Jump to ratings and reviews
Rate this book
Rate this book

212 pages

Published January 1, 2007

109 people want to read

About the author

ع.ص. خیاط

5 books4 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
6 (31%)
4 stars
3 (15%)
3 stars
8 (42%)
2 stars
2 (10%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 6 of 6 reviews
Profile Image for Rana Heshmati.
633 reviews882 followers
December 21, 2018
این کتاب، داستان بچه‌های دروازه‌غار است، نقاشی‌ها و داستان‌هاشان از برج‌غار. همانجایی که تمام آرزوهاشان را می‌بینند و خود را به طرفش پرت می‌کنند. عمو خیاط در پیشگفتار گفته است که: «هر کودکی که به خاطر چیزی تلاش کند و به علتی به خواسته‌اش نرسد، به جای اینکه دچار ناامیدی شود به برج غار می‌رسد. دیوار بلند و درازی که نه دری دارد، نه پنجره‌ای. نه کسی از آنجا بیرون آمده و نه کسی به آن وارد شده. کودکی که به خاطر چیزی تلاش کرده و به آن نرسیده برای لحظه‌ای گذشته را فراموش می‌کند و دور برج می‌چرخد. ناگاه در گوشه‌ای نردبانی پیدا می‌کند و با کنجکاوی از آن بالا می‌رود. بالای دیوار که رسید و داخل برج را دید از شادی فریادی می‌زند و از ته دل می‌خندد.
بزرگتر‌ها که کودکی خود را فراموش کرده‌اند دیگر او را نمی‌بینند. حتی نمی‌دانند چه چیزی در داخل برج باعث خوشحالی‌اش شده. شما می‌دانید؟»
داستان‌هایی که اشک من را درآوردند. آنقدر گریه کردم که کتاب را می‌بستم و دیگر نمی‌توانستم ادامه دهم.
Profile Image for Shakiba.
103 reviews8 followers
December 20, 2018
به نظرم هممون باید برای درک تلخی و آشوب زندگیِ کودک‌ها و جوان‌های مهاجر و حاشیه‌نشین این کتاب رو بخونیم.
Profile Image for نرگس پ.
45 reviews
March 6, 2015
اسم این دختر سمیرا است. سمیرا خواهرش ازدواج کرده است. سمیرا ناراحت که جهاز خواهرش را چطوری بدهند. سمیرا همیشه چشمش با گریه بود. آنها پولی نداشتند که برای او جهاز بخرند. او خرج خواهرش را میداد و کار میکرد. در یک خانه خدمتکار بود. به او روزی پانصد تومان میدادند. و او پولش را عوض اینکه ولخرجی کند برای خواهرش نگه میداشت. پدر سمیرا کارش بنایی بود و مادرش مادر خانه بود. و یک برادر معتاد داشتند. و او به فکر عمل خود بود و پولی هم نداشتند برادر خود را از معتادی درآورند. او بفکر دوستش هم بود او بیماری ایدز داشت خیلی خطرناک بود.
یک روز سمیرا از کوچه پیچید و به برج غار برخورد کرد. از نردبان بالا رفت و توی برج یک بیمارستان دید که دوست و برادرش اون تو هستند و خواهرش کنار آنها ایستاده و با شادی دست تکان میدهد. از خوشحالی خودش را پرت کرد.
ثریا، 12 ساله، اول دبستان
Profile Image for Mahtab Aramesh.
234 reviews7 followers
November 27, 2020
ایده کتاب خیلی خوب بود ولی به دل نمی نشست! شاید وجود این همه داستان که بعضیاشون مشکلات مشابه داشت خستم کرد
Profile Image for Samin Anvari.
83 reviews49 followers
January 1, 2021
توصیه می کنم اگر از نظر روحی در دوران مساعدی به سر نمی برید و برای رهایی از هر آن چه که هست به کتاب ها پناه میاورید، این کتاب گزینه ی مناسبی برای شما نخواهد بود.
Displaying 1 - 6 of 6 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.