Jump to ratings and reviews
Rate this book

ضحاک ماردوش

Rate this book
كتاب گزارش يا تفسيري است از داستان ضحاك شاهنامه.

203 pages, Hardcover

Published January 1, 1397

13 people are currently reading
283 people want to read

About the author

علی‌اکبر سعيدی‌سيرجانی، اديب، پژوهشگر و نويسنده ايرانی در تاريخ بيست آذر ماه هزار و سيصد و ده در سيرجان متولد شد. ماه های آخر زندگانی جسمی او در اسارت جمهوری اسلامی گذشت. بی هيچ تماسی با دنيای آزاد. او در ۲۴اسفند ماه هزار و سيصد و هفتاد و دو، ساعت ۹ بامداد از خانه خارج شد. غروب پنجشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۷۲ دستگيری او بدست جمهوری اسلامی در روزنامه ها درج گشت.
با وجود ادعای کمال خرازی سخنگوی وقتِ جمهوری اسلامی در مقابل مجمع عمومی سازمان ملل مبنی بر ديدار سيرجانی با خانواده آنها تا زمان وفات وی در زندان موفق به ملاقات وی نشدند. وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی در ۴ آذر ماه ۱۳۷۳ مرگ او را در روزنامه های رسمی اعلام نمود. درست همان زمانی که جهان آزاد آخرين مهلت برای نشان دادن سعيدی سيرجانی توسط جمهوری اسلامی اعلام کرده بود.
مطابق اعترافات اميرفرشاد ابراهيمی و شواهد آشکار، سعيدی سيرجانی در تاريخی ميان نيمه تير ماه ۱۳۷۳ تا آذر ماه همان سال به دست عوامل وقتِ وزارتِ اطلاعات جمهوری اسلامی به قتل رسيد.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
90 (41%)
4 stars
85 (39%)
3 stars
31 (14%)
2 stars
6 (2%)
1 star
3 (1%)
Displaying 1 - 30 of 36 reviews
Profile Image for Peiman E iran.
1,436 reviews1,094 followers
June 11, 2019
درود بر «علی اکبر سعیدی سیرجانی» و یادش گرامی
‎دوستانِ گرانقدر، در گذشته در موردِ شخصیتِ حقیقی «ضحاک» توضیح داده ام، ولی چون در این کتاب پایه و اساس روایت را از «شاهنامه» برگزیده است، بنابراین من نیز به همان داستانی که در شاهنامه آمده میپردازم
‎ عزیزانم، از آنجایی که متأسفانه بسیاری از ایرانیان، "شاهنامه" را نخوانده و کماکان بازهم نمیخوانند، بنابراین تصمیم گرفتم تا این داستان را چکیده نویسی کنم تا نامها و سرنوشتِ اشخاص درونِ این داستان، در ذهنِ ایرانیانِ عزیزم ماندگار شود... در زیر چکیده ای از داستانِ ضحاک که توسطِ فردوسی بزرگوار و خردمند، در شاهنامه و همچنین این کتاب آمده است را برایتان مینویسم ... امیدوارم تا پایانِ ریویو را با حوصله خوانده و با خردِ خویش، در آن بی اندیشید
----------------------------------------------
‎در گوشه ای از قلمروِ شاهنشاهی «جمشید»، در آن سویِ اروند رود و در دیارِ تازیان، شاهِ عادلی به نامِ «مرداس» حکومت میکرد که دارایی خود را وقفِ مردم کرده بود
‎این پادشاهِ تازی، پسری جاه طلب داشت به نام «ضحاک» و ملقب به «بیوَراسپ» که صاحبِ ده هزار اسبِ زرّین بود
‎این جوان، که برخلافِ پدرش خالی از مهر و عاطفه است، اسیرِ وسوسۀ اهریمن شده و برایِ مرگِ پدرش دام پهن میکند و از آنجا که مرداس، مردِ سحرخیزی است، در تاریکی به قصدِ رفتن به آبخانه و در باغ، به درونِ چاهی سرنگون شده و ضحاکِ بدسرشت، رویِ چاه را میپوشاند
‎پس از به قدرت رسیدنِ این جوانِ تازی، اینبار اهریمن در لباسِ آشپزی به خدمتِ ضحاک میرسد و بهترین خوراک ها را از گوشت هایِ خوشمزه برایِ ضحاک فراهم میکند و اهریمن از وی میخواهد تا این افتخار را به او بدهد تا بر شانۀ وی بوسه زند... ضحاک کتفِ خود را برهنه کرده و اهریمن بر آن بوسه میزند و ناپدید میشود
‎بر اثر بوسۀ اهریمن، دو مارِ سیاه بر شانه هایِ ضحاک سر بر می آورند که آرام و قرار ندارند و ضحاک که ترسیده است، چاره ای نمی بیند جز بریدنِ آنها ... ولی هربار پس از بریدن، دوباره مارها رشد میکردند
‎تمامی پزشکان به دربار می آیند ولی هیچیک چاره ای پیدا نمیکند، تا آنکه یمن در ظاهرِ پزشک به این جوانِ تازی میگوید که چارۀ این مارها و مُسَکنِ این رنجِ طاقت فرسا، خوراندنِ " مغز جوانان" به این مارهاست
‎عزیزانم، با آنکه تا همین 1500 سال پیش نیز موجوداتی همچون تازیانِ عربستان و حتی پیامبر و امامانِ مسلمان نمیدانستند مغزِ انسان چیست و نمیدانستند مغزِ انسان به چه کار می آید و تصور میکردند، فکر کردن توسطِ قلب انجام میگیرد!! ولی ایرانیان و نیاکان خردمندِ ما میدانستند که تمامِ فعالیت هایِ ذهنی و قدرتِ خلاقیتِ انسان ها محصولِ مغزی است که در جمجمۀ انسانها قرار گرفته است... بنابراین با این خواستۀ اهریمن از ضحاک اشاره ای شده است به این موضوع که زورگویانِ و ظالمان، برایِ تحکیمِ قدرت و قلمروِ خویش، چاره ای نداشتند جز مبارزه با مغزها و خردِ انسانها.. و اهریمن میداند که اینگونه این جوانِ تازی میتواند به کلِ دنیا پادشاهی و حکومت کند و مردم نیز از پادشاهی جمشید بیزار شده بودند و شاید اینگونه خیال میکردند که ضحاک نیز همچون پدرش عادل است، بنابراین رأی به پادشاهیِ یک تازیِ آدمخوار دادند و به نوعی از چاله به چاه افتادند
‎از آن سو جمشید، بدونِ خون و خونریزی کنار میکشد و سر به کوه و بیابان میگذارد و سپس به دستِ عواملِ ضحاک با ارّه به دو نیم میشود
‎و اِی وای از این مردمِ ابله و ساده که همچون ساکنینِ عرب پرست و بیخردِ اکنون در ایران زمین، سرزمینی را که حاصل تلاشِ تهمورث (طهمورث) و جمشید بود را دو دستی تقدیم به یک تازیِ آدمخوار نمودند و به گفتۀ فردوسی بزرگوار، دو پاکیزه روی حکومت را که کنایه از سپاه و خزانهۀ ایران است را در اختیارِ یک تازی قرار دادند تا با ثروتِ ملی و قدرتِ تمام، به جانِ این سرزمین بی افتد
‎هر روز در آغازِ صبح، دو مغزِ جوان خوراکِ مارهایِ رویِ شانۀ ضحاک بود .. مردم که جوانهایشان را از دست میدادند، شجاعتی برای اعتراض نداشتند و تنها به این امید بودند که یک رهبر برایِ نجاتشان پیدا شود
‎در همین اوضاع و احوال دو نجیب زاده به نام «گرمایل» و «ارمایل» به آشپزخانۀ ضحاک راه میابند تا بلکه روزانه حداقل از بین دو تن از مردم، جانِ یک جوان را نجات دهند و مجبور بودند تا از دو جوان یکی را بکشند و یکی را نجات دهند و مغزِ گوسفند را با مغزِ آن جوان بدبخت درآمیزند تا مارها بخورند... به اینگونه در ماه جانِ ۳۰ جوان را نجات میدادند
‎یک شب ضحاک کابوسی میبیند که سه جوان قصدِ جانش را دارند، از خواب با فریاد میپرد و «ارنواز» خواهرِ جمشید که از بیمِ جانش با او ازدواج کرده، وی را تحریک میکند تا خوابش را برایِ سایرین تعریف کند
‎موبدی خواب را تعبیر میکند و گویا تعبیرِ آن، قیامِ «فریدون» در آینده به خونخواهیِ پدر و همچنین کشته شدنِ گاوِ برمایه ای که به او شیر میداده است، میباشد
‎که البته منظورِ فردوسی این میهن پرستِ بزرگ، از "گاوِ برمایه" که هم شیر میدهد و هم بار میکشد، مظهرِ مشخصِ برکاتِ اهورایی میباشد و همان اقتصاد و بنیۀ این سرزمین است که ضحاک آن را نابود کرده بود و فریدون نمادِ یک ملت است
‎پدرِ فریدون، جوانمردیست که «آبتین» نام دارد و از آزادگانِ ایرانی و فراریانی است که به انتقام از ضحاک کمر بسته است و جلادانِ ضحاک در پی او میباشند و البته همینطور هم شده و آبتین کشته میشود
‎حال زنی بی پشت و پناه به نامِ «فرانک» همراه با فرزندِ خردسالش «فریدون»، با دشمنی قهار به نامِ ضحاک و یک جامعۀ اختناق زده که هرکس در بندِ جانِ خویش است و فارغ از غمِ دیگران، باید چه کند؟؟؟ در آنجا ریشۀ جوانمردی خشکیده شده است. بنابراین فرانک با پسرش فریدون شهر را ترک کرده و به سمتِ دشت و روستا میرود، به سمتِ جایی که دور از تازیان باشد و قلبِ ایران در حالِ تپش باشد و فرهنگِ ایرانی در حالِ بالیدن
‎فریدون، نزدِ مرزبانی که نمادِ نژادِ پاک و مهربانِ ایرانیان است و در حالِ بزرگ شدن با خوردنِ شیرِ معرفتِ "گاوِ برمایه" که شیرش نمادِ جوهرِ فرهنگِ برترِ ایرانیان، میباشد، روزگار میگذراند که جاسوسان به ضحاک خبر میدهند و او به آن روستا رفته ولی فرانک و فریدون از آنجا میگریزند... ضحاکِ خشمگین، گاو برمایه و تمامِ جاندارانِ آن منطقه را کشته و خانۀ فریدون و مادرش را نیز آوار میکند
‎در این میان پیرِ صافی ضمیرِ کوهنشینی که نمادِ عشایرِ طبیعت پسندِ ایران میباشد، به فرانک که نمادِ زنانِ شجاع و فداکار و خردمندِ ایرانیان است، پناه میدهد
‎برایِ ایرانیان خیلی مهم بوده که از نیاکان و نسبِ خودشان آگاه باشند، به همین دلیل است که امروزه دین فروشان و عرب پرستان، کاری کرده اند که جوانان از گذشته و نیاکانِ ایرانیِ خودشان بی خبر باشند و اندکی غرورِ ملی و میهن پرستی در وجودشان ریشه ندواند... فرانک، این زنِ ایرانی و خردمند، این را میداند، بنابراین فریدون را با نام و نسب و سرزمینش آشنا میکند و برایش جریانِ ستمی که به این سرزمین شده است را شرح میدهد، فریدون خونش به جوش می آید، ولی این زنِ خردمندِ ایرانی، جوانش را از انجامِ هرکارِ نابهنگام و بدونِ اندیشه، باز میدارد
‎عزیزانم، از اینجایِ داستان، «کاوه آهنگر» نیز واردِ داستان میشود... پسرِ او را آورده اند تا مغزش را خوراکِ مارهایِ رویِ دوشِ ضحاک کنند که کاوه برای نخستین بار در بینِ مردمِ ترسو و ساده لوح، فریاد میکشد و اعتراض میکند و ضحاک از جانِ پسرش میگذرد.. از او میخواهد که به عدالتِ پادشاه اقرار کند... کاوه، فریادِ آزادی سر میدهد و فرزندش را به جلو می اندازد، چرا که سرزمینش با ارزشتر از هرچیز است
‎بله عزیزانم، با فریادِ کاوه مردم به خودشان می آیند و پشتِ او حرکت میکنند... کاوه، بر فرازِ نیزه ای افراشته، پیش بندِ چرمیِ خویش را بسته است که بر اثرِ جرقه هایِ آتشِ کورۀ آهنگری سوراخ سوراخ شده است و این همان "درفشِ کاویانی" است... عزیزانم، "درفشِ کاویانی" نمودارِ دلِ چاک چاکِ ستم دیدگانِ این سرزمین است و فریادِ کاوه، نهیبِ هستی سوزِ ملتی فریب خورده و به جان آمده است... کاوه همچون دیگر بیشرفهایِ عرب پرست و فرصت طلبی که این سرزمین را تا به امروز به کثافت کشیده اند، به دنبالِ قدرت و شاه شدن نیست... او فقط به دنبال نجاتِ خاکِ ایران زمین و نجاتِ ایرانیان است
‎اینک زمانش رسیده که فرانک جوانش فریدون را به نبردِ ضحاک بفرستد.. فریدون از دو برادرِ خود یعنی «کتایون» و «برمایه» میخواهد تا سلاحی برایش تدارک ببینند که با آن سلاح به جنگِ آن تازیِ ماردوش برود و طرحِ گرزی که شبیهِ سرِ گاو میباشد را کشیده و به آنها میدهد تا دقیقاً شیبهِ همان را بسازند
‎و آهنگرانِ زحمت کشِ این سرزمین که نمادِ جامعۀ کارگری هستند، گرزی را برایِ فریدون میسازند که سرِ گرز شباهتی با سرِ گاو دارد و این گرز، احتمالاً نمادِ فریاد و قدرتِ جامعۀ کشاورزی و دهقانِ این سرزمین میباشد
‎خلاصه، فریدون به همراه سپاهش به سمتِ ضحاک رفته و در سینۀ کوهی اردو میزنند تا پس از استراحتی کوتاه به او حمله کنند... کتایون و برمایه، که همراهِ فریدون به این نبرد آمده اند، طمع میکنند که چرا آنها فرمانده نباشند. بنابراین قصدِ جانِ برادرِ کوچکترشان فریدون را میکنند و از بالا سنگی را میغلتانند تا به روی فریدون بیافتد، ولی با صدایِ آن فریدون بیدار شده و به کمکِ طلسمی که پریِ زیبارو به او داده بود، سنگ را از حرکت باز می دارد... ولی با جوانمردیِ تمام، از اشتباه و آزِ برادرانش میگذرد و با تمامِ اتفاق هایی که در مسیرِ پیروزی برایش رخ میدهد، در نهایت کاخِ ضحاک را به تصرف را درآورده، ولی ضحاک میگریزد و ادارۀ امور را به وزیرِ صافی مزاج و خدمتگزارش یعنی «کندرو» می سپارد... در کاخ، دو خواهرِ جمشید «ارنواز» و «شهرناز» از فریدون استقبال کرده و برایش درد و دل میکنند و ارنواز که از خوابِ ضحاک با خبر بوده است، متوجه میشود که این جوان، همان ناجیِ سرزمینِ ایران است
‎وزیر به دیدن ضحاک و به سمتِ مخفیگاه او رفته و تحریکش میکند که به فریدون حمله کند و تاج و تختِ خود را پس بگیرد... او نیز قبول میکند و زمانی که به کاخ میرسد، میفهمد که نبرد با فریدون بی فایده است، بهتر آن است که ناغافل او را بکشد، بنابراین به خیالِ آنکه خواهرانِ جمشید به وی یاری میرسانند، از پشتِ بام و به طورِ مخفیانه واردِ کاخ میشود، ولی زنش را با فریدون میبیند و با خشم میرود تا خنجر در قلبِ ارنواز فرو کند که فریدون سر میرسد و با نخستین ضربۀ گرز بر سرِ وی کلاه خودش را در هم میشکند به محضِ فرودِ ضربۀ دوم، سروشِ غیبی ندا میرساند که او را نکش، چراکه قتل و کشتنِ انسان، در نزدِ ایرانیان کاری بد بوده است و فرشته به او میگوید که او را در بند کند تا مردم پو��ی و ذلتِ یک تازی را تماشا کنند و مارهایِ رویِ شانه اش وی را شکنجه دهند و فریدون نیز همین کار را میکند
‎مردم از فریدون میخواهند که در همان شهر بماند، ولی فریدون نمیخواهد پایتختِ خویش را در جایی انتخاب کند که روزی پایتختِ یک تازیِ ماردوش بوده است... پایتختِ ایران باید در سرزمینِ ایران و در قلبِ ایران زمین باشد، نه در سرزمینِ تازیان
دوستانِ من، در پایان بهتر است بدانید که فریدون، آن تازیِ مار به دوش را به ایران بُرد و به کوهِ دماوند او را زنجیر نمود
*******************
‎عزیزان و نورِ چشمانم، با خواندنِ این داستانها متوجه میشویم که ایران سرزمینِ کهنه اندیشان بیشعور است، در سرزمینی که مُدام اشتباهات توام با اشتباه را تکرار میکنند، و در برابرِ ستم سکوت کرده اند و در انتظارِ فریادِ «کاوه آهنگری» نشسته اند تا خود را قربانی کند، هیچ امیدی به رستگاریِ آن ملت، نباید داشت
‎میخِ طویله ای که به درختی تَر کوفته باشند، به مرورِ زمان در جانِ درخت، هضم خواهد شد. این جماعتِ در حماقت هضم شده، خودشان را برایِ تازیانِ غارتگر و متجاوز جرواجر میکنند... خود دریدنشان در ایامِ ابلهانۀ محرم و شب هایِ بیخردانه و موهومِ قدر در رمضان، گواهِ محکمی، بر بت پرستی و عرب پرستیِ این موجوداتِ نااگاه میباشد... ملتی که روزی در زیرِ همین "درفش کاویانی" موحدترینِ موحدین و متحدترینِ متحدین به رویِ زمین بودند، چنان آلودۀ عرب پرستی و بت پرستی شده اند، که هیچ امیدی به فهمِ جانشان نمانده است... این موجودات، خِرَد و خدایِ خویش را، با بتی تازی به نامِ "اللهِ اکبر" معاوضه کرده اند که نقدشان را گرفته است، تا آنان را با نسیه ای مشغول کند... فهمِ این جماعتِ عرب پرست به قدری ذلیل است که جز با واسطه قراردادنِ امام و امام زاده هایِ تازی که اندکی فهم و شعور در شناختِ انسان و کرامتِ انسانی و تمدنِ انسانی نداشته اند، نمیتوانند به فهمِ خویش فهیم شوند
‎این مردمِ عرب پرستِ ساکن در ایران نه کاوه را میشناسند و نه فریدون را و نه فردوسیِ میهن پرست و شاهنامه اش را... این ابلهان تنها نامِ تازیانِ بی ارزشی همچون حُر و مالکِ اشتر و مختار و حبیب ابن مظاهر و غارتگران و دیگر بیابانی ها وپیشوایانِ بی ارزشِ آنها را میشناسند... آن اندک ایرانیانی نیز که شما گاهی از آنان هوارهایی می شنوید و کوروش کوروش و داریوش داریوش میکنند، بی آنکه اندک آگاهی و سوادِ تاریخی داشته باشند، فریبِ متحرفانِ تاریخی و یهودیان را خورده اند که تمدنِ بزرگِ "عیلامیان" و "پیشدادیان" را به نامِ "هخامنشیان" در حلقِ آنها فرو کرده اند و بسیاری از تاریخِ هخامنشی را تحریف نموده اند.. این موجودات دچارِ جنونِ ادواری شده اند، که گاهی داد و فریادشان، ناشی از طغیانِ حماقتِ آنها میباشد... این توده، آزادی را فهم نمی کنند و هیچ دفاعی برایِ حرکتشان در ذهن ندارند. مملکتی که تا این اندازه، در آن آدم فروش و آدم کش باشد، تکلیفش مشخص است
----------------------------------------------
‎امیدوارم این ریویو برایِ فرزندانِ خردگرایِ سرزمینم مفید بوده باشه
‎«پیروز باشید و ایرانی»
Profile Image for Peiman.
652 reviews201 followers
May 27, 2025
کتاب ضحاک ماردوش همون‌طور که در مقدمه‌ی کتاب اومده حاصل یک ترم کلاسی در مورد شاهنامه و قسمت ضحاکه. در ابتدای کتاب به عنوان پیشگفتار توضیحات مفصل و بسیار جالبی راجع به چگونگی اوضاع و احوال مردم و حکومت در دوران سرودن شاهنامه اومده که علاوه بر روشنگر بودن بر اهمیت شاهنامه هم تاکید می‌کنه. در ادامه هم راجع به کلیت داستان توضیح کوتاهی داده میشه

در داستان ضحاک خواننده‌ی اشارت شناس اهل تأمل، با دو عامل قوی سر و کار دارد، یکی ذهن افسانه ساز هوشمندان روزگاران کهن و دیگری طبع نکته پرداز فردوسی. افسانه ضحاک به صورت موجود محصول تجارب مردمی است که هزاران سال پیش از ما گرفتار پنجه‌ی شاه ستمگر خونخواری بوده‌اند و داستان روزگار سیاه سلطه‌ی او را سینه به سینه منتقل کرده‌اند و در هر انتقالی به اقتضای زمانه شاخ و برگی بر آن افزوده‌اند، و این افسانه‌ی سرگرم کننده به تدریج مایه‌ی عقده گشایی و امیدواری نسل‌های بعدی شده است. که پایان شب سیه سپید است. و فرزندان و نوادگان آن اجداد که به نوبه‌ی خود در پنجه ظلمی گرفتار آمده‌اند، برای تهییج کاوه‌ای و فریدونی به چاره جوئی برخاسته‌اند و از افسانه‌ای دیرینه برای انعکاس تباهی روزگارشان مدد گرفته‌اند.


کتاب به این صورته که همزمان که به صورت نثر و نظم داستان رو تعریف می‌کنه، تحلیل و تفسیر شخصی از داستان و علائم هم ارائه میده. پس شروع داستان ضحاک از جمشید شروع میشه و شکوه پادشاهی جمشید و اینکه همه چیز عالی و آرامه

و چه آفت خطرناکی است دوران طولانی آرامش و اطاعت و رفاه و بی مرگی، آن هم در دیاری که پیش از آن دستخوش آفت‌ها بوده است و در میان آدمیزادگانی که به هر حال تحوّل جویند و تنوع طلب. در چونین بهشت یخ زده‌ای تکلیف طبیعت هیجان طلب مردم چیست؟ گروه خرده گیران که در دل غارهای کوهستان خزیده و از جامعه بریده‌اند، طبقات سه‌گانه‌ی دیگر هم سرشان هست و کارشان. در همچو حال و هوایی سران مملکت و مقربان بساط سلطنت چه مشغله‌ای می‌توانند داشته باشند جز از می و رود و رامشگران کام دل گرفتن و مدیح ذات مبارک سرودن و دعا به دولت شهریاری کردن. در چونین محیطی بازار چاپلوسی گرم است و مسابقه تملق هیجان‌انگیز. در نتیجه، فرمانروایی بدان قدرت و هوشمندی، بازیچه‌ی هوس چاپلوسان درباری می‌شود و از گزافه‌گویی‌های فرصت جویان به وجد می‌آید.


بعد به ضحاک و ابلیس و قتل پدر و آشپزی ابلیس می‌رسیم

و ابلیس در هیأت طباخان درآمده که یقین دارد جوان تازی چون همه‌ی سبک‌مغزان عالم بنده‌ی شکم است و لذت‌های محسوس مادی را بر همه‌ی فضایل و معنویات ترجیح می‌نهد، شادمان از موفقیت نقشه‌ی اهریمنی خویش، متوسل به حربه فراوانْ تأثیر دیگری می‌شود: آفرین خوانی و مدیحه‌سرایی، که لذت، دومین مطلوب کم‌خردان است و خودپسندان با تعظیمی غرا و دعای همیشه بزی شاد به تسخیر احمق می‌پردازد و عرض حاجت


و بوسیدن شانه‌های ضحاک توسط ابلیس و پدید آمدن دو مار از شانه‌های ضحاک

برآمدن مار از شانه آدمی کنایه از چیست؟ آیا در آن روزگاران هم جنگاوران خونریزی که به قیمت جان آدمیزادگان به فرماندهی می‌رسیده‌اند، معرف منصب از خون بر آمده‌شان نشانه‌هایی بر سر شانه ها بوده است؟ آیا سران محتشم و یکه‌تازان دشت سواران نیزه‌گزار دنباله‌ی دستار دور سر و صورت پیچیده را از زیر چانه می‌گذرانده و بر کتف می افکنده‌اند؟ آیا کسانی که اختیار جان مردم را در دست هوس‌های جبارانه‌ی خود داشته‌اند به شیوه‌ی سرداران رومی طاقه شالی بر شانه می‌انداخته‌اند؟ به هر حال عرصه‌ی گمان پردازی تنگ نیست اما در هر تعبیر و تفسیری باید برای شناخت ماران بدین نکته‌ی کلیدی توجه کرد که ابلیس به عنوان طبیبی متخصص غذای این جانوران مزاحم را منحصر به مغز آدمیان کرده است و در تجویز طبیبانه‌ی خود پافشرده که بلای ماران علاج ناپذیر است؛ مداوای او جنبه‌ی
تسکینی دارد و مسکن آزار طاقت فرسایشان مغز جوان است و بس. و نیز بخاطر داشته باشیم که در ایران باستان هم چون روزگار ما همه‌ی فعالیت‌های ذهنی و نیروی تعقل و قدرت خلاقه‌ی بشر را محصول همین توده‌ی خاکستری رنگ اندک حجمی می‌دانسته‌اند که به نام مغز در جمجمه‌ی آدمیزادگان قرار گرفته است. و نیز متوجه این واقعیت تاریخی باشیم که جباران زمانه، برای تحکیم موقعیت و توسعه‌ی قلمرو خویش چاره‌ای نداشته‌اند جز مبارزه با مغزها و ابلیس در آغاز آشنایی و اخذ بیعت به جوان جاه‌طلب تازی وعده‌ی پادشاهی سرتاسر جهان داده است.
اما قصد و غرض ابلیس ازین زمینه‌سازی‌ها و راهنمایی‌ها چیست؟ عاشق دلداده‌ی ضحاک است؟ ابداً. مقصود اصلی این دشمن قسم خورده‌ی نسل بشر را از زبان فردوسی بشنویم:

سر نره دیوان ازین جست و جوی
چه جست و چه دید اندرین گفت و گوی
مگر تا یکی چاره سازد نهان
که پردخته ماند ز مردم جهان

آری ابلیس فتنه‌گر همه‌ی جد و جهدش را منحصر بدین کرده است که سطح زمین از مردم تهی گردد. و این دقیقه لطیف را هم به خاطر داشته باشیم که «مردم» در زبان فردوسی غالباً معنایی بالاتر از آدمیزاد و بشر دارد. همچنان که مردمی در روزگار ما آنمایه فراوان نیست که صفت عام همه‌ی ابنای بشر باشد.


همزمانی پادشاهی ضحاک و به بیراهه رفتن جمشید باعث شد که بزرگان ایران از ضحاک درخواست کمک کنند

در این مقوله که چرا سران ملک رو به ضحاک می‌آورند، توضیح ضمنی فردوسی رعشه‌آور است و در جهان امروز نه چندان مایه افتخار: بزرگان ایران چون می‌شنوند در سرزمین تازیان مهتر پر از هول اژدها پیکری‌ست، رو بدو می‌آورند تا این مظهر هراس و وحشت را بر جان و مال خود مسلط کنند. خیلی دلم می‌خواست حتی در یکی از نسخه های کهن شاهنامه بجای «پر از هول شاه اژدهاپیکر است» مصراعی بود ازین قبیل که پر از مهر شاهی هنرپرور است تا پا بر فرق امانت ادبی و ضوابط نسخه شناسی می‌نهادم و این مصراع رسوا کننده را از دخالت‌های کاتبان معرفی می‌کردم، اما کجای کارها بر آرزوی امثال بنده بوده است که اینجا باشد می‌دانم قبول این مصراع صورت حاضر یعنی تسلیم در مقابل این عقیده که اجداد بزرگوار ما ذاتاً آقاطلب بوده‌اند و دلداده‌ی اربابی که از هول و هیبت‌ش مو بر اندامشان راست گردد. فرمانروایی را لایق ستایش میشمرده‌اند که نقش پرچم‌ش تصویر اژدها باشد و به جای دل در سینه‌ی نازنینش سنگ خارا؛ تا بتوانند ازع برکات قدرت وحشت آفرین او مملکت را تبدیل به قبرستان خاموشان کنند و خود به چپاول و غارت پردازند و سرانجام به حکم لطيفه‌ی من أعان ظالماً، خود روزگاری به آتش خشم همین معبود خود ساخته بسوزند. چه کنم فردوسی چنین گفته است و چاره ای نیست.
و اما خوشبختانه راه گریز و توجیهی باقی است که هواداران و طلب‌کاران ضحاك هولناک اژدها پیکر، بزرگان و سران مملکتند نه افراد رعیت. این شاهتراشان و بتگران حرفه‌ای هستند که راهی سرزمین تازیان می‌شوند و تازی ماردوش را به شاهی می‌گزینند، توده‌ی مردم در این انتخاب سهمی ندارند. اگر مدعی سرسختی پیدا شود و انگشت بر توجیه بنده نهد که «اگر ملت ایران در دعوت ضحاک سهمی نداشته‌اند چرا حکومتش را تحمل کردند؟ چاره‌ای ندارم جز توسل به دو احتمال و تحلیل، یکی اینکه رعایای قلمرو جمشید وصف مرداس خداترس مهربان را شنیده‌اند و بدین گمان که فرزندش هم کسی چون پدر است و میوه از درخت چندان دور نیفتاده، از هول حلیم عدالت در دیگ جوشان قساوت سرنگون می‌شوند و از چاله‌ی غرور جمشیدی بر می‌آیند تا در چاه جنایت ضحاکی معلق مانند. احتمال دیگر دخالت دلسوزانه‌ی همان ابلیس نابکاری است که در دل ناپاک ضحاک رخنه کرده و به او وعده شاهنشاهی روی زمین داده است. کار ابلیس با ضحاک تمام شده و اژدهای خونخواری برای سیه روزی ایران و ایرانیان پرورش داده است، اما با ملت ایران کارها دارد. لازمه‌ی طبیعت ابلیس، فریب خلق است و بستن چشم حقایق‌بین و ربودن عقل عاقبت‌اندیش ملت‌ها. بعید است موجود فتنه‌انگیزی که بدان مهارت و دقت جوان تازی را به دام خود کشانده و با بوسه‌ی ارادتی دو مار سیاه بی آرام بر شانه‌هایش کاشته، قلمرو عملش را منحصر به کویر خشکیده‌ی تازیان کند و از کار مریدانی که در این سوی دجله به حکم جهالت پذیرای ارشاد اویند غفلت نماید و مردم را به حال خود گذارد، تا با فکری دور از هیجان و تأملی کافی به ا��تخاب پیشوا پردازند چه معلوم که این فریبگر کهنه کار در شوراندن ایرانیان سهمی نداشته است و از آن بالاتر در جلب توجه مردم به ضحاک تازی به عنوان رهبری نجات بخش و فرمانروایی پاکدل.


و پس از ورود ضحاک به کاخ شهرناز و ارنواز رو تقدیم به ضحاک کنند. در این مورد سعید سیرجانی تفسیر جالبی داره

منظور راویان داستان، اعم از فردوسی و کسانی که پیش از فردوسی به جمع و حفظ اخبار گذشتگان همت گماشته‌اند، از این دو خاتون حرمسرای جمشیدی چیست؟ آیا درباریان فرومایه در لباس دلالان محبت، واقعاً دو زیباروی حرم سلطنتی را برده و به آغوش هوس ضحاک سپرده‌اند؟ یا روایت جنبه‌ی کنایی دارد؟ اگر منظور زیبارویان حرم است، چرا باید به معاشران بزم عشرت کژی و بدخویی بیاموزند و عیش خوش تازی خونخوار را با کج تابی و بد لعابی معشوقكان تباه کنند؟ درست است که ضحاک جز از کشتن و غارت و سوختن هنری ندارد و مصاحبانش باید به مقتضای طبع و سلیقه او عمل کنند اما برای مقاصد -البته عاليه- و اهداف شاهانه‌ای از این دست، دژخیمان و جلادان و آدمکشان کم نبوده‌اند. نه در ایران و نه در موکب از دشت تازیان آمده ضحاک. نکند منظور از این دو پاکیزه روی حرمسرایی، دو منبع قدرتی است که طبعاً در اختیار فرمانروا قرار میگیرد، سپاه و خزانه؟


همینطور جریانات رو ادامه میده و تفسیرهای جالبی ارائه میشه تا می‌رسیم به خواب دیدن ضحاک و پیشگویی و تعبیر خواب ضحاک. اینجا هم اتفاق جالبی می‌افته

ضحاک از پیشگویی مرد غرق وحشت می‌شود و به شیوه‌ی همه‌ی جباران خود را مستحق سرنوشتی بدین شومی نمی‌داند

بدو گفت ضحاک ناپاک دین
چرا بنددم؟ چیست از منش کین؟

سؤال ضحاک حیرت‌انگیز است. مرد به خونریزی خوگرفته که با لحن حق به جانبی می‌پرسد «چرا بنددم چیست از منش کین؟» آیا به راستی از قبح اعمال خویش بی خبر است؟ آیا تلقین ابلیس چنان در زوایای ذهن تاریکش رسوب کرده است که راه خود را حق می‌داند و کشتار جوانان بی‌گناه را شرط بقای خویش و دوام حکومتی که بستگی به وجود او دارد؟ آیا جنون قدرت و تلقین چاپلوسان درباری کار مرد را چنان ساخته است که خود را صاحب فره ایزدی می‌پندارد و مردم‌کشی‌های بل‌هوسانه‌اش را اجرای فرمان الهی؟ آیا کشتار جوانان صاحب مغزی که باید آینده‌سازان مملکت باشند و به تباهی کشاندن جامعه به بهانه‌ی تسکین ماران و تحکیم پایه‌های قدرت، از نظرگاه او امری ناگزیر است و به حکم ضرورت هر ناروایی روا؟


و همینطور داستان ضحاک و سرانجامش اومده تا انتها

اکنون که به فر فریدون و مقاومت فرانک و همت کاوه و قیام مردم تازی مردم فریب در غار تاریخ به میخ لعنت ابدی آویخته مانده است، و افسانه عبرت‌آموز حکومت جهل و جنونش بر صحیفه‌ی روزگاران باقی است؛ بیایید به شکرانه سقوط ضحاک و با آرزوی اینکه بعد از این کابوس اختناق هیچ ضحاکی بر سرزمین مقدس ما سنگینی نکند گوش دل به سخن حکمت آموز فردوسی دهیم:

بیا تا جهان را به بد نسپریم
به کوشش همه دست نیکی بریم
نباشد همی نیک و بد پایدار
همان به که نیکی بود یادگار
همان گنج دینار و کاخ بلند
نخواهد بدن مر ترا سودمند
سخن ماند از تو همی یادگار
سخن را چنین خوارمایه مدار
فریدون فرخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت آن نیکویی
تو داد و دهش کن فریدون تویی


این کتاب ارزش خوندن داره با اینکه شاید همه داستان ضحاک رو از بر باشند.ه
Profile Image for Mohsen.
183 reviews108 followers
December 27, 2019
ضحاک زمانه‌ات را بشناس

نهان گشت کردار فرزانگان
پراگنده شد کام دیوانگان

هنر خوار شد، جادویی ارجمند
نهان راستی، آشکارا گزند

شده بر بدی دست دیوان دراز
به نیکی نبودی سخن جز براز

سعیدی سیرجانی در این کتاب اسما به تفسیر قسمت ضحاک از شاهنامه می‌پردازه ولی عملا داره با تعمیم دادن ضحاک به امام زمانه از خفقان و استبداد و کشتار صورت گرفته بعد از سال ۵۷ سخن میگه:

“چه حکومت بی‌دغدغه‌ای می‌توان کرد با کشتن اندیشمندان آزاده و غارت رعایای ستم‌پذیر و در هم کوفتن اقتصاد مملکت.”

هر جا که امکانش باشه گریزی زده به حکومت‌ ضحاک و ظلم و ستم‌هایی که به مردم شده (میشه).

“بدترین اراذل را بر جان و مال خلایق مسلط کرده است و با پراکندن کام دیوانگان و در هم کوفتن روح صراحت و شجاعت و درستی، ملتی را در لجن‌زارِ دروغ و فریب و فساد فرو برده و هر جا نشانی از آزادگی و مناعت احساس کرده، دیوزادگان تبه‌کارش را به سرکوبی و کشتار فرستاده است؛ و مردم در مقابل این‌همه بیدادِ جنون‌آمیز نه فریاد اعتراض که ناله‌ی شکایتی برنداشته‌اند، (؟) و همه‌ی لشکریانی که از همین آب و خاکند و از همین مردم ستم رسیده، هنوز کمر بسته‌ی فرمان اویند و با یک اشارتش از هر گوشه‌ی مملکت هزارها فدایی جانباز به حمایتش برمی‌خیزند.”


پ.ن: اگه مثل من از شاهنامه فقط یک اسم شنیدید و بعد از چندین بار تلاش برای شروع ناکام موندین، این کتاب با توضیح و تفسیر سعیدی سیرجانی برای شروع عالیه.
Profile Image for Ardavan Bayat.
367 reviews64 followers
December 1, 2022
پایان خوانش: 1401.09.10
4.5 از 5

پس از شیخ صنعان سیرجانی که بسیار کتاب زیبا و به‌هنگامی پس از انقلاب 57 بود این کتاب هم خواندنی ست.
برای کسانی که نمی‌توانند شاهنامه بخوانند یا می‌ترسند بخوانند و نفهمند، این کتاب را پیشنهاد می‌کنم. گمان می‌کنم بخش‌هایی از این داستان را در یکی از کتاب‌های ادبیات دوران مدرسه با نام «کاوه‌ی دادخواه» خوانده‌بودم...
سراسر این کتاب و این داستان افسانه‌ای، روزهایی که گذرانده و می‌گذرانیم را بازخوانی می‌کند. ارزش اسطوره‌ها و افسانه‌ها و کلاسیک‌ها درست در همین بزنگاه‌ها نمود می‌یابد. کاوه‌ها و فریدون‌ها و فرانک‌ها و ضحاک‌ها همیشه هستند، باید درست‌تر به پیرامونمان بنگریم تا پیدایشان کنیم.
اگرچه نقص‌هایی به باورهای نادرست چندصدساله به شاهنامه و جغرافیا و تاریخش دارم و سیرجانی هم دچارش شده ولی تنها نیم‌ستاره بابت آن از نمره‌ی کتاب کم می‌کنم تا دست‌کم با کتاب شیخ صنعان برابر نباشد! پس همچنان کتاب برایم ارزش پنج‌ستاره را دارد!!!
به امید کاوه‌های دادخواه درون و بیرون.
Profile Image for Arezoo.
20 reviews
June 17, 2016
با اینکه داستان رو میدونستم ولی بازم خوندنش برام خیلی شیرین بود
Profile Image for r.
128 reviews80 followers
June 27, 2015
ضحاک از پادشاهان اسطوره‌ای ایرانیان است. در شاهنامه پسر مرداس و فرمانروای دشت نیزه وران است. او پس از کشتن پدرش بر تخت می‌نشیند. ایرانیان که از ستم‌های جمشید پادشاه ایران زمین به ستوه آمده بودند به سراغ وی رفته و او را به شاهی می‌پذیرند. با بوسهٔ ابلیس، بر دوش ضحاک دو مار می‌روید. ابلیس به دست یاری او آمده و می‌گوید که باید در هر روز مغز سر دو جوان را به مارها خوراند تا گزندی به او نرسد. بدین ترتیب جوانان ایرانی کشته میشوند تا مغزشان غذای مارهای روویده بر دوش ضحاک شود ..ایرانیان روز به روز در ذلت وخواری فرو میروند

و بدین‌سان روزگار فرمانروایی او هزار سال به درازا می‌کشد تا این که آهنگری به نام کاوه به پا می‌خیزد، چرم پارهٔ آهنگری‌اش، درفش کاویانی را بر می‌افرازد و مردم را به پشتیبانی فریدون و جنگ با ضحاک می‌خواند. فریدون ضحاک را در البرز کوه (دماوند) به بند می‌کشد.ودوباره ایرانیان طعم ارامش را میچشند .......کجاست کاوه اهنگری که دوباره درفش کاویانی خود را برافرازد وبرخیزد؟
Profile Image for Mobina J.
206 reviews69 followers
August 13, 2024
به حال و هوای سال ۷۳ فکر کنید. مردم همه غرق امید و زندگی خودشون… و سیرجانی رو همون سال کشتن. خیلی راحت و بی‌سر و صدا… مردم جادو شده با جادوی ضحاک زمانه… او کجا بود و اون نسل کجا!
و جالب اینه که اون نسل هنوز هم غرقن تا حدودی!
یک قسمت داره پادکست فردوسی خوانی درباره‌ی منابع شاهنامه که بعد از قسمت بیستمش هست؛ به نظرم اول اون رو گوش بدید و بعد شروع کنید خوندن این کتاب رو. شاید خوندن مقدمه‌اش رو لذت‌بخش تر کنه.
خوندن این کتاب در کنار خوندن شاهنامه برام معرکه بود و خیلی چسبید.
و امان امان از قلم سیرجانی. چه نوشته‌های کنایی معرکه‌ای…
Profile Image for Ahoura.7.
31 reviews6 followers
May 16, 2025
بیا تا جهان را به بد نسپریم
به کوشش همه دست نیکی بریم
نباشد همی نیک و بد پایدار
همان به که نیکی بُوَد یادگار
همان گنج دینار و کاخ بلند
نخواهد بُدن مر ترا سودمند
سخن ماند از تو همی یادگار
سخن را چنین خوارمایه مدار
Profile Image for Ali.
Author 17 books676 followers
December 7, 2007
گزارش سعیدی سیرجانی از افسانه ی ضحاک و دوران او. به روایت ایران شناسان و پژوهشگران، تاریخ بندی آیین زردشتی به سه "سه هزاره"، و در اسطوره (بنا به روایت شاهنامه) به سه "هزاره" تقسیم شده. در بخش اول (سه هزار یا هزار سال اول) نبرد نیروهای اهریمنی و اورمزدی برای تسلط بر جهان و انسان ادامه دارد. در بخش دوم نیروهای اهریمنی مسلط می شوند و در بخش سوم (سه هزاره یا هزاره ی سوم) نبرد نیروهای ایزدی و اهریمنی به شدت ا�� سر گرفته می شود و تا پیروزی نیروهای ایزدی ادامه دارد (جنگ نهایی ایران و توران، شکست افراسیاب و ناپدید شدن کیخسرو). ضحاک در شاهنامه (آژی دهاک در اوستا)، در بخش دوم ("سه هزاره" یا "هزاره"ی تسلط نیروهای اهریمنی)، حاکم شیطانی بر زمین و زمان است. سعیدی سیرجانی اسطوره را به مثابه نماد به خدمت گرفته، تا با کنایه به دوران فعلی بپردازد. کاری که در برخی از آثار دیگرش نیز انجام داده است. ناگفته پیداست که سه بار تجدید چاپ این کتاب در طی یک سال و نیم، آن هم در تیراژ پنج هزار نسخه، نشانه ی استقبال مردم بوده، و دستگاه سانسور را واداشته تا مانع چاپ های بعدی شود، و دستگیری و زندانی کردن نویسنده و بقیه ی قضایا تا قتل او.
Profile Image for Peymanjafari.
212 reviews8 followers
July 26, 2023
گزارش سعیدی سیرجانی از داستان ضحاک ماردوش واقعا بینظیر و حیرت انگیز بود
سعیدی سیرجانی در قالب داستان وضعیت خفقان زمان خود رو خیلی هوشمندانه به رشته تحریر کشید
و نهایتش بهایش را با مرگ در زندان پرداخت
داستان انقلاب ۵۷ همان داستان ضحاک است
و چ عجیب تاریخ همیشه تکرار میشود
سردارانی که با خیانت و مردمانی که کورکورانه پادشاه خود را به زیر کشیدن و یک ضحاک ضحاک پیشه بیگانه رو با مسنک و دین بیگانه به قدرت نشاندند
و خیلی زود پی بردند که چه کلاه گشادی بر سر خویش گذاشتند
بهایش هم چهل و اندی سال خفقان و دیکتاتوری و کشت و کشتار جوانان و مبارزان در مقابل ظلم بود
تشنگان خونی که هیچ مرز و حدی برای جنایت و ویرانی نمیشناسند
رسالتشان همچون ضحاک تهی کردن مغذ جوانان است(مغذ:چون مرکز اندیشه است)
فرهنگ همیشه غالب هست،به امید روزی که سرزمین ایران همچون ققنوس از خاکستر خود دوباره احیا شود و ضحاک زمان رو به نیستی و عدم همیشگی بسپارند.
برای فرزندان ظلم ستیز ایران،برای کاوه ها،فرانکها و فریدون ها
پاینده باد ایران و ایرانی
Profile Image for Sara.
1,802 reviews560 followers
April 17, 2019
فکر کنم هنوز مدرسه نمی‌رفتم که خواندمش.

بعد از داستان های رستم به این رسیدم.
Profile Image for Sara Eslami.
85 reviews3 followers
August 29, 2020
در مورد ضحاک ماردوش اثر ارزشمند سعیدی سیرجانی به نظرم هر توضیحی غیر از این جمله اضافی است: حتما، حتما و حتما آن را پیدا کنید و بخوانید‌.
Profile Image for HaifaAhrari.
185 reviews23 followers
June 24, 2022
یکی از آثار برجسته سیرجانی علیه بیداد نظان حاکم، کتاب «ضحاک ماردوش» او است. وی در این کتاب با تفسیر اشعار شاهنامه فردوسی در مورد پادشاهی جمشید، قدرت گرفتن ضحاک ماردوش و مبارزات ایرانیان علیه او می‌پردازد و بار دیگر اهمیت تاریخ و توجه به آموخته های گذشتگان را نشان می‌دهد.

جمشید که در آغاز پادشاهی به مملکت خدمت کرده است، در اواخر دوران زمامداری هوای خدائی بر سرش می‌زند و مردم از او رویگردان می‌شوند و می‌خواهند به مرداس که نام نیکی دارد، پناه برند. شاهان و فرمانروایان سرزمین های امپراطوری ایران سر به طغیان بر می‌دارند و در جستجوی پادشاهی دیگر به رای زنی می‌نشینند و سر انجام ضحاک را گه پسر مرداس است به شاهی بر می‌گزینند و…

هرجا سعیدی سیرجانی به شرح بیداد ضحاک می‌پردازد، روشن است که ضحاک زمانه خویش را مد نظر دارد. او نوشته‌های فردوسی را با زیبایی کم نظیری تفسیر می‌کند. برای نمونه اشاره او به اینکه خوردن مغز جوانان یه معنی کوشش در تصرف مرکز نیروی تفکر و تعقل آنان و وسیله ای برای حفظ قدرت حاکم بیدادگر است، او تمام کوشش خود را صرف آن کرد که با نوشته‌های خود مردم ایران زمین را به نقش فریدونی خویش آگاه نماید و بدین ترتیب نقش روشنفکری خود را تا پای جان ایفا نمود.
Profile Image for Hamide meraj.
208 reviews149 followers
July 6, 2017
اولین گام من برای خوندن ادبیات کهن ایران و البته اولین کتابم هم از اقای سیرجانی نویسنده فقید
تجربه خوبی بود. چون گزارش اقای سیرجانی کم ولی بسیار به جا و دلنشتین بود. خوندن داستان در صورت نبودن این توضیحات اضافی برای من که زیاد با ادبیات کهن آشنایی ندارم خیلی راحت شده بود.
و اینکه حقیقتا تازه خودم به این نتیجه رسیدم که کتاب فردوسی بیش از یک کتاب اساطیری و افسانه ایه.
قصه ضحاک ماردوش با تمام ویژگی هاش رو هنوز هم می توان در همه جا دید.
Profile Image for SMehdi Razavi.
152 reviews2 followers
October 30, 2025
سطحی و دارای اشتباهاتِ عمدیِ تاریخی!
Profile Image for Ramintz.
5 reviews3 followers
December 25, 2014
کتاب عالی ای بود. در انتهاش هم دعای حکیم ابوالقاسم فردوسی برای سرزمینش:

بیا تا جهان را به بد نسپریم
به کوشش همه دست نیکی بریم

نباشد همی نیک و بد پایدار
همان به که نیکی بود یادگار

همان گنج و دینار و کاخ بلند
نخواهد بدن مر ترا سودمند

سخن ماند از تو همی یادگار
سخن را چنین خوارمایه مدار

فریدون فرخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود

به داد و دهش یافت آن نیکویی
تو داد و دهش کن فریدون تویی
Profile Image for Hamid Divandari.
46 reviews
January 30, 2025
بیا تا جهان را به بد نسپریم

به کوشش همه دست نیکی بریم

نباشد همی نیک و بد پایدار

همان به که نیکی بود یادگار

همان گنج دینار و کاخ بلند

نخواهد بُدن مر تو را سودمند

فریدون فرخ فرشته نبود

ز مشک و ز عنبر سرشته نبود

به داد و دهش یافت آن نیکویی

تو داد و دهش کن ، فریدون تویی
1 review
October 21, 2024
داستان ضحاک و شباهت ماجرا در طول تاریخ ایران به قلم شیوا ، متفاوت و هیجان انگیز زنده یاد سعیدی سیرجانی!
Profile Image for Fateme.
41 reviews1 follower
October 18, 2025
این کتاب فوق‌العاده بود.
از سطر به سطرش لذت بردم، چقدر زیبا به تفسیر ماجرا پرداخت. یه جاهایی نمی‌تونستم به شنیدن کتاب ادامه بدم نیاز داشتم به مفهومش و به شباهت زیاد داستان با زندگی امروزمون فکر کنم.
«فریدون فرخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت آن نیکویی
تو داد و دهش کن فریدون تویی
سخن ماند از تو همی یادگار
سخن را چنین خوارمایه مدار»
Profile Image for Omid.
15 reviews1 follower
June 11, 2019
چیزی فراتر از روایت دوباره داستان تکراری ضحاک اژدهار پیکر است اگر رندی سعیدی سیرجانی نبود هم روایت فردوسی چیزی کم نداشت اما آفرین به ادیب مرحوم شده‌ی عاشق این در دری که حقا نقالی بود که سر نترسی داشت اگر محمود غزنوی دستش به فردوسی نرسید اما سعیدی ما آنقدر بختش بالا بلند نبود
Profile Image for Atefe.
74 reviews2 followers
December 18, 2025
ایرانی‌ها
از جمشیدِ خطاکار
به ضحاکِ ماردوش پناه می‌برند..
و تاریخ،
همیشه بهای این پناه را
با رنج پرداخته است..
4 reviews
Read
April 26, 2017
کتاب با مقدمه ای بسیار شیرین و خواندنی ولی طولانی شروع می شود و در این مقدمه قلم سحرآمیز سعیدی سیرجانی آدمی را به خواندن و خواندن مشتاق و مشتاق تر می کند ...

در این مقدمه از دوران ابتدایی زندگی فردوسی و از سرگذشت های تاریخی و از جنگ ها و اتفاقات آن زمان سخنوری می شود و از کتب تا��یخی مختلف روایات متعددی از اعتقادات مردمان آن دوران و از نحوه ی حکومت رانی ستمگران و ستمکاران بیان ها می شود .


منظور از این مقدمه آماده سازی ذهن خواننده با دوران و زمانه ی نگارش شاهنامه است تا به ضرورت نوشته شدن آن پی ببرد .
Profile Image for Yashar.
86 reviews21 followers
April 12, 2025
بیا تا جهان را به بد نسپریم
به کوشش همه دست نیکی بریم

نباشد همی نیک و بد پایدار
همان به که نیکی بود یادگار

همان گنج و دینار و کاخ بلند
نخواهد بدن مر ترا سودمند

سخن ماند از تو همی یادگار
سخن را چنین خوارمایه مدار

فریدون فرخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود

به داد و دهش یافت آن نیکویی
تو داد و دهش کن فریدون تویی
Profile Image for Hossein Bakhshaei.
8 reviews
July 23, 2023
حیف از بزرگانی مثل محمد مختاری، سعیدی سرجانی و ...که با جنایت از داشتن‌شون محروم شدیم. کتابی به شدت خواندنی(یا با صدای زیبای راضیه هاشمی و رضا عمرانی بسیار شنیدنی) که از زبان شاهنامه، از تاریخی که بر ما گذشته و هم‌چنان می‌گذره میگه
Profile Image for Iman.
79 reviews31 followers
April 18, 2007
وقتی این کتاب را میخوانید به خوبی متوجه میشوید که چرا به فردوسی بزرگ لقب حکیم داده اند
8 reviews1 follower
Read
October 12, 2007
nevisandeyi beghayat fahim.hamishe dar ghalbe doost daaraant khahi maand.
1 review
Currently reading
September 5, 2009
من این کتاب رو 12 سال پیش خوندم و از اون زمان دیدگاهم درباره شاهنامه وادبیات سراسر استبدادزده ایران عوض شد
Displaying 1 - 30 of 36 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.