رمان استخوان بازتاب تلاش نسلی است که هویتی جعلی داشته است، با آن خوش بوده و از آن قصهها و افسانهها بافته است اما حوادث روزگار دروغین بودن آنهمه را عریان کرده است؛ کسانی میگریزند تا از این واقعیت دردناک در امان باشند، عدهای کتمان میکنند و دل به همان قصهها میبندند و گروهی سر در پی حقیقت میگذارند و از پا میافتند...
داستانِ مردی جوان که به دلایلی به شهری مرزی آمده و در خانهی نزدیکانش پنهان شده تا در فرصتی مناسب فرار کند، اما طیِ اتفاقی میفهمد چه هراسی در زیرزمینِ خانه در حالِ رقم خوردن است...
میان مایه بود و در یک سوم پایانی حتا بی مایه. داستانِ دستمالی شده ای که می خواهد خواننده اش را مواجه کند با یک داستان مثلن باتعلیق و هیجان، اما دستاوردی جز کاریکاتور ندارد. پس از خواندن مجموعه داستانِ خوبِ بوی قیرداغ و رمانِ بسیار خوبِ تپه ی خرگوش، گمانِ دیگری داشتم که استخوان را خواندم اما حیدری مرا دلزده کرد. خواننده ات را نباید در اندازه ی بیننده های مشتاقِ سریال های مبتذل و فیکِ تلویزیون دستِ کم بگیری و با رخدادهای پیش بینی پذیر و پایان بندیِ از سر ناچاری(شاید هم ناتوانی از داستان گفتن) دلزده کنی، تنها به این خیال که حتمن باید آنچه را که نوشته ای بیرون بدهی. خلاص.
اتمام ۸/خرداد/۰۱ 00:50 (صوتی) 👀 داستان تم دارکی داشت که اولش متوجهاش نمیشی! و پایانش (همونجور که با نظرات بقیه موافقم) خیلی یهویی و سریع یا بهتره بگم با عجله تموم شد. خیلی جالبه برام که نظرات راجع به این کتاب چقدر زیااااد متفاوته.. اینجوری که یکی دوتا درمیون ۱ ستاره و ۵ ستاره داده بودن :) و این به طور واضح نشون میده چقدر سلیقه آدمها میتونه باهم فرق داشته باشه! مثلا نظر من خنثیس😂 نه عاشق کتاب شدم نه ازش بدم اومد.. اتفاقا شنیدنش تو این دوروز موقع طراحی، جالب بود برام! تو طول داستان با گوش دادن (اخه کتابش رو صوتی گوشیدم👀) داستان پدربزرگ و اینکه چه کارهایی کرده برگی برام نمونده بود.. دو قسمت از اتفاقای اخر کتاب من رو بدجور یاد دوتا کتاب دیگه انداخت.. کتاب “برزخ بیگناهان” و “خاطرات یک آدمکش” اگر خونده باشین هر سه اینارو میفهمین کدوم قسمتارو میگم
حالا اون قسمتارو نمیگم به دو دلیل ۱-اسپویل میشه ۲-نمیخوام بقیه فکر کنن زیادی زوم کردم و اهمیت دادم به شباهتشون چون هیچ قصد و نیتی ندارم فقط صحنه ها برام آشنا بود😂🤝🏼
تم قصه جذاب بود و بزنگاههای خوبی داشت. تعلیق و دلهره خوب در اومده بود. اما پلات خیلی سینمایی بود. وقتی جای فیلم دیدن انتخاب میکنی کتاب بخونی، دنبال درونمایه متفاوتتری هستی و صرفا تصویرهای درخشان راضیت نمیکنه. شخصیتها عمق ندارند و علت رخدادها گنگ و نامعلوم باقی میمونن. ماجرایی که در جنگ بر راوی گذشته مثل موتیف در سراسر داستان تکرار میشه اما کارکرد موتیف رو نداره. در واقع از فرط تکرار اتفاقی که میتونه تکان دهنده باشه، تا حدودی لوث میشه.
کتاب جذابی بود با داستانی تقریبا تکراری کتاب رو دوست داشتم صوتی گوش دادم که خب وقت زیادی نگرفت نمی تونم بگم کتاب منو میخکوب کرد اما هر چقدر بیشتر جلو می رفت جذاب تر میشد تا یکی دو فصل آخر که نویسنده سریع جمع کرد و به نظرم می تونست اینقدر با عجله همه چی رو تموم نکنه . تم دارکی داشت هر چند ۴،۵ فصل اول اتفاق چندانی نمی افتاد و کمی حوصله سر بر بود اما رفته رفته اوج کرد و باز افت کرد به نظرم صوتی گوش کنید امتیازم 3.2
تریلر تقریبا جذابی بود. ولی ریتم یکسانی نداشت و اواخر داستان به شکل افراطی، ریتم تندی پیدا کرد. تا حدی شاید بشه این نقد رو واردکرد که شخصیتپردازی آقابزرگ خوب نبود و بهتر میشد اگر تصویر روشنتری از گذشتهی این آدم ارائه میشد
کتاب داستانگوی خوبی بود؛ اتفاقات پشت سر هم ریتم تندی به داستان داده بود و از همه مهمتر نویسنده خیلی زود قلابش را به ذهن مخاطب گیر میاندازد. نثر داستان نسبتا تمیز و سالم بود و مثل یکک فیلم هیجانی، سرگرمکنندگی خوبی داشت.
استخوان، داستان کاوه یک سرباز فراری است که برای مدتی به روستای زادگاهش برمیگردد. و در مدت اقامتش در روستا، حوادث و اتفاقاتی رخ می دهد، که باعث برملا شدن راز جنایت هایی خانوادگی می شود...
لحن داستان سرد و می توان گفت تا حدی سینمایی است. با اینکه بعضی قسمتها به نظرم خیلی خوب پرداخته نشده و باور پذیر نبودند، ولی در کل داستان کتاب را دوست داشتم.
تنها چیزی که به داستان ضربه میزنه، پیسینگ اشتباه یک سوم پایانی کتابه. داستان جناییای که در اوایلش سر صبر و یا حوصله جلو میره و هول و ولا رو توی دل مخاطب میکاره، شتابزده و بدون عمیق شدن در شخصیتها سوالات رو جواب میده. در اخر فقط حس ناامیدی رو به جا میذاره که تجربه خوب ابتدایی رو هم کمرنگ میکنه. کاش طولانیتر بود و پرداخت بیشتری داشت.
سه چهارم اول کتاب خیلی خوب است. فضاها، آدمها، روابط و حتی گرهها درست و گیرا هستند. اما گرهگشایی را من دوست نداشتم. حتی ترجیح میدادم معما اصلا حل نشود اگر قرار است این جوری حل شود. انگار از یک کتاب آبرومند یک دفعه پرت میشوی در یک کتاب جیبی به قلم پرویز قاضی سعید. اشارات اروتیک کتاب دلچسبند و آدم غصه میخورد که حاکمیت چرا باید بخشی مهم از ادبیات این سرزمین را حذف کند. خیلی جاها باید ادامه داشته باشد اما ندارد.
استخوان نسخه صوتی داستان اصلا به دلم ننشست، باورکردنی نبود، پایان خیلی بدی هم داشت.
گاهی دوست داریم توی مصیبت غرق شویم، دوست نداریم کسی دستش را دراز کند و کمکمان کند، دنبال دستی هستیم که بیشتر سرمان را فرو کند زیر آب فشار دهد و آن قدر نگه دارد تا سر شویم بی حس شویم و دیگر نفهمیم آن بالا روی آب چه خبر است.(متن کتاب)
داستانی پرکشش و سینمایی با نثری تمیز و سالم که در روستایی کوچک حوالی تفتان میگذرد. همه عناصر لازم برای تبدیل شدن به یک اثر خوب را دارد. همین انتخاب بخشی از ایران که کمتر دیده شده چه برسد به این که دربارهاش نوشته شود و به عنوان زمینه داستان انتخاب شود یک برتری مهم است چرا که شاید مهمترین عنصر لذت بردن از داستان زیستن در جهان داستان باشد و این داستان جهانی نسبتا تازه برای ما آورده است. صد حیف که داستان این موقعیت مکانی بیمانندی را که انقدر خوب انتخاب کرده صرفا به عنوان زمینه انتخاب کرده و بهره ویژهای از آن نبرده و جهان داستان را برایمان زنده نکرده است.
شخصیتهای داستان آدمهای جالب و متفاوتی هستند. راوی یا قهرمان داستان که بر خلاف کلیشه رایج چاق انتخاب شده و چاقی او در بزنگاههای داستان تاثیرگذار هم هست. یا دختری که در فضای روستایی کوچک آن منطقه، اتفاقا سرکش است و هنجارشکن. و پدربزرگی که شاید شخصیت اصلی داستان باشد و شاخصیتی رازآمیز و باصلابت دارد.
اما هرچه این شخصیتها خوب انتخاب شدهاند کمتر عمیق پرداخت شدهاند. عین همین ایراد را شاید بتوان به ایده اصلی داستان هم گرفت که بسیار جذاب و پرکشش و به معنی دقیق کلمه مناسب برای یک تریلر خوب است اما دقیقا در یک چهارم پایانی از زمانی که هویت راستین یکی از شخصیتهای اصلی برای ما فاش میشود سطح داستان چند پله افت میکند.
با این همه شک ندارم که «استخوان» یکی از جذابترین داستانهایی بوده که امسال خواندهام، بدون شک یکی از خوشخوانترینهایشان و از آنها که نمیتوان زمین گذاشت، با ریتمی تند و نفسگیر که در هر چند صفحه خواننده را با شوک تازهای رویارو میکند و پیش از آن که شوک قبلی فروکش کن�� باز خبری تازه در راه است. حتما این داستان خواندنی علی اکبر حیدری را باید خواند و قطعا میتوان آثار درخشانی را پس از این از نویسنده استخوان چشم به راه بود.
«نفسگیرتر» بهترین چیزیه که در توصیفش میتونم بگم. داستان سریع شروع میشه، حتی میتونم بگم خیلی سریع. لازم نیست خیلی منتظر بمونید تا دیگه نتونید کتاب رو زمین بذارید. شخصیتپردازی درسته خیلی عمیق نیست، ولی کافیه. صحنههای وحشتناک داستان مو به تنتون راست میکنه و یک لحظه اگه خودتون رو جای هرکدوم از زنهای داستان بذارید، لرز به تنتون میوفته. خوندنش خیلی طول نمیکشه و من بهتون توصیهاش میکنم. مدتها بود کتابی نتونسته بود این چنین تا صبح بیدارم نگه داره و مجبورم کنه بهش امتیاز کامل بدم.
متوسط. البته متوسط به پایین. نویسنده تا حد زیادی مخاطب رو احمق فرض کرده. یه داستان جنایی نباید انقدر ساده لوح فرض کنه مخاطب رو. خیلی جاهاش باورپذیر نیس. مثلا فرار شخصیت از زندان. تاسف باره
ای کاش و ای کاش نویسنده انتهای داستان رو انقدر با عجله و شتاب تمام نمیکرد مثلا به انگیزه پدربزرگ بیشتر پرداخته بود تا با یک داستان جدی تر و پر هیجان تر مواجه میشدیم!
دارکِ دارکِ دارک! گویا چشمه نیگا میکنه کدوم داستان سیاه تره، بعد چاپش میکنه!
من فکر میکنم نویسنده اسکی رفته از روی داستان های خارجی، خواسته پر کشش و جذاب بشه اما اصلا خوب از آب درنیومده. خیلی طولانی شد، چند جا باگ داره توی زاویه دید..
کتابهای زیادی نوشته شده تا تاثیر وحشتناک جنگ روی روان انسان را نشان دهد. از فاخرترینها یعنی «تبصرهی 22»، «وداع با اسلحه» و ... گرفته تا آثار ایرانی درستحسابی مثل «زمین سوخته». به تازگی، یعنی در بهار سال 1398، اثری در همین باب توسط نشر چشمه منتشر شد که «استخوان» نام داشت. اثری نوشتهی علیاکبر حیدری که به شیوهای زیبا، تاثیرات جنگ تحمیلی ایران و عراق بر روان یک سرباز بیچاره را نشان میدهد. سرباز قصهی ما، یعنی «کاوه» بعد از اینکه کشته شدن دوست صمیمی و عزیزتر از جانش یعنی «مرتضی» را در جبهه میبیند، پا به فرار میگذارد. اما حین فرار، روح مرتضی را هم به همراه ذهن خودش حمل میکند. درست مثل سربازی که در کتاب «آنچه با خود حمل میکردند»، جوراب شلواری معشوقهاش را همیشه به همراه داشت، کاوه هم حین فرار، صدای خندههای مرتضی، حرفهایش و نگاه سنگینش را با خود حمل میکند. این طبیعتا از حمل جوراب شلواری یا عکس معشوقه ترسناکتر است. تکنیک حیدری هم در روایت داستانی ترسناک است. او ما را در فضایی گوتیک قرار میدهد و با توصیف فضایی دارک و هیجانانگیز، به وحشت ماجرا میافزاید. از آنجه کاوه جزو بدشانسهای روزگار است، پس از فرار از سربازی، به روستایی نزد پدربزرگش پناه میبرد. اما نه تنها اهالی روستا از حضور یک سرباز فراری در ده خود همهمه و سروصدا راه میندازند، بلکه اتفاقاتی در زیرزمین خانهای که به آن پناه برده در حال وقوع است که اوضاع را برای شرایط کاوه بدتر میکند. پای یک جنازه وسط است...
علیاکبر حیدری، نویسندهی کتاب
نویسندههای ایرانی در هر دهه غوغایی به پا کردهاند، چون به طور کلی ما هر دهه اتفاقات حیرتانگیزی را در ایران تجربه میکنیم! به طور کلی در صد سال گذشته، اتفاقات عجیب و غریبی را در ایران تجربه کردیم. از انقلاب گرفته تا جنگ تحمیلی و ماجراهای بعد از آن. علیاکبر حیدری (متولد 1357) کسی است که به این تاریخ علاقه نشان میدهد. اما ماجرا را با حواشی سیاسی و ایدئولوژیک آن به تصویر میکشد. در رمان «تپه خرگوش»، با دختری طرف هستیم به نام ارغوان، که از قبل از انقلاب اسلامی به فعالیتهای سیاسی مشغول بود و زندگی پرحاشیهای را تا عصر معاصر و زمانی که به کانادا مهاجرت کند، تجربه میکند. این زندگی پرحاشیه، زندگی تعداد زیادی از جوانان آن دوره و زمان را پوشش میدهد و پیامی در بر دارد. حیدری فعالیت خود را با «بوی قیر داغ» شروع کرد. مجموعهای از داستانهای کوتاه که به مشکلات سیاسی و اجتماعی اشاره دارد. قلم صریح و متفاوت او، آثارش را به جشنوارهها کشاند و «تپه خرگوش» او، به عنوان اثر برگزیدهی جشنوارهی هفت اقلیم شناخته شد. این اثر حتی به مرحلهی نهایی جایزهی جلال آل احمد هم رسید.
تفاوت استخوان با سایر رمانهای جنگی
اکثر آثاری که قصد دارند تاثیر جنگ روی ذهن و روح افراد را نشان دهند، درست در جبهه اتفاق میفتند. به تصویر کشیدن صحنههای وحشتناکی که در هر جنگی رخ میدهد، نظیر خونریزی، کشتار بیرحمانه، انفجار و ... از جمله مواردی است که در هر رمان جنگی وجود دارد. ولی در «استخوان» حیدری از این خبرها نیست. در این داستان، کاوه از فضای جنگ جدا شده است و روان او مثل یک کتاب باز جلوی چشم مخاطب قرار دارد. او به خاطر صحنههایی که جلوی چشمش رخ داده، بیمار شده است. ترس و تنهایی تمام وجودش را در بر گرفته و گاها مثل یک بیمار اسکیزوفرنی رفتار میکند. در حقیقت، علی اکبر حیدری قصد دارد به ما نشان دهد که روان انسان تا چه اندازه تاثیرپذیر است و تا چه اندازه میتواند روی محیط تاثیر بگذارد. در کنار آن، قصد دارد راه مقابله با ترس وحشتناکی که کاوه در تمام زندگی خود تجربه میکند را نشان دهد. حتی حیدری به نوعی مخالفت خود را با ایدئولوژی جنگ و اعدام شدن، به خاطر فرار از جنگ را رد میکند. او به هیچوجه، جنگ را «دفاع مقدس» نمیداند و آن را به شیوههای مختلف و از طریق دیالوگهای متفاوت نشان میدهد. با وجود ترس کاوه و بلاهایی که سرش میآید، جنگ نمیتواند اتفاق مقدسی باشد. جنگ، شامل کشتن، تکهپاره شدن و مردن است. مرگ چیزی نیست که بازگشتی برای آن تعبیر شده باشد. برای همین هم میتوان «استخوان» و نویسندهی آن، علیاکبر حیدری را ضدجنگ نامید و تلاش آنها را در روایت ماجرایی متفاوت و به سبک تریلر، تحسین کرد. در صورت تمایل میتوانید تحلیلی روانشناختی از این اثر را در مقالهای با عنوان «عواقب ترس بیش از حد در رمان استخوان» در مجلهی کتابچی، بخوانید.
داستان کتاب مثل یه فیلنامه ی یه فیلم متوسط تلویزیونی بود.موضوعش جالب بود اگه کلمات ادبی به کار رفته در متن داستان به زبان عامیانه نزدیک تر بود و ندیسنده به شخصیت ها بیشتر پرداخته بود شاید داستان هیجان انگیزتری در می امد
یک تریلر جنایی سرگرم کننده با قلمی روان که کشش نسبتاً خوبی در مخاطب ایجاد میکند. اما مهمترین نکته مثبت کتاب رخ دادن داستان در یکی از دِههای مرزی ایران با بهرهگیری از فضا سازیهای استادانه است که باعث میشود خواننده ایرانی بسیار راحتتر درگیر داستان شود. در نهایت اگر به دنبال یک داستان سرگرم کننده با خط داستانی مناسب و پایانبندی معقول هستید که بتوانید ارتباط خوبی با فضای حاکم و شخصیتها برقرار کنید، خواندن این کتاب را به شما توصیه میکنم.
۲.۵ حقیقتا کتاب های خیلی بهتر هم خوندم و نظری که میتونم درباره این کتاب بدم اینکه کتاب بدی نبود ولی برای من خوب هم نبود برای کسی که اوایل کتابخونیش هست تجربه بدی نیست کتاب رو یه روزه تموم کردم پس بدونید که سریع خوانه برای کسایی که با داستان های کند مشکل دارند از حدود ۱۰ صفحه اول با گم شدن دخترا حدس میزدم که چه اتفاقی قرار بیوفته اخرش خیلی تند و شتاب زده بود و اگر پایان یکم بیشتر طول میکشید بهتر بود
*اسپویل* حقیقتا اینکه این همه ادم خصوصا دختر توی چندین سال گم شدن و کسی حتی کمی شک هم نکرده یا حتی یکم بیشتر دنبالشون نگشته خیلی عجیبه و غیر منطقی
This entire review has been hidden because of spoilers.
به نظرم، بیشتر نیاز به توصیف فضا و محیط داشت بدین دلیل که برای من بستر اتفاقات مبهم بود اما دیالوگها راضیکننده و پرکشش. همچنین اگر شوککنندگی را معیار و اندازهای برای سنجش یک کتاب معمایی و جنایی در نظر بگیریم، «کمی» از این وصف، تهی بود. به صورت کلی، برای من، جذبکننده و خواندنی بود.