این کتاب، داستان بچههای دروازهغار است، نقاشیها و داستانهاشان از برجغار. همانجایی که تمام آرزوهاشان را میبینند و خود را به طرفش پرت میکنند. عمو خیاط در پیشگفتار گفته است که: «هر کودکی که به خاطر چیزی تلاش کند و به علتی به خواستهاش نرسد، به جای اینکه دچار ناامیدی شود به برج غار میرسد. دیوار بلند و درازی که نه دری دارد، نه پنجرهای. نه کسی از آنجا بیرون آمده و نه کسی به آن وارد شده. کودکی که به خاطر چیزی تلاش کرده و به آن نرسیده برای لحظهای گذشته را فراموش میکند و دور برج میچرخد. ناگاه در گوشهای نردبانی پیدا میکند و با کنجکاوی از آن بالا میرود. بالای دیوار که رسید و داخل برج را دید از شادی فریادی میزند و از ته دل میخندد. بزرگترها که کودکی خود را فراموش کردهاند دیگر او را نمیبینند. حتی نمیدانند چه چیزی در داخل برج باعث خوشحالیاش شده. شما میدانید؟» داستانهایی که اشک من را درآوردند. آنقدر گریه کردم که کتاب را میبستم و دیگر نمیتوانستم ادامه دهم.
اسم این دختر سمیرا است. سمیرا خواهرش ازدواج کرده است. سمیرا ناراحت که جهاز خواهرش را چطوری بدهند. سمیرا همیشه چشمش با گریه بود. آنها پولی نداشتند که برای او جهاز بخرند. او خرج خواهرش را میداد و کار میکرد. در یک خانه خدمتکار بود. به او روزی پانصد تومان میدادند. و او پولش را عوض اینکه ولخرجی کند برای خواهرش نگه میداشت. پدر سمیرا کارش بنایی بود و مادرش مادر خانه بود. و یک برادر معتاد داشتند. و او به فکر عمل خود بود و پولی هم نداشتند برادر خود را از معتادی درآورند. او بفکر دوستش هم بود او بیماری ایدز داشت خیلی خطرناک بود. یک روز سمیرا از کوچه پیچید و به برج غار برخورد کرد. از نردبان بالا رفت و توی برج یک بیمارستان دید که دوست و برادرش اون تو هستند و خواهرش کنار آنها ایستاده و با شادی دست تکان میدهد. از خوشحالی خودش را پرت کرد. ثریا، 12 ساله، اول دبستان
توصیه می کنم اگر از نظر روحی در دوران مساعدی به سر نمی برید و برای رهایی از هر آن چه که هست به کتاب ها پناه میاورید، این کتاب گزینه ی مناسبی برای شما نخواهد بود.