرخه ی فروش تریاک در بازار سود آور تر از تولید داروی گیاهی ترک اعتیاد است ،و سود آور تر از احداث مجتمع رفاهی بین جاده و بسیاری از این فاکتورها که جهان سرمایه را در بذل بخششهای خیرین( !) احداث کننده گان کمپ و توزیع کنندگان کنسرو ،شامپو گوشتهای یخی تاریخ گذشته ی دوران جنگ تحمیلی،برای فرار از مالیات و هزاران ترفند انساندوستانه ی دیگر ،پوشیده در کنشهای داستانی ،امروز را به دیروز و باور ها و کهن الگوها پیوند می دهد تا شامار کوچ کند.«کوچ شامار» اسطوره ی سفر است. سفری که از هزار توی خیابانها ی امروز می گذرد.
شامار راوی رنج انسان است در همه ی اعصار. نه امروز و دیروز. رنجی از درون ذات آدمیزادی که پایان پذیر نیست. من شامار را در درون خود یافتم. و کوچ شامار را در پس آوارگی های ذهن آشفته ی بشر که انتهایی برای آن نیست.
This entire review has been hidden because of spoilers.
کوچ شامار رمانی است که مرا یاد آثار بزرگ انداخت. روایت گیرا و غیر خطی، زبان چندگانه، فضاسازی خلاقانه و پرداختن به مسائلی که تنها به واسطه رمان در می یابیم چه دهشت انگیزند. مثلا تصور غالب ما از اعتیاد را رسانه ها شکل داده اند. گوران به درون شخصیت ها نفوذ می کند همانها که خود را کلهپا نام نهاده اند. افزون بر اینها، به قول دکتر مالمیر، استاد ادبیات، گوران شخصیتها و جهانی تازه به رمان فارسی اضافه کرده است، جهان یارسانی. جهانی که تاکنون در رمان فارسی غایب بوده آن هم به رغم وجود حدود پنج میلیون یارسانی در ایران، از کرمانشاه تا همدان و قزوین و تبریز و ارومیه و کلاردشت. خواندن این رمان برایم سراسر مکاشفه و تجربه درد بود. آخر سر خود را به صورت کیومرته دیدم. به صورت میموای ستاره شناس، به صورت شامار بوربور.
رمانی است درباره مرگ ادمها بیمقدمه و بی ملاحظه میمیرند . راه میروی ، سر کج میکنی ، شخصی در کنار سطل اشغال مرده است ، راهت را ادامه میدهی ،
قمر دمر خوابیده و بی مقدمه نفسش قطع شده، صاحب کمپ یکبار حرف میزند که آنهم قصهی مرگ دو کارگرش به دست گرگهاست. پیدا بود که خودش هم همین روزها میمیرد.
، میموا ، میموای لعنتی و آن کلام مغشوش و مقطوعش. کلمات نیز در این رمان میمیرند. خودش هم میمیرد. به قول شامار ، پیش از اینکه بمیرد نیز به اندازه کافی مرده بود.
نمیدانم شاید چون در آیین آقای گوران ، مرگ آنقدری ترسناک نیست که برای ما. اگر امروز میمیرند فردا در دوونی دیگر در هیئت یک گراز برمیگردند. اگر پیر بنیامین میمیرد فردا قوشچی اوغلی به دنیا میآید.
با این همه اما نزد من مرگ هرچه بیمقدمه تر و بی اهمیت تر روایت شود هولناک تر است. در سینما هم همینطور است ، مرگِ بیتب و تاب ، بیحماسه سازی ، بیموسیقی، مرگی که نشان داده نمیشود هولناک تر است . انگار که «هِی انسان مرگت هم فاقد اهمیت است »
رمان نقدی هم بر نئولیبرالیسم دارد انگار که برای من به حاشیه رفت . یعنی انقدر ذهنم مشغول «مواجهه با مرگ» شد که باقی چیزها بی اهمیت شدند.
این بازی های زمانی و مکانی و این پیچیدگی های زبانی و روایی که در فرم داستان برقرار است عجیب بر تن رمان نشسته است . ابهامی که تعمداً در سراسر داستان برقرار است باید باشد انگار. روایتهایی که ناتمام یا گنگ میماند اذیتت نمیکند چرا که قصه، قصهی نیستی است و نه چیستی . در دل چنین رمانی حتی اگر درخت وقواق هم در حیاط یک مرکز ترک اعتیاد بکاری قابل پذیرش میشود انگار.
سخن کوتاه کنم ، رمان بسیار به دلم نشست ، فکر که میکنم رمان های زیادی خوانده ام که خواندنشان را بیشتر از کوچ شامار دوست داشته ام، اما یقین دارم اگر نویسنده بودم دوس داشتم این رمان را بنویسم. حقا که بر قلم نویسنده غبطه خوردم. دست مریزاد آقای گوران.
This entire review has been hidden because of spoilers.
فرهاد حیدری گوران به گمانم با همین دو سه داستانی که از او چاپ شده، نویسندهی درجه یکی ست. اگرچه بازارِ ادبیات او را نشناخته باشد که این هم سببی است بر بازیهای همهگیری که در عوالم هنر هم هست. وقتی در بازی نباشی بنابراین طرد هم میشوی و خب شناخته هم نَه. اما کسی که ادبیات همنشینِ روزهایش باشد در این روزگاری که نکبتِ دولار و سایهی دلال بر سر همهگان افتاده است. انگار در جستوجویی یکه میرسد به چنین نوشتههایی و چنین کسانی و چه لذتی هست در این کشف و چه شکوهی ست در این مواجهه بیرون از دایرهی تنگِ روزمرهی هر روز سیاهتر. کوچِ شامار رمان مدرنِ چفت و بست داری ست. تلاش ارجمندی است در احضار حافظهی تاریخی و جمعی مردمانِ کورد و آیین رمزگونهی یارسان در دلِ سیاهِ شهری غرق شده در تباهی و بیخودی. گوران با یاری از آنچه که خود زیسته است بنایی داستانی را برای این زیستِ اسطورهوار برگزیده است که کوچِ شامار را خواندنی میکند.
شامارِ بوربور از روستای چیالا از غربِ ایران که در زلزله ویران شده است روانهی تهران میشود تا در تلاقی مدرنیتهی دروغین با یاری حقیقتی که در تذکرهی ذهنی او هست از این بندهای فریبکارانه گسسته شود و سوار بر اسبِ ابدیت از مردابِ بیمار زندگیِ ناخوشِ امروزهی ما بگریزد. گریزی به سوی حقیقتِ ناب. و این چنین است که داستانِ حیدری گوران سفری برای پالایشِ جان انگار و رها شدن تا مرزی که هیچش مرز نیست. ماجرای هجرت آدمی تنها در میانههای هراس و هیچ به ناکجایی نه این چنین که شناختهایم و به ناروا به ما شناساندهاند. به ما که حقیقت را در مسلخِ روزمرهی تباه به تماشا گرد آمدهایم.
«کوچِ شامار» کتابِ سوم از سهگانهیِ «دربهدریِ» فرهاد حیدری گوران است ـــ کتابِ نخست، «تاریکخانهیِ ماریا مینورسکی» هرگز رسمی منتشر نشد و صرفاً در فضایِ اینترنت در دسترس است و کتابِ دوم، «نفستنگی»، را نشر آگه سال ۱۳۸۷ چاپ کرد. «کوچِ شامار» مواجههای آشناست میانِ جهانِ گذشته (آیینها و دفترهایِ کهنِ «آیینِ یارسان») با جهانِ مدرن (کوچِ شامار به تهران، پس از زلزلهیِ کرمانشاه)، و درعینحال بیانگرِ زوالِ همهیِ شخصیتها و نامها و آیینهایِ مقدسی است که همراه با شامار به تهران کوچ کردهاند ـــ خودِ نامِ «شامار» (شاهماران!) از آیینها و اسطورهها میآید. «کوچِ شامار» همچنین داستانیست دربارهی «سرگردانی»: گیر افتادنِ راوی میانِ جهانِ گذشتهاش (کلِ «رمان» بهیکمعنا بازخوانیِ گذشتهیِ راوی در «زمانِ حال» است و حیدری گوران هم از این بابت مدام دستبهدامانِ آیینهایِ یارسان میشود) و جهانِ پیشِ رو و «زندگیِ خیالی»ایِ که راوی گمان میکند آن را با کوچیدن از زداگاهش به تهران خواهد ساخت. گذشته از جذاب بودنِ روایتِ چندلایه و غیرخطیِ «رمان»، برای خودم بشخصه مسئلهی مهم در این «رمانْ» مسئلهیِ زبان (و نه نثر ـــ چون نثرِ حیدری گوران نثری شستهورفته و پخته نیست و بیشتر متأثر است از نثرِ «ژورنالیستی») است. به گمانم «کوچِ شامار» پیش از هر چیز مواجههی دو زبان است: «خانه کردن» یا «رفت و آمدِ» (haunting) «زبانِ یک اقلیت» در دلِ «زبانِ اکثریت». از این نظر، «کوچِ شامار» را میتوان «ادبیاتِ اقلیت» ـــ در معنایی که ژیل دلوز و فلیکس گاتاری در کتابِ «کافکا: به سوی ادبیات اقلیت» به آن میدهند ـــ دانست. اما اقلیت به معنای این نیست که «لزوماً» داستانی دربارهی یک اقلیتِ قومی یا به زبانِ یک قومیت نوشته شود، بلکه از این نظر ادبیاتِ اقلیت است که زبانِ یک اقلیت (چه اقلیتِ قومی و چه هر نوع اقلیت دیگری از جمله اقلیتهای جنسیتی) از «زبانِ اکثریت» قلمروزدایی میکند: به عبارتی اقتدار و مشروعیتِ «زبانِ اکثریت» را زیر سؤال میبرد و در کارکردِ همیشگیِ «زبانِ اکثریت» (یعنی اعمالِ قدرت، ان��قالِ معنا، «تثبیتِ هویت») اخلال ایجاد میکند (مثالِ خودِ دلوز و گاتاریْ کافکاست که یک یهودیِ اهلِ چک بود که به آلمانی مینوشت. آنها افزون بر این اظهار میکنند ادبیاتِ اقلیت در وهلهیِ اول «سیاسی» است: زبان در آن بیش از آنکه وسیلهای برایِ «بیانِ» هویت شود، ابزاری برایِ «آفرینشِ» هویتی جدید است). جملاتی که در «کوچِ شامار» به «زبان کُردی» نوشتهاند و پانوشتی هم برای ترجمهشان نیامده است همین کارکرد را دارند: حاملِ نوعی اختلال و وقفهیِ معناییاند برای خوانندهای که کُردی بلد نیست؛ خوانندهای که عادت کرده است «معنا» را از مجرایِ زبانِ اکثریت یا درک و دریافت کند (بهرغم تفاوتهای بسیار، همین مسئلهیِ زبان در داستانِ «حفره» از محمد رضاییراد هم وجود دارد، اما متأسفانه جملاتِ «عربی» در پانوشتها به «فارسی» ترجمه شدهاند و این جنبهی کار از دست رفته است).
Farhaad HGuraan’s novel Kooch-e Shamar ( کوچ شامار ) holds a distinct and unique place in contemporary Iranian and kurdish literature, particularly within the framework of minority and ethnic narratives. Its literary value can be analyzed across several dimensions:
- Historical Fiction Rooted in Myth and Memory
Kooch-e Shamar is neither straightforward historical fiction nor pure fantasy. Guran reconstructs a “migration” by weaving together ethnographic details, oral traditions, regional myths, and collective memory. Here, official history is absent; instead, a lived, bottom-up history emerges—placing the novel in kinship with works like Mahmoud Dowlatabadi’s Kelidar or Gabriel García Márquez’s One Hundred Years of Solitude.
- Position in Minority Literature
In modern Persian literature, very few works portray the Kurdish experience with such depth and sensitivity. Guran elevates minority literature beyond mere personal or folkloric memory into a civilizational narrative. He transforms the Kurdish experience into something both heroic and tragic, yet universally human.
- Language of the Novel
The novel employs a hybrid language: standard Persian interwoven with Kurdish vocabulary, idioms, and the cadences of Zagros Mountain dialects. This language is not merely functional—it acts as a second narrator, embodying cultural identity and emotional texture. The language is, in essence, alive.
- Narrative Structure and Technique
Kooch-e Shamar has a multi-layered narrative. Memory, history, myth, dream, and reality are intricately woven together. The point of view shifts between omniscient narration and deep interiority. This prevents the story from falling into simplicity and instead grants it polyphonic depth.
- Thematic Significance
The novel addresses a variety of powerful themes:
Forced migration,
Cultural resistance,
Loss of connection to homeland,
Indigenous spirituality,
The role of women in preserving communal memory.
While these themes are deeply rooted in Kurdish-Iranian history, they also resonate globally, echoing universal concerns: exile, war, erasure, and survival.
It stands as a major contribution to minority literature—on par with Kelidar—providing a deeply human and complex portrayal of Kurdish life on the margins.