دردا
دردا که مرگ
نه مردن شمع و
نه بازماندن ساعت است،
نه استراحت آغوش زنی
که در رجعت جاودانه
بازش یابی،
نه لیموی پر آبی که می مکی
تا آنجه دور افکندنی ست
تفاله ئی بیش نباشد:
تجربه ایست
غم انگیز
غم انگیز
به سال ها و به سال ها و به سال ها...
وقتی که گرداگرد تو را مردگانی زیبا فراگرفته اند
یا محتضرانی آشنا
که تو را بدیشان بسته اند
باز زنجیر های رسمی شناس نامه ها
و اوراق هویت
وکاغذهائی
که از بسیاری تمبرها و مهرها
و مرکبی که به خوردشان رفته است
سنگین شده است-
وثتی که پیرامون تو
چانه ها
دمی از جنبش باز نمی ماند
بی آنکه از تمامی صداها
یک صدا
آشنای تو باشد.
وقتی که درد ها از حسادت های حقیر برنمیگذرد
و پرسش ها همه
در محور رو ده هاست...
آری مرگ؛مرگ
انتظاری خوف انگیز است؛
انتظاری
که بیرحمانه به طول می انجامد...