نامه های صادق هدایت به بهترین دوستش حسن شهید نورایی(1291-1330)
(غمنامه ملتی که با غمهایش خوش است.)
بوف کور صادق هدایت تا امروز به یقین مطرحترین و مهمترین رمان ادبیات معاصر فارسی بوده است ، اما در بین آثار متفاوت دیگر او حداقل میتوان به دو اثر توپ مرواری و ( هشتاد و دو نامه به حسن شهید نورایی ) نیز اشاره کرد . این نامهها سوای ارزش ادبی در کنار سند بیمانند مصطفی فرزانه ( آشنایی با صادق هدایت ) روشنگر تمام زیر و بمهای زندگی یک هنرمند استثنایی گرفتار است در محیط فرهنگی و چنبرهی جامعهای که با اندازههای او فرسنگها فاصله داشتهاند
این نامه ها خواننده را می کند مخاطب مستقیم هدایت. گفتگویی بی پایان را آغاز می کند با خواننده که رو در روی او باز می گردد به هفتاد سال پیش از این و خواننده که من باشم و تو باشی به چشم می بینی که تمام دغدغه ها و هیاهوها و هوچی گری ها و خرافه پستی و مدل زندگی در تمام این هفتاد سال هیچ تغییری نکرده است. نامه ها خواننده. ا مواجه می کند با فضای تاریک و پر از جهالتی که هنوز هم ادامه دارد و درد نویسنده را آفتابی می دهد بی پایان در این نامه ها می شود بیشتر و بهتر به هدایت نزدیک شد و در لا به لای کلمات شاید به عمق تیرگی احوال او و اسبابش پی برد. این شکوه ی دایم و این به قول خودش بی عمل گاهی آنچنان غلیظ می شود که بی اندازه آزار دهنده است و عجیب. این شدت ناامیدی! اما پیش که می روی می بینی خود تو که خواننده ی اویی و مخاطبش نیز به گونهذای دیگر درگیر همین دردی. درد نادانی ی بی پایانی که برایت ممکن است هیچ امیدی باقی نگذارد و تو را مانند نویسنده سوق بدهد به یک بی عملی اساطیری! این نامه ها ببرای من از بهترین نوشته هایی بود که از صادق هدایت خواندم. برخی نامه ها را دوباره و سه باره خواندم و جابه جا روی برخی سطرها مدام رفتم و برگشتم بس که آیینه وار عمق سیاهی را نشان می داد و نشان می دهد. این نامه های بسیار ساده اما ناتمام. این مکتوبات بی نظیر که در آنها بسیار نکته ها هست برای هر خواننده ای از نگاه خودش. بدون اغراق انتخاب برای بهترین کتابی که در سال ۹۶ خوانده ام(حتا اگر یک سوم آن باقی مانده باشد هنوز) بی گمان همین نامه هاست. همین هشتاد و دو نامه ی صادق هدایت به شهیدنورایی که او را هم خوب می توانید در بین خطوط حس کنی و گاهی انکار در کنار او نشسته ای به خواندن این خطوط. باری نامه ها بار دیگر به خواننده سرانجام اندیشه و دیگراندیش را در سرزمین باستانی ی به خاک نشسته نشان می دهد. سرزمینی که گویی هدایت به درستی امید از آن بریده است و شهیدنورایی رغبتی به بازگشت به آن ندارد. این نامه ها طومار سرانجام ناخوشایندی ست که تا اندکی دیگر پرونده ی ما را برای همیشه خواهد بست
# یازدهم فروردین 1398خورشیدی، بازخوانی ِ نامه ها را آغاز می کنم هرچه که می خوانم شان می بینم انگار همین دیروز که شاید همین امروز نوشته شده اند بس که همه چیز پس از 74سال همان جور مانده # کتب خواندن هم مثل همه چیز دیگر در این مُلک لوس و بی معنی شده، فقط دقیقه ها را سر انگشت می شماریم تا چند گیلاسی بالا بریزیم و با کابوس شب در آغوش بشویم/ از نامه ی دوم # تمام آثار کامو را خواندم. کالیگولا خیلی انترسان بود. سر پیری ما را باز به مطالعه وادار کردید/ از نامه ی سوم # روزها را یکی پس از دیگری با سلام و صلوات به خاک می سپریم و از گذشتن آن هم افسوس نداریم. همه چیز این مملکت مال آدمهای بخصوصی است. کیف، لذت، گردش و همه چیز. نصیب ما این میان، گند و کثافت و مسئولیت شد. مسئولیتش دیگر خیلی مضحک است!! آنهای دیگر مسئولیت اتومبیل سواری و قمار و هرزگی دارند/ از نامه ی چهارم # شعر فارسی هم مثل موزیکش نمی دانم چه اثر خسته کنده ای در من می گذارد چون حس می کنم که از نظر جسمی ناخوشم کرده است/ از نامه ی ششم # این دفعه کتابها خیلی برگزیده و قابل توجه بود. سه جلد هانری میلر را خواندم. خیلی اصالت دارد اما متاسفانه به یادداشتهای جنده بازی خود بیش از اندازه اهمیت می دهد./ از نامه ی هشتم # راستی وقاحت و مادرقحبگی در این مُلک تا کجا می رود! چه سرزمین لعنتی پست گندیده ای و چه موجودات پست جهنمی بدجنسی دارد!... در این محیط بوگندوی بی شرم باید پیه همه چیز را به تن مالید: از طرف دیگر حق کاملا به جانب آنهاست هرچه بگویند و بکنند کم است. وقتی که آدم میان رجاله ها و مادر قحبه ها افتاد و با آنها هم آهنگی در دزدی و سالوسی و تقلب و چاپلوسی و بی شرمی نداشت گناهکار است تا چشمش هم کور بشود/ از نامه ی سی و چهارم # از خبرهای اینجا خواسته باشید اتفاق تازه ای نیفتاده توقیف و بگیر و ببند و کین توزی احمقانه به قوت خود باقی است. انگار که آدم هیچ جور تامین نداردنه تنها نوشتن و خواندن جرم حساب می شود بلکه فکر کردن هم قدغن خواهد شد. گمان می کنم دیگر نوشتن کاغذ هم به زحمتش نیرزد. یک دسته احمق رجاله از بوی نفت مست شده اند و به امید سهام جدید خوشرقصی می کنند. باید دلمان را خوش کنیم و بگوییم که قسمت ما این بوده در جاهای دیگر دنیا از اینگونه پیش آمدها می شود تفریح کرد متاسفانه در اینجا حقیقت تلخ زندگی است. باید قاشق گُه را مزه مزه کرد و به به گفت!/ از نامه ی پنجاه و هشتم
کاش هر آدمی یک «حسن شهیدنورایی» داشت، حتی آن سر دنیا در مملکت خاجپرستان و میتوانست مدام برایش نامه بنویسد و هر نامه را با هزار جور غرولند و نکونال پر کند. از ناامیدیهاش و یأسها و غصههای حلناشدنیاش میگفت، حتی اگر میدانست درمان و راهحل پیش رفیقش هم نیست و در کنارش تقاضای فلان کتاب را میکرد که شنیده تازگیها چاپ شده و تا بخواهد نامهی بعدی را بفرستد، این کتاب به دستش رسیده باشد و بتواند مراتب تشکر را به حسن شهیدنورایی ابراز دارد. و این رفاقت آنقدر عمیق شده باشد که یکی بدون دیگری نتواند دوام بیاورد و درست همان روزی که صادق هدایت خودکشی میکند، رفیقاش هم معطل نمیکند و میخواهد هر دو با هم از آن آستانه ناگزیر بگذرند.
عجیب هم نیست و یا دور از ذهن که صادق هدایت، چند سال قبل از خودکشیاش اینطور به آخر خط رسیده باشد و برای رفیقش بنویسد:
«اوضاع خیلی کثیفتر و بدتر از سابق میگذرد. روزها را یکی بعد از دیگری قتلعام میکنیم، در انتظار ترکیدن و امید روز بهتری نیست.»
و خیلی غمانگیز است که در هر زمانه، آدمهایی هستند که نادیده گرفته میشوند، آدمهایی با نبوغ درخشان و انگشتهای جادویی. حتی آدم شرم میکند این غصه را بنویسد چون میداند که چه فایده و انگار سازوکار دنیا تا ابد همین است:
«همه تقاضای وظیفهی اجتماعی مرا دارند اما کسی نمیپرسد آیا قدرت خرید کاغذ و قلم را دارم؟ یک تختخواب و یا اتاق راحت دارم؟ و بعد از خودم میپرسم در محیطی که خودم هیچگونه حق زندگی ندارم، چه وظیفهای است که از رجالههای دیگر دفاع بکنم؟ این درد دلها هم احمقانه شده. همهچیز در این سرزمین گهبار احمقانه میشود.»
نوجوان بودم که به واسطهی جوی که دههی هفتاد حاکم بود و حال و هوای متولدین دههی شصت و دردسترس بودنِ بعضی کتابهای #صادق_هدایت ؛ و البته اشتیاقی که به خواندن داشتم با ایشان و قلمشان آشنا شدم. حالا، بعد از سالها، جانِ کلامی که در نوشتهها مستتر بود، آشکارا روبرویم مینشینند و به تاریکی و پوچی دعوتم میکنند. تنها اقدام متقابلی که به آن خودم را مسلح کردهام، تصمیم به منعِ خوانشِ نوشتار و ترجمه و خاطرات ایشان برای افراد زیرِ بیست و پنج سال است. و اما واجب برای انسانهایی که خورشید در صبح بیست و شش سالگیشان طلوع میکند. #صادق_هدایت برای من مظهرِ مخالفت با هستی و پیشرو پوچی در تاریخِ بشر "بود". چراکه حدود پانزده سالی با ایشان قطع رابطه کرده بودم. #هشتاد_و_دو_نامه_به_حسن_شهید_نورائی آن "بود" را به "است" و احتمالا به "خواهد بود" تغییر داد. #صادق_هدایت حتی در اوجِ لذت در آنچه برای آن میشناسمش، "نوشتن"، هم در رنج است. اگر قصد دارید که به لیست کتابهای در اولویتِ نخواندهتان اضافه کنید، این کتاب را ورق بزنید. آنچه هدایت به دوست سفرکردهاش مکررا سفارش میدهد، جز یک مورد عینکِ مورد نیاز، همگی کتاب است. و دیگر نگاهِ منتقدانهی مخصوص به او، در مورد همه چیز، از سیاست و جامعه و رجال و فرهنگ و ... در تمامی نامههاست. صادق خان راهنمایِ متبحریست برای بردنِ شما به ژرفترین زوایای تاریکِ درونتان. کتاب که به کوشش #بهزاد_نوئل_شهید_نورائی گردآوری شده، بسیار کامل است با ضمائم و توضیحات مرتبط تاریخی و فهرست نامها و معرفی آنها. متاسفانه در داخل کشور چاپ نشده و برای تهیه نسخه کاغذی کمی دردسر خواهید داشت. ظاهرا میراثِ پیچیدگیِ صادق خان بعد از شصت و اندی سال، در شناختنش هم دست از سرِ ما بر نمیدارد.
امان از نامهها این کتاب رو بیشتر ازینکه به خاطر هدایت خونده باشم به خاطر خصوصیتهایی خوندم که با فرم نامهنگاری کاغذی به هم زدم. نمیدونم چیا لای این ورقهای بیواسطه جا میمونن که اینقدر برام تودلبروش میکنن. ولی هر چی که هست همینکه حدس میزنی کجای نامه به کی اشاره داره و کجای نامه جواب چه سوالی از مخاطب نامه بوده خودش اندازهی مخاطب مستقیم نامه بودن عیش داره. اصلا تو داری این نامهها رو میخونی... شهیدنورایی کیلویی چند؟ شهیدنورایی تویی
82 ساختار کتاب زیاد پیچیده نیست. یه مقدمه از پسر شهیدنورایی، متن 82 نامه از صادق هدایت به دکتر حسن شهیدنورایی که به وضوح نامههای اولیهش بسیار جذابتر و دوستداشتنیتر هست. بخش تعلیقات که سعی کرده نقاط مبهم نامهها رو یا با سند و مدرک یا با حدس و گمانهزنی روشنتر کنه. فهرست اسامی و در انتها مقالهای برای شناخت هر چه بیشتر شهیدنورایی (ناسلامتی پسرش کتاب رو گردآوری کرده دیگه، این حقو داره دیگه نه؟)
چطور بود؟ هرچی که بود نامههای صمیمانه و خوندنیای بود. مخصوصا نامههای اولیه که پر هست از ارسال و دریافت کتاب و اظهار لحیه در مورد نویسندههاشون. اما اونچه که همیشه در طول این نامهها ثابت هست حس تهوع و انزجاری هست که هدایت از «ملت بوگندوی ششهزار ساله» داره. نامههاش پر هست از نفرت وطن و تحقیر مردمانش. تک تک رخدادهایی که داره تو نامهها برای شهیدنورایی تعریف میشه از دریچهی قیاندود چشمهایی هست که با همهی وجود حالش از این مملکت به هم میخوره ... قضاوت در مورد این تصویر کار خودتونه
هشتاد و دو نامه از صادق هدایت در سالیان هزاروسیصدوبیست و چهار الی بیست و نه . اقرار میکنم که به سبب آشنایی قبلی با داستانها و رمانهایی که هدایت نوشته بود ، منتظر بودم که در نامه هایش حال و احوالات شخصی به چشم بیایند و یا دغدغه های ذهنی اش را با این دوست صمیمی -حسن شهید نورایی- در میان بگذارد ؛ در حالی که بازگویی مصائب اقتصادی و سیاسی مملکت و شرح رویدادهایی نظیر دید و بازدید از دوستان دیگرش مثل دکتر جرجانی و پرویز ناتل خانلری بر شرحِ احساسات شخصی اش سایه انداخته است . از این رو ، چه بسا پر بیراه نگفته ایم اگر ادعای این را داشته باشیم که مجموعۀ نامه ها برای پژوهش تاریخیِ دوره پهلوی و زندگینامه نویسیِ هدایت کاربردی تر و لذت بخش تر است تا اینکه به عنوان اثری مستقل و هنری از هدایت خوانده شود
با همه ی اینها ، یادآوری دردهایی که زیستن در این <<مرز پر گوهر>>به بار می آورد چیزیست که نامه ها را خواندنی میکند . نفوذِ انکار ناپذیر مذهب و خرافه در جامعه ایرانی ، روابط نابسامان و معیوب دولت با خارجه و حکومتهای اروپایی ، تثلیث ((سانسور،توقیف و محاکمه)) در مطبوعات و آزاد اندیشان و البته دردِ نویسنده و اندیشمند بودن در این مملکت ، همگی پس از هفتاد و اندی سال چقدر آشنا و امروزی به نظر میرسند! و این مواردی که ذکر میکنم را بارها از زبان کسانی که قصه های بزرگ علوی ، غلامحسین ساعدی ، صادق چوبک ، رضا براهنی و ده ها دست به قلمِ دیگر را خوانده اند ، شنیده ام . کِی میشود که این نوشته ها از آشنایی و ملموس بودنشان کاسته شود و به گذشته ای بیگانه و دور و فراموش شده مبدل شوند ؟
بایستی از فرزندِ شهید نورایی هم ممنون بود که از نامه ها مراقبت کرد و این امکان را محقق ساخت که باز هم بتوانیم از هدایت چیزی بیابیم برای خواندن . و البته پاورقی ها و توضیحاتی که بدون آنها به ابهامات و گنگی های زیادی در توصیفات هدایت برمیخوردیم
این مرضی که نه در ایران حالت خوب باشد و نه دنبال هجرت باشی انگار مختص ما و زمانهی ما نیست. هدایت هشتاد سال پیش از احوال مشابهی برایمان میگوید:
جای شما خالی چند روز پیش به شهریار رفتم و شب در منزل یکی از رعیتها خوابیدم. گمان نمیکنم که هیچ جای دنیا وضعیت میهن ششهزار ساله را داشته باشد. تراخم، سل، مالاریا، کثافت، شکنجههای قرون وسطائی، نفاق حکمفرما است.
اینها اما یک روی سکه است، روی دیگرش این است که پای رفتن هم ندارد. مثلا:
از اینکه مخلص را به خطهی اروپا دعوت کردهاید بسیار متشکرم اما عجالتاً نه شوق و نه وسیلهی این اقدام را در خودم نمیبینم و نه خیلی چیزهای دیگر را که شرحش مورد ندارد. به قول سعدی برای زناشویی باید مردی را آزمود.
اقلاً ده بار همین دو خط را خواندهام. چیز خاصی هم نگفته. گفته شوق و وسیلهاش را ندارم. چطور میشود شوق فرار از تراخم و مالاریا و کثافت را نداشت؟ من میدانم که میشود، اما چگونگیاش را نمیدانم. گمانم خود هدایت هم نمیدانست. این ندانستنش بروزی دیگر هم پیدا میکند. به شکل طنز و طعنه که با لحن بهخصوص خودش جا و بیجا میخنداندم. این یکی را ببینید:
مریم فیروز مدتی است در سوییس میباشد. نمیدانم آزادیخواهان چرا بیشتر میل مهاجرت دارند. شاید آزادی اینجا را تأمین کردهاند و حالا به جاهای دیگری میپردازند.
از کنایه به مهاجران بگذریم؛ دربارهی نداشتن «وسیلهی» سفر بیشتر هم توضیح میدهد، اما انگار هرچه بیشتر میگوید ماجرا گنگتر میشود. شاید خودش میدانسته حرفش شفاف نیست و دست به دامن سعدی شده. آزمودن مردی برای زناشویی. لابد خودش در این آزمون رفوزه میشده. حالا که هشتاد سال از آن روزها گذشته خیلیهای دیگرمان هم کماکان در آن آزمون ناشناخته مردود میشویم. خودش اینجا بیشتر بسط میدهد:
اما راجع به مسافرت، متاسفانه باید بگویم که به هیچوجه وسیله ندارم. فایدهاش چیست؟ خودم را بیجهت در هچل خواهم انداخت و بعد هم مطمئنم که به نتیجه نمیرسد. حسرتی هم ندارم. توی گند و گه خودمان غوطهوریم و فقط انتظار ترکیدن را میکشیم. فرنگ هم باز برای بچه تاجرها و دزدها و جاسوسهای مام میهن است. ما از همه چیز محروم بودهایم و اینهم یکیش. وقتی که در اینجا نمیتوانم زندگیم را تأمین بکنم فرنگ به چه درد من میخورد؟
***
متن کاملم نمیدانم چرا درست در گودریدز نمایش داده نمیشد؛ کاملش را اینجا گذاشتم:
این اثر دربردارندۀ نامههای صادق هدایت به یکی از نزدیکترین دوستانش، حسن شهیدنورایی، است؛ شخصیتی که ظاهراً در جمع اهالی فرهنگ و روشنفکران معاصر ایران، بهویژه در میان گردانندگان و دستاندرکاران مجلۀ «سخن»، نقش و تأثیری مثالزدنی داشته و بااینحال، تا حد زیادی ناشناخته مانده است. نامهها که در فاصلۀ ۱۷دی۱۳۲۴ تا ۲آذر۱۳۲۹ نوشته شده، عمدتاً بیش از اینکه از احوال شخصی صادق هدایت خبر بدهد، حاوی اطلاعات سیاسی و تاریخی و اجتماعی است. ازاینحیث، برخلاف انتظار، جذابیتِ نامههای شخصیای را که در آن حرفهای عمیق و ماندگار و پرتأثیر زده باشند، ندارد.
در بیشترِ نامهها هدایت دربارۀ وقایع روزِ ایران به دوستش که ساکن فرانسه است، اطلاعات میدهد و نیز کتابهایی را که لازم دارد، از او درخواست میکند. همچنین از اشخاصی که هر دو با آنها سروکار داشتهاند، سخن میگوید. در میان این کسان، نامهایی آشنا و شناختهشده نیز به چشم میخورد؛ مثلاً: پرویز ناتلخانلری، مجتبی مینوی، محمدعلی جمالزاده، عبدالحسین نوشین، احمد فردید، بیژن جلالی. نکتۀ جالبتوجهی که از این اطلاعات دستگیر خواننده میشود، اختلافهایی است که هدایت با بعضی از این بزرگان داشته است. برای مثال، از لابهلای پارهای از نوشتهها بهوضوح پیدا است که هدایت با جمالزاده مطلقاً میانۀ خوبی نداشته و گاه از خانلری یا مینوی سخت رنجیده بوده است.
ویژگی بارز نامهها، صراحت لهجه و بیپروایی است. هدایت بی هیچ تعارف و ملاحظهای، با همان لحن تند و مرارتزدۀ مشهورش، نظرش را دربارۀ اوضاع و احوال و اشخاص مطرح میکند. از کسی باکی ندارد و خودنمایی در کارش نیست. در معدود جاهایی هم که از حال روحیاش حرف میزند، نومیدی و درماندگیاش سخت آشکار است. بااینهمه، در عین تلخکامی، طنازی میکند و پارهای از امور را به ریشخند میگیرد؛ مثلاً بیت معروف «در کف شیرِ نرِ خونخوارهای/ غیر تسلیم و رضا، کو چارهای؟» را به این شکل درآورده و در چند جا تکرار میکند: «در کف خرسِ خرِ کونپارهای/ غیر تسلیم و رضا، کو چارهای؟»
همانطور که گفتم، در نامهها کمتر به ذکر احوال شخصی هدایت برمیخوریم و اطلاعات فشرده و بعضاً سربستۀ سیاسی و تاریخی و اجتماعی، از جذابیت نامهها بهشدت کاسته است. باوجوداین، کوشش ناصر پاکدامن در تنظیم نامهها و افزودن حاشیهها و توضیحهای روشنگرانه، این کتاب را به پژوهشی بهغایت دقیق و هوشمندانه و اعجابآور بدل کرده است که پژوهشگران تاریخ ادبیات میتوانند از آن نکتهها برگیرند.
بخشهایی از گلهگزاریهای هدایت از زمانه و وضع زندگیاش:
ـ ما هم در انتظار مرگ، روزها را به شب میآوریم و توی این کثافت غوطهوریم؛ بیآنکه امیدی به روزهای بهتر در آینده داشته باشیم و یا اعتقادی به زندگی بعد از مرگ. هوای اینجا هم کمکم دارد سرد و موذی میشود و عجالتاً زهر خودش را به ما ریخته. (۷۵)
ـ توی گندوُگُه خودمان غوطهوریم و فقط انتظار ترکیدن را میکشیم. فرنگ هم باز برای بچهتاجرها و دزدها و جاسوسهای مام میهن است. ما از همهچیز محروم بودهایم. این هم یکیش. وقتی که در اینجا نمیتوانم زندگیام را تأمین بکنم، فرنگ به چه درد من میخورد؟ همۀ درها بسته است. خودم را که نمیخواهم گول بزنم. (۸۵)
ـ از اوضاع اینجا خواسته باشید، چیز تازهای نشنیدهام. زندگی به همان حماقت سابق ادامه دارد. نه امیدی است و نه آرزویی و نه آینده و گذشتهای. چهار ستون بدن را به کثیفترین طرزی میچرانیم و شبها بهوسیلۀ دودوُدَم و الکل به خاکش میسپریم و با نهایت تعجب میبینیم که باز فردا سر از قبر بیرون آوردیم. مسخرهبازی ادامه دارد. (۱۰۱)
ـ ما هم کمافیالسابق مشغول کجدارومریز هستیم. جداً مسخرۀمان کردهاند. بعد از آنکه حکم رتبۀ هفت را برایم فرستادند، تقاضا کردند که بروم تصدیقِ نمیدانم کدام خرابشده را ببرم به وزارت فرهنگ و تعیین ارزش بکنم تا این رتبه شامل حالم بشود. من در جواب جداً اعتراض کردم. گفتم هیچ سند و تصدیقی ندارم و در مملکتی که دزد و مارگیر و آخوند شپشوی آن سالی چندین رأس دکتر به جامعه تحویل میدهند و گرید اونیورسیتر [درجۀ دانشگاهی] در آن معنی ندارد، افتخار میکنم که هیچ مدرکی ندارم. مورد خشم مقامات مربوطه شدم و رتبهام را باطل کردند. حالا بیرتبهوپایهودستکودستانداز و غیره در میهن باستانی بهطور معجزآسا ادامه به زندگی میدهم. باید ادامه داد؟ (۱۴۱)
کتابنامه: هشتادودو نامه به حسن شهیدنورایی، صادق هدایت، با مقدمه و توضیحات ناصر پاکدامن، چ۱، تهران: علم، ۱۳۸۲
اعتراف می کنم تا یه مدت پیش علاقه ای به هدایت نداشتم. بدون اینکه چیزی ازش خونده باشم میگفتم سلیقه من نیست دوستش ندارم یه جوریه! اما وای بر ناآگاهان، وای بر نخونده قضاوت کنندگان و وای بر هدایت خرده گیران :)) این کتاب همونطور که از عنوانش پیداست شامل نامه هایی هست که هدایت به شهیدنورایی می فرسته. شهید نورایی یکی از دوس��ان نزدیک هدایت بود که در پاریس به سر میبرد. این نامه ها بین سال های 24 تا 29 نوشته شده و بعدش صادق هدایت به عنوان سفر درمانی به فرانسه میره و یک سال بعد در پاریس خودکشی میکنه، درست روزی که حسن شهیدنورایی بر اثر بیماری از دنیا می ره. این نامه ها تا سال 1954 توی یه جعبه در خانه نورایی خاک می خوردند. خانواده نورایی با فارسی آشنایی نداشتند و از اهمیت این نامه ها بی اطلاع بودند و کلا شخصیت هدایت، شخصیت مهمی براشون نبود تا وقتی که ترجمه فرانسه بوف کور منتشر شد پی به اهمیت این نامه ها بردند و جعبه رو به ایران فرستادند. هدایت در نامه هاش از اوضاع روزمره زندگیش میگه، از آدم های دورو برش، از حکومت، از کشورش، از احساس کوفتی که نسبت به خیلی چیزا داره و.... شاید که نه حتما قلم هدایت ناامیدکننده س، منفی گرایانه س، افسرده کننده س و سعی می کنیم سمت هدایت نریم، فرار می کنیم... اما موضوع نارا��ت کننده تر اینه که ته دلمون میدونیم بیشتر حرف هایی که میزنه حقیقت داره! هدایت خیلی جلوتر از زمانه اش بود... سرنوشت آدم هایی که جلوتر از زمانه هستند خیلی دلچسب نیست! *همه چیز این مملکت مال آدمهای بخصوصی است. کیف، لذت، گردش و همه چیز. نصیب ما این میان، گند و کثافت و مسئولیت شد. *از اوضاع و سیاست خواسته بودید بی شوخی میگویم که هیچ اطلاعی ندارم. فقط شنیدم که کابینه تغییر کرده. کی آمد و کدام خر رفت هیچ نمیدانم و اصلاً نمیخواهم بدانم. نه تنها خودم را تبعة مملکت پر افتخار گل و بول نمیدانم بلکه احساس یکجور محکومیت میکنم. محکومیت عجیب و بی معنی و پوچ. فقط از خودم میپرسم «چقدر بیشرم و مادرقحبه بودهام که در این دستگاه مادرقحبهها توانستهام تا حالا carcasse [لاشه] خودم را بکشم!» *چون قانون دموکراسی به حد اعلی حکمفرماست و از سانسور و زبانبندان و وقاحت و جاسوسی و مادرقحبگی به شدت هر چه تمامتر بهرهبرداری میشود. آسوده باشید ازین گـُهترها هم خواهد شد. هر کس نمیخواهد برود بمیرد. آب و هوای این ملک اینجور اقتضا کرده و میکند.
نامهی هفتادوهشتم: باز هم پرت و پلا [گفتن من] شروع شد. باید مواظب خودم باشم. اما از طرف دیگر اینست که با همین پرت و پلاها در قید حیاتیم. اگر قرار بشود که این را هم از دستمان بگیرند دیگر حسابمان با کرامالکاتبین است.
این مجموعه به خوبی سیمای صادق هدایت را در مقام روشنفکر، و شاید مهمترین روشنفکر ایرانی، ترسیم میکند. حساسیت ادبی، صراحت نظری، طنازی بیرحمانه، زمانهشناسی بیردخور او. جغرافیای روحی رنجور و توانی کاهیده که در خلال نامههایی پر از گله و شکایت، یکسره از حسرت زندگی نزیسته و عوارض جامعهی پلشتِ عقیمِ پیرامون نابغهی پرکار ولی نیمهشکوفا، نوای خود را به جان شهیدنورایی و وجدان ناپیدای زمانه میرساند. فهرستی تهیه کردهام از همهی چند بغل کتابی که در این هشتاد و دو نامه هدایت را به وجد آوردهاند، یا تقاضای ارسال آنها را از شهیدنورایی دارد. وقتی آماده شد آدرسش را قرار میدهم.
نامهی هفتادوپنجم: امیدوارم بمب اتمی آنقدر ارزان بشود که توی کلهی من هم یکی از آنها را بزنند.
اگر از نگاه صادق هدایت توی داستان هاش خوشتون میاد و شخصیتش براتون جالب بوده فکر میکنم به احتمال زیاد از این نامه ها لذت میبرید. در حین آشنایی با شخصیت هدایت از زبان خودش، یک روایت دست اول از یک سری اتفاقات تاریخی و اوضاع اجتماعی دهه بیست شمسی و نظر هدایت در مورد یک سری شخصیت های معروف رو میخونید. به علاوه معرفی تعداد زیادی کتاب که در جریان نامه ها معرفی میشوند.
نامه های بین هدایت و دوستش شهید نورایی را شاید بتوان دریچه ای برای شناخت بهتر صادق هدایت در نظر داشت از سویی این ذهنیت نویسنده است که بر کاغذ سیاهی می اندازد و نه عینیت وجودی او درواقع "روایتِ" نویسنده را ذهن او می آفریند و الزامات ناشی از نوشتن و بعد هم منطق کلام بنابراین نوشته الزاما آینه ی تمام نمای واقعیت نویسنده نیست ولی از جهتی هم ذهنیات از عینیات وجود اجتماعی ماست. به نظر من به صورت قطعی از شرح حوادث و احوالات نویسنده نمی توان به شخصیت و چگونگی زندگی نویسنده پی برد و قضاوتی کرد اما از تاثیر این بیانات و قلم نویسنده هم نباید غافل شد و چشم پوشی کرد. بشخصه از جریان نامه نگاری این دو دوست حظ ادبی بردم که برمی گردد به کیف بنده از این پدیده ی نادر. این نامه است که انسان ها را خیلی بیشتر از هر وسیله ارتباطی دیگر به هم نزدیک می کند مخصوصا وقتی انسان ها کاملا در برخوردهای خود سطحی یا به دلایلی نامعلوم محافظه کارند هنوز که هنوز است این شیوه را برای روح ناآرام انسان تاثیرگذار و دقیق می دانم اما زمانه ی ناسازگار امکانات این وسیله را از ما گرفته است. به صورت کلی فضای سیاسی و اجتماعی دوره قبل و بعد از حوادث ۱۳۲۰ ایران رضاخانی(انقلاب کمونیستی)در نامه ها جریان دارد که جو حاکم حاصل طمع شوروی برای جدا کردن آذربایجان از طریق تشکیل حکومت دموکراتیک در آذربایجان است و نه اهداف آزادیخواهانه ی حزب توده که واقعا رکب سنگینی بود از سمت دشمنان دیرینه ی ایران و صد البته انحراف روشنفکران به ظاهر دلسوز حزب توده از هدف خود. این فضای ناآرام و بسیار چیزهای دیگر که شرح اش اینجا مورد ندارد باعث آشفتگی و پریشانی روح لطیف صادق خان هدایت بود و به قول خودش آوردن این بیت شعر از حافظ در اینجا که برای دوست اش می نویسد خالی از لطف نخواهد بود: از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت
صادق خان هدایت و عقایدش را با داستان هایش عموما می شناسیم و تفاسیر و نقل قول هایی که این و آن از او می کنند. داستان و تفسیر هرچقدر هم بتوانند فحوای درونیات و شخصیت یک نویسنده را مشخص کنند اما باز احتمال به خطا رفتن بسیار است و آن طور که واضح و روشن باشد، پی بردن به اصل ماجرا دشوار است. خصلت نامه نگاری با یک شخص واقعی و گفتن حرف های سرراست دل، مکشوف ساختن لایه های عمیقی است که در پس تعبیرات گوناگون خفته است. نامه های هدایت به شهیدنورایی اندیشه ناب او را آن طور که باید از زبان خودش بشنویم بیان می کنند. این نامه ها از غم ها، دردها، تنهایی، بیگانگی با مملکت گل و بلبل و هموطنان پاکدل، گلایه ها، دلخوشی های کوچک و... حرف می زنند. زبان نیش دار هدایت و طنز زهرآلود او را در این نامه ها به وضوح می توان مشاهده کرد. نامه به نامه که پیش میرویم با هدایتی خسته تر و سرخورده تر مواجه می شویم. با هدایتی که زیر پاهای رجاله ها دارد له می شود. افتراها که به او بسته می شود و قدرنشناسی ها که در حقش می شود. هرچه به آخر نامه ها می رسیم انگار پیشبینی خودکشی اش راحت تر می شود. نامه های هدایت نه تنها دارای ارزش ادبی غنی (از لحاظ ترکیب بندی جمله، لحن، لغات و...) که یک سند تاریخی است. وقایع و رویدادهای برهه ای چند ساله از یکی از حساس ترین دوران تاریخ ایران را از زبان کسی بازگو می کند که در بطن ماجراست علیرغم دلزدگی اش و به واضح ترین شکل ممکن بدون اینکه از چیزی بترسد و دلبستگی به چیزی داشته باشد بیانش می کند. صادق خان هدایت را قطعا از لابه لای نامه هایش بهتر می توان شناخت و به جایگاه دست نایافتنی اش پی برد. ضمناً آدم وقتی هر نامه را می خواند احساس می کند هدایت نامه را برای او نوشته و او اکنون مستقیما دارد به حرف های هدایت با خودش گوش می دهد از این نظر، جذابیت این کتاب بیشتر هم می شود. نکته آخر: با توصیفات هدایت متوجه می شویم که چقدر یک مملکت می تواند دچار قهقرا باشد که بعد از این همه سال تک تک حرفهای یک نویسنده در دهه 1320 با تمام شرایط کنونی جور درمی آید. گویی که همین دیروز نوشته شده اند. صادق هدایت خود در یکی از نامه ها می گوید در قرن پیش یغمای جندقی منظومه ای سرود به نام "زن-جنده" در توصیف اوضاع و احوال مملکت قاجاری و ایرانی جماعت که از قضا تمام و کمال هنوز هم صادق است و شاید دیگر فکر نمی کرد که حرف های خودش هم پس از این همه سال بی کم و کاست صدق کند با الان. نمی دانم این را باید بگذارم به پای هنر هدایت یا فلاکت مملکت
حسن شهید نورایی در 25 فروردین 1291 خورشیدی در تهران در خانواده ای از دیوانیان و مستوفیان آشتیانی دیده به جهان گشود پس از انجام تحصیلات ابتدائى و متوسطه در 1309 به فرانسه عزیمت کرد و با اخذ مدرک دکترا در رشته حقوق از دانشگاه پاریس در 1317 به ایران بازگشت و کار خود را با دانشیارى در دانشکده حقوق آغاز کرد. پس از چندى به مقام استادى رسید و کرسى تاریخ عقاید اقتصادى به او تعلق گرفت. در 1326 از طرف دولت ایران با سمت وابستهى بازرگانى در اروپاى غربى به اروپا اعزام شد و از آن پس تا پایان عمر کوتاهش در اروپا اقامت داشت. بهزاد شهید نورایی درباره رابطه پدرش با هدایت مینویسد:«برای من خیلی مشکل است که در این باره نظر بدهم ، برای اینکه هر دو برای من مثل سایه هایی بی صدا هستند.همانطور که در مقدمه کتاب هشتاد و دو نامه گفته ام ،هدایت برای من یک پیرمرد غمگین است با سبیل و لبخندی غمگین ،یک پیرمرد ساکت.در خاطرات کودکی هدایت برایم چنین است.هنگام بیداری پدرم ، هدایت هر روز به خانه ما می آمد و روی یک صندلی ساکت مینشست» زندگی شهید نورایی در چند سال آخر را شبح سنگین و بیماری لاعلاجی در خود گرفته بود..در اواخر 1329 کسالت او به حدی شدت یافت که موجب نگرانی و نومیدی خانواده و دوستان او گردید ،و با وجود تلاش فراوان پزشکان معالج ،امید بهبودی به کلی قطع شد. و سرانجام در شب 19 فروردین 1330 چراغ عمرش رو به خاموشی گرایید. عجیب اینکه صادق هدایت نیز تنها ساعاتی پیش از مرگ او در همان شهر پاریس به زندگی خود پایان داد.
کاغذ ها و کتابهایی که تاکنون صورت داده بودید همگی رسیده است. باز هم از دور ما را خجالت می دهید و راستی نمی دانم به چه زبان تشکر بکنم. تاحالا مقداری از این کتابها را کفلمه کرده ام و از لحاظ خود گذرانیده ام. فقط سه چهار جلد آن را سابق خوانده بودم مانند سلین و بیگانه، کامو که دکتر رضوی برایم فرستاده بود و غیره که در کتابخانه ی سلطنتی خودم ضبط کردم. با این حساب شوخی شوخی دارم صاحب یک کتابخانه می شوم ولی در عوض چند جلد کتاب بود که خیلی مایل بودم بخوانم و خوشبختانه جزو این کتابها بود. تمام آثار کامو را خوانده ام. کالیگولا خیلی انترسان جالب بود. سر پیری باز ما را به مطالعه وادار کردید! اتفاقاً دو سه روز پیش جرجانی را دیدم که مقداری کاغذ از سرکار داشت و می گفت روز بعدش باید مقداری امانت از پستخانه تحویل بگیرد. همچنین کتاب عروسی آقای کامو را هم به بنده مرحمت فرمودند. اما کتاب اولیس که مطمئنم قیمت کمرشکنی داشته نوشته بودید که فرستاده شده. علت این فداکاری را ندانستم چون دکتر رضوی هم آنرا خریده است و قرار است با کتابهایش برسد در این صورت خرج زیادی کرده اید.
صادق هدایت رو دوست دارم. درواقع باید بگم بیشتر آثارش رو دوست دارم. تصور زیادی از محتوای این کتاب و نامهها نداشتم و همینجوری گرفتمش. و عجب گوهری بود. صادق هدایت سبک جذابی در نوشتن نامههاش داشته. در این زمانهی ما و شبکههای اجتماعی و فضای مجازی، عادت کردیم که بیشتر متنها و حتی تبلیغات و نوشتههای جدی، به شکل محاوره نوشته بشن. این نامهها هرچند کاملا کتابی و رسمی هستن، بسیار صمیمانه و دلنشینن. نثر هدایت به شدت برام دلنشینه جدای از محتوای حرفهاش. گاهی جملات رو چندبار میخوندم تا لذتشو مزهمزه کنم. بسیاری از مشکلاتی که ما امروز باهاشون مواجهیم در اون زمان هم آزاردهنده بودن. بلاتکلیفیهای سیاسی، تندروی و سانسور، مهاجرت و ترک وطن، پول و خرج زندگی و غیره. نکتهی جالب برای من این بود که در بین این ۸۲نامه، هیچ صحبتی از هیچ زنی در زندگی هدایت نمیشه. مدام توصیف خونه و همسایگیِ ناراحت کننده و عذابآور، درخواست کتاب، اشارههای کوتاه سیاسی و ناامیدی و بیانگیزی. روندی که چندسال ادامه پیدا میکنه. بیشتر نقلقولهایی که از هدایت معروف شدن(و مسبب جعل هزاران جمله شدن) از همین کتابه. اشاره به ماه رمضون و منع روزهخواری در خیابان و انتقاد سیاسی و لعن و نفرین روزگار و زندگی. -- ناامیدی هدایت در سطر سطر نامهها دیده میشه. بیشتر از هر اثر تلخی که از هدایت خوندیم و بهیاد داریم، اینجا تلخی و ناامیدی هست. هرچند که این نامهها نه زندگینامهی هدایتن نه همهی زندگی هدایت، اما میشه به وضوح دید که هدایت نور امید رو هیچجا نمیبینه. از شرایط سیاسی و اجتماعی اونقد ناراحته که حتی دیگه دلش نمیخواد روزنامه بخونه و اخبار رو پیگیری کنه، از چاپ کتاباش و فضای سانسور و تهدید ناراحته و دیگه تلاش چندانی براش نمیکنه، امیدی به خروج از کشور و زندگی کردن در جای دیگه رو نداره، از شغلش و حقوقش ناراضیه، از محله و خونهش و گرما و سرما ناراحته... هدایت با همهی بزرگیش داره تلخ و سخت ادامه میده، بدون انگیزه و هدف و برنامه. به نظر میاد گاهی کتاب و گاهی معاشرت با چند دوست و ودکا و چند نامه آخرین چیزهایی هستن که به زندگی چسبوندنش. حتی با اینکه نویسندهست و حسن شهید نورائی رو خیلی دوست داره، مدتها بین نامهها فاصله میافته و اشاره میکنه که نوشتن براش سخته و به همهچیز شک داره. اونقدر نوشتههاش به دلم نزدیک بود که فعلا کتاب رو میذارم کنار تختم تا گاهی جملاتش رو مرور کنم. فردا اگه تونستن، چندتا از جملاتشو اینجا میذارم.
«این هم یک فکری: اگر دانشمندی، روانشناسی بخواهد درباره زشتترین اَشکال بیحیایی، بلاهت، حقارت، هرزگی، رذالت و خودگندهبینی مطالعهای جدی بکند باید بیاید و در اینجا مستقر شود تا محیرالعقولترین پدیدهها را ثبت کند.»
این کتاب اثری هنری و همچنین سندی تاریخی است. به کمکِ این نامهها، دیدِ تازه و روشنتری نسبت به نابغهی نویسندگیِ ایران، صادق هدایت، پیدا میکنیم که با خواندن آثاری از او، که به قصدِ انتشار بودهاند، ممکن نیست. نکتهی تلخی که صفحه صفحهی این کتاب به ما گوشزد میکند این است که تک تکِ نامهها روایت از نابسامانیهایی دارند که همچنان پابرجا هستند: اوضاعِ سیاسی ایران و دخالتِ دین در سیاست و زندگیِ خصوصیِ مردم.
۱. از دیروز تا حالا نتونستم زمین بذارمش. ۲. از سنسآوهیومر مرحوم پیدا بوده که در آخر خودشو میکشه. ۳. میخوام مثل مرحوم از واژهٔ بیگانه «انترسان» در روزمره استفاده کنم.
طنزِ تلخِ و ظریفِ هدایت در این نامهها به بهترین وجه نمود کرده است. آخرین سالهای زندگیِ اوست و مراتبِ نیستانگاری در او دارد کامل میشود. اگر چه خودش میگوید همه جا گُه است ولی نمی توان این نامهها را خواند و احتمال نداد که سرخوردگی و یاس و افسردگی هدایت بخش زیادیش به اوضاعِ میهنِ گل و بلبل! برمی گشته است. خواندنی است...
نامههای هدایت به شهید نورایی، بیش از هر نوشته دیگری از او، ما را به درونیات پنهان شخصیت ناآرامش نزدیک میکند. با خواندن این نوشتهها، تصور غبارآلود ما از احوالات هدایت، نسبتش با وطنش، فعالیتهای ادبیهنریاش هم روشنتر میشود، و هم پیچیدهتر. چرا که اگر چه مستقیما به نق و نالههای تکراریاش درباره شرایط حاکم مواجه میشویم، باز هم سخت میتوانیم به برآیند روشنی درباره نگاه او به وطن برسیم. هدایت، با حملههای دمدمی که به سرزمین گل و بلبلمان میکند، در نهایت خودش را یک فیگور تماما ناامید و بریده از دنیا به نمایش نمیگذارد. هدایت بیشتر عزادار است تا مطالقا ناامید. طنز کلامش این را آشکار میکند. تجربه خواندن این نامهها حین سفر چهار روزه به پاریس، نزدیکی مرا به حال و هوای سالهای واپسین زندگی او بیشتر کرد. حین خواندن نامههایش سری به مقبرهاش زدم و روبروی خانهای که در آن دل ما را شکست سیگاری گیراندم. میتوانستم ردپای او را بر کرانههای رود سن رصد کنم، یا از تعلق تمام روشنفکران آنسالها به زبان و فرهنگ فرانسوی هزار خیال به سرم بریزم. اما آنچه بیش از همه توجه مرا به خود جلب میکرد، نسبت هدایت با جریانات ادبی جهانی بود. هدایتِ افسرده و خانهنشین و گوشهگیر در تکتک نامههایش از شهید نورایی درخواست آخرین آثار چاپشدهدر فرانسه و اروپا را دارد. روزنامههای فرانسوی را موازی با شهروندان اروپا میخواند و از جویس، توماس مان و سارتر در نامههایش با عناوین مردک و رجاله نام میبرد. شاید این ستایشبرانگیزترین وجه هدایت در مواجه با این نامهها باشد. در هدایت، معاصر بودنی دیده میشود، که تضادش با پسزمینه فرهنگی ایران آن سالها را کاملا بدیهی پیش چشم ما میگذارد. یک وجه بسیار برجسته دیگر نامهها شوخطبعی بخصوص هدایت است، که لحنی کاملا شخصی بخود میگیرد. نوعی شوخطبعی ادبی، که مشخصا بسیار هم مورد تقلید قرار گرفتهاست. هدایت در نامههایش همان خنده تلخ است. بیشک این نامهها وجه تازهای از غنای کلامی او را ارائه میدهند که در لحن نگارنده بیشترین نمود را دارد. و در پایان، با سیر اوج گیری افسردگی و گوشهگیری او روبرو هستیم. او به پاریس برمیگردد و از تاریخ آخرین نامهمیتوانیم بفهمیم که پنج ماه بیشتر تا پایان دادن زندگیاش در پاریس نماندهاست. شاید مهمترین وجه ا��ن نامهها افزودن قطعهای دیگر به پازل پیچیده او باشد. نوعی تاریکروشنی که درک آن نیاز به نزدیکی بسیار زیاد به تفکراتش دارد. در این نامهها، هدایت با پیژامه پیش رویمان نشسته است. و ما میتوانیم با خلوت او در اتاق پر سر و صدایش مواجه بشویم.
این نامهها به نورایی هم از بهترین نوشتهها و نمونههای نثرِ هدایت است. ارزشش برای من مصادف شد با بهترین کارهایش. شاید حتی نثرِ او اینجا از اکثرِ داستان هایش بهتر و پختهتر و تودستیتر است. هر طور که عشقش کشیده قلم را روی کاغذ چرخانده. ولنگارانه بابِ دلِ خودش سفره گشوده پیشِ چشمِ رفیقِ شفیق. طنزِ تندِ عجیبی در آنهاست. رک و پوست کنده و گزندهتر حتی از آن نمونه ی دیگر در «وغ وغ ساهاب». زبانِ گفتارِ روزمره و فراز و نشیب و دریدگیِ آن به بهترین شکل در این نامهها جاگیر شدهاند. خلاصه که خودِ این نامهها جدا از ارزشهای زندگینامهای یا چه میدانم کمکی که میتواند به ما در فهمِ آثارِ او یا در درکِ زمانهاش بکند یا نکند، خودِ این قلماندازیها، ارزشمنداند. متنِ خودِ این نامهها حالا پیشِ چشمِ ما یک اثرِ گشودهاند. خود حاملِ هدایتاند در فیگورِ نویسنده/روشنفکری که سرش از تنش جدا شده و خیالِ با تف چسپاندن هم ندارد و در هوای رومزهی یک نوع محکومیت، روزها را پس از دیگری در انتظارِ ترکیدن میگذراند. اینجا دیگر بیش از پیش میتوان دید و فهمید که این محکومیت و ناامیدی از فهمِ عمیق و درونی کردنِ فاجعهای است که در هوای آن هنوز نفس میکشیم. حالا اگر قصدِ کاری هست بحثِ امیدی نیست. مگر این که ابله یا کاسب باشیم. کاری که آدم قرار است بکند اگر کمی شاخکهایش تیز باشد باید متوجه شده باشد که در چه هوای متعفن و بی چشماندازی است. جبرِ وطن از پیشانیِ ما به در زده است. حسِ کشندهی بیوطنی که هر جا با خود میبریم و بیخود سر به در و دیوارِ انزوا میکوبیم تا کمی از شرِ آن به دور باشیم. یا خیال کنیم قدمی در راهِ رفعِ این فاصله بین خود و وطن کوشیدهایم. نه رفعی در کار است و نه نفعی! زبدهی کلامِ هدایت در این نامهها از نظرِ مضمون هم شاید همین یک جمله باشد: قی آور است اما از اتفاقات بسیار معمولیِ اینجاست!
این کتاب مجموعهای از نامههای صادق هدایت به یکی از دوستانش که بعدها گردآوری شد هست و با خوندنش یک بعد جدید از هدایت براتون نمایان میشه که کمتر کسی بدونه یا حتی شاید بهش فکر کرده باشه، شرایط زندگی بسیار سختی که هدایت داشت، حقخوریها و شایعات و مهملاتی که در رابطه باهاش میگفتن تا شخصیتش رو خراب کنن، وضعیت مالی بسیار بدی که داشت، محل زندگی هدایت که اصلا جای خوبی نبود و اطرافش پر از سرو صدای ساختمونسازی و کارخونه و... بود و یک خواب راحت رو ازش گرفته بود، اینکه هدایت یک نردبان بزرگ بود و هرکی از راه میرسید سعی میکرد به طریقی ازش استفاده کنه تا خودش رو بالا بکشه و در کنار تمام این مسائل شخصیت بسیار بزرگی که داشت هدایت و با یه سریا حاضر نشد نشست و برخواست کنه رو در این نامهها میخونید، در نهایت افسردگی شدید و سیاهی مطلقی که در زندگی هدایت بود و خشم و نفرتی که از دنیا و آدمهاش داشت رو به بهترین شکل ممکن در این نامهها نشون داده بود، بسیار زیبا و دوست داشتنی بود و ارزش خوندن داشت واقعا.
یک جو از عقلت کم کن و هرچه خواهی کن. شیخ حسن کشکت را بساب. مثل ملا نصرالدین که غربیل را در چوب میگردانید بند تنبانش باز شد. به حلیه طبع آراسته شده. شکر خورد کردن. وقتی که طالع به برج ریغ است هیچ چاره ای ندارد. سگ بخواهد استخوان بخورد اول به کونش نگاه میکند. ذرع نکرده پاره کرده حالا قوز بالا قوزش شده. قهر ورچسونده به یک ورش. ما غوره نشده مویز شدیم و از میکده بیرونمان کردند. چوب تکفیر برایش بلند کردند. آخرین چوب حراج را به ته ماندهاش میزنند. کاه را به چشم دیگران میبینند و بیل را به کون خود نمیبینند. آنقدر پیزر لای پالانش گذاشتند که شیر ژیان را به کس نگیرد.
سالها پیش خوندم. و نامهها چیزهائی بودن که از خوندنشون زمانی سیر نمیشدم. و یادم میاد که دوران راهنمائی کتاب بوف کور صادق هدایت رو با روزنامه جلد میکردم، و به مدرسهی شاهد میبردم و میخوندم. آدم چندان گوشهگیری نبودم. ولی مهاجر بودن و زبان و رفتار و فرهنگ و پیشینهی عجیب داشتن؛ هولدرهای فکری اینچنینی هم برای بالانس افکار و روحیات میطلبید.
من با استیتمنت ثابت هدایت همیشه موافقم ازین جهت همه ی آثار او چه نامه باشند چه داستان کوتاه برایم پر از ستاره اند فرقی نمی کند او چه رقم زده باشد مقاله یا ترجمه ی آثار کافکا یا بازاندیشی در باره ی خیام او شاهکار یکدانه ی ادبیات ایران است و من قطعا طرفدار تیفوسی اش