این اثر مجموعهای است از نقدهایی که سیدجواد طباطبایی در سالهای اخیر به پارهای از آثار ترجمهشده درزمینۀ علوم انسانی (مشخصاً فلسفه و علوم سیاسی و علوم اجتماعی) نوشته و از این رهگذر، در اعتبار نظام دانشگاهی ایران سخت تردید افکنده است. پیش از هر چیز باید دانست که مقصود او از «دانشگاه» صرفاً رشتههای علوم انسانی در دانشگاه است؛ آنهم فقط دوسه رشته که از آنها یاد شد. بنابراین، خطا است اینکه گمان کنیم نقدهای او به کل دانشگاه و تمام رشتهها در ایران معطوف است؛ هرچند با اندکی تسامح، میتوان بسیاری از نقدهایش را به دیگر رشتههای علوم انسانی در ایران نیز مربوط یافت.
طباطبایی در نقد خود به کسانی چون محمود خاتمی و حاتم قادری و کریم مجتهدی و منوچهر صانعی و خشایار دیهیمی سخت تاخته است. نیز به ناشران و نهادهایی که دستاندرکار انتشار آثار این کساناند، انتقادهای کوبندهای کرده است؛ ناشرانی مثل «سمت» و نهادهایی مثل «پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی».
نقدهای او در بیشترِ جاها بجا و درخورتأمل است. بااینهمه، از این نوشتهها نیک پیدا است که طباطبایی مطلقاً آداب نقد را نمیداند و در نوشتههایش بیش از اینکه بهدنبال نقد محتوا باشد، در پی نقد اشخاص است و بحثها را شخصی میکند. بهبیان دیگر، بهجای اینکه صرفاً به متن بپردازد، پیکان انتقادش را بهطرف اشخاص میگیرد و با زشتترین و طعنهآلودترین لحنِ ممکن، به آنان هتاکی میکند. این تندوتیزی و پرخاشگریِ قلمی بهحدی است که محتوای غالباً سودمند و نکتهدار مطلبها را به سایه میبرد و مخاطب را از خواندن دلزده و مأیوس میکند.
بخش چشمگیری از خردهگیریهای طباطبایی در این نوشتهها برمیگردد به طرز فارسینویسی استادان دانشگاه و مدعیان علوم انسانی. طباطبایی معتقد است بسیاری از کسانی که در حوزههای پیشگفته دست به تألیف و ترجمۀ کتاب میزنند، کمترین شناختی از زبان فارسی ندارند و بهخوبی نمیتوانند بهزبان مادریشان بنویسند. درنتیجه، چهبسا خود نیز مطالبی را که مینویسند و ترجمه میکنند، بهخوبی درنمییابند و با این شیوه، دانشجویان و پیروانشان را نیز به بیراهه میکشانند. واقعیت این است که چنین انتقادی در جامعۀ امروز ایران بهراستی بجا و ضروری است. فارسینویسیِ غالب فارسیزبانان امروز به درجهای از انحطاط و بیمایگی کشیده که حدوحساب ندارد و نگفته پیدا است که چنین عیبی را اگر از مردم عادی بتوان ندیده گرفت، بر زبدگان فرهنگی و استادان دانشگاه بههیچوجه نمیتوان بخشید. بااینحال، طنز روزگار این است که ایرادگیرنده خود به این ایراد مبتلا است و نثر نویسنده، بهرغم همۀ ادعاهایش، در بسیاری جاها به ویرایش اساسی محتاج است! طباطبایی نیز، دستکم بهگواه نثرش در همین نقدها، نمونهای مثالزدنی است از استادی که در فارسینویسی میلنگد و خطاهای نوشتاریاش بههیچروی اندک نیست؛ استادی که با نثر معیوب و پردستاندازش به فارسینویسی مترجمان و نویسندگان و نیز به اهمالکاری ناشرانی که آثار ایشان را بدون ویرایش مطلوب روانۀ بازار میکنند، ایراد میگیرد. برای روشنترشدن موضوع، نمونههایی از جملههای ناهموار طباطبایی را در اینجا نقل میکنم:
ـ آنچه در آن کتاب دربارۀ برخی از نویسندگان، مباحث و دورههای اندیشۀ سیاسی آمده، در زمانی که بهفارسی ترجمه شد، در زبان فارسی مطلبی وجود نداشت. (۳۶۳)
ـ دانشگاه در ایران از همان آغاز تأسیس آن و حوزه دو نهاد متفاوت و در طول همدیگر بودهاند. (۱۷)
ـ اگر بخواهم از تعبیری که جلال آلاحمد در غربزدگی دربارۀ دورهای از تاریخ معاصر ایران به کار برده، استفاده کنم، میتوانم گفت که خاستگاه این ضرورت، تکوینِ نطفۀ آگاهی از پایداری دربرابر خطر نزدیکِ «برافراشتهشدن پرچم استیلای غرب» - و نه «غربزدگی»، بهخلاف آنچه آلاحمد گمان کرده بود - «بر بامِ» ایرانی بود که از سدههایی پیش از آن از اندیشه بازایستاده بود. (۲۵)
ـ اشارۀ مارکس به بیانی از اسپینوزا است که در انتقاد از کسانی که پیوسته پرسشهایی دربارۀ «علل علتها» مطرح میکردند و در نهایت نیز به «مشیت الهی پناه میبردند که آسایشگاه دیوانگان» است. (جملهای که با «در انتقاد از» شروع میشود، اصلاً فعل ندارد!) (۴۰۹)
ـ برعکس، در گروههای فلسفۀ غرب، بهسبب اینکه فلسفۀ اروپایی از آغاز یونانی آن تا بسیاری از فیلسوفان معاصر، فیلسوفان سیاسی نیز بودند، توجه به فلسفۀ سیاسی بیشتر بود. («فلسفۀ اروپایی» را در این جمله مصداقی از «فیلسوفان سیاسی» گرفته است!) (۳۵۵)
ـ درواقع، علم سیاست جدید، در آغاز در درون نظامهای اندیشۀ سیاسی، در معنای عام آن، اعم از فلسفۀ سیاسی در معنای یونانی، الهیات سیاسی در سدههای میانه، اندیشۀ سیاسی در معنای محدود آن، از ماکیاولی تا مارکس، نظریههای حقوق طبیعی از گروتییوس و پوفندورف تا نظریهپردازان حقوق عام ملل و روابط بینالملل، مانند امریک دوتل، و نظریهپردازان حقوق عمومی، تدوین شد و در دو سدۀ گذشته، نخست بهعنوان ترکیبی از علوم اجتماعی نوبنیاد، مانند جامعهشناسی و شاخههای آن، علوم سیاسی نامیده شد و از آن پس نیز در دهۀ پنجم سدۀ بیستم، پس از دورهای رکود بهسبب سلطۀ نظامهای توتالیتر، باتوجهبه اینکه علم سیاست بیشتر از آنکه ترکیبی از علوم اجتماعی باشد، به یک علم خاص تبدیل شده، بهعنوان یک علم جدید، علم سیاست نامیده شد. (۳۵۶)
کتابنامه: ملاحظات دربارۀ دانشگاه، سیدجواد طباطبایی، چ۲، تهران: مینوی خرد، ۱۳۹۸