اعتراف میکنم خوندنش کار راحتی نبود، طولانی بودنش (تقریبا ۱۸۰۰ صفحه)، دیالوگ محور بودنش، تعداد زیاد کاراکترها و...، چیزهایی که البته نقطهی قوت این کتاب هم محسوب میشن ولی در عین حال کار خواننده رو هم سخت میکنن.
تقریبا ۳ ماه طول کشید و یه پروژه بود واسه خودش، اما برای منی که احمد محمود عزیز دلمه، لذت خالص بود تجربهی خوندن این کتاب.
احمد محمود در مدارصفردرجه، سالهای آخر منتهی به انقلاب رو خیلی باحوصله و مستندوار و به صورت دیالوگ محور نگارش کرده و ما از طریق دیالوگهای کاراکترا میتونیم از عقایدشون و اتفاقات باخبر بشیم، اتفاقاتی مثل اعتصاب کارگران، آتش سوزی سینما رکس، قیام ۱۵ خرداد و ...
نوشتن راجب چنین موضوعی برای یه نویسنده ریسکه و احتمال اینکه دجار سوگیری بشه به شدت بالاست اما به نظر من احمد محمود توی این دام نمیفته و با تعداد کاراکترای زیادی که خلق کرده تقریبا تونسته همه نوع قشری رو با عقاید مختلف تو داستان جا کنه و بهشون صدایی برای اظهار نظر بده بدون اینکه صدای یکی ازون یکی بلندتر باشه.
نکتهی مهم اینه که با توجه به اینکه داستان خطی و تقریبا بدون فراز و فرود جلو میره و تعداد بسیار زیادی کاراکتر داره، هرگز انسجام خودش رو از دست نمیده و حتی پرش راوی از روی یه کاراکتر به روی کاراکتر بعدی، با حواس جمعی کامل و به نرمی انجام میشه و تمرکز خواننده رو بهم نمیریزه.
کاراکترهای محبوب من؟
۱. مهراب کاراکتر فرعی که حضور کمرنگی هم داشت و با همون دیالوگهای محدودش پیش بینیهای عمیقی از این انقلاب در شرف وقوع میکرد
۲. و اما عمو نوذر
به نظر من کاراکتر اصلی کتاب باران نیست، بلکه نوذره که داریم داستانش رو از دریچهی چشم باران میبینیم.
نوذر یه کاراکتر چندوجهیه. تکلیفش با خودش مشخص نیست و یکی از ویژگیهای اصلیش دروغ گفتنه. اعتقاد داره کلید حل مشکل همهی آدما دستشه و دائما در حال نصیحت کردنه، اگر با طنابش بری تو چاه، به کل منکر میشه که چنین حرفی زده. تیکه کلامش اینه :"دیدی گفتم؟" یا "من که گفتم"
با تمام این حرفها دلسوزه، خوش قلبه و یکی از کاراکترهای محبوبمه با همهی خرده شیشه هاش، خالی بندی هاش، قپی اومدناش... .
پایانبندیش هم نمیگم راضیم نکرد اما انتظاراتمو هم برآورده نکرد اما به خوبی تونسته بود هرج و مرج و آشوب پس از انقلاب رو به تصویر بکشه.