شاعر و حقوقدان ایرانی بود. حمید مصدق بهمن ۱۳۱۸ در شهرضا متولد شد. چند سال بعد به همراه خانوادهاش به اصفهان رفت و تحصیلات خود را در آنجا ادامه داد. او در دوران دبیرستان با منوچهر بدیعی، هوشنگ گلشیری، محمد حقوقی و بهرام صادقی هم مدرسه بود و با آنان دوستی و آشنایی داشت.
مصدق در ۱۳۳۹ وارد دانشکده حقوق شد و در رشته بازرگانی درس خواند. از سال ۱۳۴۳ در رشته حقوق قضایی تحصیل کرد و بعد هم مدرک کارشناسی ارشد اقتصاد گرفت. در ۱۳۵۰ در رشته فوق لیسانس حقوق اداری از دانشگاه ملی دانشآموخته شد و در دانشکده علوم ارتباطات تهران و دانشگاه کرمان به تدریس پرداخت.
وی پس ار دریافت پروانه وکالت از کانون وکلا در دورههای بعدی زندگی همواره به وکالت اشتغال داشت و کار تدریس در دانشگاههای اصفهان، بیرجند و بهشتی را پی میگرفت.
در ۱۳۴۵ برای ادامه تحصیل به انگلیس رفت و در زمینه روش تحقیق به تحصیل و تحقیق پرداخت. تا سال ۱۳۵۸ بیشتر به تدریس روش تحقیق اشتغال داشت و از ۱۳۶۰ تدریس حقوق خصوصی به خصوص حقوق تعاون . مصدق تا پایان عمر عضو هیات علمی دانشگاه علامه طباطبایی بود و مدتی نیز سردبیری مجله کانون وکلا را به عهده داشت.
حمید مصدق در هشتم آذرماه ۱۳۷۷ بر اثر بیماری قلبی در تهران درگذشت.
منظومهها و اشعار 1. درفش کاویان(۱۳۴۱) 2. آبی، خاکستری، سیاه(۱۳۴۳) 3. در رهگذار باد(۱۳۴۷) 4. دو منظومه؛ شامل آبی، خاکستری، سیاه - در رهگذار باد(۱۳۴۸) 5. از جداییها(۱۳۵۸) 6. سالهای صبوری(۱۳۶۹) 7. تا رهایی؛ شامل مجموعههای فوق(۱۳۶۹) 8. شیر سرخ(۱۳۷۶)
ویرایش 1. رباعیات مولانا(۱۳۶۰) 2. غزلهای سعدی، با همکاری اسماعیل صارمی(۱۳۷۶) 3. شکوه شعر شهریار(چاپ نشده) 4. غزلهای حافظ، با همکاری اسماعیل صارمی(چاپ نشده)
تالیفات 1. مقدمهای بر روش تحقیق(۱۳۵۱) 2. مجموعه قوانین تجارت، مدنی و ...، با همکاری میر قائمی
پیشتر، دربارهی شعرهای مرحوم(حمید مصدق) نوشتهام. شعرهای او من را یاد روزهای نوجوانیام میاندازد. آن روزها آب و زمین و هوا بیشتر بود. یک ترانه، یک قصه مدتها سرگرمم میکرد. آن روزها، زور خدا هم حتی بیشتر بود. آن روزها، غم بود؛ اما کم بود
گمان میکنم این دو منظومه و به خصوص منظومهی(آبی، خاکستری، سیاه) را اکثر کتابخوانها و یا حتی کتاب نخوانها، خوانده یا شعرهایش را شنیدهاند. مثلاً چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم خانهاش ویران باد
یا وای باران، باران شیشهی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
این بیتها هنوز با صدای خود آن مرحوم در گوشم باقی مانده تو بهاری؟ - نه، بهاران از توست از تو میگیرد وام هر بهار این همه زیبایی را هوس باغ و بهارانم نیست ای بهین باغ و بهارانم تو
یا همین شعر معروف تو به من خندیدی و نمیدانستی من به چه دلهره از باغچهی همسایه سیب را دزدیدم
الان که دارم اینها را مینویسم به یاد آن روزها هستم. ای کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدم. کودکیها و آن روزها خوب بودند. خیلی خوبتر. این همه قتل برای چیست؟
در زمان سلطان محمود میکشتند که شیعه است، زمان شاه سلیمان میکشتند که سنی است، زمان ناصرالدین شاه میکشتند که بابی است، زمان محمد علی شاه میکشتند که مشروطه طلب است، زمان رضا خان میکشتند که مخالف سلطنت مشروطه است، زمان کرهاش میکشتند که خرابکار است، امروز توی دهناش میزنند که منافق است و فردا وارونه بر خرش مینشانند و شمعآجیناش میکنند که لا مذهب است. اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمیشود: تو آلمان هیتلری میکشتند که یهودی است، حالا تو اسرائیل میکشند که طرفدار فلسطینیها است، عربها میکشند که جاسوس صهیونیستها است، صهیونیستها میکشند که فاشیست است، فاشیستها میکشند که کمونیست است، کمونیستها میکشند که آنارشیست است، روس ها میکشند که پدر سوخته از چین حمایت میکند، چینیها میکشند که حرامزاده سنگ روسیه را به سینه میزند، و میکشند و میکشند و میکشند... و چه قصابخانهیی است این دنیای بشریت
به هر حال نمیدانم چرا امروز از صبح و حتی در محل کارم یاد این دو منظومه و شعرهای آن مرحوم هستم. به قول(احمدرضا احمدی): مرا میبخشید گاهی تکرار روزهای گذشته برای من تسلی است مرا میبخشید
«»«»«»
در پایان یکی از شعرهای کتاب(در رهگذار باد) را انتخاب کردم که آن موقع دوستش نداشتم، اما الان میپسندمش و، دیگر هیچ
دیدم در آن کویر درختی غریب را محروم از نوازش یک سنگ رهگذر تنها نشستهای، بیبرگ و بار، زیر نفسهای آفتاب در التهاب، در انتظار قطرهی باران در آرزوی آب
ابری رسید - چهره درخت از شعف شکفت دلشاد گشت و گفت: ای ابر، ای بشارت باران آیا دلِ سیاهِ تو از آه من بسوخت؟
غرید تیره ابر برقی جهید و چوب درخت کهن بسوخت!
«»«»«»
چون آن درختِ سوختهام در کویر عمر ای کاش، خاکستر وجود مرا با خویش، میبرد باد، باد بیابانگرد
ای داد دیدم که گردباد - حتی خاکستر وجود مرا با خود نمیبرد
،گاه می اندیشم خبر مرگ مرا باتو چه کس می گوید؟؟ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی،روی تورا کاشکی می دیدم ،شانه بالا زدنت را -بی قید- ،و تکان دادن دستت که -مهم نیست زیاد- ،و تکان دادن سر راکه عجیب !عاقبت مرد؟ !افسوس- !کاشکی می دیدم
:من به خود می گویم ((چه کسی باور کرد جنگل جان مرا ((آتش عشق تو خاکستر کرد؟
،گاه می اندیشم خبر مرگ مرا باتو چه کس می گوید؟؟ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی،روی تورا کاشکی می دیدم ،شانه بالا زدنت را -بی قید- ،و تکان دادن دستت که -مهم نیست زیاد- ،و تکان دادن سر راکه عجیب !عاقبت مرد؟ !افسوس- !کاشکی می دیدم
:من به خود می گویم چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باعچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید سیب را در دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خام و تو رفتی و هنوز سالهاهست که در گوش من ارام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد ازارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت
یه جور غم دلنشینی توی تک تک شعراش هست ازون نرسیدنا که آدم تو خلوت خودش هزار دفعه می رسه من حال و هواشون و خیلی دوست دارم آرومم می کنه دیگه هرچی بگم توضیح واضحاتِ • چه روزهای خوب که در من و تو گل آفتاب می رویید • دست های تو توانایی آن را دارد که مرا زندگانی بخشد. چشم های تو به من می بخشد شور عشق و مستی و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی • تنها تو را ستودمت که بدانند مردمان محبوب من به سان خدایان ستودنیست
در شبان غم تنهایی خویش ... عابد چشم سخن گوی توام من در این تاریکی ... من در این تیره شب جانفرسا ... زائر ظلمت گیسوی توام گیسوان تو پریشانتر از اندیشه من ... گیسوان تو شب بی پایان ... جنگل عطرآلود شکن گیسوی تو ... موج دریای خیال کاش با زورق اندیشه شبی ... از شط گیسوی مواج تو،من ... بوسه زن بر سر هر موج گذر میکردم کاش بر این شط مواج سیاه ... همه عمر سفر میکردم
در شبان غم تنهایی خویش عابد چشم سخنگوی توام من در این تاریکی من در این تیره شب جانفرسا زائر ظلمت گیسوی توام گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من گیسوان تو شب بی پایان جنگل عطرآلود شکن گیسوی تو موج دریای خیال کاش با زورق اندیشه شبی از شط گیسوی مواج تو من بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم کاش بر این شط مواج سیاه همه ی عمر سفر می کردم من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور گیسوان تو در اندیشه ی من گرم رقصی موزون کاشکی پنجه ی من در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست چشم من چشمه ی زاینده ی اشک گونه ام بستر رود کاشکی همچو حبابی بر آب در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود شب تهی از مهتاب شب تهی از اختر ابر خاکستری بی باران پوشانده آسمان را یکسر ابر خاکستری بی باران دلگیر است و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است شوق بازآمدن سوی توام هست اما تلخی سرد کدورت در تو پای پوینده ی راهم بسته ابر خاکستری بی باران راه بر مرغ نگاهم بسته وای ، باران باران ؛ شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟ آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ می پرد مرغ نگاهم تا دور وای ، باران باران ؛ پر مرغان نگاهم را شست اب رؤیای فراموشیهاست خواب را دریابم که در آن دولت خاموشیهاست ن شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم و ندایی که به من می گوید : ”گر چه شب تاریک است دل قوی دار ، سحر نزدیک است “ دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بیند مهر صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا می چیند آسمانها آبی پر مرغان صداقت آبی ست دیده در آینه ی صبح تو را می بیند از گریبان تو صبح صادق می گشاید پر و بال تو گل سرخ منی تو گل یاسمنی تو چنان شبنم پاک سحری ؟ نه از آن پاکتری تو بهاری ؟ نه بهاران از توست از تو می گیرد وام هر بهار اینهمه زیبایی را هوس باغ و بهارانم نیست ای بهین باغ و بهارانم تو سبزی چشم تو دریای خیال پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز مزرع سبز تمنایم را ای تو چشمانت سبز در من این سبزی هذیان از توست زندگی از تو و مرگم از توست سیل سیال نگاه سبزت همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود من به چشمان خیال انگیزت معتادم و دراین راه تباه عاقبت هستی خود را دادم آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟ مرغ آبی اینجاست در خود آن گمشده را دریابم ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن باز کن پنجره را تو اگر بازکنی پنجره را من نشان خواهم داد به تو زیبایی را بگذاز از زیور و آراستگ�� من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد که در آن شکوت پیراستگی چه صفایی دارد آری از سادگیش چون تراویدن مهتاب به شب مهر از آن می بارد باز کن پنجره را من تو را خواهم برد به عروسی عروسکهای کودک خواهر خویش که در آن مجلس جشن صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس صحبت از سادگی و کودکی است چهره ای نیست عبوس کودک خواهر من در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد کودک خواهر من امپراتوری پر وسعت خودذ را هر روز شوکتی می بخشد کودک خواهر من نام تو را می داند نام تو را می خواند گل قاصد آیا با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟ باز کن پنجره را من تو را خواهم برد به سر رود خروشان حیات آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز باز کن پنجره را صبح دمید چه شبی بود و چه فرخنده شبی آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید کودک قلب من این قصه ی شاد از لبان تو شنید : ”زندگی رویا نیست زندگی زیبایی ست می توان بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت می توان از میان فاصله ها را برداشت دل من با دل تو هر دو بیزار از این فاصله هاست “ قصه ی شیرینی ست کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد قصه ی نغز تو از غصه تهی ست باز هم قصه بگو تا به آرامش دل سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت یادگاران تو اند رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ در تمام در و دشت سوکواران تو اند در دلم آرزوی آمدنت می میرد رفته ای اینک ، اما آیا باز برمی گردی ؟ چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد چه شبی بود و چه روزی افسوس با شبان رازی بود روزها شوری داشت ما پرستوها را از سر شاخه به بانگ هی ، هی می پراندیم در آغوش فضا ما قناریها را از درون قفس سرد رها می کردیم آرزو می کردم دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را من گمان می کردم دوستی همچون سروی سرسبز چارفصلش همه آراستگی ست من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی سبزه یخ می زند از سردی دی من چه می دانستم دل هر کس دل نیست قلبها ز آهن و سنگ قلبها بی خبر از عاطفه اند از دلم رست گیاهی سرسبز سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت برگ بر گردون سود این گیاه سرسبز این بر آورده درخت اندوه حاصل مهر تو بود و چه رویاهایی که تبه گشت و گذشت و چه پیوند صمیمیتها که به آسانی یک رشته گسست چه امیدی ، چه امید ؟ چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید دل من می سوزد که قناریها را پر بستند و کبوترها را آه کبوترها را و چه امید عظیمی به عبث انجامید در میان من و تو فاصله هاست گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری تو توانایی بخشش داری دستهای تو توانایی آن را دارد که مرا زندگانی بخشد چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی دفتر عمر مرا با وجود تو شکوهی دیگر رونقی دیگر هست می توانی تو به من زندگانی بخشی یا بگیری از من آنچه را می بخشی من به بی سامانی باد را می مانم من به سرگردانی ابر را می مانم من به آراستگی خندیدم من ژولیده به آراستگی خندیدم سنگ طفلی ، اما خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت قصه ی بی سر و سامانی من باد با برگ درختان می گفت باد با من می گفت : ” چه تهیدستی مرد “ ابر باور می کرد من در آیینه رخ خود دیدم و به تو حق دادم آه می بینم ، می بینم تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم چه امید عبثی من چه دارم که تو را در خور ؟ هیچ من چه دارم که سزاوار تو ؟ هیچ تو همه هستی من ، هستی من تو همه زندگی من هستی تو چه داری ؟ همه چیز تو چه کم داری ؟ هیچ بی تو در می ابم چون چناران کهن از درون تلخی واریزم را کاهش جان من این شعر من است آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرم باشی راستی شعر مرا می خوانی ؟ نه ، دریغا ، هرگز باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی کاشکی شعر مرا می خواندی بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه بی تو سرگردانتر ، از پژواکم در کوه گرد بادم در دشت برگ پاییزم ، در پنجه ی باد بی تو سرگردانتر از نسیم سحرم از نسیم سحر سرگردان بی سرو سامان بی تو - اشکم دردم آهم آشیان برده ز یاد مرغ درمانده به شب گمراهم بی تو خاکستر سردم ، خاموش نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق نه مرا بر لب ، بانگ شادی نه خروش بی تو دیو وحشت هر زمان می دردم بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد و اندر این دوره بیدادگریها هر دم کاستن کاهیدن کاهش جانم کم کم چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو ؟ بی تو مردم ، مردم گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی ، روی تو را کاشکی می دیدم شانه بالازدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر را که عجیب !عاقبت مرد ؟ افسوس کاکش می دیدم من به خود می گویم: ” چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ “ باد کولی ، ای باد تو چه بیرحمانه شاخ پر برگ درختان را عریان کردی و جهان را به سموم نفست ویران کردی باد کولی تو چرا زوزه کشان همچنان اسبی بگسسته عنان سم فرو کوبان بر خاک گذشتی همه جا ؟ آن غباری که برانگیزاندی سخت افزون می کرد تیرگی را در دشت و شفق ، این شفق شنگرفی بوی خون داشت ، افق خونین بود کولی باد پریشاندل آشفته صفت تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب تو به من می گفتی : ” صبح پاییز تو ، نامیومن بود ! “ من سفر می کردم و در آن تنگ غروب یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح دل من پر خون بود در من اینک کوهی سر برافراشته از ایمان است من به هنگام شکوفایی گلها در دشت باز برمی گردم و صدا می زنم : ” آی باز کن پنجره را باز کن پنجره را در بگشا که بهاران آمد که شکفته گل سرخ به گلستان آمد باز کنپنجره را که پرستو می شوید در چشمه ی نور که قناری می خواند می خواند آواز سرور که : بهاران آمد که شکفته گل سرخ به گلستان آمد “ سبز برگان درختان همه دنیا را نشمردیم هنوز من صدا می زنم : ” باز کن پنجره ، باز آمده ام من پس از رفتنها ، رفتنها ؛ با چه شور و چه شتاب در دلم شوق تو ، اکنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها وصبوری مرا کوه تحسین می کرد من اگر سوی تو برمی گردم دست من خالی نیست کاروانهای محبت با خویش ارمغان آوردم من به هنگام شکوفایی گلها در دشت باز برخواهم گشت تو به من می خندی من صدا می زنم : ” آی با باز کن پنجره را “ پنجره را می بندی با من اکنون چه نشتنها ، خاموشیها با تو اکنون چه فراموشیهاست چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم خانه اش ویران باد من اگر ما نشویم ، تنهایم تو اگر ما نشوی خویشتنی از کجا که من و تو شور یکپارچگی را در شرق باز برپا نکنیم از کجا که من و تو مشت رسوایان را وا نکنیم من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه برمی خیزند من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد ؟ چه کسی با دشمن بستیزد ؟ چه کسی پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد دشتها نام تو را می گویند کوهها شعر مرا می خوانند کوه باید شد و ماند رود باید شد و رفت دشت باید شد و خواند در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟ در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟ در من این شعله ی عصیان نیاز در تو دمسردی پاییز که چه ؟ حرف را باید زد درد را باید گفت سخن از مهر من و جور تو نیست سخن از تو متلاشی شدن دوستی است و عبث بودن پندار سرورآور مهر آشنایی با شور ؟ و جدایی با درد ؟ و نشستن در بهت فراموشی یا غرق غرور ؟ سینه ام آینه ای ست با غباری از غم تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار آشیان تهی دست مرا مرغ دستان تو پر می سازند آه مگذار ، که دستان من آن اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد آه مگذار که مرغان سپید دستت دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد من چه می گویم ، آه با تو اکنون چه فراموشیها با من اکنون چه نشستها ، خاموشیهاست تو مپندار که خاموشی من هست برهان فرانموشی من من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه برمی خیزند
آرزو می کردم دشت سرشار، ز سرسبزی رویاها را، . من گمان می کردم، دوستی همچون سروی سرسبز، چار فصلش همه آراستگی ست . من چه می دانستم، هیبت باد زمستانی هست . من چه میدانستم، سبزه می پژمرد از بی آبی سبزه یخ می زند از سردی دی . من چه میدانستم، دل هرکس دل نیست قلب ها، زآهن و سنگ قلب ها، بی خبر از عاطفه اند
----------------------------
در میان من و تو فاصله هاست گاه می اندیشم، می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری دست های تو توانایی آن را دارد، که مرا زندگانی بخشد
چشم های تو به من می بخشد شور عشق و مستی
، و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
------------------------------ شب تهی از مهتاب شب تهی از اختر ابر خاکستری بی باران پوشانده، آسمان را یکسر . شوق باز آمدن سوی توام هست، . . . . . . . . . اما، تلخی سرد کدورت در تو، پای پوینده ی راهم بسته ابر خاکستری بی باران، راه بر مرغ نگاهم بسته . وای باران، . . . .باران، شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما ، چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
واي باران باران شيشه پنجره را باران شست از دل من اما چه كسي نقش تو را خواهد شست اسمان سربي رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ ميپرد باز نگاهم تا دور واي باران پر مرغان خيالم را شست ////////////////////////////////////// اه اي عشق تو در جان و تن من جاري دلم ان سوي زمان با تو ايا دارد وعده ديداري؟ چه شنيدم؟ اري ------------------------------------------ من تمنا كردم كه تو با من باشي تو به من گفتي هرگز هرگز پاسخي سخت و درشت و مرا غصه اين هرگز كشت
من گمان می کردم دوستی همچون سروی سرسبز چار فصلش همه آراستگی ست من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی سبزه یخ می زند از سردی دی من جه می دانستم دل هر کس دل نیست قلبها ز آهن و سنگ فلبها بی خبر از عاطفه اند
چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو؟ بی تو مردم، مردم گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی، روی تو را کاشکی می دیدم شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر را که عجیب! عاقبت مرد؟ افسوس کاش می دیدم
جه کسی می خواهد من و تو ما نشویم خانه اش ویران باد من اگر ما نشویم، تنهایم تو اگر ما نشوی خویشتنی
منظومه آبی،خاکستری، سیاه به معنای حقیقی کلمه «فوق العاده» است .... من اگر سوی تو بر میگردم دست من خالی نیست کاروان های محبت با خویش ارمغان آوردم من به هنگام شکوفایی گل ها در دشت باز برخواهم گشت تو به من می خندی من صدا می زنم آی! باز کن پنجره را! پنجره را می بندی .... دل من، در دل شب خواب پروانه شدن می بیند مهر در صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا میچیند آسمان ها آبی پر مرغان صداقت آبی است دیده در آینه صبح، تو را می بیند
... دل من می سوزد كه قناریها را پر بستند و كبوترها را آه كبوترها را و چه امید عظیمی به عبث انجامید در میان من و تو فاصله هاست گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری تو توانایی بخشش داری دستهای تو توانایی آن را دارد كه مرا زندگانی بخشد چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی دفتر عمر مرا با وجود تو شكوهی دیگر رونقی دیگر هست می توانی تو به من زندگانی بخشی یا بگیری از من آنچه را می بخشی ...
زندگانی کردم با این کتاب. خیلی روی من و سبک نگارشم تأثیر داشت حالا یا این کتاب فوقالعاده بود یا من کمجنبه بودم و جوگیر شدم! هرچی که بود سالهاست از زیر سایهش خارج نشدم
گاه میاندیشم خبر مرگ مرا با تو چه كس میگوید؟ آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسى میشنوی، روى تو را كاشكى میدیدم شانه بالازدنت را بیقید و تکاندادن دستت كه مهم نيست زياد و تکاندادن سر را كه عجيب! عاقبت مرد؟ افسوس كاشكى میدیدم من به خود میگویم: «چه كسى باور كرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد؟»