Writer, critic and editor, Hooshang Golshiri, the prominent Iranian literary figure, published his first collection of short stories, As Always, in 1958. His second book, a short novel, Prince Ehtejab (1959) brought him fame and was later made into an internationally acclaimed film (1974). It has since been translated into several languages. His writings include eight novels, five collections of short stories, two books on literary theory and criticism, and a 2 vol. collected essays and articles.
Alongside his writing, he set up workshops and classes to nurture new generations of writers, edited various literary journals, and actively participated in the struggle for freedom of thought and expression in Iran, and the establishment of an independent Iranian writers association. He was awarded the Hellman--Hammett Prize (Human Rights Watch) in 1997, and the Erich Maria Remarque Peace Prize (City Of Osnabruck) in 1999, in recognition of his commitment to human rights and freedom of speech.
پیشنوشت: کتاب بازنویسی ِ یکی از داستان های هزار و یک شبه اما به همراه تم سیاسی-اجتماعی و همین شاید خوندن کتاب رو برای من لذتبخش . .میکرد اگرچه با سایر کارهای معروف دیگهی گلشیری قابل قیاس نیست اما نثری که در این داستان نویسنده سعی در پیریزیش داره از خیلی جهات منحصربهفرده. پروژهای که گلشیری در بازخوانی متون کهن کلید زد و بهترین شکلش در معصوم پنجم قابل رویته. کتاب در ظاهر برای کودک و نوجوان نوشته شده اما مشخصا ایدئولوژیکه و ارجاعاتی به تحلیل قدرت و نقش اقتصاد داره، آنچه شاید در نثر صمد بهرنگی هم به چشم میخوره اما اینجا از خیلی جهات سرراستتر هم در اومده در مجموع خوندنش رو توصیه میکنم
____________________________________________________________ موج ریز بدی که پاورچین آمد باز ماهیها به کنارهی نقرهای آن تکیه دادند و دوباره سرهاشان را گذاشتند روی شانههای هم و با دهان باز نگاهش کردند. گفت: «خوب، میفهمم، حتما یک چیزی شده، یک اتفاق بدی دارد میافتد که اینطور عزا گرفتهاید. اما چی؟ من که نمیفهمم« بله. ماهیها که بیخود شانههای هم را بالش نمیکنند. تازه، وقتی اینطور به لبهی موج تکیه میدهند و به آدم نگاه میکنند حتما میخواهند یک چیزی بگویند ____________________________________________________________ گفت: تو هیچوقت رفیق خوبی نبودی باد را میگفت. میدانست که هستش. حتی اگر نوزد هست ____________________________________________________________ «ديو پرسيد: «ببينم ماهيگير، در ميان آدمها، مثلاً در ده شما كسي هست كه به خون و گوهر يا تبار بر تو فخر بفروشد؟»
«ـ البتّه كه هستند.»
«ـ و در اين حوالي آيا هنوز يك عدّه بي آنكه حتّی يك دانه تخم بر زمين بپاشند انبارهايشان پر از گندم و جو است؟»
«ـ بله، خيلي.»...
«ـ خوب، پس هنوز زنده است.»
«ـ كي؟»
«ـ خورشيد كلاه.»... ____________________________________________________________ «ميداني، بدبختي آدمها يا حتّی ديوها اين بوده است كه فكر ميكردند زبان خورشيد كلاه زبان خدا است، يا دستش دست خدا است.» ____________________________________________________________ میدانی که هنوز توی جهان زندان هست، زندانبان هست، خبرچین هست، دژخیم هست، هنوز کنار هر قصر هزارها خانهی خراب هست، آنوقت میگوییم خورشیدکلاه مرد ____________________________________________________________ زندگی همین بود. آدم به دنیا میآید. سهمی از باد و آب و خاک میگیرد،بالاخره هم پیر میشود ____________________________________________________________ نشنید که دیو چه میگوید، نمیخواست گوش بدهد. حتما وسوسه میشد. تازه جوانی را میخواست چه کند. یا آن قایق را، آن تور را. اینها را دیده بود، همهاش را. گیرم هم میرفت زنی دیگر میگرفت، یا مثل پسرش میرفت آنطرف دریاچه، آنجا که آب عمیقتر است و آب شیرین رودخانه به دریاچه میریزد. خودش هم رفته بود و باز برگشته بود سر زن و بچههاش. ربت غربت بود. وطن آدم چیز دیگریست. ماندگارش کرد تا بچهها قد کشیدند، سر و سامان گرفتند و رفتند. او ماند و پیرزن. همین بود که بود. کاریش هم نمیشد کرد ____________________________________________________________ بعد؟ اگر کسی نباشد که با او ببیند، همراه او از پلهها بالا و پایین برود، اتاقها را با خندههایش پر کند، این همه به چه درد میخورد؟ ____________________________________________________________ دیو گفت: باشد، دنیا همینطور است. همیشه همینطور بوده است. اگر یکی باید همه چیز داشته باشد، خیلیها باید سر بیشام زمین بگذارند. کاریش هم نمیشود کرد ____________________________________________________________ نه، جای شوخی نبود. خم شد بیشتر، و رو به آب و گذاشت تا به سیری دل گریه کند، نه برای خودش یا پسرش یا به خاطر دیو. فقط دلش میخواست گریه کند. آنقدر که همهی آن کوهی غمی که روی دلش بود مثل مه صبحگاهی دریاچه بلند شود. گفت و رو به عکسش: خب دیگر، بلند شو برویم
در ادبیات معاصر ما چند نویسنده هستند که آثارشان می تواند در پهنه ی ادبیات جهان جلوه داشته باشد. هوشنگ گلشیری یکی از این انگشت شمار نویسندگان معاصر ایرانی ست. اگرچه جلوه ی بارز آثار گلشیری، زبان اوست و این زیبایی هرگز نمی تواند به عینه به دیگری منتقل شود، اما این ویژگی منحصر به فرد آثار گلشیری نیست. در سفیدی میان سطور آثار گلشیری همیشه حرف هایی برای خواندن هست، نشانه هایی برای اندیشیدن و به فکر فرو رفتن. وقایع، صحنه ها و شخصیت های گلشیری حتی در آثار کمتر خوبش، معلول و نچسب نیستند. با درک من از داستان نویسی نوین جهان، گلشیری قصه گویی تواناست. در میان آثار او اثر بد وجود ندارد. در نهایت چند کار متوسط رو به خوب دارد که از شاهکارهایش محسوب نمی شوند. "معصوم"های گلشیری اما از کارهای درخشان او هستند، همین طور "جبه خانه" و "نمازخانه ی کوچک من" و... بالاخره "شازده احتجاب" که یکی از قله های ادبیات معاصر فارسی ست. هوشنگ گلشیری به دلیل مطالعات بسیارش در متون گذشته، به ویژه در زمینه ی نثر، دستی هم در نقد و تحلیل داشت. اغلب مقالاتش در باره ی شعر و داستان، خواندنی ست و برخی از بهترین آنها در مجموعه ای دو جلدی با عنوان "باغ در باغ" منتشر شده. افسوس که گلشیری هم مانند بهرام صادقی، غلامحسین ساعدی و چند تنی دیگر، درست زمانی که به اوچ پخته گی و توان و مهارت رسیده بود و می توانست آثار ارزشمند دیگری خلق کند، ناگهان پرید. بسیار دوست داشتم شرایطم در این سال ها آنقدر پایدار بود تا بنشینم و با مرور دوباره ی آثار گلشیری، چیزی بنویسم تا به عنوان خواننده، دینم را به او ادا کرده باشم.
کتاب بازنویسی یکی از داستانهای هزارویکشبه اما با تم سیاسی-اجتماعی، اما به شیرینترین وجه ممکن نوشته شده. به رنگ افسانههای کودکیه. ایدئولوژیکه اما برای نوجوانان هم قابل خوندنه. یه سفر کوتاه و عمیق بود که همه ی احساسات و افکاری رو که انتقال میده، از جمله غمِ خاص ناشی از آگاهی رو تا مغز استخونت فرو میبره. تصاویرش هم جادویی نیستن، خود جادواند، و/اما بومیاند و جنس اسطوره دارند.
ترسناك به كليشه نزديك بود صفحه اول، اما از آن به بعد قدري شيرين شد كه زمين نگذاشتمش، به يكباره تمام شد. عالي بود و دورتر از كليشه، جاهايي پست مدرن و متا حتي! بعد از ظهرم رو به كل زيباتر كرد. توصيه اش ميكنم. :)
این که این کتاب در سال های اخیر اجازه چاپ گرفته برام عجیبه. داستان با اقتباس از یک روایت از هزار و یک شب نوشته شده و انگار یکی از اون روایت ها رو به شیوه خودش ادامه داده و کشونده تا جامعه بعد از انقلاب ایران و یک داستان سمبلیک و انتقادی با همون زبان خاص گلشیری ساخته. من کتاب رو از انتشارات کتاب سرزمین با تصویرگری سمیرا دریا خوندم که تصاویرش به نظرم خیلی روایتگونه و پویا بود و هر کدومش بخشی از جریان داستان رو پوشش میداد. حتا استفاده از رنگ ها هم معنی دار بود. خوندن از این انتشارات به طور ویژه پیشنهاد میشه.
گلشیری به سال ۱۳۱۶ در اصفهان به دنیا آمد. در کودکی همراه با خانواده به آبادان رفت. خود وی دوران زندگی در آبادان را در شکلگیری شخصیت خود بسیار موثر میدانست. در سال ۱۳۳۸ تحصیل در رشتهٔ ادبیات فارسی را در دانشگاه اصفهان آغاز کرد. آشنایی با انجمن ادبی صائب در همین دوره نیز اتفاقی مهم در زندگی او بود. گلشیری کار ادبی را با جمعآوری فولکلور مناطق اصفهان در سال ۱۳۳۹ آغاز کرد. سپس مدتی شعر میسرود. خیلی زود دریافت که در این زمینه استعدادی ندارد، بنابر این سرودن را کنار گذاشت و به نگارش داستان پرداخت.
وی بعد از مدتی همراه با تعدادی از نویسندگان نواندیش جلسات یا حلقهٔ ادبی جُنگ اصفهان را پایهگذاری کرد.
سرانجام گلشیری در سن ۶۱ سالگی بر اثر ابتلا به بیماری مننژیت که نخستین نشانههای آن از پاییز ۱۳۷۸ خورشیدی پدیدار شده بود در بیمارستان ایرانمهر درگذشت. او را در امامزاده طاهر شهر کرج به خاک سپردند.
من نسخهی جدید نشر کتاب سرزمین را خواندم. با باقی کارهای گلشیری فرق داشت و درنهایت ناامیدم کرد. شاید دیگر خواندن استعاره کفایت نمیکند. برای نوجوانترها اما خواندنی است بهنظرم
بد نیست. اما چندان شبیه آثار دیگر گلشیری هم نیست. تلاش برای بیرون کشیدن یک "دیالکتیک" از یک حکایت هزار و یک شب. مشخص است صرفا گامی بوده برای از محاق بیرون آمدن نام گلشیری.