من عادتِ نبشتن نداشتهام هرگز، سخن را چون نمینویسم در من میماند، و هر لحظه مرا روی دیگر میدهد، سخن بهانه است؛ حق نقاب برانداخته است، و جمال نموده. (مقالات شمس، ص ۲۲۵) شمس تبریزی عاملِ تحولِ روحی و زایشِ فکری و هنریِ مولاناست. او با اصالت اندیشه و زبان سحرآفرین خود مولانا را شیفته کرده. او تقلید را سبب همه فسادها میداند، به قواعد و اعتباراتِ ازپیشمعین و تفکرات قالبی توجهی ندارد؛ میاندیشد، عمل میکند و هیچگونه هراسی به دل راه نمیدهد. چنانکه خود میگوید او را با عوام هیچ کاری نیست و تنها انگشت بر رگِ بزرگان مینهد. شمس اندیشمندی است تیزبین و ژرفنگر اما در عین حال از توجه به ساحتِ عمل و فرصتشمردنِ غنیمتِ وقت غافل نمیشود و با این که فردی است عملگرا، از موشکافیهای نظری هم عقب نمیماند؛ میراث حیاتِ او آمیزهای است از بینش و روش؛ شهود و عقل. جلد اول کتاب شمسِ تبریز طرحی است از منظومه فکریِ شمس در سه بخش کلیِ انسان، حقیقت، و عشق.
اونی که ساعتو میساخت فکر پلکای منو نکرد که قدرت نگهداشتن عقربههاشو ندارن؟ هرقدرم با چشمای باز زل بزنم به ساعت، بازم نمیتونم جلوی مردن «الان» و تبدیلش به «گذشته» رو بگیرم. فقط پلکام سنگین تر میشن و روی هم میفتن و دیگه چی جلودار زمانه؟
رتبه کنکورم گفت: - قُم! - نمیشه. من مونثم! باید بگی قمی تا پاشم کفشام گفتن: - اونی که میره یعنی مقصدش از مبدا ش قشنگتره! - رفتن همیشه به خیال وصال نیست! یه وقتایی میری فقط چون میخوای بری! حالا هر جهنمی - جهنم کجاست؟ - یه جای داغ که سرب مذاب میریزن تو حلق عفریته ها! - داغ تر از هسته زمین؟ اینایی که میگی شبیه هسته ست ها - نمیدونم. من تا حالا اونجا نبودم. - مگه تا حالا جهنم بودی؟ - بارها! الان همین اوضاع خودش جهنمه! - ینی الان سرب داغ ریختن تو حلقت؟ - حلق چیه بی ادب! صدای نِی اومد: اینقدر در بند کلمه ها نباش بابا! دستمو گذاشتم رو گلوم. سرب نبود ولی میسوخت. از درون میجوشید. میجوشید و میزد به گلوم و میسوزوند! یه چیزی شبیه ماگما! ممکن بود من یه دماوند در حال فوران باشم؟ کفشام گفتن زمین داره میلرزه. به تابلو جلو روم نگاه کردم: تبریز. از قم تا اینجا چقدر راه اومده بودم... .
صدای نی بلندتر شده بود. نزدیک نزدیک بود. شمسو دیدم وسط مجلس. داشت سعی میکرد الهام بخش کازانتزاکیس باشه واسه آفرینش زوربای یونانی! که یکی به اسم زوربا رو کردن قهرمان قصه که کلامش رقصه. شمس گفت خدایی تو اینجا سجن میبینی؟ من هنوزم تعجب میکنم از این حدیث الدنیا سجن المومن شما! منکه سجنی حس نمیکنم! باز مشغول سماع شد! سماع حالمو بد کرد گفتم : گفتن چشه که زوربا میگه جای گفتن برقص؟! شمس گفت: گفتن کلمه داره و کلمه ام از معنی دوره! کلمه از معنی دوره من از معنی دورم ظاهر از معنی دوره کو معنی؟ کجاست این معنی که همه ازش دوریم؟ مولانا نی اش رو از لب هاش جدا کرد و گفت - ناله رو داری؟ - کو معنی؟ - من نِی ام، تو نِی ای؛ ما خالی ایم! فقط نای ایم برای ناله! اونم یه نایِ بی نا! یه نایِ نابینایِ بی نا! بوی نا می اومد. جناس زد رو شونه گفت: خواهر من بسه دیگه کفایت میکنه! از لامسه متنفرم. بنظرم حس اضافه ی حواس پنج گانه ست. متنفرم از اینایی که موقع حرف زدن میزنن رو شونه آدم که حواست هست؟ هیزد رو شونه م مدام میزد رو شونه م - بیدار شو! به ساعت نگاه کردم. یه ساعت دیگه گذشته بود بی معنی بی معنی بی معنی.... اونی که ساعتو میساخت فکر پلکای منو نکرد......./.