Jump to ratings and reviews
Rate this book

مجموعه آثار علی حاتمی، جلد دوم

Rate this book

1352 pages, Hardcover

First published April 1, 1997

2 people are currently reading
6 people want to read

About the author

علی حاتمی

10 books24 followers
علی حاتمی' (۲۳ مرداد ۱۳۲۳ - ۱۵ آذر ۱۳۷۵ هجری شمسی متولد تهران، کارگردان و فیلم‌نامه‌نویس بود.(حاتمی در جایی متولد شد شبیه همان جایی که رضا خوشنویس در هزاردستان به ‏مفتش آدرس می دهد؛خیابانشاهپور،خیابان مختاری،کوچه ی اردیبهشت.‏) او فارغ التحصيل از دانشکده هنرهای دراماتیک است. علی حاتمی حداقل ۱۵ فیلم بلند سینمایی و مجموعهٔ تلویزیونی ساخته است.‏ اولین اثر سینمایی حاتمی در سال ۱۳۴۸ با عنوان حسن کچل ساخته شد و آخرین فیلم نیمه‌تمامش با نام جهان پهلوان تختی که یکی از بزرگ‌ترین پروژه‌های سینمایی او بعد از مجموعهٔ هزاردستان بود، به علت مرگ ناشی از بیماری سرطان نافرجام ماند. پس از مرگش نیز دو فیلم مبتنی بر هزاردستان با تدوین واروژ کریم‌مسیحی (به نام‌های کمیتهٔ مجازات و طهران، روزگار نو) ساخته شد.

لیلا حاتمی و زری خوشکام، هنرپیشگان سینما، فرزند و همسر علی حاتمی هستند

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
4 (28%)
4 stars
6 (42%)
3 stars
1 (7%)
2 stars
2 (14%)
1 star
1 (7%)
Displaying 1 of 1 review
Profile Image for Saman.
1,166 reviews1,077 followers
Read
September 30, 2008
براي من و امثال من كه با شخصيت‌ها و فيلم‌هاي (عباسعلي حاتمي) زندگي كرده‌ايم، بزرگ شديم، عاشق شديم، زمين خورديم، بلند شديم و... داشتن چنين مجموعه‌اي بس غنيمت است. چگونه مي‌شود ايراني بود و سينما دوست ولي ديالوگ‌هاي فيلم (مادر) را فراموش كرد. جايي كه (حسين قلي ناصري) شب تنها با يك قبا مي‌رود منزل به ديدن (سارا)همسر خود و خانه‌ي رو به ويراني و خاموش خود را مي‌بيند و به همسر مي‌گويد: شب رو باید بی‌چراغ روشن كرد
و يا در سكانس‌هاي پاياني، زماني كه (غلامرضا) ذبح گوسفند را مي‌بيند و بيماري‌اش بالا مي‌گيرد و بر روي تخت آن مونولوگ بسيار زيباي خود را مي‌گويد: من آقامم، سلطانم، سلطان حسين قلي خان ناصري. حبسم كردن. زندانم. چقدر بگم نياين ملاقات؟ نميخوام چشم آژانا به تن و بدن بچه‌ها بيفته... تا آخرين كلام اين فيلم كه باز از دهان او خارج مي‌شود: مادر مرد. از بس كه جان ندارد
و يا بن‌مايه خود فيلم، كه (مادر) «خانه روشنان» مي‌شود و جماعتي را كه چشم ديدن يكديگر را ندارند زير يك سقف و در آخر بر گرد يك سفر جمع مي‌كند، خانه را روشن مي‌كند و مي‌رود
***
در فيلم (كمال‌الملك) كه حاتمي تاريخ را به شوخي تلخ، ولي حقيقي گرفته بود و همين‌طور شخصيت‌هاي تاريخي را. زماني كه مظفرالدين شاه مي‌گويد: اكثر عمر ما در دوران ولیعهدی گذشت و رسم پادشاهی را خوب نمی‌دانیم. و يا مي‌گويد: همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید
***
فيلم سوته‌دلان كه آمار ديدنش از دستم در رفته و بعضي از ديالوگ‌هايش تكه كلامم است و داش حبيبش، داش حبيبم. آقا (مجيد ظروفچي) زماني كه مي‌بيند دختري كه به او دل بسته يك پا ندارد، حالش بد مي‌شود و به تصنيف خواني و تصنيف فروشي مي‌افتد. با آن ديالوگ شاه‌كار
حبيب: مجيد، مجيد
مجيد: مجيد كدوم سگ‌ پدريه؟ من جيمي جنگليم. دختره رو طايفه مجوز عجوز از دستم درآوردن. تو آخرين شب فرار تارزان. نامسلمونا دختره ‌رو انداختنش جلوي سوسمارا. سوسماره يه پاي دختره رو خورد. من بودم و كينگ كونگ. رييس دزدا رو خونه‌خراب كرديم. داداشم مرد آهنيه. مي‌شناسيش؛ داداش حبيبو. اگه داداشم بود دختره رو از دستشون در مي‌آورديم. دنيا باقالي به چمنه ديگه. يه نامسلمون نيست دست من عليلو بگيره، بگه شزم، ببره امام‌زاده داوود، حالمو خوش كنه. تو سرم، عينهو بازار آهنگرا، صدا مي‌كنه. مث پيت حلبي خورده‌ريزاش توش جا به جا مي‌شه. تو كــي‌اي؟
حبيب: منو داداش حبيبت فرستاده، ببرمت امام‌زاده داوود
مجيد: يه وقت نندازيم تو اون اتاق يه دري، پيش اون غربتياي كله تافتونيا؛ اگه داداش حبيبم بفهمه، به خاك آقام چـــشـــاتو در مياره‌ها
حبيب: داداشت ديگه پشم و پيليش ريخته، اينقدر كه دل بسته به معجزه

داداش حبيب، ما داداشيم. از يه خميريم، اما تنورمون عليحده است، تنور شما عقدي بود، مال ما تيغه‌اي صيغه‌اي. كلمه‌ي شماها شد عينهو نون تافتون گرد و تلمبه قلمبه، كله‌ ما شد عينهو نون سنگك؛ شكر بربري نشديم.
همه‌ي عمر دير رسيديم آن فيلم كه ديگر تكيه كلامي‌ست كه از زبان همه مي‌شنوم و نيازي به تكرار ندارد
***
سريال هزار دستان كه خود حكايتي‌ست با آن كلام (ميرزا باقر) با بازي (مرحوم جهانگير فروهر) كه رو به جماعت قهوه‌خانه مي‌كند و مي‌گويد: جماعت خواب. جماعت بنگي. ملت خواب، ملت افيوني
***
و در آخر، گويي اين آخرين كلام خود(عباسعلي خان حاتمي) بود كه از زبان (اميركبير) در سريال (سلطان صاحبقران) رو به «جماعت خواب. جماعت بنگي. ملت خواب، ملت افيوني» بيان شد. زماني كه در حمام فين كاشان به قصد فصد (امير) مي‌روند و (امير) رو به قاتلان مي‌گويد: مرگ حق است ولی به دست شما بسی مشكل؛ اما شوق از میان شما رفتن، مرگ را آسان می‌كند

Displaying 1 of 1 review

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.