What do you think?
Rate this book


148 pages, Paperback
First published January 1, 2007
نزدیک ظهر است […] بلند میشویم و شکوه خانم ژاکت آبی قشنگی روی بلوز و دامن سفید و سیاه چسب تنش میپوشد…
به من نگاه بهتر و عمیقتری میاندازد. با لبخند میگوید: ژله بستنی دسرتون آب نشه. مثه اینکه شما هم که اسمتون آریانه یکهو بهطور باستانی حالی به حالی شدید؟
میخندم. با دیدن شما شکوه خانم زیبا که یزدی باستانی هستید حالی به حالی هستم.
با خنده شانههایش را میاندازد بالا و میگوید: امشب بیا شام با هم میخوریم، و مرا هم حالی به حالی بکنید آقای آریان. گفتم که تنهام.