در بخشی از متن این داستان میخوانید: «ملک شهریار پادشاهی بود که عادت عجیبی داشت؛ طفلکی تا هر شب کلهی یک دختر را گوش تا گوش نمیبرید خوابش نمیبرد. وقتی کلهی همهی دختران شهر را برید، در شهر دیگر دختر جوانی باقی نماند جز دختر وزیر که شهرزاد نام داشت. شهرزاد که زیرکترین دختر شهر بود وقتی به حضور ملک شهریار رسید از او خواست فرصت دهد پیش از بریدن سرش قصهای تعریف کند. ملک اجازه داد و شهرزاد قصهگفتن را آغاز کرد و هزار و یک شب قصه گفت…»