من، شما و تمام آدمهایی که میشناسیم و نمیشناسیم در زندگی چیزهای با ارزشی را از دست دادهایم؛ گاهی با ارزشترین چیزمان را. این چیزهای با ارزش بعدِ از دست رفتن به کجا میروند؟ به جایی به نام سورمه سرا. سه سال پیش همسرم را از دست دادم یعنی سه سال پیش همسرم خودش را کشت. حالا بعد از سه سال نامههایی از او به دستم رسیده است. خط و ربط خودش است و نامه را همین دیشب یا پریشب نوشته است. روی پاکت نامه مهر اداره پست سورمهسرا است. میخواهم تا سورمهسرا بروم و ببینم که چهجور جایی است؟ اگر شما هم ارزشمندترین چیز زندگیتان را از دست دادهاید، شال و کلاه کنید با هم برویم...
در سال ۸۵ در رشته مهندسی شیمی صنایع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغالتحصیل شدم. از سال ۸۶ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ۹۱ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامهها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ایرانی یک انتشارات هستم و در تمام این سالها افتخار همکاری با روزنامهها و مجلات زیادی را داشتهام.
وقتی که گریه میکنی حواس قلب پرت گریه کردن است، حواس گلو پرت گریه کردن است، حواس چشم ها پرت گریه کردن است، برای همین است که وقت گریه نمی بینی و نمی گویی و حس نمی کنی، فقط گوش ها بیکار هستند، برای همین است که وقت گریه حرف آرامت می کند.
تیتر: «شبیه صدای هوا در اول کاسِتها» . رمان «سورمهسرا» مثل هوای اول کاستها بود؛ از این نظر که با اینکه میخوای زودتر با اثر مواجه بشی اما بستر داستان همواره تو رو در یک تعلیقی نگه میداره؛ و وهمی شبیه سکوت در داستان هست که تو رو از حقیقت ماجرا دور نگه میداره و تو رو برای دنبال کردن داستان جَریتر میکنه. تا به حال اثری در این فضا و حال و هوا نخونده بودم و از این نظر تجربه منحصربهفردی بود؛ کشش داستان بسیار خوب بود و با اینکه نگران پایانبندی داستان بودم اما به نظرم نویسنده بهخوبی از عهده کار براومده. به نظرم «سورمهسرا» این قابلیت رو داره که از روی اون یک فیلم سینمایی ساخته بشه. چیزی که در کتاب زیاد اذیتم کرد فونت متن کتاب بود که چون چشم بهش عادت نداشت برام آزاردهنده بود. و نکته دیگه اینکه شاید یک بازنویسی کوچیک دیگه، بتونه شکل و شمایل بهتری به کتاب بده. نکتهی تحسین برانگیز دیگه اینه که رامبد خانلری سعی کرده که واژهسازی هم انجام بده که به نظرم درخور توجه و تقدیر بود. برای رامبد خانلری آیندهی خوبی میبینم و براش آرزوی موفقیت میکنم. 21بهمن1396
شبیه یه خواب پریشون و بد بود که خوب نوشته شده بود. یه مقدارم قابل پیش بینی؛ چند جا آدم دلش میخواست به نویسنده بگه ببخشید غافلگیر نمیشم، ولی تلاشتو کردی.
واقعا کتاب خوبی بود. یه داستان خوب یه ایدهی خوب با ادبیات و نثر خوب. هرچند بیشتر شبیه یه داستان کوتاه بود اما به قول معروف این موضوع چیزی از ارزشهاش کم نکرد… خیلی هم روون و راحت داستان پیش میرفت طوری که کل کتاب رو توی یه نشست( مسیر دانشگاه تا خونه) خوندم. نمیخوام بگم داستان کاملا تمیز و دور از اشکالی بود اما ایدهی پشت کتاب تا حدودی خوب بود که بتونم چشم ببندم روی خامی نویسنده در خلق داستان. درسته که گفتم کتاب روونی بود اما این موضوع بیشتر به دلیل سادگی پلات کتاب بود. یک خط داستان بدون هیج شاخ و برگی. از همون صفحههای اول داستان میدونی موضوع چیه و قراره چی بشه ولی باز هم میخونی چون دنیا برات جدید و جالبه!
چیزی که باعث شد این کتاب پنج ستاره نگیره( جدا از این که من کلا توی دادن ستارهی پنجم فوق العاده خسیسم و برای کتابهایی نگه میدارمش که روح و روانم رو لای صفحههاش جا گذاشتم) این مورد بود که توی کتاب چیزهای جالب زیادی خوندم ولی هیچ وفت دلیلش رو بهم نگفت… نه که بخواد توی یه داستان پست مدرن اتفاقها رو بی سرانجام تموم کنه… بلکه انگار نویسنده اصلا یادش رفته بود یه سری چیزها رو توضیح بده یا اصلا از قبل روی اون چیزها فکر نکرده و بود و در لحظه به نظرش اومده بود که وای ماه دوم عجب ایدهی معرکهای به نظر میاد برای مثال.
ولی چیزی که راجع به این کتاب خیلی دوست داشتم این بود که آدمهای مختلف توی نقطههای مختلف کتاب داستانهایی رو تعریف میکردم که خط وقوع همهشون یکی بود ولی انگار با توجه به شخصیت کاراکترها و دور و نزدیک بودنش به داستان جزئیاتی عوض میشد که باید خودت تصمیم میگیرفتی کی راست میگه و کی دروغ میگه.
جز بهترین کتابهای فانتزی ایرانی بود (نمیدونم خود نویسنده هم به کتابی که نوشته ژانر فانتری میده یا نه ولی به هرحال) که خوندم و واقعا با یه ذره وقت بیشتر روی پلات کتاب اتفاقهایی که میافتن و خلاصه یه ذره اهمیت بیشتر میتونست به راحتی پنج ستاره بگیره.
موسی مراقب باش آب نیاد تا پای قبرها، این مرده ها آب ببینن جوونه می زنن
یک داستان است که در مقایسه با داستان هایی که این روزها چاپ می خورد می گویم خوب است. ساده است اما این سادگی به کارِ داستان می آید و روان است. ایده گرچه از همان ابتدا شاید رو شده باشد و می شد قدرتمندتر رویش کار کرد اما آنقدری پذیرفتنی پیش می رود که خواننده را دل زده نکند و تا پایان با داستان بیاید. البته کمی احساس خام دستی نویسنده در برخی جاها مرا می گرفت که همان هم سبب شده تا روایت آنجور که باید قدرتمند پیش نرود. به ویژه در فضاسازی که اساسِ این داستان در فضاسازی ست که حتا هیچ نیازی هم به شخصیت پردازی ندارد. خیلی نباید به داستان نویس های سالهای اکنون سخت گرفت و رو برگرداند. به گمانم خواندن چنین داستانی می ارزد به خواندن ترجمه های دانشجویی از داستان نویس های فرنگی و تحسین شده * سپاس از حسام موسوی و کتاب خریدن ها و نخواندن هایش * 1397 خورشیدی - 30 دی ماه
همه ما يكبار را رفته ايم سورمه سرا. همه ماهايي كه نه رفتن و ترك كردنمان كامل است و نه ماندن و خواستنمان. همه مايي كه دلمان براي هم ميتپد، اما يادمان نميآيد كي چشمه اشكمان خشك شده. براي من كه حالا چندسالي ميشود دو شهر را وطن خودم ميدانم، براي مني كه ديگر هيچ وقت نه ميتوانم توي تهران آرام بگيرم و نه توي دهلي، براي من، سورمه سرا تجربه آشنايي بود. انگار يك نفر توي دهلي من را به جان مامان پري قسم داده باشد كه برو، و من هم رفته باشم، و حالا چند سال باشد كه در گوش باد زمزمه ميكنم از روزگار سورمه سرا...
خیلی سال پیش یه نامه برای مجلۀ سروش جوان (خدابیامرز) نوشتم در نقد داستاننویسی مدرن. اوج نامه این جمله بود: «داستان مدرن، داستان بدون ماجراست و داستان بدون ماجرا، یعنی داستانِ بدون داستان و این یک باطلنماست.» داستانهایی که هال و هوای مالیخولیایی دارن هم یه نمونه از انواع داستانهای بدون داستان هستن. هرچند باید اعتراف کنم همهشون اینطور نیستن. داستان «سورمهسرا» نوشتۀ رامبد خانلری عزیز یکی از نمونه داستانهاییه که میتونم با عبارت مالیخولیایی توصیفش کنم. حالا نمیدونم تعریف دقیق داستان مالیخولیایی چیه ولی اینجور داستانها مدام از این شاخه به اون شاخه میپرن و مدام به چیزهای پیش پا افتادهای اشاره میکنن که شاید تأثیری در روند ماجرا نداشته باشه. با این حال، داستان «سورمهسرا» بنا به ماهیتش باید مالیخولیایی باشه و نویسنده هم به خوبی تونسته این فضا رو در بیاره. حال و هوای مالیخولیایی برخی داستانها طوریه که خواننده نمیتونه تصویری ذهنی از اون چیزی که نویسنده قصد داره توصیف کنه توی ذهنش شکل بده ولی در این داستان همۀ صحنهها شفاف و واضح هستن. این شفافیت و وضوح تبدیل میشه به جای پایی برای ذهن خواننده که همچنان به خوندن ادامه بده. پ.ن1: آخرش نفهمیدم بالاخره جایی به نام سورمهسرا یا کهرباکده (حداقل در این فضای داستانی) وجود داره یا نه؟ پ.ن2: در راستای ترویج فرهنگ کتابخوانی، سی چهل صفحۀ انتهایی داستان رو توی باشگاه روی دوچرخۀ ثابت خوندم. اونقدر محو داستان شده بودم که نفهمیدم کی نیم ساعت رکاب زدن تموم شد!
شاید قوی ترین نکته ی این کتاب برای من خلاصه ای بود که ازش-به مهارت تمام- نوشته شده بود. خلاصه رو که میخونی فکر میکنی یه کتاب ماجراجويانه پیش روته و چون تعداد صفحات کمه هم از گزافه گویی که موضوع داستان و حیف کنه خبری نیست. بله خلاصه قشنگ بود، نثر دلچسب و گیرا بود اما اصلا معمایی و ماجراجویانه نبود. موضوع اصلی داستان کاملا به فراموشی سپرده شده بود و حتی در آخر هم جواب درست حسابی بهش داده نميشه و به قولی ته داستان و سرهم بندی میشه. اگر بخوایم خلاصه پشت کتاب و در نظر نگیریم، داستان متوسط خوبی بود مخصوصا اینکه نثر، نثر جدیدی بود برای یک نویسنده ایرانی که تقریبا خوب هم در به تصویر کشیدن ژانر وحشت عمل کرده بود. یکی از نکته های جذاب کتاب برای من نحوه ی تموم کردن فصل ها بود. تو حساس ترین جای داستان با یه اتفاق کاملا غافلگیر کننده تموم میشد و تو ��جبور میشدی که کماکان به خوندن ادامه بدی. اما به هر حال اون خلاصه گیرا پشت کتاب نوشته شده و باعث شده من انتظار خیلی بیشتری ازش داشته باشم. هرچند به نظرم در آینده کتاب های خوبی از این نویسنده خواهیم خوند.
با توجه به باقی کتابهای ژانر تالیفی ای که خوندم، میتونم حتی توصیهاش کنم. اما خب ایرادات خودش رو داره و مهمترینش اینه که نویسنده برای جلب نظر خواننده یه سری معما طرح میکنه و در آخر یا یادش میره بهشون جواب بده و یا اینکه بهشون جواب اشتباه میده. و تکنیک تکراری ای توی داستان به کار میگیره که برای بار اول و دوم خیلی جذاب و خوبه اما کمکم که به میانههای کتاب میرسیم دیگه غافلگیرمون نمیکنه. اینا رو شاید اگه نویسنده بیشتر توجه میکرد اثر بهتری خلق میکرد. با این حال نثر اثر خوب و روونه. داستان زیادی پیچیده نیست و اینکه به خاطر حجم کمش توی خوندنش دچار سکته نمیشیم. دنیایی هم که ساخته دنیای جالبیه.
خلاصه اینکه ارزش خوندن داره.
+ این چهار هم با توجه به باقی آثار تالیفیه ژانریه که خوندم.
داستان، ایده و فضاسازی خیلی قشنگی داره اما صحبت های شخصیت های داستان، در بیشتر اوقات گنده گویی و یه جورایی لوس بود. مثل کاراکترهای سینمایی که احساس می کنند خیلی زیاد می فهمند. اما از خواندنش لذت بردم.
حال و هواى داستان را جايى در داستان ايرانى ديگرى ديده بودم(!)، اما توصيفات خاصى داشت، بسيار روان بود و هول و وَلاى جالبى به جان آدم مى انداخت كه منصرفم كرد از ايراد گرفتن. دوستش داشتم.
یه دوستی که سلیقه منو میدونه گفت از خوندنش خوشم خواهد اومد و خب این دوستم سلیقه منو خیلی خوب میدونه. :)) من عاشق فضاهای مالیخولیایی با تهمزه ترس خفی هستمو بستر ادبیات فارسی رو بسیار برای این فضا مستعد و مناسب میبینم و خیلی از ورود نویسندهها به این نوع نگارش خوشحال میشم. سورمهسرا اتفاق خوبیه که تونسته تبدیل به کتاب بشه و صد البته قابلیت اقتباس روی پرده نمایش یا حتی سینما رو داره و چقدر به جا از المانهای سنتی وحشت ایرانی استفاده کرده. کلیفهنگرها سر جاشونه و نویسنده هم مشخصه که با سخاوت تمام بخشهای زائد رو از داستانش حذف کرده تا متن تر و تمیزتر بشه و زیادهگوییهای داستانهای مشابهش رو نداشته باشه. یه چیز خیلی مهم داره این داستان. نوشته نشده که بترسونه. میتونید انتخاب کنید که بترسید یا نه، نویسنده برای ترسوندنتون زور نمیزنه. ماخولیای زنجیرهوار، مدل کابوس شب کریسمس دیکنز که میتونیم تسلسل وقایع رو توش به راحتی دنبال کنیم و مکالمات درونی شخصیت اول با خودش هم نشون از گمانهزنیهای ما درباره ادامه داستانداره. قلم این نویسنده تمیز و فارسیش روونه، میشه داستان رو توی یک نشست خوند و ازش لذت برد. و حتما کتاب رو برای خوندن پیشنهاد میدم.
احتمالا سه سال پیش که سورمه سرا رو خونده بودم چندان خوشم نیومد. اگر خوشم اومده بود حتما تو ذهنم موندگار میشد. اما این دفعه واقعا می تونم بگم که دوسش داشتم. راوی بدون نام داستان، با وجود اسم نداشتن هویت داره. مثلا این ویژگی که سریع توی دفاع کردن از حقش کم میاره و از تلاش هاش در جهت درشت گویی و کم نیاوردن احساس شرمندگی می کنه در خدمت داستان وهم آلودی که در دنیای مرده ها روی میده نیست. اما به قول شخصی، همین جزئیات کاراکتر میخ میشه و ما رو چفت می کنه به داستان. حتی ذکر این که راوی از سوسک می ترسید باعث شد که این آدم بدون اسم برای من واقعیت مجزای بیشتری پیدا کنه و بخوام که توی داستانش باقی بمونم. ایده ی دست یافتن به از دست رفته ها به قیمت مرگ هم قشنگ و جالب بود. گاهی به دوراهی میان دو سطح مختلف از مرگ فکر می کنم و دوراهی سورمه سرا هم از همین جنسه. از دست دادن هم یه جور مرگه دیگه. باید ادامه ی زندگی با نبود عزیزها رو انتخاب کرد یا زندگی در دنیای مرده ها رو؟ انتخاب سختی به نظر می رسه اما چیز دیگه ای توی سورمه سرا دوست داشتم این بود که انتخاب بین دوراهی روی دوش راوی به تنهایی نیست و عزیز از دست رفته حتی بعد از مردن، توی انتخاب بین دوراهی، محکم و مصرانه نقش ایفا می کنه.
کتاب مالیخولیایی تقریبا ترسناکی بود. نوشتن اینجور داستانها سخته مخصوصا اینکه فقط با متن و چندتا کلمه بشه تم ترسناک ساخت. برای تجربه اول نویسنده خوب بود. پایان هر قسمت جذابیت و کشش زیادی داشت که باعث میشد سریع بخوای قسمت بعد رو بخونی. آدمهای قصه خوب معرفی میشوند یعنی اول مبهم و گنگ و درهم برهم و بعد به تدریج واضح و آشکار و مرتبط با حوادث داستان جلو میروند. پایان خوبی داشت. چیز دیگه ای که جالب بود داستان شوآن و مادرش هست که ابتدا و انتهای کتاب آورده شده و البته رابطه بین کهرباکده و سورمهسرا، که بنظرم شبیه بهشت و جهنم یا شاید برزخ باشه. جملات ابتدا و انتهایی کتاب: "شوآن میگفت شبها روی سقف میخوابد، درست مثل خفاش ها." "شوآن میگفت اگر اینبار مادرش بمیرد، همه دنیا را به دنبال کهرباکده میگردد، دست مادرش را میگیرد و به خانه برمی گرداند."
از كتاب: "مرگ به مُردن نيست! آدم ها وقتي ميميرن كه دليلي براي زنده موندن نداشته باشن..."
سورمه سرا را بنظرم مي توان يك اتفاق خوب و متفاوت در ادبيات كشورمان دانست. داستاني سرشار از وهم و دلهره در فضايي آكنده از غم و عشق و سوالهاي بي جواب كه مدام به يافتن پاسخشان تشويق مي شوي. قلم تواناي رامبد خانلري كه قبل از اين كتاب حتي اسمشان را هم نشنيده بودم، ستودنيست. پاراگراف انتهايي هر بخش از كتاب با قدرت هرچه تمام تر منِ خواننده را ميخكوب و مشتاق ادامه خواندن ميكرد. منتظر كارهاي خوب و خوبتر بعدي از اين نويسنده هستم.
پ ن: فكر ميكنم ازون دسته كتابها بود كه حداقل يه بار ديگه ميخونمش! بنظرم حرف برا گفتن زياد داشت...
«همه اونهایی که از جونشون میگذرن میان به سورمه سرا، یعنی میارنشون سورمه سرا و به اون چیزی میرسن که بخاطرش از جونشون گذشته بودن. اون وقت برای همیشه باید با اون چیز زندگی کنن، هیچ عذابی بزرگتر از این نیست، هیچ عذابی» بنظرم این جمله ایده ی پشت کتاب بود، اونقدری که فکر میکردم خوب نبود.
یک ایده ی خوب که شروع قابل قبولی داشت ولی خوب تموم نشد.من رو که ناامید کرد. میتونست خیلی بهتر باشه. فضای وهم الود و راز امیز بودن کتاب و ایده ی بکرش نقاط قوتش بود. اما هم دچار پرگویی بود و هم پایان خوبی نداشت.
خیلی نوشتار و لحن جذاب و پر کششی داره. خوندنش خیلی راحت و روونه! طوری که من توی یه نشست همش رو خوندم. ولی متاسفانه پایانش کمی برام ناامید کننده بود. حس این سریالای ماورائی ماه رمضونای شبکه 1 رو داشت. ولی بازم خوندنش تجربه ی جدید و لذت بخشی بود.
تو تمام مدت خوندن اين كتاب ،حس مي كردم پشت هر پاراگراف آقاي خانلري با همون پوزيشن عكس پانداي مهربون واستاده تا واكنشم رو ببينه،اگه ترسيدم بهم بخنده،اگه اشكم درومد با خونسردي آرومم كنه،من اما تمام مدت فكر مي كردم آدماي شوخ ترسناك ترن... سورمه سرا جايي كه خودم بارها بهش سر زدم و برگشتم، همه مون ، ميفهممش چه وسوسه اي داره موندن توش و چه حسرتي داره برگشتن ازش...راستش فك ميكنم رابطه بين سورمه سرا و اينجا مثل همون داستان كه به مادرا گفتن يكي اين دست بچه رو بگيره يكي اون دستش رو و بكشه،و هربار ميگم خدا كنه سورمه سرا مامان اصلي باشه و ول كنه دستمو...
من بالاخره کتاب سورمهسرا، نوشتهی رامبد خانلری رو تموم کردم. اینکه نوشتم بالاخره، یعنی اینکه من باید کتاب رو چهارماه پیش تموم میکردم و جذابیت کتاب انقدر بالا! بود که نصفه موند. اول از همه اینکه، من دارم نظر خودم رو بازگو میکنم: کتاب رو من حقیقتا نمیدونم توی کدوم دسته باید قرار بدم. تنها دستهای که به نظرم میرسه، سریال ماهرمضونیه. ماورا طبیعه مثلا؟ رو��یت به شدت یکنواخته. به شدت. در حدی که من جاهایی حرف زدن کاراکترا و حرف زدن شخصیت اصلی با خودش رو از هم تشخیص نمیدادم. اتفاقا و دیالوگها و توصیفات شدت تکراری بود. حالا اینجا قصد در کار بوده حتماً، ولی امان از این تکرار در کنار اون روایت یکنواخت. موضوع کار هم که به نظرم همون برگرفته از سریال ماه رمضونی بوده. در همین حد نچسب. اگر بخوام به این کتاب امتیاز بدم، احتمالا ۲ از پنج، با ارفاق. در نهایت به نظرم تنها نکتهی جذاب کتاب، عنوانشه. این کتاب رو کلا به کسی توصیه نمیکنم
ایدۀ محوری جالب بود. خرده روایت ها جالب بودن گاه، تعلیق و کشش وجود داشت در داستان. نثر داستان اوکی و مناسب محتواش بود. ولی. گفتگوها اغلب شبیه به گفتگوی سریال های تلویزیونی، شعاری و سرشار از جملات قصار و گُنده گویی بودن. از یه جا به بعد حس میکردم خیلی از اشخاص و رخدادها و مکان ها در کتاب گنجانده شدن که نویسنده بتونه جملۀ جالبی رو که در ذهن داشته در داستان بنشونه. ایده ای که میتونست یه کند و کاو فلسفی قوی در موضوع مرگ باشه یا حکمفرمانی رئالیسم رو بر فضای داستان و رمان فارسی به هم بزنه، به دم دستی ترین و رو ترین شکل ممکن به پایان رسید. ینی همونطوری که حتا خود راوی هم در طول داستان به لوس و بی معنا و تکراری بودنش اشاره میکنه.
من، شما و تمام آدمهایی که میشناسیم و نمیشناسیم در زندگی چیزهای با ارزشی را از دست دادهایم؛ گاهی با ارزشترین چیزمان را. این چیزهای با ارزش بعدِ از دست رفتن به کجا میروند؟
|از متن کتاب|
تصویر سازی نویسنده رو دوست داشتم. حسی که به من انتقال داد خیلی تاثیر گذار بود. بعد از خوندن کتاب به قبرستانی در گودین تپه کرمانشاه رفتم. قبرستانی قدیمی و سر سبز. چیز عجیبی که در این قبرستان بود این بود که فامیلی اکثر فوت شده ها مثل هم بود «گودینی» ! انگار که به یک مهمونی رفته بودم که همه افراد با هم خویشاوند بودند. حس میکردم همه مرده ها به استقبالم اومده بودند و موقع رفتن هم من رو راهی کردن و گفتند: سخت نگیر، از سفر کوتاهت لذت ببر!
وقایعی که قرار بود توی سه فصل آخر بیفته کاملا قابلا پیش بینی بود. یک سری از مفاهیم به کار رفته توی کتاب رو دوست داشتم مثلا یکجا نظر هدیه راجع به فصل آبان رو گفته بود و بعد ۲۰-۳۰ صفحه بعدش گفته بود دوست داشته اسم بچه اشو اگه پسر بود بذاره آبان و اگه دختر بود بذاره آبانه. من اینجا این برداشتو کردم که هدیه از اول علائمی از افسردگی تو خودش داشته! و از نویسنده به خاطر این که مثل عده ی کثیری از نویسنده های ایرانی سعی نکرده بود نثر خیلی خاص و عجیب غریب داشته باشه، تقدیر میکنم!
داستانی تهوع آور ولی توصیفات دقیق صحنه پردازی هایی که تو ذهنت میومد کلِ کتاب تم تش برام رنگ سورمه ای داشت و وقتی نگاه به آسمون و دیدنِ شیوه ی زنان رو میشنیدم و بعد واقعیت ماجرا رو به دلم نشست کمی .
برای همه کسانی که خیال بازیگوشی دارند خواندن سرمه سرا واجب است. رامبد خانلری پیشتر در سرطان جن ثابت کرده بود قصه گوی ماهری است. در این کتاب قصه بیش از هر چیز جاری است. شخصیت ها و فضا در دل داستان شکل می گیرند و راوی جوری قصه گوست که انگار رامبد نشسته است به سخن گفتن و ما خوانندگان با او همراهیم