ر بخشی از یک داستان این مجموعه میخوانیم:« آن دو سرگرم داد کشیدن بودند که ناگهان یکی ازپنجرههای قصرباز شد و سلطان سرش را بیرون آورد و گفت:« بابا!فرهنگ قصرنشینیتان کجا رفته؟ انگارنه انگار یک سلطان مادر مرده بعد از یک روز سخت اداره مملکت اینجا خوابیده…»