این کتاب مجموعهای از چهار نوشتار با عناوین «در ردّ و تمنای نوستالژی»، «فرار کودک از خانهی پدری (روایتی از موسیقی بعد از انقلاب ۱۳۵۷ تا سال ۱۳۸۸)»، «همسخنی ردیف موسیقی سنتی ایران با استبداد سیاسی» و «چند ایده برای اندیشیدن در رابطهی موسیقی و آسمان» است که در سالهای مختلف نوشته شدهاند. نامجو، خود، این کتاب را بسیار دوستمیدارد و آن را عصارهی زندگی موسیقاییاش میداند.
متن پشت جلد کتاب: ما «دائمالنوستالژیک» هستیم، نوعی اعتیاد به غم گذشته داریم، این اعتیاد پدیدهای ملّی است. چیست این گذشته که هم تلخ است و هم رازآلود؟ هم طنزآمیز است و هم مسری؟ چرا دست از سرمان برنمیدارد؟ چرا «خاطره، خود کلانتر جان» است، که بر سر میشکند و هوار میشود؟
نسخه صوتی این کتاب را پِلی کنید. کِرکِره پلکها را پایین بکشید و گوشهای لَش نمایید. گوش سپردن به این کتاب صوتی، به مثابه نشستن در کلاسی چند ساعته است که استادش، با سخنانش شما رو مجذوب و میخکوب میکند. بحث درست بودن فلسفه و تئوری مدنظر استاد نیست، بحث جذاب بودن این کلاس با آنتراکهای جذابترش است؛ خواندن موسیقی توسط خود استاد.
محسن نامجو نابغه است.اما نبوغ او بر خلاف تصور اكثر هنرمندان ايراني كه نبوغ هنري را در برون گرايي،ظاهر سازي محض و بي بندوباري روشنفكرمأبانه ميبينند، در انظباط، كار شبانه روزي و اخلاق پروتستاني نهفته است. گستردگي مفاهيم و آرا علي رغم حجم كم كتاب شاهدي بر عمق نگاه و پرسشگري بنيادي نامجو است.
نامجو با نبوغ بالایش تمام و کمال هنر را شناخته و دیدگاه منحصر به فردی به هنر دارد و این دیدگاه را با اطلاعات ناب، صریح و آشکار برای مخاطب مطرح میکند؛ همینطور که در مقالات این کتاب میبینیم. نامجو با تمام احساسش هنر را در بر گرفته و این را در اشعار و آهنگها و بداههپردازیهای بیهمتایش (مطلقا بیهمتا!) میبینیم و این هنر را با تمام وجودش ارائه میدهد. از نظر من نامجو هنرمندترین موزیسین ایرانی است و لایق ستایش. هر چهار مقاله رو بسیار دوست داشتم "در رد و تمنای نوستالژی" و "موسیقی و آسمان" را کمی بیشتر.
<< به شدت توصیه میشه:) >> اول از همه باید بگم که این ریویو رو یک فنِ نامجو داره مینویسه! و شاید اون دید منتقدانهای که یک فرد نه چندان آشنا با نامجو داره رو من نداشتم... شاید! گوش دادن به نسخه شنیداری این اثر با صدای خود نویسنده برای من مثل این بود که قول چراغ جادو یکی از آرزوهام رو برآورده کرده و اون هم همصحبتی و شنیدن حرفهای ناگفتهی نامجو و آشنایی با نگاه و زاویه دیدشه. حرفهایی که شاید اگر کتاب نمیشد فقط نزدیکان و دوستانش ممکن بود کم و بیش و جسته گریخته از لابلای دیدارهایشان بشنوند. نامجو از نوستالژی استفاده کرده تا وارد هر موضوعی که میخواد بشه...واقعا هر موضوعی! و همونطور که انتظار میرفت نوشتههای این کتاب به مذاق افراد به اصطلاح مذهبی خوش نخواهد آمد. . قسمتی از متن کتاب(بخش 21) : تیم فوتسال دختران را سالهاست مغنعه به سر کردهاند و از آنان انتظار قهرمانی دارند، دختری که با ورود به زمین موهای افشان و راحت و رفتار بی غل و غش دختران تیم حریف را میبیند با حجم تمام آن تحقیرهای مستقیم، از خانواده تا فدراسيون کوفتیاش و غیر مستقیم که مارا به عنوان شیعیان در بازی جهان و حتی منطقه راهمان نمیدهند باید توپ را به گردش دربیاورد، و معجزه آنکه درمیآورد و با به کارگیری تمام آن خشم فرو خفته آنقدر نیروی انتقام در او زنده است که تمام آن مو افشانها را میبَرد و قهرمان فوتسال آسیا هم میشود اما همین که پایش را بر پلههای برقی فرودگاه امام گذاشت دوباره همان دختر روسری دارِ تو سری خورِ قرنها زیسته در جامعهی شیعه است تا فرصتی دیگر برای انتقام. از این رو است که ما در المپیک هیچگاه در پرش طول یا ژیمناستیک یا غیره به جایی نمیرسیم، قهرمانیهای ما در ورزشهایی بدست میآید مثل تکواندو، بوکس و کشتی که قادر باشیم تمام مشت و لگدهایی را که سالهاست کنترل کردهایم تا بر سر جامعه و افرادش بکوبیم حالا بر سر حریفی از کرهی جنوبی بکوبیم که رفاه و بیدردی از چشمانش میبارد، حالا فرصتی است برای آنکه لهاش کنیم. به همین خاطر ورزش همیشه برای ما سیاسی است. بارانداز کردن حریف آمریکایی برای او به مثابهی از دست دادن دو امتیاز است اما برای ما گرفتن دو امتیازی است که در آن از انتقام 28مرداد تا سرنگون کردن ایرباس تا به زمین زدن هیکل زشت ترامپ و همهی همهی خشمهای دیگر نهفته است...
حرف و حدیثها دربارهٔ این کتاب بسیار است. من طرفدار کارهای محسن نامجو هستم و با علاقه آنچه که او انجام میدهد از موسیقی و کتاب و فیلم تا سخنرانیهای گاه و بیگاه را دنبال میکنم. دربارهٔ این کتاب اما دوست دارم بیطرفانه قضاوت کنم. کتاب از طرح جلدش تا اخرین کلمهٔ صفحهٔ آخرش، جسورانه و کوبندهست. چنانچه میبینید، روی جلد جز یک چهار عددی و چشمان نامجو هیچ عنوانی نیست. به نظر من نویسنده یا ناشر یا شاید هر دو همین چشمان را برای توضیح و تبلیغ همه چیز کافی دیدهاند. من شخصن از جسارتشان خوشم آمد اما تکلیف کسی که اسم و رسم محسن نامجو را نشنیده است چیست؟ یعنی کتاب برای کسانی که نامجو را نمیشناسند طراحی نشده است؟! باری از اینها که بگذریم، دو مقالهٔ اول را بسیار دوست داشتم و چند بار خواندمشان و چه بسیار چیزها که از آنها آموختم. مقالهٔ سوم به دلم ننشست. هر چند که در آن هم نکاتی بود اما نه چنان که باید و شاید. مقالهٔ چهارم همان طور که نگارنده هم اشاره کرده است، بیشتر در فضای ایده پردازیست تا چیزی علمی و چفت و بساط دار اما با این وجود برای شخص من بسیار آگاه کننده بود. هر چند این را هم باید بگویم که حجم اضافات مقالهٔ چهارم زیاد بود. اما آخرین نوشته «بیانیهٔ چهلسالگی» پا را از جسارت فراتر گذاشته بود و در مواردی به گستاخی میل میکرد. برای منِ طرفدار آقای نامجو این سوال پیش آمد که چه لزومی به انتشار چنین بیانهای بود؟! بیانیهای که هر تکهاش را گویی از جایی به عاریت گرفته است. در انتها من از خواندن این کتاب پشیمان که نیستم هیچ، بسی هم کیفور شدم. اما دربارهٔ توصیه کردنش به دیگران با احتیاط عمل خواهم کرد.
من مقاله ی اول (نوستالژی) و بیانیه ی چهل سالگی رو خوندم، جالب بود، مقاله ی دوم و سوم رو نیمه رها کردم به نظرم اومد خیلی تخصصی به موسیقی پرداخته، که دوستان گفتن اون دوتا هم خواندنیه. امتیاز دادن رو موکول میکنم به کامل کردن کتاب. دوستانیکه به کتاب دسترسی ندارن، کانال تلگرام دفدف میتونن با صدای خود نامجو گوش بدن.
با اینکه جوگیرانه نوشته بود ولی واقعا بخش اول تا حد غمگینی روایت واقعیت جمعه ی ایرانی خارج از کشور و عشق کشند و غیر سازنده ی ما به نوستالژی و گذشته ی ناسیونالیستی مونه
خیلی لذت بخش بود؛ مخصوصا بررسی تاریخیای که از موسیقی بعد انقلاب ارائه شد، و مباحث پیرامون موسیقی سنتی. جدای از زیبایی اندیشههای مطرح شده در کتاب، ادبیاتی که نامجو بهکار برده فوق العاده جذابه.
بخش نخست که نخستین مقاله رو تشکیل میده، تعریف نگارنده از نوستالژیه. یعنی در این بخش با ذکر مثال و خاطره، برای خواننده مشخّص میکنه که وقتی در مورد نوستالژی صحبت میکنه، چه تعریفی ازش داره.
در بخش دوم که نیمی از کتاب رو تشکیل داده و شامل دو مقاله است، نویسنده تحلیلی از رخدادهای نوستالژیک در حوزهٔ موسیقی رو از دید خودش ارائه میده که خواننده رو با جهانبینیش آشنا کنه و راه رو برای بخش واپسین هموار کنه.
در آخرین بخش کتاب، نویسنده با تکیه بر تعاریف و تحلیلهای پیشین، فرضیهای رو مطرح میکنه که بار اصلی کتاب رو بر دوش میکشه. این فرضیه گرچه خیلی نوست و نمیشه عنوان نظریه رو بهش اطلاق کرد، ولی در نگاه نخست، پر بیراه به نظر نمیرسه و در این چند روز فاصلهٔ بین خوندن کتاب و نوشتن این بازبینی، هرچهقدر که بهش فکر کردم، نتونستم شاهدی بر خلافش پیدا کنم.
نامجو قطعا اگر بینظیر نباشه، یکی از کمنظیرهاست. کلمه به کلمه بخش اعظم این کتاب برای من واقعا جالب بود. ناجو در این کتاب، یک سوزن به خود رو با جوالدوز عوض کرده و چه خوب این کارو کرده انصافا. کتابی تکتک ما ایرانیان باید بخونیم و فکر کنم فقط چیزی که از اون روز فکرم رو درگیر کرده، پاسخ سوال راه حل چیست؟ هستش فکر میکنم نامجو اگه به این هم بیشتر میپرداخت بهتر بود.
مقاله(!) اول چیزی بیش از یک غر زدن طولانی و در بخشهایی آمیخته با ظرافتهای زبانیِ آدمی نیست که بالای منبر نشسته و متکبرانه ملتی را سرزنش میکند. لزوما اشتباه نمیگوید اما به هیچ وجه نتوانستم این پیشفرض را از ذهنم دور کنم که این حرفها را کسی میزند که باور دارد یک ساعت نفس کشیدنش برابر با ۶ماه زندگی هرکدام از ماهاست.
نامجو اما در سه مقاله بعدی به سراغ سوژههایی میرود که در آنها تخصص دارد و دقیقا میداند در رابطه با چه حرف میزند. بدون اغراق میتوان گفت از این رو به آن رو میشود و از زاویهای تازه به عنوان یک موزیسین، قید و بندهای سیاسی و اجتماعی موسیقی در ایران را تحلیل میکند، با نگاهی که تا حد خوبی موشکافانه و از زاویهای نقادانه است. در این سه مقاله هم همان آدم مقاله اول است اما آمیختگی آن دغدغهها با حوزه تخصصی فعالیتش نگاهی تازه میآفریند که معمولا هنرمندان ایرانی از آن محرومند.
خواندن کتاب، به دنباله ی علاقه ی زیادم به موسیقی محسن نامجو آمد. مقاله ی اول به معنای کلمه“مقاله” نیست؛ بلکه صرفا درد و دل کردن های شخصی ست. نامجو مانند دیگر هموطنانش، درگیر “امر نوستالژیک” نیست؛ اما دوری از وطن و دلتنگی هایش، در کالبد “تنفر از توجه غرب” درآمده.(مصداق بارز از آن لب بام افتادن). اما سه مقاله ی دیگر به شدت خواندنی هستند؛ پستی و بلندی های موسیقی ایران همراه با سیاست، استبداد موجود در موسیقی سنتی، معنویت در موسیقی و چند نکته ی جالب که یکی از نکات این بود: “ همیشه شکاک باش و ریشخند کننده، و برای شروع، از شک در همین بیانیه آغاز کن. “
شاید بتوان گفت مهمترین قسمت کتاب برای من واکنش نامجو به مصاحبه گر شبکه ی ز دی اف آلمان بود. و به خوبی حس اکثریت غربی ها نسبت به ملل خاورمیانه و و شرقی را بیان کرد. اینکه غرب در پی کمک به یک موزیسین شرقی یا دادن تریبون برای ابراز او نیست بلکه صرفا حس ماجراجویانه اکثر غربیان و به ویژه اروپایی را به شرق می کشاند. این کتاب در درجه ی بعد نقطه شروع خوبی برای مطالعه ی آثار داریوش شایگان خواهد بود. در پایان برداشتی که از کتاب داشتم این است که انسان ایرانی باید نیاز های خود را بشناسد و مبتنی بر آن نیاز پاسخی برای آن بیابد هرچند باید پذیرفت بدون شک ما نیاز های جهان شمول فراوانی با دیگر ملل هم داریم.
به نظرم كتاب فوق العاده اى بود. به خصوص گوش كردن كتاب با صداى خود نامجو لذتش را چند برابر ميكرد. محوريت موضوعى كتاب در خصوص موسيقى بود ولى به گمان من فراتر از موضوع موسيقى يك تحليل تاريخى و جامعه شناختى درباره جامعه ايران و تحولات دهه هاى اخير داشت كه حتى اگر مثل من از موسيقى جز لذت بردن سررشته ديگرى نداشته باشيد هم كتاب برايتان جالب خواهد بود. در كل تنها نقطه ضعف كتاب را در فصل آخرش (بيانيه چهل سالگى) ميبينم كه تقريبا هيچ ربطى به كل كتاب نداشت و گويا فقط بخاطر چاپ اين بيانيه در پايان اين كتاب گنجانده شده بود.
چهار مقالهی نامجو را باید از واجبات خواندنی و گوش دادنی برای ایرانیای که ادعای مدرن شدن دارد، دانست. قرائتی از ایران قرار گرفته در تناقضات بسیار، که انقدر در آن مستغرق شده که دیگر نمیتواند آن را ببیند. و این قضیه تنها محدود به مرزهای ایران نیست، بلکه به تمام ایرانیان این کرهی خاکی قابل ارجاع است. چهار مقاله، که در رد و تمنای نوستالژی آن را باید به گوش هرکسی رساند تا از این افیون گذشته، دست برکشد، اعتیاد به این غم عادت شده. و چه. کسی بهتر از نامجو میتواند آن را اینگونه برای ما بشکافد؟ هر کدام از شماره های این مقاله به بخش های کوچکتر نیز تقسیم شده اند، روایت گر دردی بزرگ از ایران تباه شده است. و در پایان در بیانهای چهل سالگی، توصیههای نگارنده بر جوانی مانند من است، تا حواسش به هنرش و جایگاهش در جامعه مدرن جهانی را بفهمد و درک کند.
نامجو، نابغهی دوست داشتنی من. نمیخوام پرگویی کنم راجبش فقط باید چشاتونو ببندین و بش گوش بدین و لذتی که بردم و تجربه کنید. این حجم از نبوغ، استعداد ، سواد ، خرد و متانتِ سرکش آدم رو به وجد میاره! چقد حسادت برانگیز است که کسی اینقدر بداند با خودش و علایقش چند چند است.
گرچه موسیقی نامجو رو خیلی دوست دارم، اما قطعا نامجو نویسندهی خوبی نیست. از یک طرف آنچه در بخش اول کتاب نوشته بدون شک اسمش مقاله نبود و بیشتر به درد دل شبیه بود و از طرف دیگه بقیهی به اصطلاح مقالات هم کولاژی از متون از هم گسستهی یه وبلاگ شخصی بود تا یک کتاب.