من دارم مثلِ شمع آب میشوم و بر قلبِ درحالِ آتشم میپاشم تو هم با تیرِ تازهای که پرتاب میکنی آتش بیارِ معرکهای نگو جایی نداریم، راهی نداریم ما شاعریم به صفحه که میشود راه پیدا کرد در انتهای سطرِ یکی از شعرهای خوش ساختم کوچهای برایت کنار میگذارم کسی چه میداند شاید هم تهِ این کوچه خانهای ساختیم